بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 122


بعلاوه ، معاويه اين مقام شامخ دينى را از راه استناد به نصّ و « نصب » ، يا دست كم به ادّعاء « اجماع » از « اهل حلّ و عقد » ، احراز نكرده بلكه به وسيلهء زر[1]و زور و متوسل شدن به كيد و غرور بر آن دست يافته است .
مهمّتر اين كه همه يا بيشتر از بزرگان علم و عمل و گروهى از صحابهء كبار با على ( ع ) و فرزندش ، حسن ، بيعت مىداشته و از بستگان جدّى و شيفتگان صميمى ايشان بشمار مىبوده و گفتهء پيغمبر ( ص ) را در بارهء « ثقلين » فرمان مىبرده و محبّت عترت را در دل مىداشته و ازين روى با معاويه و درباريان و فرمانداران همانندش ، كه دشمنان اهل بيت مىبوده ، ميانه و مناسبتى نداشته و هماره از آنان حذر مىداشته و دورى و اجتناب مىجسته و انحرافشان را از شاه راه دين آشكار ياد مىكرده‌اند .
آن چه از مجموع گفته هاى بزرگان از مورّخان مشهور و مورد اعتماد اهل تسنّن در بارهء معاويه بر اهل انصاف و اشخاص دور از تعصّب و اعتساف روشن مىگردد اينست كه : معاويه مردى زرنگ و ، باصطلاح عصر ما ، شخصى سياسى و بى حقيقت و از آن سو هم خود پسند ، دنيا پرست و جاه طلب بوده و در راه رسيدن به مقام و نيل به مقصود هيچ چيز را رادع و مانع خود نمىدانسته است .
فقيه مالكى ، در جزء پنجم از « العقد الفريد » ( صفحه 124 ) ، از عتبى از پدرش ، آورده كه معاويه به قريش اين مضمون را گفته است :
« مىخواهيد از خود و از شما به شما بازگو كنم ؟
« گفتند : بگو .
« گفت : چون شما بيفتيد من پرواز مىكنم و چون شما پرواز كنيد من مىافتم .
و اگر پريدن من با پرواز شما همراه آيد ناگزير هر دو فرو افتيم .
باز همو در همان كتاب ( همان جزء و همان صفحه ) اين مضمون را آورده است :


[1]از امام چهارم شيعه ، زين العابدين ( ع ) ، على بن حسين ( ع ) ، روايت است كه : « ان عليا كان يقاتله معاوية بذهبه » .


صفحه 123


« معاويه مىگفته است :
« اگر ميان من و مردم مويى باشد هر گز آن مو پاره نخواهد شد زيرا هنگامى كه ايشان آن را بسوى خود بكشند من سست مىگيرم و چون ايشان وادهند و سست بگيرند من آن را بسوى خويش پيش مىكشم » .
باز هم در همان كتاب ( همان جزء و همان صفحه ) اين مضمون آورده شده است :
« زياد بن ابيه گفته است :
« هيچ گاه معاويه بر من غلبه نيافت مگر در اين مورد كه يكى از عمّال ، بدهى خراج داشت من از او به سختى مطالبه مىكردم گريخت و به نزد معاويه رفت . من به معاويه نوشتم پناه دادن به اين شخص موجب فساد كار من و تو خواهد بود .
« معاويه پاسخم را چنين نوشت :
« من و ترا چنان نشايد كه مردم را به يك سياست برانيم : هر دو اگر نرمى به كار بريم مردم نافرمانى پيش گيرند و اگر هر دو سخت گيرى پيش گيريم مردم را نابود خواهيم ساخت . پس تو خشونت و سختى را به كار بر و من از راه مهربانى و نرمى مىروم » ابن اثير ، در كتاب « الكامل » ( جزء سيم - صفحه 220 - پس از اين كه نوشته است معاويه هنگامى كه زياد از جانب على ( ع ) بر فارس حكومت مىداشته نامه‌اى تهديد آميز كه ضمنا به ولادت زياد از ابو سفيان تعريض داشته بوى نوشته و زياد پس از خواندن نامه به پا خاسته و مردم را كه فراهم خواسته مخاطب ساخته و چنين گفته است :
« العجب كلّ العجب من ابن آكلة الاكباد و رأس النّفاق . . » ) چنين آورده است :
« و بلغ ذلك عليّا فكتب اليه ( يعنى إلى زياد ) انّي ولَّيتك . . و قد كانت من ابى سفيان فلتة من امانى الباطل و كذب النّفس لا توجب له ميراثا و لا تحلّ له نسبا و انّ معاوية ياتى الانسان من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله .
فاحذر ثمّ احذر . و السّلام »


