آورديد كه بدل جز بر وصف مبدل منه نمىباشد ؟ . . اگر بگويند تيمم را بر وضوء قياس كرديم مىگوييم « قياس » به كلى باطل است و بر فرض اين كه قياس ، حق باشد خصوص اين قياس باطل است . . » آنگاه ابن حزم به تفصيل جهات بطلان اين قياس را توضيح داده و پس از آن چنين افاده كرده است :
« گروهى گفتهاند تيمم دو ضربت است ضربتى براى روى و ضربتى بس براى دو كف . اين گروه بحديث از عائشه « نزلت آية التيمم فضرب رسول الله ( ص ) ضربة و مسح بها وجهه ، ثم ضرب على الارض اخرى و مسح بها كفّيه » و بحديث از ابن عمر از پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) كه در تيمم فرموده است « ضربة للوجه و ضربة للكفين » استناد كردهاند ليكن اين دو حديث هر دو ضعيف است .
« از جمله كسانى كه در تيمم دو ضربت يكى براى روى و ديگرى براى دو دست و دو ذراع تا مرفق قائل شدهاند حسن بصرى و ابو حنيفه و اصحاب او و سفيان ثورى و ابن ابى ليلى و حسن بن حى است و شافعى و ابو ثور گفتهاند مگر از پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) خلاف آن به صحت رسد . . ابراهيم گفته است مرا پسنديده تر آنست كه تا « مرفقين » باشد .
« و گروهى تيمم را تا دو منكب ( سر شانه ) واجب دانسته و استدلال كردهاند بروايت از عمار كه گفته است « تيممنا مع رسول الله ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) فمسحنا بوجوهنا و أيدينا إلى المناكب . » و باز به طريقى ديگر از عمار كه پس از ذكر نزول آيهء تيمم گفته است « فقام المسلمون مع رسول الله ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) فضربوا أيديهم إلى الارض ثم رفعوا أيديهم و لم يقبضوا من التراب شيئا فمسحوا وجوههم و أيديهم إلى المناكب و من بطون أيديهم إلى الآباط » و باز بروايت از زهرى كه « التيمم إلى المنكبين » . ابن حزم مىگويد اين اثر صحيح است جز اين كه در آن تصريحى
نيست كه پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) به آن طريق امر فرموده باشد تا حكم و فرض تيمم بدست آيد و هم تصريح نشده كه پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) آن را دانسته باشد و اقرار و اثبات ( تقرير ) كرده باشد تا ندب و مستحب باشد و فعل هيچ كس غير از خود پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) دليل و حجت نيست . و بسيار عجيب است كه . .
« ابن حزم مىگويد : اكنون كه هيچ يك از اين آثار را حجيتى نيست - و مورد اختلاف هم هست پس بايد به قرآن و سنت - كه هنگام اختلاف از طرف خدا مرجع قرار داده شده - رجوع كرد و چنين كرديم ديديم خدا مىفرمايد * ( فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ مِنْه ) * پس مىبينيم خدا در اين دستور جز دو دست چيزى ياد نكرد و بىگمان اگر تا مرافق اراده مىداشت و سر و دو پا را هم لازم مىدانست بيان مىكرد اينك كه خدا چيزى بر صورت و دو دست در تيمم نيفزوده براى هيچ كس روا نيست بر آنها چيزى علاوه كند خواه ذراعين باشد يا سر يا دو پا يا سائر بدن و در تيمم جز صورت و دو كف ، كه اقل چيزيست كه نام « يدين » بر آنها اطلاق مىگردد ، چيزى ديگر لازم نيست . سنت صحيح و ثابت ، نه اكاذيب بهم بافته ، نيز همين معنى را مىرساند .
« چنان كه عبد الرحمن از . . از سعيد از پدرش بما خبر داد كه عمار به عمر بن خطاب گفته است » « تمكَّعت فأتيت رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فقال يكفيك الوجه و الكفّان » .
« عبد الله از . . از شقيق بن سلمة حديث كرد كه گفت با عبد الله مسعود و ابو موسى اشعرى نشسته بودم و حديث را آورد و در جمله گفت ابو موسى بابن مسعود گفت « ألم تسمع قول عمار : بعثنى رسول الله ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) فى حاجة فاجنبت فلم اجد الماء ، فتمرغت فى الصعيد كما تتمرغ الدابة ، ثم اتيت رسول الله ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم )
فذكرت ذلك له ، فقال : انما كان يكفيك ان تقول [ ظ : تفعل ] بيديك هكذا ، ثم ضرب بيديه الارض ضربة واحدة ثم مسح الشمال على اليمين و ظاهر كفيه و وجهه » « و از مسلم از . . از پدر سعيد كه مردى نزد عمر خطاب رفت و گفت « انى اجنبت فلم أجد ماء » پس عمر گفت « لا تصلّ » نماز مخوان عمار بوى گفت آيا به ياد ندارى كه در سريّهاى بوديم و تصادف را هر دو به جنابت دچار شديم تو نماز نخواندى و من به خاك در غلتيدم و نماز گزاردم پس پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) چنين گفت ( انما يكفيك ان تضرب الارض بيديك ثم تنفخ ثم تمسح بهما وجهك و كفيك » .
