باسمه ، تعالى شانه ، المحمود سپاس خداى را ، جلّ شأنه و عظمت آلاؤه ، كه نخستين جلد اين تأليف ، گر چه ناقص است ، اتمام يافت و دو بار به چاپ رسيد و مورد استفاده و عنايت ضاءاهل علم و فضل گرديد و از آن پس متمّم آن هم ، بعنوان جلد دوم ، نيز دو بار چاپ شد .
اينك جلد سيم ، براى تشنگان زلال دانش و شيفتگان كسب كمال و بينش فراهم و منظَّم مىگردد و ، بخواست خدا و تأييد او ، مراجعه و مطالعهء پژوهندگان فضل و معرفت و خواستاران علم و حقيقت را در دسترس گذاشته مىشود .
مطالب جلد اوّل به سال شهادت امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، پايقهن يافت و مطالب جلد دوم ، چون در راه اتمام جلد اوّل و به منظور استدراك موارد خلأ ، و جبران فوائت و خلل آن بود ، طبعا از همان سال نبايد تجاوز مىكرد .
مطالب اين جلد ( جلد سيم ) از آن سال ( سال چهلم هجرى قمرى ) آغاز مىگردد و اگر خداى ، تبارك و تعالى ، توفيق دهد ، برخى از مطالب كه مناسب بوده در دورهء گذشته آورده شود ، و از روى غفلت ، يا از راه عدم اطَّلاع ، يا از باب اعتقاد بعدم لزوم ، فوت گرديده و پس از چاپ شدن آن دو جلد ، توجه يا اطلاع به آن به همرسيده ، يا تجدّد راى و تبدّل اعتقاد نسبت بلزوم آن رخ داده است ، در طىّ مطالب اين جلد آورده و تدارك خواهد شد .
در مقدمهء جلد نخست به صراحت اعتراف كردم كه : نويسندهء اين اوراق ، ادّعاء
ندارد كه آن چه را ، به مدد فيض حق و وفاق توفء يق الهى ، در اين تأليف مىآورد و به اهل دانش نياز مىكند از همه جهت تمام و كامل باشد و خوانندهء دانشمند را نبايد چنين انديشه و انتظارى در خاطر راه يابد زيرا اين كار ، كه خدا خواسته است نخستين بار به انديشه و كوشش اين ناچيز جامهء هستى پوشد ، كاريست كه ، انصاف را ، كمال و تمامش ، مرهون همّت و مجاهدت اشخاصى است متعدّد و متتبّع و با قريحه و با انصاف ، و با اين همه ، آسوده و فارغ بال ، آن هم با گذشتن زمانى دراز و دست رسى داشتن به كتابهايى فراوان .
آرى اين كار چنان كه به نظر مىرسد ، و شايسته است كه چنان باشد ، تنها از عهدهء يك شخص ، بر فرض اين كه از همه جهت شايسته و آماده باشد ، ساخته نيست تا چه رسد به كسى مانند اين ضعيف كه ، اگر از همهء جهات لازم براى اين كار ناقص نباشد ، بىگمان جهات نقصش بسيار است .
پس چنان كه گفتهام اين تأليف ناقص ، به حقيقت ، تعقيب و تكميل را زمينه و مقدّمه است نه اين كه خود تأليفى كامل بشمار رود بنا بر اين اگر خود نويسنده در هر جلدى لاحق ، نسبت به مطالب جلد پيش استدراكى كند عذرش موجّه و مقبول ، بلكه خود اين عمل خدمتى محسوب و مورد عنايت و تشويق دانشمندان فحول خواهد بود .
و من الله الاستعانة و عليه التّكلان .
< صفحة فارغة > صفحة بيضاء < / صفحة فارغة >
2 - استدراك زنان صحابيه
استدراك پيش از طرح مطالب اصلى اين جلد ( جلد سيم ) و بحث در پيرامن آن مطالب ، به نظر مىرسد كه شايسته چنين است مطلبى را كه مناسب بوده در جلد اوّل ( در عهد صحابه ) ياد گردد و فوت شده در آغاز اين جلد بعنوان « استدراك » آورده شود :
آن مطلب ياد كردن از زنانى است به نام ، كه از « صحابه » بشمار آمده و ، كم يا بيش ، نظر فقهى داشته يا لا اقل حديث و اثرى نبوى روايت كردهاند و هم شايسته است پس از ياد كردن از اين زنان ، استدراكات و تذكَّراتى كه نسبت به قسمتهايى از جلد اوّل شده در اينجا آورده شود .
گر چه آن زنان را در تفقّه ( بمعنى اجتهاد مصطلح ) فتوى و حكمى صدور نيافته ( جز يك تن ) ليكن رواياتى از ايشان رسيده كه مفاد آنها جزء احكام فقهى قرار گرفته و مدرك فتوى و اجتهاد واقع شده بلكه چنان كه به نظر خواهد رسيد برخى از آنان به تفقّه و استدلال فقهى گراييده و از كتاب و سنّت ، حكم فقهى استخراج و استنباط و بر شاخصترين صحابه ( خليفه ) استنباط خود را اظهار داشته است پس چه از لحاظ اين فقاهت و چه از لحاظ حديث و روايت ياد آنان در اين موضع شايسته و به مورد است .
اين قسمت ، از كتاب « حلية الأولياء » حافظ ابو نعيم كه از اكابر اهل سنّت و جماعت و چنان كه گفتهاند : « ثقة » و معتمد است و در سال چهار صد و سى ( 430 ) هجرى قمرى وفات يافته است آورده مىشود .
