بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 278


و آن را در حاشيهء جلد اول از اين اوراق ياد كرده بودم و در اينجا نقل آن را سودمند دانستم .
2 - در صفحهء 348 كه در زمينهء جمع و تدوين حديث تحقيق كرده و از جمله چنين آورده‌ام « . . اما نسبت بعهد صحابه ، مخصوص تا زمان خليفهء سيم ، دور نمىدانم كه از جمع و تدوين حديث يا نقل و استناد به آن تا حدى نهى و جلوگيرى به عمل آمده باشد و گفتهء علماء عامه در آن باره مقرون به صواب » در حاشيه ، اين سطور را يادداشت كرده‌ام :
عبد العزيز چاويش در جلد اول از تفسير خود به نام « اسرار القرآن » در ذيل مسألهء « نسخ » صفحهء 320 چنين آورده است :
« . . و اذا علمنا ان مبدأ تدوين الحديث كان على عهد عمر بن عبد العزيز ( تولى سنة 99 و مات سنة 101 ) اذ امر بذلك ابن شهاب الزهري الحافظ و لهذا كتب لأبي بكر عمر بن حزم ان « انظر ما كان من حديث الرسول او سنته او حديث عمر او نحو هذا فاكتبه لي فانى خفت درس العلم و ذهاب العلماء » اذا علمت ذلك ادركت ان الحديث لم يدون الا بعد مضى نحو مائة سنة من الهجرة النبوية و ما كانت السنة قبل ذلك العهد الا ما كان يتناقله الاجيال شفاها و يتناوله الخلف عن السلف . . » اين گفته و ديگر آن چه از علماء عامه در اين زمينه آمده و برخى از آنها نقل گرديد چنان كه گفته شد نسبت به جمع و تدوين حديث است در غير مذهب شيعه و در مذهب شيعه به پيروى از امام على عليه السّلام از زمان او به جمع و تدوين حديث توجه شده است .
در اينجا بى مناسبت نيست بعنوان استدراك قسمتى از آن چه دانشمند فقيد سيد حسن صدر ( متولد در 1272 و متوفى در 1354 هجرى قمرى ) در كتاب نفيس خود « تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام » آورده بطور خلاصه ترجمه و ياد گردد . اين كه ترجمهء كلام او :


صفحه 279


« نخستين كسى كه حديث نبوى را در اسلام جمع كرده ابو رافع مولى پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) است . ليكن حافظ جلال سيوطى در كتاب « تدريب الراوى » آنجا كه تدوين حديث را در آغاز سال صدم هجرى پنداشته به اشتباه رفته است . عبارت « تدريب الراوى » بدين مفاد است « اما تدوين حديث در آغاز سال صد در خلافت عمر عبد العزيز و به فرمان او ابتداء شده است در صحيح بخارى در « ابواب علم » چنين آمده است « و كتب عمر بن عبد العزيز إلى ابى بكر بن حزم « انظر ما كان من حديث رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فاكتبه فانى خفت دروس العلم و ذهاب العلماء » و ابو نعيم در تاريخ اصفهان بدين عبارت آورده « كتب عمر بن عبد العزيز إلى الآفاق انظروا حديث رسول الله فاجمعوه » در فتح البارى گفته است از اين مطلب آغاز تدوين حديث نبوى استفاده مىشود بعد چنين افاده كرده كه نخستين كسى كه آن را به فرمان عمر بن عبد العزيز تدوين كرده ابن شهاب بوده است » .
« اين بود آن چه سيوطى در تدريب گفته است من مىگويم : خلافت عمر بن عبد العزيز دو سال و پنج ماه بوده است كه از دهم صفر سال نود و هشتم يا نود و نهم شروع شده و به سال صد و يك در پنجم يا ششم رجب و به قولى در بيستم آن به مرگ او پايان يافته است زمانى كه او فرمان داده باشد تاريخى ندارد و هيچ كس نقل نكرده كه در زمان او فرمان او در بارهء تدوين حديث به كار بسته شده باشد . و آن چه را حافظ ابن حجر ياد كرده از راه حدس و گمان است نه از باب نقل و يقين به اين كه فرمان او مورد عمل شده باشد چه اگر علماء حديث بر چنين نقلى بر مىخوردند و آن را به يقين در مىيافتند تصريح نمىكردند كه ابتداء تدوين حديث پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) :
بطور انفراد ، در سال دويست بود چنان كه شيخ الاسلام و غير او ، بدين مطلب اعتراف كرده و گفته است نخستين كسى كه آثار را جمع آورده ابن جريج در مكه و ابن اسحاق يا مالك در مدينه و ربيع بن صبيح يا سعيد بن عروبه يا حماد بن سلمه


