چنان كه در جلد اول آورده شد در جاهليت مردان پست و نابكار و آزمند و طمع كار از زنان ناپارسا و كنيزان خود استفادهء مادى مىكرده يعنى آنها را به كار زشت و پست وا مىداشته و از اين راه در آمدى بدست مىآورده و بر ثروت و مال خود مىافزودهاند . نه زن از مشاهير آنان كه پرچم بر خانهء خود مىافراشته و خانه هاشان به نام « خرابات » خوانده مىشده در جلد اول ياد گرديد . در سبب نزول آيهء فوق چنين گفته شده كه عبد الله بن ابىّ منافق مشهور ، را كنيزكانى بود ( از كشاف شش تن از ايشان چنين نام برده شدهاند . معاذه . مسيكه . اميمه ، عمره . اروى ، و قتيله ) كه آنها را مجبور به زنا دادن كرده و ضريبه بر ايشان بسته بود دو تن از ايشان ( معاذه و مسيكه ) به پيغمبر ( ص ) شكايت بردند بر اثر آن ، آيهء بالا نزول يافت بنقل از كشاف در حديثى چنين آمده است « ليقل احدكم فتاى و فتاتى و لا يقل عبدى و امتى » اين حديث حد مراقبت و رعايت و توجه اسلام را از عبيد و اماء به خوبى مىرساند و مىفهماند كه اسلام به آنها چه نظرى داشته و بطور حتم نظر خريد و فروش و معامله و اذيت و آزار نبوده چنان كه در حديثى ديگر آمده است :
« شرّ الناس من باع النّاس » .
بهر جهت در ذيل آيهء شريفه ، كه كلمهء « فتاة » در آن آورده شده و منظور از آن كنيز است ، چهار فائده ياد گرديده كه از آن جمله است تحريم اكراه بر زنا .
4 و 5 آيات 90 و 91 ، از سورهء مائدة * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالأَنْصابُ وَالأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوه لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ إِنَّما يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَالْبَغْضاءَ ) *
* ( فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ الله وَعَنِ الصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ ) * . در ذيل اين دو آيه ، كه آخرين آيه ايست ، كه در بارهء خمر نزول يافته ، و به گفته فاضل از نه راه نسبت به تحريم آن در اين آيه تأكيد به عمل آمده پنج حكم آورده شده است . از آن جمله است حرمت تكسب به خمر و سائر مسكرات و هم اجرت بر كارى مربوط و متعلق به آنها چه آن كه رواياتى هم وارد است بدين مفاد كه آن چه را خدا حرام كرده ثمن آن را نيز حرام قرار داده است . از قبيل روايات نبوى « لعن الله اليهود حرّمت عليهم الشّحوم فباعوها و اكلوا ثمانها » و از قبيل خبر ديگر نبوى نيز « لعن الخمر شاربها و عاصرها و ساقيها و بائعها و آكل ثمنها فقام اليه اعرابى . الخبر » و از آن جمله است معانى كلمات وارده در اين آيات كه چون دانستن آنها در استنباط حكم فقهى تأثير دارد بطور خلاصه ترجمه و آورده مىشود :
« ميسر » همان قمار است به تمام انواعش از قبيل نرد و شطرنج پس تكسب به اينها و ساختن آلات آنها و بيع و حتى نشستن در مجلس بازى آنها حرام است از پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) روايت شده كه « اللَّاعب بالنّرد شير كمن غمس يده فى لحم الخنزير و دمه » در بارهء نرد و شطرنج جز از برخى از علماء شافعى كه آن را در غير حال الهاء و اغفال از نماز ، محكوم بجواز دانستهاند خلافى در حرمت نيست .
مراد از « انصاب » بتهايى است كه براى عبادت مىساختهاند پس حرام است كه كسى ساختن آنها را كسب خود قرار دهد يا خريد و فروش كند .