حافظ ابو نعيم در اوائل جلد دوم « حليه » ، پس از اين كه يك صد و سى تن از صحابه را نام برده ، قريب سى تن از زنان را بعنوان « صحابيّات » برشمرده است[1]از آن پس به ترجمهء حال تابعان و اتباع پرداخته است .
قسمت زنان صحابيّه را از فاطمهء زهرا دختر پيغمبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم آغاز كرده و به سلمى دختر قيس پايان داده است .
در اين اوراق به ياد پنج تن از آن زنان اكتفاء مىگردد و بيش يا كم از ايشان سخن به ميان مىآيد :
1 - فاطمهء زهرا ( س ) دختر پيغمبر ( ص ) 2 - عائشه زن پيغمبر ( ص ) 3 - حفصه زن پيغمبر ( ص ) 4 - ام بجيد حبيبيّه ( حوّاء ) 5 - سلمى دختر قيس .
[1]ابن عبد البر ( 363 - 463 ه . ق ) هم در كتاب « الاستيعاب فى اسماء الاصحاب » و ابن حجر عسقلانى ( 773 - 852 ه . ق ) نيز در كتاب « الاصابة فى تمييز الصحابة » ، و غير اين دو در كتب خود ، شمارهء زيادى از اين زنان را ياد كردهاند . به جلد چهارم كتاب الاصابه رجوع شود .
1 - فاطمهء زهرا ( س ) < صفحة فارغة > [ عصمت فاطمه ] < / صفحة فارغة > حافظ ابو نعيم پس از اين كه دختر پيغمبر را به عبارت زير عنوان كرده :
« و من ناسكات الاصفياء و صفيّات الاتقياء فاطمة ، رضى الله عنها ، السّيّدة البتول ، البضعة الشّبيهة بالرّسول ، ألوط أولاده بقلبه لصوقا ، و أوّلهم بعد وفاته به لحوقا ، كانت عن الدّنيا و متعتها عازفة و بغوامض عيوب الدّنيا و آفاتها عارفة » روايتى را بدين مفاد به اسناد از عائشه ، امّ المؤمنين ، ( بطرق متعدّد ) آورده كه چنين گفته است ( مضمون ) :
« در مرضى كه پيغمبر ( ص ) رحلت كرد ما همه نزد پيغمبر ( ص ) بوديم كه فاطمه از در درآمد در حالى كه روش راه رفتن او همانا راه رفتن پيغمبر بود . پيغمبر چون چشمش به فاطمه افتاد گفت : « مرحبا بابنتى » آنگاه او را در دست راست ( يا چپ ) خود نشاند و سر به گوشش نهاد و چيزى گفت كه فاطمه از شنيدن آن گريان شد .
« من از ميان زنان پيغمبر كه آنجا بودند فاطمه را گفتم : پيغمبر ترا به شرف سر گوشى برگزيد و تو گريه مىكنى ؟ پس از آن دوباره پيغمبر سر به گوش فاطمه نهاد و باز چيزى بوى گفت كه فاطمه خنديد .
« من فاطمه را سوگند دادم كه مرا از چگونگى حال آگاه سازد . فاطمه گفت :
من راز پيغمبر را فاش نمىكنم . اين بود تا پيغمبر از جهان رخت بربست فاطمه را گفتم :
اكنون مىتوانى مرا از گفتهء پدرت آگاه سازى ؟ گفت : امّا گريهام از آن روى بود كه پدرم گفت : جبرئيل هر سال يك بار قرآن را بر من عرضه مىداشت و امسال اين كار را دو بار انجام داد . و اين نيست مگر اين كه مرا اجل نزديك شده است پس من از شنيدن اين سخن به گريه افتادم و او گفت : « اتّقى الله و اصبرى فإنّي انا نعم السّلف لك » از آن پس گفت : اى فاطمه آيا خرسندى كه سيّدهء زنان جهان يا زنان اين امّت باشى ؟ پس من خنديدم » .
باز ابو نعيم ( به طرقى متعدّد ) از پيغمبر ( ص ) حديث كرده كه :
« انّما فاطمة بضعة منّي يريبنى ما ارابها و يؤذينى ما آذاها » ( همانا دخترم پارهاى است از تن من هر چه او را به فزع و اضطراب آورد مرا چنان مىكند و آن چه وى را آزار دهد مرا رنج و آزار مىدهد ) .
باز همو ( به طرقى متعدّد نيز ) حديثى بدين مفاد آورده است :
« پيغمبر ( ص ) ياران را پرسيده است « ما خير للنّساء ؟ » خير زنان در چيست ؟
على هم همين را از فاطمه پرسيده فاطمه پاسخ داده است : « خير لهنّ . . .
الرّجال و لا يرونهنّ » .
و هم ، به اسناد ، از على ( ع ) روايت كرده است ( مضمون ) :
« فاطمه دختر پيغمبر ( ص ) و گراميترين افراد خانواده نزد آن حضرت و مرا همسر بود با اين همه به قدرى دستاس گرداند كه اثرش در دست وى نمايان گرديد .
آن اندازه با مشك ، آب كشيد كه بر وى اثر گذاشت ، بحدّى جارو كشيد كه جامه هايش تيره شد . » و باز بروايتى ديگر ، به اسناد ، از على ( ع ) كه گفت :
« فاطمه حامله بود و نان پختن او را آزار مىداد و ناراحت مىداشت نزد پدر رفت و از او خادمى درخواست . پيغمبر گفت : روا نيست كه من اهل صفّه را بگذارم از