ابلاغ هر حكم از ناحيه خداوند همواره در زمان مناسب و لازم صورت مى گرفته و پيامبر هرگز بر وحى پيشى نمى گرفته و وحى هرگز از زمان ضرورت تأخير نداشته است تا پيامبر در آن مقطع زمانى نياز به اجتهاد شخصى پيدا كرده باشد .
عوامل پيدايش تدريجى اصول احكام
اصول احكام الهى و منابع فقه اجتهادى بتدريج نازل مى شده است . در زير به علل آن اشاره مى گردد .
علت اول : در ابتداى بعثت و آغاز نزول قرآن مخاطبين از دانش كمى برخوردار بودند و افراد انگشت شمارى قادر به خواندن و نوشتن بودند . بعضى از مورخين نوشته اند كه در قبيله قريش فقط هفده نفر مى توانستند بنويسند .
مسلمانان در فراگيرى و حفظ احكام الهى و اصول اجتهادى آنها به ذهن و حافظه خود و شنيدن از زبان رسول الله ( ص ) اعتماد مى كردند و بدين جهت احكام و اصول آنها بتدريج نازل مى شد تا با توجه به مناسبتها و زمان خاصى و ويژگى هاى حكم , مردم بهتر از عمق آن آگاه شوند و آن را عميق تر به ذهن بسپارند و مورد عمل قرار دهند .
خداوند به حكمت نزول تدريجى قرآن اشاره فرموده است :﴿قال الذين كفروا لو لا نزل القرآن جملة واحدة كذلك لنثبت به فؤادك﴾و در آيه ديگر مى فرمايد :﴿و قرآنا فرقناه لتقرأ على الناس على مكث و نزلناه تنزيلا )) .
علت دوم ـ مردم شبه جزيره عربستان بخصوص بخش مركزى آن , قبل از ظهور اسلام افرادى بدوى و فاقد تمدن و فرهنگ و دانش بودند . آنان در هيچ زمينه اى از زمينه هاى اخلاقى , اجتماعى , بازرگانى , خانوادگى , اقتصادى , كيفرى , حقوقى و . . . قانون مدون و حساب شده اى نداشتند . روح استثمار و زور بر آنها حاكم بود , اقتصادشان روى پايه و مبناى نبود , كاركردن عار و بردگى در ميان آنها رواج داشت , نظم خانوادگى آنان آشفته و زنان خوار شمرده مى شدند . دختران را به لحاظ ننگ و تنگدستى زنده به گور مى كردند و تعدد زوجات حد و مرزى نداشت . مردان بدون هيچ گونه قيد و شرطى در رها كردن زنان آزاد بودند و زنان از ارث محروم بودند و روشهاى خود را از طريق تقليد و تعصبات و عادات به نسلهاى بعد منتقل مى كردند .
اسلام در ابتداى ظهور با چنين مردم و جامعه و فرهنگى روبرو بود و راهى جز اين
نداشت كه ريشه هاى جاهليت را به آرامى و با گذشت زمان از اعماق جامعه اى متعصب و بى دانش بيرون كشد و بذر حيات اجتماعى و معنوى را در آن بيفشاند .
و همين شيوه نيكو بود كه توانست در مدتى اندك جامعه عرب را متحول سازد و از بى دانشان بى نام و نشان مردمى متمدن و تمدن سازانى پيشرو بسازد كه تمدنهاى آن روز جهان را تحت تأثير خود قرار دهند و تسخير نمايند .
اسلام با چنين شيوه اى توانست در مدت بيست و سه سال دقيق ترين و عميق ترين عقايد و مفاهيم و روابط انسانى و اجتماعى و مادى و معنوى را به نسل مخاطب خويش ارائه كند .
علت سوم : سومين علت پيدايش تدريجى اصول احكام اجتهادى و قوانين كلى استنباطى تشتت افكار و عقايد و مرامهاى امت عرب در عصر بعثت بود كه البته اين مشكل غير از مشكل بى دانشى آنها بوده است .
وجود تشتت در آراء و عقايد و تعصبات چيزى است كه مشكل سازندگى و اصلاح را در جوامع بى فرهنگ شدت مى دهد و موانع بزرگترى را پديد مىآورد .