صفحه 124


ابن ابى الحديد ، در جلد چهارم از شرح نهج البلاغه ( صفحه 64 ) ، چنين آورده است :
« و من كتاب له ، عليه السّلام ، إلى زياد بن ابيه . .
« و قد عرفت انّ معاوية كتب إليك يستنزل لبّك و يستقلّ غربك فاحذره فانّما هو الشّيطان يأتى المرء من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله ليقتحم غفلته و يستلب غرّته . . » معاويه حتى با مغيره ، كه يكى از داهيان به نام عرب است بتعبير خودش به خدعه و نيرنگ رفته و بدين نيرنگ چنان كه در تاريخ است زمينه خلافت يزيد را آماده ساخته است .
طبرى در جزء چهارم تاريخ ( صفحه 245 ) چنين آورده است :
« انّ المغيرة كتب إلى معاوية :
« امّا بعد فانّى قد كبرت سنّى و رقّ عظمى و شنفت لي قريش .
« فان رأيت ان تعزلنى فاعزلنى .
« فكتب اليه معاوية :
« جاءني كتابك تذكر فيه انّه كبرت سنّك فلعمرى ما اكل عمرك غيرك و تذكر انّ قريشا شنفت لك و لعمري ما اصبت خيرا الَّا منهم .
و تسألنى ان اعزلك فقد فعلت ، فان تك صادقا فقد شفّعتك و ان تك مخادعا فقد خدعتك » خلاصه اين كه خدا و پيغمبر ( ص ) و دين و ايمان تا حدّى مورد توجّه و توجيه معاويه بوده كه در نيل به مقاصد و اغراض شخصى وى مورد استفاده قرار گيرد و گر نه بى ملاحظه و به صراحت مقصود خويش را مقدم و دين و ايمان را بر كنار مىداشته بدان حدّ كه خود را به كلَّى آزاد مىشناخته در اين باره حتى خود را به تاويل هم نيازمند نمىديده تا كسانى را كه به دوستى او تعصّب بىجا مىورزند و عمل بر صحّت را بهانه مىسازند ، دست كم ، بدين بهانه


صفحه 125


كه « مجتهد » بوده و تاويل كرده و بر خطا رفته بتوانند عذرى بتراشند و بعنوان « اجتهاد » و « تأويل » و « خطاء در اجتهاد » كارهاى ناصواب و خطاهاى عمدى وى را اصلاح و تصويب كنند .
فقيه و قاضى مالكى ، در كتاب « العقد الفريد » ( جزء پنجم ) ، اين مضمون را نوشته است :
« روزى معاويه به عمرو عاص گفت :
« شگفت انگيزترين چيزها چيست ؟ پاسخ داد :
« اين كه كسى بر حقّ كسى ديگر ، كه حق با او است به ناروا غلبه كند . پس معاويه گفت :
« و از اين عجيبتر آنست كه چيزى بنا حق به كسى بى حق بى اين كه غلبه كند داده شود » مقصود عمرو عاص از آن چه عجيب دانسته غلبهء معاويه است بر على ( ع ) و فرزندش و مقصود معاويه از آن چه اعجب دانسته غلبهء عمرو عاص است بر حكومت مصر .