صفحه 280


در بصره و سفيان ثورى در كوفه و اوزاعى در شام و هاشم در واسط و معمر در در يمن و جرير بن عبد الحميد در رى و ابن مبارك در خراسان بوده‌اند . عراقى و ابن حجر گفته‌اند اشخاص ياد شده همه در يك عصر مىزيسته‌اند و معلوم نيست كدام يك زودتر به اين كار پرداخته و سبقت گزيده باشد . گفته است : تا اين كه بعضى از پيشوايان را چنان به نظر رسيد كه احاديث پيغمبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم را جدا سازد و آنها را بخصوص ، تدوين كند و اين كار در رأس سال دويست بوده است . آنگاه چند تن را كه به اين كار دست زده‌اند بر شمرده است . طيبى گفته است : نخستين كسى از سلف كه حديث را نوشته و تصنيف كرده ابن جريج و به قولى مالك و بقول سيم ربيع بن صبيح بوده از آن پس تدوين انتشار يافته و فوائد آن نمايان گشته است . انتهى چنان كه ديده مىشود هيچ كس را در تدوين پيش از ابن جريج ذكر نكرده است .
« حافظ ذهبى در تذكرة الحفاظ نيز به صراحت گفته است : نخستين زمان تصنيف و تدوين سنن و تأليف فروع پس از انقراض دولت بنى اميه و تشكيل دولت بنى عباس بوده و در زمان هارون عباسى اين كار رواج يافته و تصانيف رو به افزايش نهاده و حفظ علماء را كاهش گرفته در صورتى كه پيش از آن علم صحابه و تابعان در سينه ها مىبوده نه در كتب و كتابخانه ها .
« ذهبى از كسانى است كه در اطلاع بر اين گونه امور كسى با او قابل مقايسه نيست و بر همه مقدم است با اين وضع آن چه را سيوطى گفته ياد نكرده است بلكه هيچ كس از علماء اهل سنت كه در بارهء « اوائل » چيزى نوشته آن را ياد نكرده مگر اين كه استبعاد شود كه عمر بن عبد العزيز فرمانى داده باشد و به كار بسته نشده باشد پس شايد بعد از وى به اين كار اقدام شده باشد پس حكم قطعى به اين كه حديث در رأس سال صدم جمع شده حكمى است نادرست . خدا ما را از شتاب در


