بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 80


يكى از فوائد پنجگانه كه در اين مورد مذكور شده مباح بودن غنيمت و حلال طيب بودن آنست چنان كه در روايت نبوى هم هست فضّلت على الأنبياء به خمس : بعثت إلى الكافّة و أحلّ لي المغنم و نصرت بالرّعب و جعلت لي الأرض مسجدا و طهورا و خصّصت بالشّفاعة در اين كه فدا غنيمت است ، چنان كه از آيه ظاهر است ، تا خمس در آن باشد يا نه ، چون عوض از شخص است ، تا خمس به آن تعلق نيابد ؟ اختلاف شده است .
10 - آيات 57 و 58 ، از سورهء انفال * ( فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ ، وَإِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلى سَواءٍ إِنَّ الله لا يُحِبُّ الْخائِنِينَ ، ) * . مربوط است به بنى قريظه 11 - آيهء 94 ، از سورهء نساء ، * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ الله فَتَبَيَّنُوا وَلا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ الله مَغانِمُ كَثِيرَةٌ كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ الله عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ الله كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً . ) * در يكى از سريه ها كه به قولى ، عبسى امارت آن را داشته و به قولى مقداد امير آن بوده است آن سريه به قوم مرداس كه هنوز حال شرك داشته‌اند تاخته مرداس چون از پيش به اسلام در آمده بوده است به واسطهء اطمينان به ايمان خود گوسفندهاى خود را برداشته و به عاقول ( شكاف و مانند آن ) كوه برده و خود به كوه بر آمده چون جمعيت سريّه بهم پيوسته و زياد شده‌اند بانگ به تكبير برداشته و پائين آمده و گفته است :


صفحه 81


« لا إله الا الله محمد رسول الله . السلام عليكم » اسامة بن زيد او را كشته و گوسفندانش را رانده است وقتى پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) از اين قضيه آگاه شده . سخت غمناك گرديده و گفته است او را براى خاطر مالش كشتيد پس اين آيه نزول يافته است .
از جمله فوائد ياد شده در ذيل اين آيه دلالت آنست بر اين كه كلمهء اسلام موجب حفظ خون و مال است و هم دلالت آنست بر نهى از شتاب و عجله و امر به تثبيت و تأمل در كارها .
12 - آيهء 7 ، از سورهء انفال * ( وَإِذْ يَعِدُكُمُ الله إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَيُرِيدُ الله أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِه وَيَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرِينَ ) * .
چنان كه در جلد اول گفته شد در ماه رمضان از سال دوم هجرت جنگى در محل « بدر » كه چاهى در ميان راه مكه و مدينه بوده و عرب سالى يك روز در آنجا جمع مىشده و بازارى تشكيل مىداده‌اند واقع شده تفصيل اين جنگ كه آيه بدان مربوط است در كتب تاريخ مضبوط و خلاصهء آن اينست كه پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) به وحى دانست كه كاروان قريش با پانصد شتر از كالاهاى شامى به سرپرستى ابو سفيان و صحابت چهل سوار كه از جمله عمرو عاص و عمرو بن هشام بودند از راه مىرسد پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) به مسلمين فرمود بيرون رويد شايد بتوانيد آنها را براى خود بدست آوريد جمعى بدين قصد بى آن كه گمان جنگى بكنند بيرون رفتند چون ابو سفيان از خروج پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) و يارانش آگاه شد مردى را به نام ضمضم خزاعى بده دينار اجير كرد و به مكه فرستاد تا قريش را از قضيه خبر دهد . پيش از رسيدن او عاتكه دختر عبد المطلب در خواب ديده بود كه مردى بر كوه ابو قبيس بر آمده و سنگى را برداشته و غلطاند پس هيچ خانه‌اى از خانه هاى قريش نماند مگر اين كه