صفحه 126


معاويه و عمرو عاص ابن ابى الحديد ( عزّ الدين عبد الحميد بن محمد معتزلى مدائنى - متوفّى به سال 655 ه . ق ) ، در شرح نهج البلاغه ( جلد اول - جزء دوم - ) در ذيل اين جمله از خطبه « و لم يبايع حتّى شرط ان يؤتيه على البيعة ثمنا .
فلا ظفرت يد البائع و خزيت أمانة المبتاع . . » در بارهء دعوت معاويه از عمرو عاص ، كه در مصر بوده ، براى همكارى در مخالفت و منازعت با على ( ع ) شرحى مفصل آورده تا بدانجا رسيده كه عمرو عاص پس از ديدن نامهء معاويه و مشاوره با دو فرزند خود : عبد الله و محمد و راى دادن عبد الله به توقّف عمرو در مصر و عدم اجابت وى دعوت معاويه را و راى دادن محمد به اجابت و رفتن به شام و گفتن عمرو كه « راى عبد الله براى دين و راى محمد براى دنياى من بهتر است » و در پايان ترديد ، برگزيدن عمرو رفتن به شام را و ملاقات او در شام با معاويه و مكايده و فريبكارى آن دو با يكديگر شرحى مفصل ، بنقل از نصر بن مزاحم ، آورده و پس از همهء اين تفاصيل مضمون زير را از عمرو بن سعد نقل كرده است :
« معاويه به عمرو عاص گفت :
« ابو عبد الله من ترا بجهاد اين مرد كه خدا را نافرمانى ! و عصاى مسلمين را شقّ ! و فتنه را آشكار ! و رحم را قطع ! و جماعت را متفرق كرده ! و خليفه را بقتل رسانده ! دعوت مىكنم .
« عمرو گفت : او كيست ؟ معاويه پاسخ داد : على ! . عمرو گفت :
« به خدا سوگند كه تو با على همطراز نيستى : ترا هجرت او ، سابقهء او ،


صفحه 127


مصاحبت او ، جهاد او ، علم او ، فقاهت او هيچ كدام نيست . بعلاوه به خدا سوگند او را در فنون جنگ مهارتى است كه هيچ كس به پايه اش نمىرسد .
« آنگاه گفت :
« از اين بگذر و بگو اگر من در اين كار بزرگ ، كه غرر و خطر آن بر تو به خوبى روشن است ، با تو همكارى و ترا يارى كنم و در جنگ با على همدست و همكار تو باشم مرا چه خواهى داد ؟
« معاويه گفت : آن چه خودت بدان حكم كنى .
« عمرو پاسخ داد : مصر را طعمهء من قرار ده . معاويه خاموش شد .
« نصر ، در روايتى از غير عمرو بن سعد ، آورده است كه :
« پس معاويه گفت :
« ابو عبد الله من خوش ندارم كه عرب در بارهء تو با هم به سخن در آيند و بگويند تو براى خاطر دنيا به اين كار اقدام كردى .
« عمرو گفت :
« معاويه خود را بيهوده رنج مده و از اين گونه سخنان به ميان مياور و از كيد و حيله با من در گذر و دست از تزوير و فريبكارى بردار . من كسى نيستم كه با اين گونه سخنان فريفته شوم . من فريب نمىخورم » « عين عبارتى كه از عمرو نقل شده اين جمله است « دعني عنك » ابن ابى الحديد از قول شيخ و استاد خود ، ابو القاسم بلخى اين مضمون را در ذيل اين جمله آورده است :
« اين گفتهء عمرو كنايه است از الحاد بلكه صريح است در آن ، چه معنى آن چنين است : وا گذار كلامى را كه اصل ندارد زيرا اعتقاد به آخرت و اين كه متاع دنيا فروخته نمىشود از خرافات است ! » آنگاه از قول شيخ خويش گفته است : « عمرو عاص هميشه ملحد بوده و هيچ گاه