صفحه 281


گفتار نگه دارد .
« اين كه بايد دانست كه نخستين بار به جمع آثار و اخبار ، شيعه اقدام كرده و آن در زمان خلفاء و به پيروى از امام خود على بن ابى طالب بوده چه آن حضرت در زمان پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) در حديث و خبر تصنيف و تدوين كرده است .
« شيخ ابو العباس نجاشى در ترجمهء محمد بن عذافر گفته است : محمد بن جعفر بما خبر داده كه گفته است احمد بن محمد بن سعيد از محمد بن احمد بن حسن از عباد بن ثابت از عبد الغفار بن قاسم از عذافر صيرفى بما خبر داده كه گفته است با حكم بن عيينه در نزد ابو جعفر محمد بن على باقر عليهما السلام بودم او شروع كرد به سؤالهايى از امام باقر و حضرت با اين كه از او كراهت داشت بوى پاسخ مىگفت تا در موضوعى ميان ايشان اختلاف پديد آمد امام باقر به فرزند خود گفت برخيز و كتاب على را بياور كتاب بزرگى را آورد و آن را گشود و بدان نگاه مىكرد تا مسأله مورد اختلاف را از آن بيرون آورد و گفت اين خط على و املاء پيغمبر است آنگاه رو به حكم كرد و گفت تو و سلمه و مقداد به چپ و راست : بهر جا مىخواهيد برويد پس به خدا سوگند علم را محكمتر از آن چه نزد گروهى كه جبرائيل بر آنان فرود مىآمده نخواهيد يافت . الحديث .
« روايات از اهل بيت در بارهء اين كتاب بيش از حد احصاء است كه بسيارى از آنها را محمد بن حسن صفار در كتاب « بصائر الدرجات » ، كه يكى از اصول قديمه است ، و با بخارى صاحب صحيح همعصر بوده ، آورده است . .
« بعد از امير المؤمنين ( ع ) نخستين كس از شيعهء او كه حديث را تدوين كرده ابو رافع مولى پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) است . نجاشى در ابتداء كتاب خود ( فهرس اسماء مصنفى الشيعة ) چنين افاده كرده است « طبقهء اولى ابو رافع مولى پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) است نامش « اسلم » و بندهء عباس بوده كه او را به پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) بخشيده و چون او مژدهء


صفحه 282


اسلام عباس را به پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) آورده پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) او را آزاد ساخته است ابو رافع از پيش در مكه به اسلام در آمده و به مدينه هجرت كرده و همهء مشاهد را با پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) ادراك كرده و بعد از پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) با امير المؤمنين و از شيعيان گزيده بوده و در همهء جنگها با آن حضرت ملازمت داشته و از طرف او بيت المال را حفاظت مىكرده . .
و ابى رافع را كتاب سنن و احكام و قضايا بوده است » آنگاه نجاشى اسناد خود را بدان كتاب ، باب باب از صلاة و صيام و حج و زكات و قضايا ذكر كرده است .
حافظ ابن حجر در كتاب « التقريب » گفته است « ابو رافع قبطى غلام پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) نامش ابراهيم و به قولى اسلم يا ثابت يا هرمز بوده و بقول صحيح در آغاز خلافت على در گذشته است » .
« من مىگويم خلافت امير المؤمنين على به سال 35 هجرى آغاز شده بنا بر اين بىگمان كسى در تأليف بر ابو رافع پيش نيفتاده و او از همه اقدم است » .
پس از اين قسمت علامهء صدر گفته است « نخستين كسى كه در آثار تصنيف كرده مولانا ابو عبد الله سلمان فارسى صاحب پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) بود كه كتاب حديث جاثليق رومى را كه پادشاه روم بعد از حيات پيغمبر فرستاده بود تصنيف كرده است . .
از اين پيش ياد كرديم كه ابو حاتم سهل بن محمد سيستانى متوفى به سال دويست و پنجاه هجرى قمرى در جزء سوم از كتاب « الزينه » در تفسير الفاظ متداول ميان اهل علم گفته است نخستين نامى كه در اسلام در زمان خود پيغمبر ( ص ) ظاهر گرديده نام « شيعه » بوده است و به اين نام چهار تن از صحابه : ابو ذر و سلمان فارسى و مقداد بن اسود و عمار بن ياسر لقب مىداشته‌اند تا اين كه در هنگام جنگ صفين اين لقب ميان دوستان و پيروان على عليه السّلام انتشار يافته است » پس به نص امام ابى حاتم اين چهار تن « صحابه از شيعه بوده‌اند » .
آنگاه علامهء صدر كسانى ديگر از شيعه را كه در بارهء حديث تصنيف داشته‌اند به ترتيب طبقات ياد كرده است از قبيل ابو ذر غفارى از صحابه و اصبغ بن نباته و عبد الله بن ابى رافع