صفحه 82


قطعه‌اى از آن سنگ به آن اصابت كرد چون به حال ترس از خواب برخاست به عباس خبر داد اين خبر به ابو جهل رسيد گفت اين هم پيغمبر دوم در بنى عبد المطلب ! ! هنوز سه روز از اين قضيه نگذشته بود كه ضمضم به مكه وارد شد با فرياد بلند داد مىزد يا آل غالب « اللطيمه اللطيمه ( شترانى كه عطر و جامه و پارچه بر آنها بار است ) العير العير » محمد و يارانش به قصد كاروان و اموال شما بيرون آمدند ابو جهل بيرون شد و بانگ برداشت « النجاء النجاء عيركم و أموالكم » بشتابيد و كاروان و اموال خود را نجات دهيد كه اگر محمد به آنها برسد هر گز رستگار نخواهيد شد پس همه از مكه بيرون آمدند ( اينان را « نفير » مىگويند ) و كنيزكان آوازه خوان را هم با خود برداشتند و آنها هم مىخواندند و مىزدند و مىكوبيدند . در بين راه خبر رسيد كه كاروان راه ساحل را پيش گرفته و از خطر گذشته است به ابو جهل گفتند برگرديم گفت اين شدنى نيست بايد برويم شترانى بكشيم و بساط كباب و شراب و عيش و نوش فراهم آوريم تا آوازه بلند گردد و همه بشنوند كه محمد نتوانست « عير » « كاروان » به چنگ آورد آنگاه ايشان را بسوى بدر برد جبرئيل به پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) قصه را خبر داد و گفت خداى يكى از دو طايفه ( عير يا نفير ) را به شما وعده داده است پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) با اصحاب بعنوان مشاوره گفت آيا شما كاروان را بيشتر مىخواهيد يا جمع قريش را ؟ گفتند كاروان را پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) رنگش دگرگون شد و گفت كاروان رفت و اينك ابو جهل آمد گفتند يا رسول الله بايد كاروان را دنبال كرد پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) را خشم افزون گشت در اين اثناء ابو بكر و عمر برخاستند و سخنانى بدين مضمون گفتند « اين گروه ، قريشند كه از كبر و نخوت هيچ گاه از هنگامى كه كافر شده به خدا ايمان نياورده و از روزى كه عزت يافته به خوارى نيفتاده‌اند بعلاوه ما هم براى جنگ آماده نيستيم و بدين قصد بيرون نيامده‌ايم » . پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) فرمود بنشينيد آنگاه مقداد به پا خاست و گفت ما گواهى مىدهيم كه آن چه را تو آورده اى


صفحه 83


حق است به خدا سوگند اگر ما را بفرمايى به آتش اندر شويم برويم ما هم چون بنى اسرائيل كه به موسى گفتند * ( فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ ) * به تو نمىگوييم بلكه مىگوييم آن چه پروردگار به تو فرموده به انجام رسان كه ما با تو در مقاتله همراهيم .
پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) از سخنان مقداد شاد گرديده به او جزاى خير گفت پس از آن فرمود « اشيروا عليّ » و مرادش انصار بود كه هم در آن روز عده شان زيادتر و هم با او در عقبه چنين بيعت كرده بودند كه تا از مكه به مدينه نيامده است بر عهدهء ايشان چيزى نباشد و پس از ورود به مدينه بر ذمه و بر عهدهء ايشان باشد كه او را از دشمنانش چنان محافظت و ممانعت و مدافعت كنند كه خود و زن و فرزندان خويش را پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) ملاحظه مىكرد كه مبادا انصار چنان پندارند كه به حكم آن بيعت مخالفت و دفاع از پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) بس در موردى لازم است كه او در مدينه باشد و دشمنى بخواهد در خود مدينه بر ايشان بتازد و به او آزارى برساند و اينك در بيرون مدينه‌اند و ايشان مىخواهند بسر وقت دشمن بروند بس سعد بن معاذ به پاى خاست و گفت يا رسول الله گويا ترا در اين سخنان روى بما بود . گفت آرى .
سعد گفت ما به تو ايمان آورده‌ايم و ترا تصديق كرده‌ايم و به حق بودن آن چه آورده‌اى شهادت داده‌ايم و با تو بر اين منوال عهد و پيمان بسته‌ايم بدان ما در جنگ صابر و هنگام ملاقات با دشمن صادق هستيم ، به خدا سوگند اگر فرمان دهى كه به اين دريا وارد شويم با تو همراهيم و به زودى خدماتى را از ما مشاهده خواهى كرد كه مايهء روشنى چشمت باشد . به ياد خدا و بركت او ما را بهر جا خواهى ببر .
پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) از اين سخنان سعد بسيار شادمان شد و فرمود « سيروا على بركة الله » خدا به من يكى از دو طايفه ( عير يا نفير ) را وعده داده است و هر گز


