« عمر رضى الله عنه ، هنگامى كه به شام در آمد و معاويه او را در موكبى عظيم به استقبال آمده بود چون او را به آن وضع ديد گفت : « هذا كسرى العرب » آنگاه چون معاويه بوى نزديك شد او را گفت : آيا تو صاحب اين موكب عظيم هستى ؟
معاويه پاسخ داد : آرى اى امير مؤمنان ! پس عمر گفت : اينها ، با آن چه در باره ات به من رسيده كه صاحبان حاجت را به خود راه نمىدهى و جلو خانه ات نگه مىدارى ؟ پاسخ داد : آرى با آن چه از اين رفتار من به تو رسيده است ! . . » ابن عبد ربّه ، فقيه مالكى در جزء پنجم از « العقد الفريد » ( صفحه 126 ) اين مضمون را آورده است :
« عتبى از پدر خود آورده كه عمر خطَّاب هنگام ورود به شام بر خرى سوار بود و عبد الرحمن عوف هم همراه او و بر خرى سوار بود . معاويه ، كه در موكبى[1]عظيم ، پيشواز عمر را از شام بيرون آمده او را كه بر خر سوار بود نديده و از وى در گذشت تا اين كه بوى گفته شد . پس برگشت و چون به عمر نزديك شد فرود آمد .
عمر بعنوان اعتراض از معاويه اعراض كرد . معاويه در كنار عمر پياده به راه افتاد .
عبد الرحمن ، عمر را گفت : اين مرد را به تعب و رنج افكندى . پس عمر به معاويه روى برگرداند و گفت :
« اى معاويه تو بودى كه هم اكنون اين موكب جليل را داشتى و بعلاوه مرا گفتهاند كه : تو ارباب حاجات را به درگاه خويش به پا ميدارى .
« معاويه گفت : يا امير المؤمنين چنين است كه ترا خبر دادهاند .
« عمر پرسيد : چرا چنين است ؟
« معاويه پاسخ داد : چون در بلادى هستيم كه جاسوسان دشمن در آنجا راه
[1]« موكب » تقريبا همان است كه در اين زمان با كلمهء فرنگى « اسكورت » از آن تعبير مىشود .
دارند و رفت و آمد مىكنند پس بايد رفتار ما چنان باشد كه هيبت سلطنت و ابّهت حكومت در دشمنان اثر كند و ايشان را به هراس و رعب افكند . اكنون اگر تو مرا بر اين رفتار و اين گونه كردار بدارى بر آن بمانم و اگر باز دارى و منعم كنى بازايستم .
« عمر گفت :
« لئن كان الَّذى قلت حقّا فإنّه رأى اريب و ان كان باطلا فإنّه خدعة اديب . و ما آمرك و لا أنهيك عنه » .
طبرى در جزء چهارم از تاريخ خود ( صفحه 244 ) به اسناد از ابو محمد اموى آورده كه گفته است :
« خرج عمر بن الخطَّاب إلى الشّام فراى معاوية فى موكب يتلقّاه و راح اليه فى موكب فقال عمر :
« يا معاوية تروح فى موكب و تغدو فى مثله و بلغنى انّك تصبح فى منزلك و ذوو الحاجات ببابك . قال :
« يا امير المؤمنين انّ العدوّ بها قريب منّا و لهم عيون و جواسيس فاردت يا امير المؤمنين ، ان يروا للإسلام عزّا ! ! .
« فقال عمر : انّ هذا لكيد رجل لبيب او خدعة رجل اديب .
« فقال معاوية : مرني بما شئت اصر اليه .
« قال : ويحك ! ما ناظرتك فى امر اعيب عليك فيه الَّا تركتنى ما ادرى : آمرك ام أنهيك ؟ » شگفت اين كه خليفهء دوم با همه صلابت و صرامت كه در شئون دين از وى نمودار مىبوده كه خالد وليد را با آن مقام عظيمى كه از لحاظ فتوحات مىداشته براى اين كه او به مقام خود غرور نيابد و مسلمين هم به او مغرور نشوند با آن رسوايى كه عمامه به گردنش بيفكنند از كار بر كنار كرده ، و اموالش را مصادره و مشاطره نموده و سعد وقّاص فاتح ايران و نخستين « رامى » در اسلام و يكى از « عشرهء مبشّره » و يكى از برگزيدگان
براى مقام خلافت را براى اين كه خانه و قصرى در كوفه ساخته و حاجب و دربان داشته معزول كرده و دستور داده در قصر و خانه اش را بسوزانند و اموالش را به مشاطره گرفته است ليكن نيرنگ معاويه را پذيرفته و به پاسخ او قانع شده است .
