< فهرس الموضوعات > ج - طبقه بنديهاي ديگر براي آيات احكام از جمله چهار طبقه بندي < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 5 - خاتمه - استدراكاتي است نسبت به جلد اول كه پس از چاپ آن جلد در مواردي از آن يادداشت كرده ام مشتمل بر ده يادداشت بدين قرار :
1 - تيمم و قضيه عمار ترجمه از كتاب « المحلّى » تأليف ابن حزم < / فهرس الموضوعات > و پشت دو دست را تا بند دست مسح كند و لازم نيست همهء صورت و نه همهء دو كفرا فرا گيرد و در هيچ تيممى مسح ذراعين و مسح سر و مسح دو پا و يا جايى ديگر از بدن لازم نيست : . .
« . . اما سقوط مسح سر و دو پا و سائر بدن در تيمم مورد اجماع است و مورد يقين . مگر آن چه را عمار ياسر رضى الله عنه در زمان پيغمبر ( ص ) به جا آورده كه پيغمبر ( ص ) او را از آن نهى كرده است .
« و در بقيهء آن چه گفتيم خلافست پس گروهى دو ضربت ، در تيمم ، لازم دانسته و گروهى فرا گرفتن صورت و دو كفرا واجب دانسته و گروهى به فراگرفتن دو ذراع تا زير بغل و بعضى تا مرفق را گفتهاند .
« كسانى كه بوجوب دو ضربت در تيمم گفتهاند يكى براى روى و ديگر براى دو دست و دو ذراع تا مرافق ، استدلال كردهاند به حديثى از طريق ابى أمامهء باهلى از پيغمبر ( ص ) كه در تيمم گفته است « ضربتان : ضربة للوجه و اخرى للذراعين » و به حديثى از طريق عمار كه پيغمبر ( ص ) فرموده است « إلى المرفقين » و به حديثى از طريق ابن عمر كه گفته است مردى در ميان يكى از كوچه ها بر پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) سلام كرد و پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) جواب نگفت آنگاه دو دست خود را بر ديوار زد و آنها را به روى خود كشيد پس از آن بار ديگر دستها را به ديوار زد و بر دو ذراع خود كشيد از آن پس سلام آن مرد را پاسخ داد و چنين گفت « انه لم يمنعنى ان ارد عليك السلام الا انى لم اكن على طهر » و بحديث اسلع كه مردى از بنى اعرج بن كعب است كه گفته است « قلت يا رسول الله اصابتنى جنابة » پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) به سكوت گذرانده تا جبرئيل فرمان « صعيد » را آورده پس پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) فرموده است « قم يا اسلع فارحل » اسلع گفته آنگاه پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) دو كف دست را بر زمين زد و آنها را تكان داد و بر صورت خود كشيد تا بر لحيهء مبارك گذراند آنگاه دوباره كف دستها را به زمين رساند پس
يكى را بر ديگرى ماليد و هر دو را تكان داد بعد از آن بر ظاهر و باطن دو ذراع خود كشيد و بدين طريق تيمم را به من آموخت . و به حديثى از ابن عمر از پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) در بارهء تيمم « ضربة للوجه و ضربة لليدين إلى المرفقين » و بحديث از واقدى از پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) « التيمم ضربة للوجه و ضربة لليدين إلى المرفقين » « و هم گفتهاند از فعل و فتوى عمر خطاب و جابر عبد الله و ابن عمر به صحت پيوسته كه تيمم دو ضربت است : ضربتى براى روى و ديگرى براى دو ذراع و دو دست .
« و گفتهاند تيمم به جاى وضوء و بدل از آنست و چون در وضوء يك بار آب براى روى و بارى ديگر براى ذراعين به كار مىرود پس در تيمم هم بايد دو بار باشد و چون وضوء تا دو مرفق است پس در تيمم كه بدل آنست نيز واجب است تا دو مرفق باشد .
« اينست سخنانى بى اساس كه از اين دسته رسيده و در آن چه گفتهاند دليلى براى ايشان نيست :
« اما اخبار ، همهء آنها ساقط است و احتجاج بدانها غير جائز : چه حديث ابى امامه از دو جهت قابل استناد نيست : . . پس اين خبر ساقط است . و حديث عمار كه از طريق ابان بن يزيد عطار از قتاده روايت گرديده قتاده گفته است : محدثى به من از شعبى خبر داده و آن محدث را نام نبرده بعلاوه اخبار ثابت از عمار همهء آنها بر خلاف اين روايت ابانست پس اين خبر نيز ساقط است . .