صفحه 283


< فهرس الموضوعات > 3 - استشهاد براي قبول حديث < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 4 - رأي و عمل به آن < / فهرس الموضوعات > و حارث بن عبد الله اعور همدانى و ربيعة بن سميع و سليم بن قيس هلالى و على - ابن ابى رافع و ميثم تمار و غير اينان از طبقهء اولى از تابعان و اشخاص ديگر از طبقات ديگر را كه بخواست خدا در جلد سيم آورده خواهند شد .
3 - در حاشيهء صفحهء 249 در زمينهء استشهاد عمر براى قبول حديث چنين نوشته‌ام « يعقوبى نقل كرده است كه عمر در سال 17 به مكه رفت و عمرهء رجب به جا آورد و مقام را از خانه دور ساخت و حجر را توسعه داد و مسجد الحرام را بنا نهاد و آن را وسيع كرد و از گروهى منازل ايشان را خريد و جمعى از فروش خانهء خود سرباز زدند و نفروختند عمر منازل ايشان را نيز خراب كرد و قيمت آنها را از بيت المال قرار داد .
« از جمله خانه هايى را كه خراب كرد خانهء عباس بن عبد المطلب بود . عباس گفت چرا خانهء مرا خراب مىكنى ؟ گفت براى اين كه مسجد الحرام را توسعه دهم .
عباس گفت از پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) شنيدم كه مىگفت « ان الله امر داود ان يبنى له بيتا بإيليا فبناه ببيت المقدس و كان كلما ارتفع البناء سقط فقال داود يا رب انك أمرتني ان ابنى لك بيتا و انى كلما به نيت سقط البناء فاوحى الله انى لا اقبل الا الطيب و انك به نيت لي فى غصب فنظر داود فاذا قطعة ارض لم يكن شراها فابتاعها من صاحبها بحكمه ثم بنى فتم البناء » عمر گفت آيا كسى است كه اين حديث را از پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) شنيده باشد و شهادت بدهد گروهى به پا خاستند و به آن شهادت دادند . . » .
4 - در حاشيهء صفحهء 358 كه در زمينهء « رأى » و عمل به آنست چنين ياد داشت كرده‌ام « ابو عمرو يوسف بن عبد الله ( متوفى به سال 463 ) در كتاب « جامع بيان العلم و فضله » در « باب معرفة اصول العلم . . » به اسناد خود از ابن عباس روايت كرده كه گفته است « انما هو كتاب الله و سنة رسوله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فمن قال بعد ذلك شيئا برأيه فما ادرى فى حسناته يجده ام فى سيئاته » همانا دليل بكتاب خدا و سنت پيغمبر او منحصر است پس اگر كسى بعد از آنها چيزى براى


صفحه 284


خود گويد نمىدانم در حسنات يا در سيئات خود آن را خواهد يافت » .
در اينجا لازم مىدانم يادآورى كنم كه اين ايام كتابى به نام « النص و الاجتهاد » تأليف علامهء بزرگوار و نويسندهء فحل سيد عبد الحسين شرف الدين موسوى كه به سال 1375 - 1376 در نجف به چاپ رسيده است به دستم آمد كه براى اطلاع از چگونگى « راى » مطالعهء آن براى اهل علم بسيار مفيد بلكه لازم است . آن كتاب آن چه را نويسندهء اين اوراق در جلد اول اين تأليف آورده به وضوح تأييد و تكميل مىكند فجزاه الله عن الحق و الحقيقة خير الجزاء .
5 - باز در همان صفحه 358 چنين يادداشت كرده‌ام « مسألهء 100 از جزء اول كتاب « المحلى » تأليف ابن حزم ديده شود » .
اينك در اين جلد آن مسأله را ترجمه و بطور خلاصه نقل مىكنم :
« و قول به قياس در دين و همچنين قول به « راى[1]» روا نيست زيرا خدا مردم را ، در هنگام تنازع و اختلاف ، فرموده است بكتاب و به رسولش برگردند پس كسى كه به قياس بازگردد و به توجيه و تعليل خود اعتماد كند يا راى خويش را پيرو گردد با فرمان خدا مخالفت و از غير آن چه او خواسته متابعت كرده است . از قول خدا * ( ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ ) * و * ( تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ ) * و * ( لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ ) * و * ( الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ) * بطلان قياس و راى به خوبى دانسته مىگردد چه به اتفاق اهل قياس و راى در جايى كه نصى موجود


