بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 96

نداشته مگر بعد از زمان غيبت كبراى امام زمان ( ع ) و پيش از اين , علم اصول و ابحاث اجتهادى در انحصار اهل سنت بوده است .

اين دليل نيز نادرست است , زيرا همان گونه كه اشاره شد برخى از اصحاب و ياران ائمه ( ع ) در علم اصول و ابحاث اجتهادى داراى تأليف بودند و علماى شيعه در اين امر بر علماى اهل سنت پيشى داشتند . اگر چه بيشتر اهل سنت بر اين عقيده اند نخستين كسى كه علم اصول را تدوين نموده محمد بن ادريس شافعى است ولى شيعه معتقد است كه آموزش مسائل علم اصول توسط ائمه شيعه صورت گرفته است .

تأييد نظر شيعه توسط ابوزهره

استاد محمد ابوزهره نويسنده معروف مصرى بعد از بررسى اين بحث نتيجه مى گيرد كه فنون علم اصول توسط ائمه شيعه املاء شده و شاگردان امام صادق ( ع ) مثل هشام بن حكم كتبى را در اين مورد نوشته اند و به اصول اربعماه ( اصول چهارصدگانه ( معروف است كه نمايانگر طرح مباحث علم اصول توسط ائمه شيعه است .

تأييد نظريه ابوزهره از راه احاديث

از ادله اى كه نظريه محمد ابوزهره را تأييد مى كند وجود احاديثى است كه سخن از عناصر مشترك اصولى و قواعد كلى استنباط احكام شرعى به ميان آورده است .

در اين احاديث , پاسخ ائمه ( عليهم السلام ) پيرامون پرسش از اين اصول و قواعد بيان شده كه عبارت است از : استصحاب , برائت , احتياط , تخيير و نيز قواعدى مانند : قاعده طهارت , يد , اباحه , حليت , صحت , تجاوز , فراغ , لاضرر , لاحرج كه در كل فقه پراكنده اند .

همه مى دانيم كه اين اصول و قواعد در مقام استنباط و استخراج احكام از منابع شرعى بسيار مفيد و يارى دهنده است , بلكه بدون به كارگيرى آنها بخش عمده اى از كليت اجتهاد و فقاهت , از كار ميافتد .

تأييد نظريه ابوزهره از راه اخبار علاجيه

علاوه بر احاديث پيشين احاديثى از امام ( ع ) رسيده كه در علم اصول , آنها را اخبار


صفحه 97

علاجيه مى نامند . به وسيله اين دسته از اخبار قسمت مهمى از مسائل بنيادى اجتهادى , تحقق مى يابند و اين نمايانگر اين است كه مسائل اجتهادى در سطحى وسيع به وسيله خود امامان ( ع ) مطرح شده است و در واقع بنيادهاى اجتهاد را آنان استوار كرده و مبادى و قواعدش را تعليم فرمودند .

تاريخ نشانگر اين است كه هر گاه متون احاديث امامان كه در اختيار پيروانشان قرار مى گرفت از نظر عام و خاص , مطلق و مقيد , مجمل و مبين , ظاهر و اظهر , ظاهر و نص با يكديگر تفاوت داشته , مادامى كه بين آنها جمع موضوعى امكان داشت مطابق قانون آن , بين آنها جمع موضوعى و آنگاه كه بين آنها جمع حكمى امكان داشت بين آنها جمع حكمى مى كردند و از اين طريق تعارض را از ميان آنها بر طرف مى كردند . و هر گاه بين آنها جمع موضوعى و حكمى امكان نداشت مانند جايى كه دو نقل كاملا مختلف در مورد مساله اى رسيده باشد راويان از ائمه ( ع ) مى خواستند كه معيارى جهت گزينش معرفى نمايند . لذا در رفع تعارض از اين دسته از اخبار متعارضه رواياتى رسيده كه آنها را اصوليان (( اخبار علاجيه )) ناميده اند و البته اين نوع اخبار زياد است و بيان آنها در اينجا چندان نيازى نيست .

عوامل و علل تعارض احاديث

تعارض احاديث را نيز علل و اسبابى مى باشد كه مناسب است آنها را در اينجا يادآور شويم . از آن جمله اند :

الف ـ اختلاف اصحاب رسول خدا در استعداد و درك سخنان رسول خدا .