« اما حديث ابن عمر در سلسلهء سندش محمد بن ثابت عبدى واقع و او « ضعيف » است و بر فرض اين كه آن حديث را صحيح انگاريم حجتى است بر ايشان زيرا در آن حديث ، تيمم در حضر ، آن هم براى صحيح ، و تيمم براى رد سلام و هم ترك رد سلام در حال عدم طهارت آورده شده و حال اين كه خود آنان به هيچ يك از اين امور قائل نمىباشند . .
پس اين خبر نيز ساقط است .
« اما حديث اسلع در نهايت سقوط است زيرا همهء كسانى كه در طريق اين حديث آمدهاند ضعيف و غير قابل استنادند .
« اما حديث ابى ذر ساقط است براى اين كه طريق او مشتمل است بر مجهولى .
« اما حديث دوم ابن عمر طريق آن نيز مشتمل است بر سليمان بن داود حرانى كه « ضعيف » و غير حجت است .
« و اما حديث واقدى ساقطتر از آنست كه به آن بپردازيم زيرا واقدى به كذب ياد شده بعلاوه اين حديث او « مرسل » هم هست .
« اما احتجاج ايشان به آن چه از عمر و ابن عمر و جابر به صحت پيوسته پس از عمر و ابن مسعود اين نيز به صحت رسيده كه « لا يتيمم الجنب و ان لم يجد الماء شهرا » و از ابى بكر و عمرو ابن مسعود و ام سلمه و غير اينان مسح بر عمامه به صحت رسيده پس چرا به اين اقوال التفات نكردهاند ؟ جز اين كه جايى كه خواستهاند گفتهء اين اشخاص را حجت قرار داده و در موردى كه نخواسته گفتهء آنان را حجت نشمردهاند . . بعلاوه در اين مسأله چنان كه خواهيم گفت على بن ابى طالب و ابن مسعود و عمار و ابن عباس بر خلاف عمر و پسر او و جابر رفتهاند . پس استناد ايشان بقول صحابه نيز ساقط شد .
« اما گفتهء ايشان كه تيمم به جاى وضوء و بدل از آنست پس به ايشان بايد گفت :
خوب چه مىشود و بچه دليل واجب است كه « بدل » مانند « مبدل منه » باشد ؟ و اگر اين لازم باشد شما خود با اين حكم كه آن را حق دانستهايد نخستين مخالف هستيد چه در تيمم سر و دو پا را كه در وضوء فرض است اسقاط كرديد و هم در تيمم بدل از غسل جنابت ، تمام بدن را كه در غسل واجب است اسقاط كرديد . .
« و ابو حنيفه كه از جملهء ايشانست در وضوء و غسل ، نيت را اسقاط كرده ليكن در تيمم واجب دانسته است . آنگاه شما از كجاى قرآن يا سنت يا اجماع بدست
آورديد كه بدل جز بر وصف مبدل منه نمىباشد ؟ . . اگر بگويند تيمم را بر وضوء قياس كرديم مىگوييم « قياس » به كلى باطل است و بر فرض اين كه قياس ، حق باشد خصوص اين قياس باطل است . . » آنگاه ابن حزم به تفصيل جهات بطلان اين قياس را توضيح داده و پس از آن چنين افاده كرده است :
« گروهى گفتهاند تيمم دو ضربت است ضربتى براى روى و ضربتى بس براى دو كف . اين گروه بحديث از عائشه « نزلت آية التيمم فضرب رسول الله ( ص ) ضربة و مسح بها وجهه ، ثم ضرب على الارض اخرى و مسح بها كفّيه » و بحديث از ابن عمر از پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) كه در تيمم فرموده است « ضربة للوجه و ضربة للكفين » استناد كردهاند ليكن اين دو حديث هر دو ضعيف است .
« از جمله كسانى كه در تيمم دو ضربت يكى براى روى و ديگرى براى دو دست و دو ذراع تا مرفق قائل شدهاند حسن بصرى و ابو حنيفه و اصحاب او و سفيان ثورى و ابن ابى ليلى و حسن بن حى است و شافعى و ابو ثور گفتهاند مگر از پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) خلاف آن به صحت رسد . . ابراهيم گفته است مرا پسنديده تر آنست كه تا « مرفقين » باشد .
« و گروهى تيمم را تا دو منكب ( سر شانه ) واجب دانسته و استدلال كردهاند بروايت از عمار كه گفته است « تيممنا مع رسول الله ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) فمسحنا بوجوهنا و أيدينا إلى المناكب . » و باز به طريقى ديگر از عمار كه پس از ذكر نزول آيهء تيمم گفته است « فقام المسلمون مع رسول الله ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) فضربوا أيديهم إلى الارض ثم رفعوا أيديهم و لم يقبضوا من التراب شيئا فمسحوا وجوههم و أيديهم إلى المناكب و من بطون أيديهم إلى الآباط » و باز بروايت از زهرى كه « التيمم إلى المنكبين » . ابن حزم مىگويد اين اثر صحيح است جز اين كه در آن تصريحى
نيست كه پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) به آن طريق امر فرموده باشد تا حكم و فرض تيمم بدست آيد و هم تصريح نشده كه پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) آن را دانسته باشد و اقرار و اثبات ( تقرير ) كرده باشد تا ندب و مستحب باشد و فعل هيچ كس غير از خود پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) دليل و حجت نيست . و بسيار عجيب است كه . .
