ابن اثير در « الكامل » ( ذيل حوادث سال چهل و يكم ) چنين آورده است :
« . . و قد كان معاوية كتب إلى زياد حين قتل علىّ يتهدّده . فقام خطيبا فقال :
« العجب كلّ العجب من ابن « آكلة الأكباد » و كهف النّفاق و رئيس الاحزاب يتهدّدنى . . » هنگامى كه به دستور معاويه و فرمان او حجر بن عدىّ و يارانش گرفته و كشته شدهاند و اين خبر به عائشه رسيده چنان كه ابن حجر عسقلانى در كتاب « الاصابة » ( جزء اول - صفحه 355 - ) آورده چنين گفته است :
« اما و الله لو علم معاوية انّ عند أهل الكوفة منعة ما اجترأ على ان يأخذ حجرا و اصحابه من بينهم حتّى يقتلهم بالشّام و لكنّ ابن « آكلة الأكباد » علم انّه قد ذهب النّاس . . »
طلقاء كلمهء « طليق » در زبان تازى وصفى است بمعنى اسم مفعول چون « جريح » بمعنى « مجروح » و از آن « آزاد شده » اراده گرديده و كلمهء « طلقاء » جمع آنست يعنى آزاد شدگان . در سال فتح مكَّه گروهى از مردم مكَّه كه از آن جمله بوده است هند و فرزندش معاويه و ديگر فرزندان او از آزاد شدگان بودهاند بدين جهت كلمهء « طلقاء » عنوان ايشان گرديده و اين عنوان بر آنان اطلاق مىشده است .
از اين پيش از طبرى نقل شد كه ابو سفيان به واسطهء جوار عباس ، عمّ پيغمبر ( ص ) و اظهار ايمان و اجراء كلمهء شهادت بر زبان از كشته شدن رهايى يافت و در عداد مسلمين شمرده شد .
هنگام فتح مكَّه عباس از پيغمبر ( ص ) درخواست كرد كه براى تأليف قلب ابو سفيان و ارضاء غريزهء جاه طلبى او خانهء وى يكى از موارد امان و مواضع امن قرار داده شود . در خواست او پذيرفته شد و گروهى از خويشان و بستگان ابو سفيان بدانجا پناه بردند و از كشته شدن و اسارت نجات يافتند هند و فرزندانش معاويه و ديگر فرزندان او از اين گروه ، و مانند ديگر امان يافتگان مكَّه در عداد « طلقاء » بشمار آمدند .
چون مكَّه فتح شد و پيغمبر ( ص ) به مكَّه در آمد جلو در كعبه ايستاد و حمد و ثناء الهى گزارد آنگاه احكامى چند بيان كرد و تغيير عادات ناشى از نخوت و استكبار و عصبيّت جاهلى را به ايشان دستور داد و تصريح كرد كه قرشى را بر حبشى برترى
و رجحانى نيست چه بشر همه از يك پدر و يك مادر بوجود آمده و همه را گوهر اصلى كه از آن سرشته شدهاند ، خاك است .
پس از آن اين آيه را تلاوت كرد :
* ( يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا ، إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ الله أَتْقاكُمْ » ) * از آن پس گفت :
« يا معشر قريش و يا اهل مكَّة ما ترون انّي فاعل بكم ؟
قالوا : خيرا . اخ كريم و ابن اخ كريم .
پس از شنيدن اين پاسخ از قريش و مردم مكه ، فرمود :
« اذهبوا ، فانتم الطَّلقاء » طبرى پس از نقل اين جمله چنين نوشته است :
« فاعتقهم رسول الله صلَّى الله عليه و سلَّم ، و قد كان الله أمكنه من رقابهم عنوة و كانوا له فيئا . فبذلك يسمّى اهل مكَّة : الطَّلقاء . » فقيه مالكى در جزء پنجم از « العقد الفريد » اين مضمون را آورده است :
« در سال « جماعت »[1]ابو اسود دئلى ( متوفّى به سال شصت و نه 69 ) بر معاويه در آمده معاويه بوى گفته است :