مراد از « ازلام » كه مفرد آن زلم است ( بفتح زاء بر وزن صنم و ضم آن بر وزن امم ) تيرهايى است كه پر و پيكان نداشته و بر بعضى نوشته شده بوده « أمرني ربي » و بر بعضى « نهانى ربي » و بر بعضى هيچ چيز نوشته نشده بوده و به آنها در سفرها و كارهاى خود تفأل مىزدهاند بدين گونه كه چون مىخواسته اند
به سفرى بروند يا به كارى دست بزنند اين تيرها را در ظرفى مىريخته و بهم مىزدهاند اگر تيرى كه بر آن « أمرني ربي » بوده بيرون مىآمده اقدام و اگر تير « نهانى ربي » بدست مىآمده صرف نظر و اگر تير نانوشته بيرون مىآمده عمل را تجديد و تكرار مىكردهاند . گروهى از مفسران چنين گفتهاند . ليكن على بن ابراهيم از حضرت صادق ( ع ) نقل كرده كه ده عدد تير بوده هفت عدد با سهم و نصيب و سه عدد آنها بى سهم و نصيب . سهم دارهاى هفتگانه را نام چنين بوده : فذّ . توام . رقيب . حلس .
نافس . مسبل و معلَّى . پس فذ را يك سهم و توام را دو سهم و رقيب را سه سهم و همين طور افزوده مىشده تا معلى كه هفت سهم مىداشته است و نامهاى سه تير بى سهم : سفيح . منيح . و وغد بوده است[1]. شترى را مىخريده و مىكشته و با جزائى تقسيمش مىكرده و به دور آن جمع مىگشته و تيرها را بيرون مىآورده و بدست مردى مىدادهاند و پس از عمل ياد شده قيمت را از كسى مىگرفتهاند كه تيرهاى بى نصيب به نام او بيرون مىآمده است و اين نوعى از قمار بوده كه ميان عرب جاهلى رواج مىداشته است .
زمخشرى نقل كرده كه شتر را بده جزء تقسيم مىكردهاند . بعضى گفتهاند بر بيست و هشت جزء قسمت مىكردهاند و كسانى كه تير نانوشته به نام ايشان بيرون
[1]در جلد اول نامهاى اين قداح ، در بحث از حرمت خمر ، آورده شد در اينجا مناسب است ضبط اين الفاظ ياد گردد فذ بفتح فاء و با ذال منقوطهء مشدده ( بر وزن حظ ) توام با تاء دو نقطه فوقانى مفتوح و همزه مفتوحه ( بر وزن مرهم ) رقيب با راء بى نقطه و قاف ( بر وزن نقيب ) حلس با حاء بى نقطه مكسور و لام ساكنه و سين بى نقطه ( بر وزن ضرس ) نافس با نون پيش از الف وفاء مكسوره و سين بى نقطه ( بر وزن جالس ) مسبل با سين بى نقطه و باء يك نقطه ( بر وزن مقبل ) معلى با ميم مضمومه و عين بى نقطهء مفتوحه و لام مشدده مفتوحه ( بر وزن مصلى ) سفيح با سين بى نقطه مفتوحه و فاء مكسوره و حاء بى نقطه ( بر وزن فصيح ) منيح با ميم مفتوحه و نون مكسوره و ياء دو نقطهء تحتانى و حاء بى نقطه ( بر وزن فصيح ) و غد با واو مفتوحه و غين با نقطهء ساكنه و دال بى نقطه ( بر وزن نقد ) است .
مىآمده بى نصيب مىبودهاند و كسى كه يكى از تيرهاى سهم دار به نامش بيرون مىآمده نصيب معين همان تير را مىبرده و آن نصيبها را به فقيران مىداده و خود چيزى از آن نمىخورده و به اين كار افتخار مىداشتهاند و كسانى را كه در اين قمار با ايشان به بازى نمىآمده سرزنش مىكرده و او را « برم » ( بخيل و لئيم ) مىناميدهاند . بعضى از فضلاء ( ابن حاجب ) اسماء قداح ( تيرها ) را در اشعار ذيل آورده است :
< شعر > هى فذ و توام و رقيب ثم حلس و نافس ثم مسبل و المعلى و الوغد ثم سفيح و منيح و ذى الثلاثة تهمل و لكل مما عداها نصيب مثله ان تعدّ اوّل اوّل < / شعر > اين بود ترجمهء آن چه فاضل آورده است .