صفحه 84


وعدهء او تخلف ندارد به خدا سوگند گويا هم اكنون مىبينم آنجا را كه ابو جهل و عتبة بن ربيعه و فلان و فلان در آنجا به خاك هلاك افتاده‌اند . آنگاه بفرمود تا بسوى بدر كوچ كنند .
قريش رو به بدر آمدند و بندگان خود را براى آب برداشتن فرستادند ياران پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) به ايشان برخوردند و ايشان را گرفتند و دانستند كه از بندگان قريشند پس از چگونگى كاروان پرسيدند اظهار بىخبرى كردند ياران آنان را مىزدند كه شايد اطلاعى بدست آورند پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) در آن هنگام مشغول نماز بود نماز را زود سلام داد و گفت اگر به شما راست مىگويند ايشان را مىزنيد و اگر دروغ بگويند رها مىسازيد ؛ ايشان را نزد من بياوريد پس پرسيد عدهء قريش چند تن مىباشد ؟
پاسخ دادند نمىدانم گفت روزى چند شتر مىكشند ؟ گفتند از نه تا ده شتر . پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) گفت شمارهء ايشان نهصد تا هزار است . پس فرمود ايشان را نگه دارند . خبر به قريش رسيد به فزع درآمدند و از آمدن پشيمان شدند عتبة بن ربيعه با ابو البخترى بن هشام ديدار كرد و گفت آيا مىبينى ما چه ستم كرديم ؟ به خدا سوگند من جاى پاى خود را نمىبينم ؟ ما بيرون آمديم كه كاروان خود را نگهدارى كنيم كاروان نجات يافته بود ما به قصد ستم و تجاوز بر محمد و اصحابش پيش آمديم به خدا سوگند هيچ گاه قومى ستم كار رستگار نشده‌اند من بسيار دوست داشتم كه آن چه مال و خواستهء بنى عبد مناف است با كاروان از دست مىرفت و ما در اين راه پا نمىنهاديم .
ابو البخترى گفت تو يكى از بزرگان و سادات قريش هستى مردم را ببر و خود خسارت كاروان و خون ابن حضرمى را بر عهده گير . گفت پذيرفتم ليكن چه بايد كرد كه تنها ابن حنظليه يعنى ابا جهل با اين نظر مخالفت خواهد كرد هم اكنون بسوى او رو و به او بگو من عهده دار خسارت كاروان و خون ابن حضرمى هستم .
ابو البخترى گفته است من نزد ابو جهل رفتم و سخن را به او رساندم گفت عتبه چون


صفحه 85


از بنى عبد مناف است براى محمد تعصب به كار مىبرد بعلاوه پسرش ابو حذيفة بن عتبه هم به محمد گرويده و با او همراه است اينست كه مىخواهد ما ميان مردم رسوا شويم به لات و عزّى سوگند تا بر ايشان به مدينه نتازيم و ايشان را اسير نسازيم و به مكه با خود نبريم ، تا همه عرب آن را بشنوند ، باز نگرديم .
از آن طرف ابو سفيان كه كاروان را از بىراهه برده و دور ساخت به قريش چنان پيغام داد كه كاروان نجات يافت برگرديد و محمد را با عرب بگذاريد و تا او به شما كارى ندارد شما به او مپردازيد و اگر نمىشنويد و باز نمىگرديد زنهاى آوازه خوان را كه با خود برده‌ايد برگردانيد . قاصد در محل جحفه به قريش رسيد و پيام را رساند عتبه خواست برگردد ابو جهل و بنى مخزوم نپذيرفتند ليكن زنان آوازه خوان را از جحفه گرداندند .
ياران پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) چون از كثرت عدد مشركان آگاه شدند بيمناك گشتند و به تضرع و استغاثه در آمدند آيه 9 از سورهء انفال * ( إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ ) * نزول يافت . بهر حال دو فريق در برابر هم صف بستند پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) چون كثرت دشمن و قلت دوستان را ديد رو به قبله كرد و گفت « اللَّهمّ أنجز لي ما وعدتنى اللَّهمّ إن تهلك هذه العصابة لا تعبد فى الأرض » آن قدر دستهاى مبارك خود را به حال دعا مىداشت كه عبا از دوشش افتاد .
پيغمبر و يارانش در محلى ريگزار بودند و پاهاشان فرو مىرفت شب درآمد و خواب بر ايشان چيره شد . بارانى باريد كه در محل قريش بسيار شديد و دانه درشت بود مانند اين كه از دهان مشك آب بريزد و در موضع پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) و يارانش نرم نرم و نم نم باريد در نتيجه قريش بسيار هراسناك شدند چنان كه در آيه 144 از