ب ـ اختلاف آنان در حفظ و ضبط احاديث او كه اين باعث برداشتهاى مختلف آنان از كلمات و سخنان او مى شد و پيامد اين برداشتهاى مختلف , نقلهاى گوناگونى آنان از رسول خدا بود .

ج ـ عدم حضور همه اصحاب در خدمت رسول خدا در زمانى كه احكام مسائلى را بيان مى كرد .

اين مسأله سبب مى شد كه يكى از اصحاب قسمتى از بيانات او را نقل مى كرد و ديگرى قسمتى ديگر را و سومى قسمت سوم را و گاه بعضى مطلبى را از او نقل مى كردند و بعضى ديگر , آن را بازگو نمى كردند . بلكه گاهى خلاف آن را از راه اجتهاد


صفحه 98

ياد آور مى شدند .

بدين سان پس از رحلت رسول خدا و پراكنده شدن اصحاب در بلاد و مناطق مختلف , احكام گوناگونى را در يك مسأله ارائه دادند : صحابى مدنى به گونه اى و صحابى مصرى به گونه ديگر و صحابى شامى نيز همچنين . و اين بدين جهت بود كه مدنى از حضرت حكم مسأله اى را شنيده بود كه مصرى آن را نشنيده , يا مصرى حكمى را از او شنيده بود كه شامى آن را نشنيده , يا شامى حكمى را شنيده كه كوفى نشنيده بود , و يا كوفى شنيده آنچه را كه بصرى نشنيده بود , و يا بصرى حكمى را شنيده كه يمنى آن را نشنيده بود .

د ـ توجه نكردن بعضى از راويان به قرائن حاليه كه به بيانات رسول خدا مقرون بوده است .

هـ از بين رفتن قرائن مقاليه اى كه با احاديث مقرون بوده است .

و ـ مقيد نبودن عده اى از روايان به نقل عين الفاظ و عباراتى كه در بيانات رسول خدا بود .

ز ـ نقل به معنى كردن سخنان رسول خدا از سوى راويان .

ح ـ تقطيع حديث توسط راويان يعنى گاهى صدر حديث را بدون ذيل و يا ذيل را بدون صدر نقل مى كردند .

ط ـ بيان تدريجى برخى احكام . در بخشى از احاديث , حكم اولا به گونه عام و يا مطلق و يا مجمل و سپس به گونه مقيد و يا مخصص و يا مبين وارد شده است و اين به جهت رعايت حال سئوال كنندگان و شرايط و موقعيتهاى خاص بود .

ى ـ ورود برخى از احكام , اولا به گونه كلى و سپس به شكل تفصيلى .

ك ـ توجيه كارهاى حاكمان جور .

ل ـ مشخص نبودن دليل ناسخ از منسوخ .

م ـ وجود زمينه هاى تقيه كه امامان با آن مواجه بوده اند .

ن ـ جعل احاديث ساختگى به دليل انگيزه هاى اجتماعى و يا سياسى , در سطحى گسترده .

گروهى از حديث شناسان و دانشيان علم رجال , بر جعلى بودن بيش از پنجاه هزار حديث تصريح نموده اند و همين امر سبب شد كه جمعى از دانشوران مذاهب اسلامى با


صفحه 99

موازين خاص , به بازشناسى احاديث بپردازند كه در نتيجه آن , علم رجال و علم حديث پديد آمد . بنابراين آنكه از عناصر خاصه استنباط مى كند بايد توانايى حل تعارضات را در زمينه هاى ياد شده دارا باشد .

قابل ذكر است كه اجتهاد بدان گونه كه شرحش گذشت , هدف نيست , بلكه ابزارى است كه خدا در اختيار بشر قرار داده است تا در مقام استنباط احكام شرعى موضوعات مستحدثه برآيد . اينكه بعضى بر اين اعتقادند كه مفهوم اجتهاد در زمان رسول خدا ( ص ) و امامان ( ع ) با مفهومى كه در نزد شيعه در قرن هفتم پيدا نمود تفاوت دارد , نادرست است . زيرا بسيار تعجب آور است كه بگوييم كلمه (( اجتهاد )) در زمان رسول خدا ( ص ) و ائمه ( ع ) تا قرن هفتم داراى معناى استنباط حكم شرعى از راه رأى و تفكر شخصى بود و بعد انقلاب معنوى در آن پيدا شد و داراى معناى استنباط حكم شرعى از راه منابع معتبر شرعى گرديد . معناى اول را دانشيان اصولى اهل سنت و معناى دوم را دانشيان شيعه مى گويند .

