بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 237


- 3 - مروان بن حكم 64 - 65 چون معاويه ، پسر يزيد در سال شصت و چهار ( 64 ) زندگانى را به درود گفت و كسى را به جانشينى خود اختيار نكرد اختلافاتى به همرسيد و از آن ميان مروان حكم در شام پيروز شد و از ماه ذو القعده از سال شصت و چهار در شام عنوان خلافت را بر خود نهاد .
مروان در ماه رمضان از سال شصت و پنج ( 65 ) به سنّ شصت و سه سال ، به دستور عاتكه مادر خالد از يزيد بن معاويه ( كه مروان پس از اين كه مردم شام با وى بيعت كردند براى كوچك كردن خالد و سر شكستگى وى مادرش عاتكه را به زنى گرفته بود ) كشته شده و پسرش ، عبد الملك مروان به جاى او نشسته است .
در بارهء مروان همين بس كه مورّخان سنّى و شيعه ، به اتفاق ، پيش آمد كار خليفهء سيم ، عثمان ، را بيشتر بر اثر فساد و افساد او دانسته‌اند و به عقيده بسيارى از مورّخان معتمد از اهل تسنّن طلحه ، صحابى مشهور و يكى از « عشرهء مبشّره » ، در جنگ جمل به تير او كشته شده است .
در قاموس الرجال ( جلد هشتم - صفحه 463 ) چنين آمده است :
« در حياة الحيوان دميرى است كه حاكم در كتاب « الفتن و الملاحم » از مستدرك خود از عبد الرحمن بن عوف روايت كرده كه او گفته است : هيچ مولودى براى كسى متولد نمىشد مگر اين كه او را به نزد پيغمبر ( ص ) مىآورده‌اند و او در باره اش دعا مىكرد چون مروان ولادت يافت و او را به نزد پيغمبر ( ص ) آوردند پيغمبر ( ص ) گفت « هو الوزغ بن الوزغ ، الملعون بن الملعون » .


صفحه 238


در اينجا بس يك قضيه از اعمال فاسد مروان كه از جنبهء فقهى و فلسفه احكام دينى قابل توجه است از كتاب « اخبار النساء » ( صفحه 3 ) تأليف عالم شهير سنّى ابن قيّم جوزى[1]ترجمه و نقل مىشود ( بطور خلاصه ) :
« روزى بسيار گرم بود معاويه در دمشق ، آهنگ خوشى و تفريح را با گروهى از ياران خود در محلى سرد و متنزّه نشسته بود اعرابى پياده و پا برهنه كه با تندى و شتاب بسوى او در حركت بود از دور نمايان شد .
« معاويه دستور داد او را حاضر كردند و از حاجت او پرسيد .
« اعرابى چنين گفت :
« مردى اعرابى و از قبيلهء بنى عذره هستم و شكايت را از ستمى كه بر من شده به نزد تو آمده‌ام . آنگاه ابياتى در ستايش معاويه برخواند :
« معاويه پرسيد : كدام يك از عاملان ما بر تو ستم روا داشته‌اند ؟
« اعرابى پاسخ داد : پسر عمّت ، مروان ، عامل مدينه ، « پس قضيهء خود را بدين خلاصه ياد كرد :
« من مردى بودم مالدار : شتر و گوسفند بسيار داشتم . مرا عمويى بود كه دخترى داشت به كمال عقل و جمال آراسته وى را به زنى به من داد من او را براى جمال و كمالش سخت دوست مىداشتم قضا را گوسفندان و شتران مرا بيمارى به همرسيد كه همه از ميان رفتند و نابود شدند و از راه نادارى و بينوايى به خوارى و بىچارگى دچار شدم . عمويم مرا از خود براند و زنم را از من گرفت و به خانهء خود برد .
« ناگزير از عمّ خويش به عامل مدينه ، مروان ، شكايت بردم . عمويم زناشويى ما را انكار كرد من درخواست كردم زن را حاضر كنند و از او حقيقت امر را بپرسند .
مروان پذيرفت و با حضار زن دستور داد . زن را آوردند . مروان چون چشمش


[1]علامه حافظ ، شمس الدين ابو عبد اللَّه محمد بن بكر زرعى دمشقى حنبلى ( 691 - 751 ه . ق ) .