صفحه 86


سورهء آل عمران بدان اشارت رفته است . * ( سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ ) * و مسلمين خوشوقت ، زيرا زمين زير پاى ايشان سخت و محكم گرديد .
با پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) دو اسب سوار يكى زبير و ديگر مقداد بود و هفتاد شتر داشتند كه به نوبت بر آنها سوار مىشدند از جمله شتر مرثد بن ابى مرثد غنوى بود كه پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) و على ( عليه السّلام ) و خود مرثد بر آن نوبه مىداشتند . قريش دويست يا چهار صد يا پانصد اسب با خود داشتند ابو جهل چون وضع مسلمين را ديد گفت اينان يك لقمه‌اند و اگر بندگان ما مأمور شوند همه را با دست مىگيرند عتبه گفت آيا احتمال نمىدهى كمين يا مددى داشته باشند پس عمرو بن وهب را براى تحقيق فرستادند اطراف مسلمين را با اسب خود بتاخت و برگشت و گفت كمينى ندارند ليكن شتران آب كش يثرب مرگ حتمى با خود بار دارد آيا نمىبينيد همگان خاموش و بىصدايند و مانند افعى زبان مىزنند همه براى خود پناه و پشتيبانى جز شمشير نمىدانند گمان نمىكنم رو برگردانند مگر كشته شوند و كشته نمىشوند مگر به شمارهء خود از ما بكشند پس درست انديشه كنيد و آنگاه رأى دهيد . ابو جهل گفت دروغ مىگويى و بترس افتاده‌اى . آيهء 63 از سورهء انفال * ( وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها ) * در اين هنگام نزول يافت .
پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) به قريش پيام فرستاد كه من خوش ندارم با شما جنگ را آغاز كنم مرا واگذاريد با عرب و شما برگرديد عتبه گفت هيچ قومى چنين پيشنهادى را رد نكرده كه رستگار گردد آنگاه بر شترى سرخ از شتران خود سوار شد و ميان دو سپاه به جولان آمد و مردم را از جنگ نهى مىكرد پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) چون او را بر اين كار بديد گفت اگر چيزى در كسى باشد همانا در صاحب شتر سرخ است اگر او را فرمان برند به راه خواهند بود و نجات خواهند يافت .
عتبه به خطبه پرداخت و اين سخنان را اداء ساخت « اطيعونى اليوم


صفحه 87


و اعصونى الدّهر كلَّه إنّ محمّدا له إل و ذمّة و هو ابن عمّكم فخلَّوه و العرب فإن يك صادقا فانتم اعلى عينا به و إن يك كاذبا كفتكم ذؤبان العرب امره » ابو جهل گفت ترسيدى و باد به دماغت افتاد عتبه گفت « يا مصفّر استه ! أمثلي يجبن ؟ ! ستعلم قريش أيّنا ألأم و أجبن و أيّنا لمفسد لقومه » آنگاه زره پوشيد و با برادر خود شيبه و پسر خويش وليد به ميدان تاخت به پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) گفت مبارزهء ما را از قريش همدوش و كفو بفرست سه تن از انصار براى مبارزهء ايشان رفتند چون نسب خويش گفتند عتبه ايشان را برگرداند و گفت ما كفو خود را مىخواهيم پيغمبر ( صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) به عبيده بن حارث كه هفتاد سال داشت توجه كرد پس از آن به عم خود حمزه فرمود برخيز بعد از آن به على ( عليه السّلام ) كه از همه سنش كمتر بود گفت برخيز و برويد و از قريش ، كه با خيلاء و كبر و خود پسندى آمده و مىخواهند نور خدا را خاموش كنند و خدا نور خويش را تمام و كامل خواهد ساخت ، حق خويش را بگيريد آنگاه به عبيده فرمود تو با عتبه و به حمزه گفت تو با شيبه و به على ( عليه السّلام ) گفت تو با وليد بايد مبارزه كنيد رفتند و چون بهم رسيدند گفتند شما همدوشان گرامى هستيد پس عبيده بر عتبه بتاخت و ضربتى بر او نواخت كه مغزش را شكافت و عتبه هم ضربتى بر ساق عبيده وارد آورد كه آن را قطع ساخت هر دو به زمين افتادند شيبه بر حمزه حمله برد شمشير هر دو از كار افتاد دست به گردن شدند در اين اثناء على ( عليه السّلام ) با يك ضربت شمشير كه از بالاى شانه زد و از زير بغل بيرون آمد دست راست وليد را انداخت وليد با دست چپ دست راست خود را چنان بر سر على ( عليه السّلام ) سخت كوفت كه على ( عليه السّلام ) مىگفت چنان پنداشتم