« ابن حزم مىگويد : اين حديث دليل است بر بطلان « قياس » چه عمار فرض كرده كه حكم تيمم بدل از جنابت ، حكم غسل آنست . پيغمبر ( ص ) اين خيال او را باطل كرده و به او فهمانده است كه حكم هر چيزى فقط همانست كه بدان نص شده است و هم در اين حديث است كه مىشود كه « صاحب » چيزى را فراموش كند . .
« . . جماعتى از سلف همين عقيده را مىداشتهاند چنان كه از عطاء از ابو البخترى از على بن ابى طالب بما روايت شده كه گفته است « التيمم ضربة للوجه و ضربة لليدين إلى الرسغين » . . و از طريق احمد بن حنبل بما روايت شده كه عمار ياسر در خطبهاى گفته است « التيمم هكذا : و ضرب ضربة للوجه و الكفين » .
« ابن حزم مىگويد اين خطبهء عمار در حضور صحابه بوده و هيچ يك از حاضران با او مخالفت نكرده است باز از طريق احمد از عطاء بما رسيده كه گفته است ابن عباس و ابن مسعود مىگفتهاند « التيمم للكفين و الوجه » اوزاعى گفته است عطاء و مكحول همين را مىگفتهاند . از شعبى و قتاده و سعيد بن مسيب و عروة بن زبير هم اين طور به ثبوت رسيده است . اوزاعى و احمد بن حنبل و اسحاق و داود نيز بر اين عقيده بودهاند . . » .
اين بود خلاصهء آن چه ابن حزم در اين زمينه در كتاب « المحلَّى » آورده
و آن را در حاشيهء جلد اول از اين اوراق ياد كرده بودم و در اينجا نقل آن را سودمند دانستم .
2 - در صفحهء 348 كه در زمينهء جمع و تدوين حديث تحقيق كرده و از جمله چنين آوردهام « . . اما نسبت بعهد صحابه ، مخصوص تا زمان خليفهء سيم ، دور نمىدانم كه از جمع و تدوين حديث يا نقل و استناد به آن تا حدى نهى و جلوگيرى به عمل آمده باشد و گفتهء علماء عامه در آن باره مقرون به صواب » در حاشيه ، اين سطور را يادداشت كردهام :
عبد العزيز چاويش در جلد اول از تفسير خود به نام « اسرار القرآن » در ذيل مسألهء « نسخ » صفحهء 320 چنين آورده است :
« . . و اذا علمنا ان مبدأ تدوين الحديث كان على عهد عمر بن عبد العزيز ( تولى سنة 99 و مات سنة 101 ) اذ امر بذلك ابن شهاب الزهري الحافظ و لهذا كتب لأبي بكر عمر بن حزم ان « انظر ما كان من حديث الرسول او سنته او حديث عمر او نحو هذا فاكتبه لي فانى خفت درس العلم و ذهاب العلماء » اذا علمت ذلك ادركت ان الحديث لم يدون الا بعد مضى نحو مائة سنة من الهجرة النبوية و ما كانت السنة قبل ذلك العهد الا ما كان يتناقله الاجيال شفاها و يتناوله الخلف عن السلف . . » اين گفته و ديگر آن چه از علماء عامه در اين زمينه آمده و برخى از آنها نقل گرديد چنان كه گفته شد نسبت به جمع و تدوين حديث است در غير مذهب شيعه و در مذهب شيعه به پيروى از امام على عليه السّلام از زمان او به جمع و تدوين حديث توجه شده است .