[1]سال چهل و يكم هجرى سالى است كه صلح اضطرارى حسن بن على ( ع ) با معاويه در آن سال واقع شده و مسلمين ، به صورت ظاهر ، بر بيعت و متابعت معاويه اجتماع كردهاند . ابن عبد ربه پس از اين كه اجتماع امام را با معاويه در ناحيهء « انبار » و تسليم امر را به معاويه آورده چنين گفته است : « و ذلك فى شهر جمادى الاولى سنة احدى و اربعين و يسمى عام الجماعه » كمال الدين دميرى در « حياة الحيوان » تحت عنوان « خلافة امير المؤمنين حسن بن على ، رضى اللَّه عنهما » چنين گفته است : « و بايع له لخمس بقين من شهر ربيع الاول و قالت فرقة : انه صالحه بآذر فى جمادى الاولى و سلم الامر إلى معاوية و صالح و دخل هو و إياه ، الكوفة فسمى عام الجماعة » شايد اين تسميه از كلام على ( ع ) در صفين گرفته شده باشد . طبرى در تاريخ ( جلد سيم ) اين مضمون را آورده است كه پس از غلبهء اصحاب على و استيلاء ايشان بر آب و فرمان على بعدم ممانعت سپاه معاويه را از آب ، پس از دو روز ( روز اول ذو الحجه ) چند تن را كه شبث بن ربعى از آنان بوده فرموده است « ائتوا هذا الرجل فادعوه إلى اللَّه و إلى الطاعة و إلى الجماعة »
« شنيدهام على در صفّين مىخواسته است ترا حكم قرار دهد اگر حكميّت با تو مىشد چه مىكردى ؟
« ابو اسود پاسخ گفته است :
« اگر من حكم مىشدم هزار كس از مهاجران و فرزندان ايشان و هزار كس از انصار و پسران ايشان را فراهم مىساختم آنگاه مىگفتم : شما را به خدا سوگند آيا مهاجران ، خلافت را شايسته تر و سزاوارترند يا طلقاء ؟ . . » سخن در بارهء پدر و مادر معاويه به خلاصهء زير خاتمه مىيابد :
بنا به آن چه از مراجعه به كتب معتبر فريقين و مطالعه و دقّت در مطاوى حالات ايشان نمايانست اينست كه اسلام به حقيقت در آنان رسوخ نيافته و به همان عقائد و افكار جاهلى مىبوده و هر گاه آبى مىديده يا مىدانى مىيافته به شنا و جولان مىپرداخته و به خواهش نهاد و منش سرشت خويش باز مىگشتهاند .
فقيه مالكى ، ابن عبد ربّه ، اين مضمون را آورده است :
« هنگامى كه معاويه از جانب عمر امارت شام را مىداشت سفرى به مكَّه در آمد چون به نزد مادر خود ، هند ، رفت هند وى را گفت :
« فرزندم ! در جهان كم اتفاق افتاده كه زنى را مانند تو فرزندى بوجود آيد .
اين مرد ، عمر ، ترا عامل خويش خواسته و بر بلاد شام امير و فرمانروا ساخته كوشا باش تا به دلخواه او كار كنى ، خواه خودت آن را بخواهى و خوشت بيايد يا نخواهى و خوشت نيايد .
« از نزد مادر به نزد پدر رفت . ابو سفيان بوى گفت :
« فرزندم ! اين گروه از مهاجران بر ما پيش افتادند و ما عقب افتاديم . آنان چون سبقت گزيدند رفعت و عزّت يافتند و ما به واسطهء اين كه كوتاه آمديم و عقب كشيديم پيرو شديم و ايشان پيشوا و حكمروا . بهر جهت كارى بزرگ از كارهاى خود را به تو دادهاند پس كارى بر خلاف راى و خواست ايشان مكن زيرا تو به سويى مىروى كه به آن نمىرسى و اگر بدان برسى نفسى به راحتى خواهى كشيد .
معاويه گفت : تعجب كردم كه اين دو ، با اختلافى كه عباراتشان را بود چه گونه بر يك مقصود و يك معنى وحدت نظر و توافق داشتند » .
معاويه و صفات شخصى او معاويه كه در خاندانى چنان و با تربيتى چنين پيدايش و پرورش يافته و نشو و نما پذيرفته طبعا تربيت اسلامى در وى نفوذ نيافته و آداب و احكام آن چنان كه بايد و شايد او را متأثّر نساخته بود به طورى كه در زمان خلفاء حتى به هنگام خلافت خليفهء دوم ، كه همهء عمّال وى خواه ناخواه بايد پيروى او را از راه سادگى و بىآلايشى و افتادگى و بى اعتنائى به ظواهر و مظاهر پوچ دنيا دوستى مىرفتند معاويه از جاه طلبى و دنيا پرستى و خودپسندى و بلند پروازى دست بر نمىداشت .
در زمان خليفهء دوم با آن مراقبت و شدت عمل و سخت گيرى كه نسبت به امور دنيا و شئون رياست و اوضاع بلاد و احوال عمّال مىداشت و اميران و عاملان ناگزير و ناچار بايد او را پيروى مىكردند و ، گر چه به تكلَّف هم بود ، از راه تنسّك و بطريق تقشّف مىرفتند . معاويه كه امارت شام مىداشت ، بر خلاف ديگران و بر خلاف مركز خلافت با دبدبه و كبكبه و جبروت و هيمنهء سلطنت استبدادى زندگانى و رفتار مىكرد و نخوت و استكبار و خيلاء اموى را به كار مىبرد .