لفظ اجتهاد از همان زمان آغاز پيدايش مبادى آن در مدينه داراى مفهومى كه شايع و مورد پذيرش است بوده , منتهى نه بدين معنى كه در هر موردى كه به كار گرفته مى شد مقصود همان معناى شايع در نزد شيعه بوده است . چون استنباط از راه رأى نيز در دوره دوم به كار گرفته شده است و پيشوايان دينى و فقهاى شيعه با اين معناى اجتهاد مخالف و آن را مورد نكوهش قرار دادند .

2 ـ آسان بودن اجتهاد از راه منابع

هر كس اندك آگاهى از عناصر خاصه مشترك استنباط داشته باشد شكى نخواهد داشت كه در اين دوره همانند دوره اول كار اجتهاد و استنباط نسبت به دوره هاى آتى برخوردار از آسانى بوده و نياز فراوانى به مقدمات علمى و ابزار زياد نداشته است .

براى اينكه اين مدعى خوب روشن شود , مناسب است علل سهولت و آسانى آن را در اينجا مطرح نماييم كه عبارتند از :

الف ـ ارتباط مستقيم اهل اجتهاد از راه منابع معتبر شرعى به خاندان پيامبر كه اين ارتباط به گونه يقين مزايا و فوايدى را براى آنان داشت كه از آن جمله است :

ـ آگاهى بيشتر آنان به قواعد و قوانين فقه اجتهادى


صفحه 100

ـ آگاهى بهتر آنان به طريقه استنباط صحيح از منابع و پايه هاى شناخت معتبر شرعى .

ـ آگاهى بيشتر آنان به ويژگيهاى منابع فقه اجتهادى بخصوص ويژگيهاى منبع اول كه كتاب خدا است از قبيل : دانستن زمان صدور آيه هايى كه مربوط به فقه اجتهادى است و نيز دانستن مكان صدور و شأن نزول و دسترسى به قرائنى كه جهت صدور و تعيين مراد از معانى الفاظ بوده كه دانستن اينها در مقام استنباط بدون شك داراى نقش بسزائى مى باشند و سبب آگاهى آنها از امر مذكور دو چيز مى تواند باشد :

اول ـ نزديك بودن آنان به زمان نزول آيات .

دوم ـ ارتباط آنان به امامان ( عليهم السلام ) , اين مزايا براى آنانى كه در دوره هاى بعد آمده اند نبوده است .

ب ـ عدم نياز اهل اجتهاد در اين دوره به علومى از قبيل علم رجال و علم حديث و اصول فقه و . . .

و بدين جهت اجتهاد و استنباط به گونه آسان انجام مى شد , بىآنكه درگير پيچ و خمها و معضلات اجتهاد و مبانى آن شوند و در گرداب جرح و تعديل ها و تعارضات و تزاحمات سندى و متنى گرفتار آيند .

ج ـ نبودن پديده ها و رويدادهاى مبهم و پيچيده و مسائل تازه در برابر آنها به آن گونه كه در دوره هاى بعد كه براى ديگران به وجود آمد ـ زيرا مسائلى كه در برابر آنها در اين دوره قرار مى گرفت مانند مسائل امروزه پيچيده نبوده و بدين جهت در مقام پاسخ مواجه با سختى و مشكلى نمى شدند .

د ـ نبودن آراء و نظريات گوناگون براى حكمى در مسأله اى ـ بدين جهت ذهن مجتهد هيچ گاه مشوب نمى گشت و به مجرد مراجعه به مايه هاى اصلى استنباط , حكم را استنباط و پاسخگوى آن مى شدند .

هـ عدم نياز مسأله ( در مقام پاسخ به آن ) به گفتگو و بحثهاى نظرى و استدلال ـ زيرا در اين دوره هنوز فقه اجتهادى به صورت يك فن خاص و صناعت مخصوص در نيامده بود كه نياز به قوانين و ضوابط و يا علوم خاص باشد . مردم در اين دوره در هنگام نياز , به قراء ( قاريان ) مراجعه مى كردند و پاسخ دريافت مى نمودند . كتاب الاجتهاد و التجديد ( ص 59 ) به اين مطلب اشاره دارد .