طوايف زمان پيامبر در مدينه
زمانى كه پيامبر ( ص ) در مدينه بود و دين جهانى خود را ترويج مى نمود سه طايفه كاملا متمايز از يكديگر مخاطب او بوده اند .
يك : مسلمانان مهاجر و انصار .
دو : مشركان قبيله اوس و خزرج .
سه : يهوديان كه خود چهار قبيله بودند . قبيله بنوقينقاع كه در مدينه بودند و سه قبيله بنوالنضير , يهود خيبر و بنوقريظه كه اينان در خارج مدينه بسر مى بردند . يهوديان نظامهاى گوناگون داشتند كه هيچ كدام آنها با نظام اسلامى سازش نداشت و انديشه هاى آنان بطور كلى بر ضد اسلام بوده است .
اسلام مى بايست از درون اين گذرگاه پرآشوب و انديشه هاى متضاد , راه خود را باز كند و پيش برود و بدين جهت چاره اى جز حركت تدريجى و آماده سازى استعدادها و فراهم آوردن زمينه ها نداشته و اين كارى بوده كه بايد وحى , مراحل آن را مشخص مى نموده و پيامبر ( ص ) در اين زمينه ها نيازى به اجتهاد شخص خود نداشته است .
جا دارد كه در اين جا نگاهى گذرا به نمونه اى از تكامل تدريجى احكام اسلامى داشته باشيم كه در مراحل تدريجى آن استعداد و آمادگى مردم لحاظ شده است .
تكامل تدريجى يك حكم
در روزگار جاهليت , يكى از شيوه هاى رايج ميان اعراب , شرابخوارى و قمار بازى بود كه اسلام يكباره آن را ممنوع نكرد بلكه در سه مرحله ممنوعيت آن را كامل نمود .
مرحله اول : زير سؤال بردن اين دو شيوه ناپسند از طريق ارشاد و خيرخواهى :﴿يسئلونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما ))( بقره . ( 219 /
يعنى اى پيامبر ! از تو درباره شراب و قمار مى پرسند به آنان بگو : در شراب و قمار گناه بزرگى نهفته است ـ گر چه منافعى را هم در بردارد ـ ولى گناه آن دو بيش از نفع آنهاست !
مرحله دوم : اعلام ممنوعيت , ولى نه به شكل مطلق :
﴿يا ايها الذين آمنوا لاتقربوا الصلاة و انتم سكارى حتى تعلموا ما تقولون )) .( نساء ( 43 /
يعنى : اى ايمان آورندگان ! در حال مستى نزديك نماز نشويد تا آنچه مى گوييد بفهميد و درك كنيد .
مرحله سوم : اعلام ممنوعيت و تحريم مطلق :
﴿يا ايها الذين آمنوا انما الخمر و الميسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه لعلكم تفلحون , انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء فى الخمر و الميسر و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلاة فهل انتم منتهون﴾( مائده / 90 و . ( 91
يعنى : اى كسانى كه ايمان آورديد شراب و قمار و بتها و ازلام ـ ابزارى كه در بازى قمار مورد استفاده قرار مى گيرد ـ پليدى و عمل شيطان است . از آنها دورى جوييد تا رستگار شويد . شيطان مصمم است كه از طريق خمر و قمار ميان شما دشمنى و كينه برپا سازد و شما را از ياد خدا و از نماز باز دارد . پس آيا شما از اين امور دست خواهيد برداشت ؟
در آيه شريفه حرمت شراب و قماربازى به وجوهى تأكيد شد كه از آن جمله است :
1 ـ آغاز آن به كلمه حصر (( انما ((
2 ـ هم رديف قرار گرفتن خمر و ميسر با پرستش بتان .
3 ـ اطلاق رجس و پليدى بر آنها .
4 ـ قرار دادن آنها از عمل شيطان .
5 ـ بيان آثار زشت و ناپسند آنها .