دربار و دستگاه معاويه در شام مانند دستگاه و دربار فرمانروايان روم و شاهنشاهان ايران مىبود و معاويه در طرز حكومت خود به جاى پاى قياصره و اكاسره پا مىنهاد و از رفتار و كردار ايشان پيروى مىكرد و سنّت سنيّه پيغمبر بزرگوار اسلام ( ص ) و سيرهء حميدهء خلفاء و شيوهء ستودهء صحابه را ناديده مىانگاشت و به وضع رفتار خليفهء با اقتدار زمان توجّهى نمىداشت .
ابن عبد البرّ در كتاب « الاستيعاب » ( ذيل ترجمهء معاويه ) اين مضمون را آورده است :
« عمر رضى الله عنه ، هنگامى كه به شام در آمد و معاويه او را در موكبى عظيم به استقبال آمده بود چون او را به آن وضع ديد گفت : « هذا كسرى العرب » آنگاه چون معاويه بوى نزديك شد او را گفت : آيا تو صاحب اين موكب عظيم هستى ؟
معاويه پاسخ داد : آرى اى امير مؤمنان ! پس عمر گفت : اينها ، با آن چه در باره ات به من رسيده كه صاحبان حاجت را به خود راه نمىدهى و جلو خانه ات نگه مىدارى ؟ پاسخ داد : آرى با آن چه از اين رفتار من به تو رسيده است ! . . » ابن عبد ربّه ، فقيه مالكى در جزء پنجم از « العقد الفريد » ( صفحه 126 ) اين مضمون را آورده است :
« عتبى از پدر خود آورده كه عمر خطَّاب هنگام ورود به شام بر خرى سوار بود و عبد الرحمن عوف هم همراه او و بر خرى سوار بود . معاويه ، كه در موكبى[1]عظيم ، پيشواز عمر را از شام بيرون آمده او را كه بر خر سوار بود نديده و از وى در گذشت تا اين كه بوى گفته شد . پس برگشت و چون به عمر نزديك شد فرود آمد .
عمر بعنوان اعتراض از معاويه اعراض كرد . معاويه در كنار عمر پياده به راه افتاد .
عبد الرحمن ، عمر را گفت : اين مرد را به تعب و رنج افكندى . پس عمر به معاويه روى برگرداند و گفت :
« اى معاويه تو بودى كه هم اكنون اين موكب جليل را داشتى و بعلاوه مرا گفتهاند كه : تو ارباب حاجات را به درگاه خويش به پا ميدارى .
« معاويه گفت : يا امير المؤمنين چنين است كه ترا خبر دادهاند .
« عمر پرسيد : چرا چنين است ؟
« معاويه پاسخ داد : چون در بلادى هستيم كه جاسوسان دشمن در آنجا راه
[1]« موكب » تقريبا همان است كه در اين زمان با كلمهء فرنگى « اسكورت » از آن تعبير مىشود .
دارند و رفت و آمد مىكنند پس بايد رفتار ما چنان باشد كه هيبت سلطنت و ابّهت حكومت در دشمنان اثر كند و ايشان را به هراس و رعب افكند . اكنون اگر تو مرا بر اين رفتار و اين گونه كردار بدارى بر آن بمانم و اگر باز دارى و منعم كنى بازايستم .
« عمر گفت :
« لئن كان الَّذى قلت حقّا فإنّه رأى اريب و ان كان باطلا فإنّه خدعة اديب . و ما آمرك و لا أنهيك عنه » .
طبرى در جزء چهارم از تاريخ خود ( صفحه 244 ) به اسناد از ابو محمد اموى آورده كه گفته است :
« خرج عمر بن الخطَّاب إلى الشّام فراى معاوية فى موكب يتلقّاه و راح اليه فى موكب فقال عمر :
« يا معاوية تروح فى موكب و تغدو فى مثله و بلغنى انّك تصبح فى منزلك و ذوو الحاجات ببابك . قال :
« يا امير المؤمنين انّ العدوّ بها قريب منّا و لهم عيون و جواسيس فاردت يا امير المؤمنين ، ان يروا للإسلام عزّا ! ! .
« فقال عمر : انّ هذا لكيد رجل لبيب او خدعة رجل اديب .
« فقال معاوية : مرني بما شئت اصر اليه .
« قال : ويحك ! ما ناظرتك فى امر اعيب عليك فيه الَّا تركتنى ما ادرى : آمرك ام أنهيك ؟ » شگفت اين كه خليفهء دوم با همه صلابت و صرامت كه در شئون دين از وى نمودار مىبوده كه خالد وليد را با آن مقام عظيمى كه از لحاظ فتوحات مىداشته براى اين كه او به مقام خود غرور نيابد و مسلمين هم به او مغرور نشوند با آن رسوايى كه عمامه به گردنش بيفكنند از كار بر كنار كرده ، و اموالش را مصادره و مشاطره نموده و سعد وقّاص فاتح ايران و نخستين « رامى » در اسلام و يكى از « عشرهء مبشّره » و يكى از برگزيدگان