« ابن حزم مىگويد : اكنون كه هيچ يك از اين آثار را حجيتى نيست - و مورد اختلاف هم هست پس بايد به قرآن و سنت - كه هنگام اختلاف از طرف خدا مرجع قرار داده شده - رجوع كرد و چنين كرديم ديديم خدا مىفرمايد * ( فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ مِنْه ) * پس مىبينيم خدا در اين دستور جز دو دست چيزى ياد نكرد و بىگمان اگر تا مرافق اراده مىداشت و سر و دو پا را هم لازم مىدانست بيان مىكرد اينك كه خدا چيزى بر صورت و دو دست در تيمم نيفزوده براى هيچ كس روا نيست بر آنها چيزى علاوه كند خواه ذراعين باشد يا سر يا دو پا يا سائر بدن و در تيمم جز صورت و دو كف ، كه اقل چيزيست كه نام « يدين » بر آنها اطلاق مىگردد ، چيزى ديگر لازم نيست . سنت صحيح و ثابت ، نه اكاذيب بهم بافته ، نيز همين معنى را مىرساند .
« چنان كه عبد الرحمن از . . از سعيد از پدرش بما خبر داد كه عمار به عمر بن خطاب گفته است » « تمكَّعت فأتيت رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فقال يكفيك الوجه و الكفّان » .
« عبد الله از . . از شقيق بن سلمة حديث كرد كه گفت با عبد الله مسعود و ابو موسى اشعرى نشسته بودم و حديث را آورد و در جمله گفت ابو موسى بابن مسعود گفت « ألم تسمع قول عمار : بعثنى رسول الله ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) فى حاجة فاجنبت فلم اجد الماء ، فتمرغت فى الصعيد كما تتمرغ الدابة ، ثم اتيت رسول الله ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم )
فذكرت ذلك له ، فقال : انما كان يكفيك ان تقول [ ظ : تفعل ] بيديك هكذا ، ثم ضرب بيديه الارض ضربة واحدة ثم مسح الشمال على اليمين و ظاهر كفيه و وجهه » « و از مسلم از . . از پدر سعيد كه مردى نزد عمر خطاب رفت و گفت « انى اجنبت فلم أجد ماء » پس عمر گفت « لا تصلّ » نماز مخوان عمار بوى گفت آيا به ياد ندارى كه در سريّهاى بوديم و تصادف را هر دو به جنابت دچار شديم تو نماز نخواندى و من به خاك در غلتيدم و نماز گزاردم پس پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) چنين گفت ( انما يكفيك ان تضرب الارض بيديك ثم تنفخ ثم تمسح بهما وجهك و كفيك » .
« ابن حزم مىگويد : اين حديث دليل است بر بطلان « قياس » چه عمار فرض كرده كه حكم تيمم بدل از جنابت ، حكم غسل آنست . پيغمبر ( ص ) اين خيال او را باطل كرده و به او فهمانده است كه حكم هر چيزى فقط همانست كه بدان نص شده است و هم در اين حديث است كه مىشود كه « صاحب » چيزى را فراموش كند . .
« . . جماعتى از سلف همين عقيده را مىداشتهاند چنان كه از عطاء از ابو البخترى از على بن ابى طالب بما روايت شده كه گفته است « التيمم ضربة للوجه و ضربة لليدين إلى الرسغين » . . و از طريق احمد بن حنبل بما روايت شده كه عمار ياسر در خطبهاى گفته است « التيمم هكذا : و ضرب ضربة للوجه و الكفين » .
« ابن حزم مىگويد اين خطبهء عمار در حضور صحابه بوده و هيچ يك از حاضران با او مخالفت نكرده است باز از طريق احمد از عطاء بما رسيده كه گفته است ابن عباس و ابن مسعود مىگفتهاند « التيمم للكفين و الوجه » اوزاعى گفته است عطاء و مكحول همين را مىگفتهاند . از شعبى و قتاده و سعيد بن مسيب و عروة بن زبير هم اين طور به ثبوت رسيده است . اوزاعى و احمد بن حنبل و اسحاق و داود نيز بر اين عقيده بودهاند . . » .