در هر حال با ملاحظه اين سه آيه كه در سه مقطع مختلف نازل شده است سير تكميلى تشريع يك حكم به تناسب تكامل و توان و استعداد جامعه نوپاى اسلامى ظاهر مى گردد و اين حقيقت مشهود مى شود كه با وجود چنين حركت تدريجى و حساب شده اى در امر تشريع و بيان احكام از سوى وحى , نيازى به اجتهاد پيامبر ( ص ) نبوده است . و در صورت اثبات بى نيازى , نوبت بدان نمى رسد كه در وقوع و تحقق اجتهاد از سوى پيامبر ( ص ) بحثى به ميان آيد .
3 ـ عدم نقل اجتهاد از پيامبر
سومين دليل بر عدم اجتهاد پيامبر اين است كه اگر احكامى در حوادث واقعه و موضوعات مستحدثه از پيامبر اكرم اجتهاد واقع مى شد بسيارى از انديشمندان عصر آن را نقل مى كردند . با اينكه هيچ گونه نقلى دال بر چنين موضوعى نمى باشد و اين نمايانگر آن است كه اجتهادى از آن حضرت سر نزده است . علامه ابوحامد غزالى در كتاب المستصفى ( ج 2 / ص 356 ) به اين دليل اشاره دارد .
4 ـ عدم اختلاف در احكام پيامبر
چهارمين دليل بر اثبات عدم اجتهاد پيامبر در احكام شرعى گفته ابوحامد محمد غزالى در المستصفى فى علم الاصول ( ج 2 / ص 357 ) و نيز گفته علامه سيف الدين آمدى در الاحكام فى اصول الاحكام ( ج 2 / ص 358 ) است . آنها در اين زمينه مى گويند اگر اجتهاد بر پيامبر جايز بود و از او صادر مى شد هر آينه در اجتهادات و احكام اجتهادى او اختلاف پديدار مى گشت و در تشريع مورد تهمت قرار مى گرفت با اينكه مى بينيم كه مورد تهمت قرار نگرفت و در احكامش نيز تغييرى پيدا نشده است . اين امر نمايشگر اين است كه وى از راه اجتهاد چيزى را بيان نكرده است .
5 ـ پيامبر حق تشريع نداشت
پنجمين دليل بر عدم اجتهاد پيامبر اكرم اين است كه منصب رسول خدا ( ص ) ابلاغ شرع از طرف خداوند براى مردم بوده است نه تشريع از راه اجتهاد و رأى شخصى , پس در اين صورت زمينه اى براى قائل شدن به صدور اجتهاد از آن حضرت وجود نخواهد داشت .
6 ـ قرار داشتن اجتهاد در معرض خطا
ششمين دليل بر عدم اجتهاد پيامبر اين است كه اجتهاد افاده ظن مى كند و در معرض خطا قرار دارد و بر پيامبر است كه خود را از آن حفظ كند . پس بايد بگوييم كه آن حضرت در احكام اجتهاد نكرده تا از معرض خطا قرار گرفتن مصون بماند و نتيجتا در دعوت او تشكيكى پديدار نشود . اين دليل و ادله آتى را بعضى از بزرگان جامعه اهل سنت ذكر كرده اند .
اختلاف در اصابة و عدم اصابة اجتهاد پيامبر
دانشيان اهل سنت كه قائل به جواز اجتهاد و وقوع آن از پيامبر شده اند در اين كه او در اجتهاد خود هميشه مصيب بوده يا اينكه امكان خطا براى او بوده است اختلاف نموده اند .
گروهى از آنان بر اين اعتقاد بوده اند كه پيامبر هميشه در اجتهادش مصيب بوده و از خطا مصون بوده است . از اين گروه است امام فخر رازى و ابن سبكى و علامه بيضاوى و اسنوى و . . .
گروه ديگرى بر اين نظريه اند كه امكان خطا در اجتهاد پيامبر بوده است و هر گاه در اجتهاد وى خطا و اشتباه رخ مى داد خداوند او را از آن آگاه و مطلع مى كرد . علامه سيف الدين آمدى در كتاب الاحكام فى اصول الاحكام اين نظريه را به بيشتر حنابله و اهل حديث و شافعيان و نيز به دسته اى از معتزله منسوب دانسته و خود او نيز اين را پذيرفته است . ابن حاجب ( نهاية السئول ) ابن الهمام ( التحرير 527 ) ابن تيميه ( المسوده ) نيز داراى همين عقيده اند .