در تفسير صافى از كتاب فقيه ( من لا يحضر ) و تهذيب بنقل از على بن ابراهيم از حضرت جواد اين مضمون آورده شده است « در زمان جاهلى ده تن شريك مىشدند و شترى را به شركت مىخريدند و به وسيلهء قداح به استقسام آن مىپرداختند ( آنگاه نامهاى تيرها را بر شمرده پس از آن گفته است ) تيرها را بين آن ده تن به جولان مىآوردهاند پس هر كس تيرى بى سهم به نامش بيرون مىآمده يك سيم قيمت شتر به عهده او مىافتاده اين كار تكرار مىشده تا سه سهم بى نصيب بيرون مىآمده و صاحبان آنها بدان قيمت شتر محكوم مىشدهاند » .
آنگاه صاحب تفسير صافى چنين گفته است . « . من مىگويم معنى تجزيهء شتر بده جزء تجزيهء قيمت آن بوده چنان كه در روايت حضرت جواد ( ع ) است نه تجزيهء گوشت آن » .
6 - آيهء 61 ، از سورهء نور * ( لَيْسَ عَلَى الأَعْمى حَرَجٌ وَلا عَلَى الأَعْرَجِ حَرَجٌ وَلا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ وَلا عَلى أَنْفُسِكُمْ أَنْ تَأْكُلُوا ) *
* ( مِنْ بُيُوتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ آبائِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أُمَّهاتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ إِخْوانِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَخَواتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَعْمامِكُمْ أَوْ بُيُوتِ عَمَّاتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَخْوالِكُمْ أَوْ بُيُوتِ خالاتِكُمْ أَوْ ما مَلَكْتُمْ مَفاتِحَه أَوْ صَدِيقِكُمْ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَأْكُلُوا جَمِيعاً أَوْ أَشْتاتاً فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَلى أَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ الله مُبارَكَةً طَيِّبَةً كَذلِكَ يُبَيِّنُ الله لَكُمُ الآياتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ) * يكى از اقوال در سبب نزول آيه اينست كه گروهى به جنگ بيرون رفتند و خانه هاى خود را به معذورين سه گانه كه در آيه ياد شدهاند سپردند اينان از اين كه چيزى از مأكولات آن خانه ها بخورند خوددارى داشتند و بر خود تنگ مىگرفتند اين آيه نازل گرديد .
فقيهان به اين آيه بر جواز تصرف ( بعنوان خوردن نه غير آن ) در خانه هاى خويشاوندان ياد شده استدلال كردهاند . جبّائى خيال كرده است آيه بحديث « لا يحلّ مال امرئ الَّا بطيب نفسه » و به آيهء * ( لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلى طَعامٍ غَيْرَ ناظِرِينَ إِناه ) * منسوخ شده است .
بهر حال از جمله هفت فائده كه در اينجا مذكور شده اينست كه عدم ذكر فرزندان در اين آيه يا به واسطهء معلوم بودن آن از مفهومست زيرا جواز اكل از خانهء كسى كه اقرب است اولى است از آن كه ابعد است يا اين كه از كلمهء * ( « مِنْ بُيُوتِكُمْ » ) * مستفاد مىباشد چنان كه در حديث نبوى است « أنت و مالك لأبيك » و باز در
حديث ديگر است : « اطيب ما اكل المرء من كسبه ، و انّ ولده من كسبه » .