در اينجا بى مناسبت نيست بعنوان استدراك قسمتى از آن چه دانشمند فقيد سيد حسن صدر ( متولد در 1272 و متوفى در 1354 هجرى قمرى ) در كتاب نفيس خود « تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام » آورده بطور خلاصه ترجمه و ياد گردد . اين كه ترجمهء كلام او :
« نخستين كسى كه حديث نبوى را در اسلام جمع كرده ابو رافع مولى پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) است . ليكن حافظ جلال سيوطى در كتاب « تدريب الراوى » آنجا كه تدوين حديث را در آغاز سال صدم هجرى پنداشته به اشتباه رفته است . عبارت « تدريب الراوى » بدين مفاد است « اما تدوين حديث در آغاز سال صد در خلافت عمر عبد العزيز و به فرمان او ابتداء شده است در صحيح بخارى در « ابواب علم » چنين آمده است « و كتب عمر بن عبد العزيز إلى ابى بكر بن حزم « انظر ما كان من حديث رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فاكتبه فانى خفت دروس العلم و ذهاب العلماء » و ابو نعيم در تاريخ اصفهان بدين عبارت آورده « كتب عمر بن عبد العزيز إلى الآفاق انظروا حديث رسول الله فاجمعوه » در فتح البارى گفته است از اين مطلب آغاز تدوين حديث نبوى استفاده مىشود بعد چنين افاده كرده كه نخستين كسى كه آن را به فرمان عمر بن عبد العزيز تدوين كرده ابن شهاب بوده است » .
« اين بود آن چه سيوطى در تدريب گفته است من مىگويم : خلافت عمر بن عبد العزيز دو سال و پنج ماه بوده است كه از دهم صفر سال نود و هشتم يا نود و نهم شروع شده و به سال صد و يك در پنجم يا ششم رجب و به قولى در بيستم آن به مرگ او پايان يافته است زمانى كه او فرمان داده باشد تاريخى ندارد و هيچ كس نقل نكرده كه در زمان او فرمان او در بارهء تدوين حديث به كار بسته شده باشد . و آن چه را حافظ ابن حجر ياد كرده از راه حدس و گمان است نه از باب نقل و يقين به اين كه فرمان او مورد عمل شده باشد چه اگر علماء حديث بر چنين نقلى بر مىخوردند و آن را به يقين در مىيافتند تصريح نمىكردند كه ابتداء تدوين حديث پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) :
بطور انفراد ، در سال دويست بود چنان كه شيخ الاسلام و غير او ، بدين مطلب اعتراف كرده و گفته است نخستين كسى كه آثار را جمع آورده ابن جريج در مكه و ابن اسحاق يا مالك در مدينه و ربيع بن صبيح يا سعيد بن عروبه يا حماد بن سلمه
در بصره و سفيان ثورى در كوفه و اوزاعى در شام و هاشم در واسط و معمر در در يمن و جرير بن عبد الحميد در رى و ابن مبارك در خراسان بودهاند . عراقى و ابن حجر گفتهاند اشخاص ياد شده همه در يك عصر مىزيستهاند و معلوم نيست كدام يك زودتر به اين كار پرداخته و سبقت گزيده باشد . گفته است : تا اين كه بعضى از پيشوايان را چنان به نظر رسيد كه احاديث پيغمبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم را جدا سازد و آنها را بخصوص ، تدوين كند و اين كار در رأس سال دويست بوده است . آنگاه چند تن را كه به اين كار دست زدهاند بر شمرده است . طيبى گفته است : نخستين كسى از سلف كه حديث را نوشته و تصنيف كرده ابن جريج و به قولى مالك و بقول سيم ربيع بن صبيح بوده از آن پس تدوين انتشار يافته و فوائد آن نمايان گشته است . انتهى چنان كه ديده مىشود هيچ كس را در تدوين پيش از ابن جريج ذكر نكرده است .
« حافظ ذهبى در تذكرة الحفاظ نيز به صراحت گفته است : نخستين زمان تصنيف و تدوين سنن و تأليف فروع پس از انقراض دولت بنى اميه و تشكيل دولت بنى عباس بوده و در زمان هارون عباسى اين كار رواج يافته و تصانيف رو به افزايش نهاده و حفظ علماء را كاهش گرفته در صورتى كه پيش از آن علم صحابه و تابعان در سينه ها مىبوده نه در كتب و كتابخانه ها .
« ذهبى از كسانى است كه در اطلاع بر اين گونه امور كسى با او قابل مقايسه نيست و بر همه مقدم است با اين وضع آن چه را سيوطى گفته ياد نكرده است بلكه هيچ كس از علماء اهل سنت كه در بارهء « اوائل » چيزى نوشته آن را ياد نكرده مگر اين كه استبعاد شود كه عمر بن عبد العزيز فرمانى داده باشد و به كار بسته نشده باشد پس شايد بعد از وى به اين كار اقدام شده باشد پس حكم قطعى به اين كه حديث در رأس سال صدم جمع شده حكمى است نادرست . خدا ما را از شتاب در
گفتار نگه دارد .