تذكر : بايد دانست كه آنان اگر چه خطا را در اجتهاد براى رسول خدا ممكن مى دانند
ولى در عين حال پيروى از او را در فرامين و دستوراتش واجب و مخالفت با او را عصيان و گناه دانسته اند .
7 ـ قابل پذيرش نبودن امر اجتهاد
هفتمين دليل بر عدم اجتهاد پيامبر ( ص ) اين است كه شرع و شريعت مبنى بر مصالح واقعيه است و كسى غير از خداوند عالم به آنها نمى باشد پس اگر قائل شويم كه پيامبر اكرم بعضى احكام را از راه اجتهاد و رأى شخصى بيان كرده اين ملازمت دارد با اينكه بگوييم او با عدم اطلاع از مصالح واقعى احكامى را بيان كرده است و چنين چيزى قابل پذيرش نيست .
8 ـ آيات قرآنى
هشتمين دليل بر اينكه پيامبر در بيان احكام كلى و نيز حوادث واقعه صرفا تابع وحى بوده و هرگز به رأى و تفكر شخصى خود تكيه نداشته است آيات قرآنى است كه ما برخى از آن آيات را مىآوريم :
﴿و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى﴾( نجم , آيه 3 و . ( 4
يعنى پيامبر هر گز به دلخواه خود سخن نمى گويد و بر زبانش جارى نمى شود مگر آنچه خداوند به او وحى كردن است .
سخن پيامبر شامل همه احكامى است كه پيامبر بيان داشته است . خداوند در اين آيه صريحا اعلام مى فرمايد كه آنچه بر زبان پيامبر جارى مى شود جز وحى چيز ديگرى نيست . پس ضمير (( هو )) در آيه مباركه به نطق در آن بازگشت دارد . بنابراين مى توان نتيجه گرفت كه هيچ حكمى را پيامبر بر اساس اجتهاد فردى و تفكر شخصى اظهار نداشته است .
﴿و اتبع ما يوحى اليك من ربك ان الله كان بما تعملون خبيرا﴾( احزاب آيه ( 2
يعنى : اى پيامبر پيروى كن آنچه را كه از ناحيه پروردگارت به سوى تو وحى شده است . همانا خداوند به آنچه انجام مى دهى آگاه است .
﴿و اذا تتلى عليهم آياتنا بينات قال الذين لايرجون لقائنا ائت بقرآن غير هذا او بدله قل ما يكون لى ان ابدله من تلقاء نفسى ان اتبع الا ما يوحى الى﴾( يونس آيه ( 15
يعنى : زمانى كه آيات روشن ما براى ايشان تلاوت مى شد آنانى كه انتظار ملاقات ما را
ندارند مى گويند قرآنى جز اين قرآن بياور يا همين را به مطالب ديگر تبديل كن ! بگو اى پيامبر من هرگز چنين حقى را ندارم كه از دلخواه خويش مطالب قرآن را تبديل كنم . همانا پيروى نخواهم كرد مگر آنچه بر من وحى شده باشد پس چون شناخت احكام از راه اجتهاد , وحى نيست نمى توان اين مطلب را در حق او پذيرفت .
﴿قل لا اقول لكم عندى خزائن الله و لا اعلم الغيب و لا اقل لكم انى ملك ان اتبع الا ما يوحى الى﴾( انعام آيه . ( 50
يعنى : بگو به شما نمى گويم كه خزاين خدا نزد من است و علم غيب هم نمى دانم و نمى گويم كه فرشته اى هستم . تنها از چيزى پيروى مى كنم كه بر من نازل شده است .
در اين زمينه علامه فخر رازى در تفسير كبير ( ج 12 , ص 231 ) مى گويد : اين آيه با صراحت بيان مى دارد كه رسول خدا در هيچ حكمى اجتهاد نمى كرده است .
﴿قل انما اتبع ما يوحى الى من ربى﴾( اعراف , آيه . ( 203
يعنى : بگو من پيرو همان چيزى هستم كه از پروردگارم به من وحى مى شود .