[1]در پاورقى بنقل از حاشيهء اصل منسوب به سيد محمد بن اسماعيل امير ، علامهء يمن اين مفاد آورده شده « مصنف در بعضى از رسائل خود راى را بدين گونه تفسير كرده : راى عبارت است از حكم در دين بى نص بلكه بحسب آن چه مفتى آن را احوط و اعدل در تحريم و تحليل و ايجاب ديده . آنگاه گفته است كسى كه اين تعريف را براى « راى » بداند از اقامهء برهان بر منع آن بى نياز است زيرا « رأى » به اين معنى قولى است بلا برهان . راى در قرن اول ، قرن صحابه ، و قياس در قرن دوم پديد آمده است » .


صفحه 285


باشد عمل به آنها روا نيست و خدا شهادت داده به اين كه در نص تفريطى نشده و به اين كه پيغمبرش آن چه به ايشان نازل شده بيان كرده و به اين كه دين كامل شده است . پس به صحت پيوست كه « نص » همهء امور دين را استيفاء كرده بنا بر اين هيچ كس را به قياس و برأى خود يا راى غير نيازى نيست .
« از كسى كه به قياس عمل مىكند مىپرسم آيا هر قياسى حق است يا برخى حق است و برخى باطل ؟ اگر بگويد هر قياسى حق است سخنى محال گفته زيرا قياسها با هم تعارض پيدا مىكند و برخى از آنها برخى ديگر را ابطال مىنمايد و محالست كه دو ضد با هم حق باشد . و اينجا مورد نسخ يا تخصيص نيست تا از قبيل اخبار متعارضه ، بعضى ناسخ يا مخصص بعضى ديگر قرار داده شود . و اگر بگويد حق و باطل هر دو در قياسها هست مىگويم ميزان تشخيص حق از باطل چيست ؟
و چون چنين ميزانى كه صحيح را از فاسد جدا سازد در دست نيست همهء آنها باطل است و از قبيل ادعاء بى برهان .
« اگر ادعاء كنند كه خدا به آن فرموده است بايد گفت در كجا ؟ اگر بگويند آيهء * ( فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الأَبْصارِ ) * بر آن دلالت مىكند مىگويم « اعتبار » در كلام عرب جز بمعنى « تعجب » به كار نرفته چنان كه در قرآن مجيد است « و ان لم فى الانعام لعبرة » يعنى « لعجبا » و * ( « لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ » ) * يعنى « عجب » .
« شگفت انگيز اينست كه « اعتبار » بمعنى قياس باشد و بموجب آن خدا ما را به قياس فرموده باشد و بيان نكرده باشد كه چه را قياس كنيم ؟ و چگونه قياس كنيم ؟ و بر چه قياس كنيم ؟
« اين سخن در خور قبول نيست چه هيچ كس نمىتواند چيزى از دين را بداند جز اين كه خداى تعالى او را ، به زبان پيغمبرش ، بر آن دانا كرده باشد و در قرآنست * ( لا يُكَلِّفُ الله نَفْساً إِلَّا وُسْعَها ) * .
« پس اگر آياتى و احاديثى را ياد كنند كه در آنها چيزى به چيزى تشبيه شده