ابن قيّم جوزى در جزء دوم از كتاب « زاد المعاد فى هدى خير العباد » ( صفحه 16 ) چنين آورده است .
« و حرّق ( يعنى عمر ) قصر سعد لما احتجب فيه من الرّعيّة » .
ابن اثير هم در جزء دوم از كتاب « الكامل » ( صفحه 369 ) چنين آورده است :
« و بلغ عمر انّ سعدا قال ، و قد سمع اصوات الناس من الاسواق : « سكَّنوا عنّى الصّويت » و انّ النّاس يسمّونه قصر سعد . فبعث محمد بن مسلمة إلى الكوفة و ان يحرق باب القصر ثمّ يرجع . ففعل . . » جلال الدين سيوطى در « تاريخ الخلفاء » ( صفحه 141 ) چنين آورده است :
« و اخرج ابن سعد عن ابن عمر : انّ عمر ، امر عمّاله فكتبوا أموالهم ، منهم سعد بن ابى وقّاص ، فشاطرهم عمر فى أموالهم فاخذ نصفا و أعطيهم نصفا .
و اخرج عن الشعبى : انّ عمر ، اذا استعمل عاملا كتب ماله » عمر ، خليفه دوم آن دبدبه و كبكبه و طمطراق و جبروت و موكب را از معاويه به چشم خود ديد و گزارشهايى هم از رفتار و كردار متكبّرانه و جابرانهء او شنيد و او را بر اين روش و شيوه كه با شئون دين و ايمان و سنّت و مشى پيغمبر ( ص ) و سيرهء مقام خلافت و امارت اسلامى و با مقاصد عاليهء شريعت ، مناسب و سازگار نمىبود سرزنش و نكوهش كرد و مورد مؤاخذه قرار داد ليكن معاويه كه در نيرنگ بازى و عبارت پردازى دست و دلى باز و زبانى گويا و دراز مىداشت او را با زبان بازى به ظاهر قانع ساخت و بدين گونه پوزش خواست :
« شام را با ديگر كشورهاى تازه گشوده ، نبايد همانند دانست چه مردم اين كشور ساليانى دراز و قرونى متمادى به اين گونه تظاهر و خودنمايى ، كه امراء و فرمانروايان
رومى را معمول بوده ، مأنوس شده و خو گرفتهاند و به اين طرز جلال و جبروت فروشى عادت يافته و از اين راه مرعوب و مجذوب و در نتيجه مطيع و منقاد مىبودهاند .
« پس اگر فرماندار اسلامى بر خلاف شيوهء مانوس ايشان روشى اختيار كند و راهى غير از راه مألوف و مأنوس بسپرد امارت و سلطنت اسلامى در نظر آنان بى ابّهت و كم عظمت و سبك وزن مىنمايد و كم كم خيره و بر حكومت چيره مىگردند » تا چه حدّ نيرنگ و فريبكارى و زرنگى معاويه در خليفه اثر باطنى مىداشته و در واقع او را قانع ساخته خدا دانا است ليكن چنان كه طبرى در تاريخ و ابن اثير در « الكامل » ( جزء چهارم - صفحه 262 - ) و سيوطى در تاريخ الخلفاء و ديگران در كتب معتبر آوردهاند ، اين گونه عبارات در بارهء معاويه مىگفته است : « تذكرون كسرى و قيصر و دهاءهما و عندكم معاوية[1]» و « هذا كسرى العرب » و به ظاهر پوزش و بهانه او را پذيرفته و گفته است : « لئن كان الَّذى قلت حقّا . . » اين مطلب هم در اين مورد ناگفته نماند كه ترديد خليفه در حق و باطل بودن سخن معاويه و اعتذار او ، با اين كه خليفه از مقاصد عاليهء دين به خوبى اطلاع داشته و روش و سنّت پيغمبر ( ص ) را خوب مىدانسته و خود آن روش و سنّت را پيروى مىداشته بسيار قابل توجّه و تامّل است .
بعلاوه اگر چنان رفتارى براى تظاهر به عظمت و شوكت اسلام ، مناسب و به جا و حقّ ، تصوّر و توهّم گردد خليفه را ، كه مقامش والاتر است ، داشتن چنان دستگاه و بودن بر چنان رفتار مناسبتر بلكه لازمتر است پس لازم بود هنگامى كه خليفه براى فتح بيت المقدس مىرفت جلال و شكوه سلطنتى از خود نشان مىداد تا روميان را مرعوب و مجذوب مىساخت نه اين كه خود و همراهش بس با يك شتر ، سواره و پياده شدن را نوبه قرار دهند و نه اين كه در همين سفر شام بر خر سوار شود و تنها مصاحب او كه از صحابهء
[1]در اين عبارت زيركى و زرنگى معاويه مورد توجه بوده گر چه قيصر و كسرى بيشتر به جبروت و استبداد و شوكت معروف بودهاند .