مناسب است در اينجا مختصرى از آن چه در بارهء « صديق » آورده شده ياد گردد :
محقق اردبيلى در اين زمينه چنين افاده كرده است « صديق » مثل « خليط » و « عدو » مفرد و جمع است و در اينجا بمعنى « اصدقاء » مىباشد و مراد از « صديق » كسى است كه در دوستى صادق باشد برخى گفتهاند مراد از آن كسى است كه چنان كه ظاهر او با ظاهرت موافق است باطنش هم باطنت را موافق باشد . از حضرت صادق ( ع ) چنين روايت است « هو و الله الرجل يدخل فى بيت صديقه فيأكل طعامه به غير اذنه » نقل شده كه ربيع بن خثيم را صديقى بود در نبودن ربيع به خانهء وى رفت و از غذاء او خورد چون ربيع به خانه برگشت كنيزش اين خبر بوى باز گفت ربيع از شادى گفت اگر راست مىگويى در راه خدا آزادى . نقل شده است كه بزرگان صحابه و كسانى كه با بدريين ديدار داشته چنان بودهاند كه يكى در غيبت صديق خود به خانهء او داخل مىشده از كنيزش مىپرسيده كه كيسهء پول كجاست آنگاه هر چه مىخواسته برمىداشته است چون صاحب خانه برمىگشته و كنيز بوى خبر مىداده از شادى و سرور او را آزاد مىساخته است ! از حضرت صادق ( ع ) روايت شده « من عظم حرمة الصّديق ان جعله الله من الانس و الشّفقة و الانبساط و طرح الحشمة بمنزلة النّفس و الاب و الاخ و الابن » و شايد ذكر « ابن » در اين روايت اشاره به اين باشد كه يا از باب مفهوم موافق و يا از باب شمول * ( « مِنْ بُيُوتِكُمْ » ) * ، « ابن » نيز در آيه مراد
و منظور است » فاضل مقداد از حضرت صادق ( ع ) روايت كرده است « أيدخل احدكم يده إلى كمّ صاحبه او جيبه و كيسه فياخذ منه ؟ فقالوا لا . قال ( ع ) فلستم بأصدقاء » باز از ابن عباس نقل كرده كه اين مضمون را گفته است « صداقت از نسب قوىتر است چه اهل دوزخ به پدران و مادران استغاثه نمىكنند بلكه به اصدقاء استغاثه مىكنند و مىگويند * ( « فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ وَلا صَدِيقٍ حَمِيمٍ » ) * .
مجموع آيات مربوط به دو قسم مكاسب ، 12 آيه است .
10 - كتاب بيع در اين كتاب ده آيه آورده شده است :
1 - آيهء 29 ، از سورهء نساء * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ إِلَّا أَنْ تَكُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْكُمْ وَلا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ الله كانَ بِكُمْ رَحِيماً ) * دو حكم ( اول ، نهى از اكل مال و تصرف در آن از راه باطل : غصب باشد يا سرقت يا خيانت يا عقود فاسده از باب ربا يا غير آن . دوم ، اباحهء مال از راه تجارت و كسب مشروع ) و هشت فرع از اين آيه استفاده شده است كه از آن جمله است :
مشروط بودن تجارت به تراضى متعاقدان خواه مراد از آن تراضى متعاقدان در حال عقد باشد و عقد بدان تمام و لازم شود ، تا پيش از تفرق هم خيار ، ساقط باشد و مجلس را خيار نباشد ، چنان كه مالك و ابو حنيفه گفتهاند ، يا مراد تفرق از روى تراضى باشد تا حق خيار پيش از تفرق از مجلس برقرار باشد چنان كه شافعى و شيعه گفتهاند و روايت « البيعان بالخيار ما لم يفترقا » هم آن را مىرساند .
و از آن جمله است احتمال اين كه مراد از جملهء * ( وَلا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ) * اين باشد كه نفوس خود را به ارتكاب اثم از راه اكل مال بباطل هلاك مسازيد .
در اين مورد مناسب مىدانم بر آن چه فاضل مقداد در زمينهء جملهء « و لا تقتلوا . » آورده مطلبى را اضافه كنم . اين مطلب مربوط است به جلد اول و از استدراكات