« اين كه بايد دانست كه نخستين بار به جمع آثار و اخبار ، شيعه اقدام كرده و آن در زمان خلفاء و به پيروى از امام خود على بن ابى طالب بوده چه آن حضرت در زمان پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) در حديث و خبر تصنيف و تدوين كرده است .
« شيخ ابو العباس نجاشى در ترجمهء محمد بن عذافر گفته است : محمد بن جعفر بما خبر داده كه گفته است احمد بن محمد بن سعيد از محمد بن احمد بن حسن از عباد بن ثابت از عبد الغفار بن قاسم از عذافر صيرفى بما خبر داده كه گفته است با حكم بن عيينه در نزد ابو جعفر محمد بن على باقر عليهما السلام بودم او شروع كرد به سؤالهايى از امام باقر و حضرت با اين كه از او كراهت داشت بوى پاسخ مىگفت تا در موضوعى ميان ايشان اختلاف پديد آمد امام باقر به فرزند خود گفت برخيز و كتاب على را بياور كتاب بزرگى را آورد و آن را گشود و بدان نگاه مىكرد تا مسأله مورد اختلاف را از آن بيرون آورد و گفت اين خط على و املاء پيغمبر است آنگاه رو به حكم كرد و گفت تو و سلمه و مقداد به چپ و راست : بهر جا مىخواهيد برويد پس به خدا سوگند علم را محكمتر از آن چه نزد گروهى كه جبرائيل بر آنان فرود مىآمده نخواهيد يافت . الحديث .
« روايات از اهل بيت در بارهء اين كتاب بيش از حد احصاء است كه بسيارى از آنها را محمد بن حسن صفار در كتاب « بصائر الدرجات » ، كه يكى از اصول قديمه است ، و با بخارى صاحب صحيح همعصر بوده ، آورده است . .
« بعد از امير المؤمنين ( ع ) نخستين كس از شيعهء او كه حديث را تدوين كرده ابو رافع مولى پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) است . نجاشى در ابتداء كتاب خود ( فهرس اسماء مصنفى الشيعة ) چنين افاده كرده است « طبقهء اولى ابو رافع مولى پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) است نامش « اسلم » و بندهء عباس بوده كه او را به پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) بخشيده و چون او مژدهء
اسلام عباس را به پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) آورده پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) او را آزاد ساخته است ابو رافع از پيش در مكه به اسلام در آمده و به مدينه هجرت كرده و همهء مشاهد را با پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) ادراك كرده و بعد از پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) با امير المؤمنين و از شيعيان گزيده بوده و در همهء جنگها با آن حضرت ملازمت داشته و از طرف او بيت المال را حفاظت مىكرده . .
و ابى رافع را كتاب سنن و احكام و قضايا بوده است » آنگاه نجاشى اسناد خود را بدان كتاب ، باب باب از صلاة و صيام و حج و زكات و قضايا ذكر كرده است .
حافظ ابن حجر در كتاب « التقريب » گفته است « ابو رافع قبطى غلام پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) نامش ابراهيم و به قولى اسلم يا ثابت يا هرمز بوده و بقول صحيح در آغاز خلافت على در گذشته است » .
« من مىگويم خلافت امير المؤمنين على به سال 35 هجرى آغاز شده بنا بر اين بىگمان كسى در تأليف بر ابو رافع پيش نيفتاده و او از همه اقدم است » .
پس از اين قسمت علامهء صدر گفته است « نخستين كسى كه در آثار تصنيف كرده مولانا ابو عبد الله سلمان فارسى صاحب پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) بود كه كتاب حديث جاثليق رومى را كه پادشاه روم بعد از حيات پيغمبر فرستاده بود تصنيف كرده است . .
از اين پيش ياد كرديم كه ابو حاتم سهل بن محمد سيستانى متوفى به سال دويست و پنجاه هجرى قمرى در جزء سوم از كتاب « الزينه » در تفسير الفاظ متداول ميان اهل علم گفته است نخستين نامى كه در اسلام در زمان خود پيغمبر ( ص ) ظاهر گرديده نام « شيعه » بوده است و به اين نام چهار تن از صحابه : ابو ذر و سلمان فارسى و مقداد بن اسود و عمار بن ياسر لقب مىداشتهاند تا اين كه در هنگام جنگ صفين اين لقب ميان دوستان و پيروان على عليه السّلام انتشار يافته است » پس به نص امام ابى حاتم اين چهار تن « صحابه از شيعه بودهاند » .
آنگاه علامهء صدر كسانى ديگر از شيعه را كه در بارهء حديث تصنيف داشتهاند به ترتيب طبقات ياد كرده است از قبيل ابو ذر غفارى از صحابه و اصبغ بن نباته و عبد الله بن ابى رافع