بزرگ است بر خرى ديگر و طورى ساده و بىپيرايه حركت كند كه حتّى معاويه متوجه او نشود و از او بگذرد و نفهمد بلكه بايد خليفه هم حاجب و دربان و قصر و دربار و دبدبه و كبكبه مىداشت تا نه تنها عامّهء مردم ، چنان كه معاويه گفته ، بلكه قياصره و اكاسره نيز از ابّهت و شوكت او و دربارش مرعوب شوند ! ! سبحان الله .
و هم لازم بود سعد وقّاص و ديگر امراء و عمّال ، كه در ايران فرماندار مىبودند ، به شيوهء فرمانداران و سالاران و مرزبانان و دهقانان ايران به جاه و جلال و عظمت و شوكت توجه مىداشتند نه اين كه قصر سعد و در آن سوزانده شود و در نتيجهء حاجب داشتن از كار بر كنار و به دادن نيمى از اموال خود گرفتار گردد .
و هم قابل توجه بلكه تعجب است كه خليفه با آن صلابت در امور دين و شدّت و سخت گيرى كه فرزند خود را با زدن حدّ و اجراء حكم الهى نابود مىسازد چه گونه فريبكارى و تزوير معاويه را با عبارتى دو پهلو ( ويحك ما ناظرتك فى امر اعيب عليك فيه الَّا تركتنى . . ) كه معلوم نيست مدح است يا قدح مىستايد و مىگويد :
« هيچ گاه در كارى كه عيبى در آن بر تو يافتم با تو مناظره نكردم مگر اين كه مرا به حالى افكندى كه ندانستم ترا به آن كار وادارم يا از آن باز دارم ! » و در آخر هم ، بحسب اين نقل ، مىگويد : « نه ترا امر مىكنم و نه نهى » ! !
سلطنت معاويه 41 - 60 كردار و رفتار معاويه در زمان خليفهء دوم ، خليفهء مقتدر و مراقب و زهد خواه و تواضع طلب ، چنان بود كه اشاره شد و بىگمان در زمان خليفهء سيم ، بويژه در نيمهء دوم خلافت او ، كه وضع دستگاه خلافت دستخوش هوى و هوس بنى اميّه و دگرگونه بود ، معاويه در رفتار و كردار خود آزادتر شده و در راه نيل به امانى و آمال خويش بيش از پيش به زمينه سازى و سياست بازى كار مىكرده و از راهى مىرفته است كه طبيعت خانوادگى و فطرت شخصى او اقتضاء مىداشته است .
در زمان بسيار كوتاه خلافت على ( ع ) هم ، معاويه در محيط و منطقهء حكومت و رياست خويش خود را به كلى غير مسئول مىدانسته و به استقلال فرمانروايى مىداشته و آن چه دل خواهش بوده و سياستش اقتضاء مىكرده ، بى اين كه دين و ايمان جلوگير و سدّ راهش باشد ، آزادانهء آن را به كار مىبسته است .
پس از آن كه على ( ع ) به شهادت رسيد و شيعيان و پيروان او با فرزندش حسن ، كه از فاطمهء زهرا ( س ) ، دختر محبوب و بىهمتاى پيغمبر ( ص ) ، بود و پيغمبر ( ص ) به او و به برادرش حسين ( ع ) علاقهء كامل و محبت وافر مىداشت ، و آن دو را « سرور جوانان بهشت » مىگفت ، بيعت كردند معاويه از راه دسيسه سازى و از روى نيرنگ بازى به تطميع و تهديد و پراكندن زر و سيم و ايجاد نفاق از راه نويد و بيم كسى را كه در دامان عصمت و مهد ولايت و آغوش نبوّت و رسالت پرورش و آموزش يافته و در كانون حق و حقيقت و علم و فضيلت و تقوى و ديانت بالش و فزايش پذيرفته از حق مسلَّم و مقام بر حقش محروم ساخت و با آن سابقهء خاندان و آن گونه سابقه و آن طرز افكار و اخلاق و اطوار
و شخصيّت كه مىداشت و نمونه اش ياد شد زمام فرمانروايى مطلق را بدست گرفت و به نام خلافت اسلامى و زير سايهء لواء دين ، پرچم حكومت خودسرانه و سلطنت جابرانه و مستبدّانهء آل اميّه را برافراشت و فرمانروايى كسرى منشانه و قيصر مآبانهء امويان را پايه نهاد .