﴿و لو تقل علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين و لقطعنا منه الوتين ))يعنى اگر محمد ( ص ) سخنانى بى اساس و به دروغ را به ما نسبت مى داد ما او را به قهر و انتقام مى گرفتيم و رگ و تينش را قطع مى كرديم . با استناد به اين آيه ابن حزم ظاهرى بر نفى اجتهاد از راه رأى را از پيامبر استدلال نموده است . ( بنا به نقل آمدى در الاحكام فى اصول الاحكام ـج 3 ص 141 )
﴿قد سمع الله قول التى تجاد لك فى زوجها و تشتكى الى الله و الله يسمع تحاور كما ان الله سميع بصير﴾( مجادله , آيه . ( 1
يعنى : خداوند سخن زنى را كه درباره همسرش با تو مجادله مى كرد شنيد و از همسرش به خدا شكوه كرد . خداوند گفتگوى شما را مى شنود . همانا خدا شنوا و بينا است .
شرط تمام بودن دلالت آيه بر عدم اجتهاد پيامبر
اين آيه دلالت دارد بر عدم اجتهاد پيامبر ( ص ) زيرا اگر ملاحظه شود اين گفتگو چهل روز قبل از نزول آيه مذكور صورت گرفته و خداوند تا چهل روز بيان حكم ظهار را به تأخير افكنده و در مدت اين چهل روز پيامبر به اجتهاد رو نياورده و همچنان در انتظار بيان وحى
بوده است و اگر براستى پيامبر در همه موارد يا تنها در موارد ضرورت و تأخير وحى , حق اجتهاد داشت بايد در اين مورد اجتهاد كرده باشد والا چرا تا چهل روز به تأخير افتاده است . اين جريان نمايانگر اين است كه اجتهاد از راه رأى و تفكر شخصى در احكام حوادث واقعه براى رسول خدا نبوده است .
ناتمام بودن استدلال به آيه مذكور بر مدعى
بعضى بر اين دليل نقد و اشكال كرده اند , بدين شرح :
اولا ـ خوددارى رسول خدا از اجتهاد در بعض حوادث واقعه ملازمت ندارد بر اينكه پيامبر در تمام حوادث و پديده ها اجتهاد ننموده باشد .
ثانيا ـ تأخير اجتهاد او در حادثه مذكور ممكن است به سبب توسعه وقت آن و يا به سبب نياز اجتهاد به وقت زياد يا نبودن مسأله در موضوع اجتهاد يا نهى خاصى از اجتهاد در آن مورد بوده است .
اين نقد و اشكال به گونه كامل خدشه پذير است زيرا در اين حادثه هيچ گونه خصوصيتى نبوده و با حوادث و پديده هاى ديگر هيچ فرقى نداشته و اما عواملى را كه به عنوان امكان يادآور شده است اشكال در آنها بقدرى واضح است كه نياز به بيان ندارد لذا جهت عدم تطويل خوددارى شد . ( علاقمندان مى توانند رجوع كنند به المستصفى فى علم الاصول ابوحامد محمد غزالى ج 2 , ص 356 و الاحكام فى اصول الاحكام علامه آمدى ج 3 , ص 144 و شرح عضدى بر مختصر ابن حاجب ج 2 , ص 292 و الاحكام لاصول الاحكام ابن حزم ظاهرى ج 5 ص 132 و فصول البدايع فنزى ج 2 , ص 426 , و المحصول رازى ج 2 , ص 699 و تهذيب الاصول الى علم الاصول ) .
﴿و ما اختلفتم فيه من شئى محكمه الى الله﴾( شورى , آيه . ( 10
يعنى : هر چيزى كه مورد اختلاف شما قرار گرفت , حكم آن با خداست و بايد از ناحيه او مشخص گردد .
﴿انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله و لتكن للخائنين خصيما ))( نساء , آيه . ( 106
يعنى : ما فرو فرستاديم به سوى تو كتاب را بحق , تا حكم كنى بين مردم به آنچه خداوند ترا نمايانده است و بايد تو با خائنان دشمن باشى .