صفحه 128


در زندقه و الحاد ترديد نداشته و معاويه هم در اين امر مانند او بوده است . . » ابن عبد ربّه فقيه مالكى مذهب ، در جزء پنجم از « العقد الفريد » ( صفحهء 102 ) ، چنين آورده است :
« و كتب عمرو إلى معاوية :
< شعر > معاوي لا اعطيك دينى و لم أنل به منك دنيا ، فانظرن كيف تصنع و ما الدّين و الدّنيا سواء و انّنى لآخذ ما تعطى و رأسي مقنّع فان تعطنى مصرا فاربح صفقة اخذت بها شيخا يضرّ و ينفع < / شعر > برگرديم بدنبالهء مذاكرات معاويه با عمرو . چون عمرو گفت : من فريب نمىخورم معاويه گفت :
« اگر بخواهم من ترا فريب دهم مىتوانم .
« عمرو گفت : نه ، به خدا سوگند مانند من كسى فريب نمىخورد . من از آن زيركتر و باهوشتر هستم .
« معاويه گفت : نزديك بيا تا سخنى نهانى به تو بگويم . عمرو بوى نزديك شد تا معاويه سر به گوش او بگذارد و سخن خويش را بگويد .
« معاويه گوش عمرو را به دندان گرفت و گزيد و گفت : هان ديدى چه گونه فريب خوردى ؟ آيا در اينجا جز من و خودت كسى را مىبينى كه بسر گوشى نياز افتد ؟
تا آنجا كه معاويه به عمرو گفت :
« آيا نمىدانى كه مصر به اندازهء عراق مهمّ است ؟
« عمرو پاسخ داد :
« آرى ، ليكن مصر از آن من خواهد بود . هنگامى كه از آن تو باشد و آن


صفحه 129


هنگامى است كه بتوانى بر على غالب شوى و عراق را بدست آورى .
« عتبه ، برادر معاويه ، كه معاويه به راهنمائى او عمرو را از مصر خواسته بود به معاويه گفت : آيا خرسند نيستى كه عمرو را با دادن مصر به او بخرى ؟ .
« معاويه دستور داد كه آن شب عتبه در نزد وى بماند تا در اين باره انديشه كند و تصميم بگيرد .
« آن شب عتبه ماند و ، به طورى كه معاويه آوازش را بشنود ، با خود ابياتى را خواند كه از آن جمله است :
< شعر > اعط عمرا انّ عمرا تارك دينه اليوم الدنيا لم تحز اعطه مصرا و زده مثلها انّما مصر لمن عزّ فبزّ < / شعر > چون معاويه اين ابيات را بشنيد عمرو را بخواست و مصر را بوى واگذاشت .
« در قرار دادى كه ميان ايشان براى اقطاع مصر از طرف معاويه و عمرو تنظيم شد به دستور معاويه جملهء « على ان لا ينقض شرط طاعة » گنجانيده شد . عمرو چون نامه را از كاتب گرفته و جمله را ديد در آن نوشت « على ان لا تنقض طاعة ، شرطا » پس هر يك از ايشان با ديگرى فريب به كار برد و نيرنگ زد » باز ابن ابى الحديد اين مضمون را گفته است :
« ابو العباس محمد بن يزيد ، مبرّد[1]، در كتاب « الكامل » قسمت بالا را آورده ليكن آن را تفسير نكرده است .
« تفسير و توضيح آن چنين است كه معاويه به كاتب خود دستور داده است كه بنويسد « مصر متعلق است به عمرو بدين شرط ، كه او شرط اطاعت را نشكند و نافرمانى


[1]« اللغوي النحوي الاديب ، كان فصيحا مفوها صاحب نوادر و ظرافة اخذ عن المازني ، له « الكامل » و المقتضب و « معانى القرآن » و « طبقات النحاة البصريين » و غيرها توفى ببغداد سنة 285 ( رفه )