از همان هنگام كه معاويه زمام حكومت را به كف آورد و حقداران و اقرباء يا مدّعيان و رقبا را به وسائل گوناگون و دسايس رنگارنگ نابود يا خاموش ساخت تمام توجّه خود را به محكم ساختن و استوار داشتن بنياد حكومت جائرانه و بسط و توسعه و نفوذ سلطنت كسرى مآبانه و حتى به پيروى از اكاسره و قياصره به استدامه و استبقاء آن در اعقاب ناشايسته و اخلاف نادرست خويش مصروف داشت .
وضع ساده و بسيط و ، در همان حال ، مشحون بفضل و دانش و مقرون بتقوى و فضيلت و همراه با تعليم و تربيت و ارشاد و هدايت و ، بالاجمال ، حقّ و حقيقت كه از مختصات محافل رسالت و از مظاهر مجالس خلافت مىبود ، از ميان رفت و وضعى دگرگونه به ميان آمد : دربار سلطنت كسروى و دستگاه جبروت و شوكت قيصرى تشكيل يافت ، بساط خلاف حقيقت گسترده شد و شيوهء بىحقيقتى و ، باصطلاح عصر ما ، سياستمدارى رايج و به جاى روش محمّدى روش كسروى مستقر شد و دوستى اهل بيت عصمت و طهارت و پيروى از ايشان ، كه سنّت و سيرهء جد خود پيغمبر ( ص ) را پيرو مىبودند ، جرم بشمار آمد و دانشمندانى حقگو و دين دارانى حقيقتخواه چون حجر بن عدى و عمرو بن حمق و ديگر ياران او ، كه به گفتهء عائشه « از لحاظ عزّت و مناعت و فقاهت سران عرب بودند » به نام اين جرم به فرمان با وضعى بسيار فجيع باز هم قيصر مآبانهء و مستبدّانهء نابود و به درجه شهادت نائل گرديدند .
مشرّف بودن به آيين پاك اسلام در همه ، يا بيشتر ، از مدت رسالت و ملازمت داشتن با پيغمبر ( ص ) در همه ، يا اكثر ، آن مدّت و فداكاريهاى بىمانند در راه
حفظ پيغمبر ( ص ) و جانبازيهاى كم نظير براى پشتيبانى از دعوت و در راه ترويج دين و پيشرفت ايمان و نظائر اين فضائل ، از مزايا و اوصافى مىبود كه خلفاء راشدين ، كم يا بيش ، به آنها اتصاف و اشتهار مىداشتند و جمهور صحابه كه دانشمندان اسلامى آن عهد ، از ايشان و در ميان ايشان مىبودند به اين گونه اوصاف و مزايا براى آنان اعتراف و اذعان مىكردند و از اين رو در برابر علم و عمل ايشان ناگزير به طوع و رغبت ، كم يا بيش ، سر تسليم فرود مىآوردند .
معاويه در همهء آن اوصاف و مزايا نسبت به خلفاى راشدين بر خلاف مىبوده :
تشرّفش به اسلام و ملازمتش با پيغمبر مدتى كوتاه داشته و در زمانى بسيار كم و ناچيز بوده است چه معاويه و پدرش ، ابو سفيان ، و مادرش ، هند جگرخوار ، تا هنگام فتح مكَّه ( بيستم ماه رمضان از سال هشتم هجرى - نزديك به سه سال پيش از وفات پيغمبر - ص ) بر همان عناد ، و لجاج و جهالت و ضلالت خود برقرار بوده و در عداوت با پيغمبر ( ص ) ظاهرا و باطنا پافشارى مىنموده و با اسلام و اهل آن معارضه و مبارزه مىداشتهاند .
ابو سفيان چون خود را مقهور و مغلوب ديد با كراهت نمايان ، به ظاهر شهادتين بر زبان راند و خود را از كشته شدن رهايى داد و آزاد شد ليكن معاويه و مادرش در عداد ، باصطلاح ، « طلقاء » در آمدند . بعد از فتح مكَّه هم تا پيغمبر ( ص ) زنده بود به ابو سفيان بعنوان « مؤلَّفة قلوبهم » از سهام زكات سهمى داده مىشد و بدين وسيله از او و فرزندان او و بستگانش دل جويى به عمل مىآمد تا ، به اقتضاى سست اعتقادى يا بى ايمانى كه داشتهاند ، به فساد و اخلال تظاهر نكنند .
فقيه مالكى در جزء پنجم ( صفحه 12 ) از كتاب « العقد الفريد » اين مضمون را آورده است :
« . . مالك بن دينار گفته است :
هنگام رحلت پيغمبر ( ص ) ابو سفيان در بيرون مدينه بود چون به مدينه در آمد