اين بود خلاصهء آن چه ابن حزم در اين زمينه در كتاب « المحلَّى » آورده
و آن را در حاشيهء جلد اول از اين اوراق ياد كرده بودم و در اينجا نقل آن را سودمند دانستم .
2 - در صفحهء 348 كه در زمينهء جمع و تدوين حديث تحقيق كرده و از جمله چنين آوردهام « . . اما نسبت بعهد صحابه ، مخصوص تا زمان خليفهء سيم ، دور نمىدانم كه از جمع و تدوين حديث يا نقل و استناد به آن تا حدى نهى و جلوگيرى به عمل آمده باشد و گفتهء علماء عامه در آن باره مقرون به صواب » در حاشيه ، اين سطور را يادداشت كردهام :
عبد العزيز چاويش در جلد اول از تفسير خود به نام « اسرار القرآن » در ذيل مسألهء « نسخ » صفحهء 320 چنين آورده است :
« . . و اذا علمنا ان مبدأ تدوين الحديث كان على عهد عمر بن عبد العزيز ( تولى سنة 99 و مات سنة 101 ) اذ امر بذلك ابن شهاب الزهري الحافظ و لهذا كتب لأبي بكر عمر بن حزم ان « انظر ما كان من حديث الرسول او سنته او حديث عمر او نحو هذا فاكتبه لي فانى خفت درس العلم و ذهاب العلماء » اذا علمت ذلك ادركت ان الحديث لم يدون الا بعد مضى نحو مائة سنة من الهجرة النبوية و ما كانت السنة قبل ذلك العهد الا ما كان يتناقله الاجيال شفاها و يتناوله الخلف عن السلف . . » اين گفته و ديگر آن چه از علماء عامه در اين زمينه آمده و برخى از آنها نقل گرديد چنان كه گفته شد نسبت به جمع و تدوين حديث است در غير مذهب شيعه و در مذهب شيعه به پيروى از امام على عليه السّلام از زمان او به جمع و تدوين حديث توجه شده است .
در اينجا بى مناسبت نيست بعنوان استدراك قسمتى از آن چه دانشمند فقيد سيد حسن صدر ( متولد در 1272 و متوفى در 1354 هجرى قمرى ) در كتاب نفيس خود « تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام » آورده بطور خلاصه ترجمه و ياد گردد . اين كه ترجمهء كلام او :
« نخستين كسى كه حديث نبوى را در اسلام جمع كرده ابو رافع مولى پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) است . ليكن حافظ جلال سيوطى در كتاب « تدريب الراوى » آنجا كه تدوين حديث را در آغاز سال صدم هجرى پنداشته به اشتباه رفته است . عبارت « تدريب الراوى » بدين مفاد است « اما تدوين حديث در آغاز سال صد در خلافت عمر عبد العزيز و به فرمان او ابتداء شده است در صحيح بخارى در « ابواب علم » چنين آمده است « و كتب عمر بن عبد العزيز إلى ابى بكر بن حزم « انظر ما كان من حديث رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فاكتبه فانى خفت دروس العلم و ذهاب العلماء » و ابو نعيم در تاريخ اصفهان بدين عبارت آورده « كتب عمر بن عبد العزيز إلى الآفاق انظروا حديث رسول الله فاجمعوه » در فتح البارى گفته است از اين مطلب آغاز تدوين حديث نبوى استفاده مىشود بعد چنين افاده كرده كه نخستين كسى كه آن را به فرمان عمر بن عبد العزيز تدوين كرده ابن شهاب بوده است » .
« اين بود آن چه سيوطى در تدريب گفته است من مىگويم : خلافت عمر بن عبد العزيز دو سال و پنج ماه بوده است كه از دهم صفر سال نود و هشتم يا نود و نهم شروع شده و به سال صد و يك در پنجم يا ششم رجب و به قولى در بيستم آن به مرگ او پايان يافته است زمانى كه او فرمان داده باشد تاريخى ندارد و هيچ كس نقل نكرده كه در زمان او فرمان او در بارهء تدوين حديث به كار بسته شده باشد . و آن چه را حافظ ابن حجر ياد كرده از راه حدس و گمان است نه از باب نقل و يقين به اين كه فرمان او مورد عمل شده باشد چه اگر علماء حديث بر چنين نقلى بر مىخوردند و آن را به يقين در مىيافتند تصريح نمىكردند كه ابتداء تدوين حديث پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) :
بطور انفراد ، در سال دويست بود چنان كه شيخ الاسلام و غير او ، بدين مطلب اعتراف كرده و گفته است نخستين كسى كه آثار را جمع آورده ابن جريج در مكه و ابن اسحاق يا مالك در مدينه و ربيع بن صبيح يا سعيد بن عروبه يا حماد بن سلمه