صفحه 101

بلى زمانى كه اهل اجتهاد از دوره اول كه دوره نص بود دور شدند نياز به قوانين خاص و علوم مخصوص در شناخت پيدا نمودند و هر چه دورى آنها از زمان نص بيشتر شد نياز به آنها نيز بيشتر احساس گرديد زيرا مراتب ابهام و پيچيدگى و مشكلات در مقام استنباط احكام حوادث واقعه بيشتر گرديد كه در نتيجه براى زدودن ابهامها و حل مشكلها چاره اى جز از راه آن قواعد و قوانين خاص نبوده است .

3 ـ وجود اجتهاد از راه رأى

بجاست بحث از وجود اجتهاد از راه رأى را در اين دوره در دو مقام مطرح نماييم :

الف ـ اجتهاد از راه رأى ( زمان صحابه (

ب ـ اجتهاد از راه رأى ( زمان تابعين (

اجتهاد از راه رأى ( يا اجتهاد آزاد ) در اين دوره ( زمان صحابه ) وجود داشته است . زيرا مصادر اوليه نمايانگر اين حقيقت است كه ابوبكر و عمر بن خطاب و عثمان بن عفان در مواردى كه در عناصر خاصه استنباط ( كتاب و سنت ) براى شناخت احكام مسائل و رويدادهاى تازه , نص نمى يافتند به مشورت با اصحاب رسول خدا مى پرداختند . اگر بر حكم آن مسأله اتفاق نظر بين آنان بود مطابق آن عمل مى كردند و اگر چنين نبود به قياس و اجتهاد از راه رأى متوسل شده و پاسخگو مى شدند .

پس از آنان آنكه بيش از همه به اجتهاد از راه رأى اهميت مى داد عبدالله بن مسعود ( م 23 ) و پس از او شاگردان معروفش از قبيل علقمة بن قيس نخعى ( م 6 65 / هجرى ) و پس از آنان ابراهيم يزيد نخعى ( م 95 هجرى ) و بعد از او شاگردش حماد بن ابى سليمان ( م 120 ) و پس از او شاگردش ابوحنيفه ( م 150 ه . ق ) كه در اواخر ايام تابعين مى زيست , بوده است . در اين مسأله جاى هيچ گونه شك و ترديدى نيست .

سخنان بزرگان اهل سنت در اين زمينه

ابن قيم جوزى صاحب كتاب اعلام الموقعين عن رب العالمين مى گويد : عمل اصحاب به قياس و رأى به طور معنوى در قضاياى متعددى به ثبوت رسيده است . وى در همان كتاب ( ج 1 / ص 61 ـ 24 ) مى گويد : برخى از اصحاب مانند ابن مسعود و ابوبكر پاسخ مسائل را از راه رأى مى گفتند .


صفحه 102

ابن حزم ظاهرى ( پيشواى دوم مذهب ظاهرى ) صاحب كتاب الاحكام لاصول الاحكام مى نويسد : هر كس عمل اصحاب به قياس و رأى را انكار نمايد تعصب ورزيده است .

علامه احمد بن عبدالرحيم حنفى ( م 1180 ) معروف به شاه ولى الله دهلوى در كتاب الانصاف فى سبب الخلاف از ميمون ابن مهران نقل مى كند : هر گاه به ابوبكر براى پاسخگويى در مسأله خلافى مراجعه مى شد به كتاب خدا نظر مى كرد , اگر حكم را در آنجا مى يافت مطابق آن حكم مى كرد و اگر نمى يافت به سنت رسول خدا نظر مى كرد و اگر در آنجا نيز نمى يافت به مسلمانان مراجعه مى كرد و به آنها مى گفت : آيا شما درباره آن , چيزى از رسول خدا مى دانيد ؟ در صورتى كه مى دانستند حكم را بيان مى كردند و او مى گفت خداوند را سپاس كه بين ما قرار داد كسانى كه علم پيامبر را براى ما حفظ داشته اند و هر گاه آنان چيزى نمى دانستند خوبان و آگاهان را جمع مى كردند و با آنها به مشورت مى پرداخت و هر گاه درباره حكم مسأله اتفاق نظر مى كردند آن را مورد پذيرش قرار مى داد و مطابق آن عمل مى كرد . قريب به همين مضمون را ابن قيم جوزى در كتاب اعلام الموقعين ( ج 1 , ص 243 ) نقل نموده است .

احمد بن على مقريزى در الخطط ( ج 2 , ص 332 ) مى گويد : اصحاب بعد از وفات رسول خدا در شهرها پراكنده شدند و ابوبكر مطابق كتاب و سنت رسول خدا حكم مى كرد و هر گاه حكم مسئله اى را نمى يافت از آنها كه در نزد او بودند پرسش مى كرد و هر گاه آنان نيز نمى دانستند از راه اجتهاد به رأى پاسخ مى داد و بعد از وفات ابوبكر نيز امر بر همين منوال بود .

در پيشگفتار تاريخ فلسفه اسلامى ( ص 177 ) از ابن مسعود نقل شده است كه هر گاه براى كسى مسأله اى براى قضاوت پيش آيد بايد مطابق با آنچه كه در كتاب خداست قضاوت نمايد و اگر در قرآن نيافت مطابق آنچه كه رسول خدا فرموده قضاوت نمايد و اگر در سخنان پيامبر نيز نيافت مطابق آنچه كه صالحان قضاوت كردند قضاوت كند و اگر از اين طريق هم نتوانست از راه اجتهاد به رأى قضاوت نمايد . و هر گاه از اين طريق هم به گونه نيكو نمى تواند , سكوت كند و حياء نكند .

از برخى سخنان امام على ( عليه السلام ) نيز بدست مىآيد كه در زمان اصحاب پيامبر ( ص ) تشريع براى حوادث واقعه از راه رأى وجود داشته است و بدين جهت آن را


صفحه 103

مورد نكوهش و سرزنش قرار داده است .

در هر حال آنان در مواردى يا تصريح كرده اند كه از راه رأى احكامى را بيان نموده اند يا آنكه در اين باره فرمان صادر كرده اند .

تصريح ابوبكر بر عمل به رأى

جلال الدين سيوطى در كتاب تاريخ الخلفاء و ابوحامد محمد غزالى در كتاب المستصفى ( ج 2 , ص 242 ) مى گويد ابوبكر در مورد كلاله[1]گفت : (( اقول فيها برأيى فان يكن صوابا فمن الله و ان لم يكن فمنى و من الشيطان و الله و رسوله منه بريان . )) من بر طبق رأى خود حكم مى كنم اگر درست باشد از خداست و اگر درست نباشد از من و شيطان است , خدا و پيامبر از آن برى و كنار مى باشند .

و نيز جلال الدين سيوطى در كتاب تاريخ الخلفاء در زمينه داستان فرمان ابوبكر به عثمان بر تنظيم عهدنامه اى براى خلافت مى نويسد , پس از آنكه عهدنامه تنظيم و به نظر او رسانيده شد , ابوبكر دستهايش را بلند كرد و گفت : (( اللهم انى لم ارد بذلك الاصلاحهم و خفت عليهم الفتنة فعملت فيهم بما انت اعلم به واجتهدت لهم رأيا فوليت خيرهم (( . خدايا من در اين كار فقط مصلحت آنان را خواستم و چون ترسيدم كه آنها گرفتار فتنه شوند بدين جهت كارى براى آنان كردم كه تو , به آن داناترى و براى آنها از راه رأى اجتهاد كردم و بهترين آنها را والى قرار دادم .

و در كتاب تاريخ الخلفاء آمده : (( فلما استخلف عمر قال : انى لاستحيى ان ارشيئا قاله ابوبكر . )) زمانى كه عمر خلافت را تصدى نمود گفت من حيا مى كنم اظهار رأى كنم درباره آنچه كه ابوبكر گفته است .

فرمان عمر به اجتهاد از راه رأى

عمر بن خطاب هنگامى كه شريح , قاضى معروف را به عنوان قضاوت به كوفه فرستاد , به او گفت : (( انظر ما يتبين لك فى كتاب الله فلاتسئل عنه احدا و ما لم يتبين

[1]ـ يعنى در ارث كلاله , بعضى گفته اند كلاله آن كسى است كه نه پدر دارد و نه فرزند . بر خويشان دور و برادر و خواهر ناتنى و بر بچه زن انسان نيز اطلاق مى شود .