صفحه 239


بر وى افتاد و زيبايى دل فريب او را ديد دل به او داد و مرا به زندان افكند و عمويم را گفت :
« اگر دختر را به من به زنى بدهى يك هزار دينار نقد به تو مىدهم و دو هزار درهم نيز بعد به تو خواهم داد و خودم طلاق او را مىگيرم . عمو بدين كار خرسندى داد .
« فرداى آن روز مرا از زندان بخواست و چون شيرى خشمگين در من نگريستن گرفت و گفت :
اى اعرابى سعدى را طلاق بده . گفتم : طلاق نمىدهم . دستور داد مرا بزنند و به زندان برگردانند . ديگر روز باز مرا نزد خود خواست و همان اصرار و انكار تكرار شد . اين بار دستور داد كه مرا به سختى هر چه بيشتر كه زبان از بيان آن ناتوان است زدند و به زندان برگرداندند . روز سيم مرا بخواست چون مرا بر او وارد كردند به پا خاست و دستور داد شمشير و نطعى آوردند و دژخيم را حاضر ساختند . پس چنين گفت :
« اى اعرابى سوگند به خدا و به بزرگى پدرم ! اگر سعدى را طلاق ندهى فرمان مىدهم سرت را از تن جدا سازند .
« من چون وضع را چنين ديدم بر زندگى خود ترسيدم و زن را يك طلاق گفتم .
مرا به زندان برگرداندند و در آنجا نگه داشتند تا زن را عده به پايان رسيد . پس مروان او را به زنى گرفت و زفاف كرد و مرا از زندان رها ساخت .
« اينك من به نزد تو آمده‌ام تا عدل و انصاف را در اين باره به كار برى و مرا از اين ستم و بى انصافى نجات بخشى آنگاه ابياتى مبنى بر شدت عشق و علاقهء خود به سعدى خواند و از خود بىخود شد و به حال بىهوشى بر زمين افتاد .
« معاويه متأثّر شد و نامه‌اى به مروان نوشت و او را بر اين كار زشت ناروا به سختى نكوهش و سرزنش كرد و نامه را به چند بيت خاتمه داد كه از آن جمله است :


صفحه 240


< شعر > ولَّيت ، ويحك ، امرا لست تحكمه فاستغفر الله من فعل امرئ زان فما سمعت كما بلَّغت فى بشر و لا كفعلك حقّا فعل انسان < / شعر > آنگاه نامه را مهر بر نهاد و براى مروان فرستاد . مروان چون نامه را خواند سعدى را با نامه‌اى متضمن ابياتى چند كه از آن جمله است :
< شعر > اعذر فانّك لو ابصرتها لجرت منك الأماقى على امثال انسان فسوف ياتيك شمس لا بعادلها عند الخليفة انسان و لا جان < / شعر > به نزد معاويه فرستاد . چون سعدى بر معاويه در آمد و معاويه جمال و كمال و فصاحت او را دريافت بوى دل باخت و به وعدهء بخشيدن مال و جاه و گرفتن زن ديگر براى اعرابى به تطميع وى پرداخت .
« اعرابى چون اين گونه سخنان از معاويه شنيد سخت ناراحت شد و فريادى از دل بركشيد و چون مردگان بر زمين افتاد . وقتى به هوش آمد ابياتى عاجزانه برخواند .
« معاويه گفت : تو اقرار كردى كه او را طلاق گفته‌اى مروان هم او را طلاق داده ! اكنون اين زن هم از تو و هم از مروان جدا است و در كار خود آزاد و صاحب اختيار . من او را آزاد مىگذارم كه از ما سه تن : من ، مروان و تو ، هر كدام را مىخواهد برگزيند و به همسرى به پذيرد .
« آنگاه سعدى را گفت :
« آيا امير مؤمنان را ! با اين عزّ و شرف و مقام و قصرها مىخواهى يا مروان را با آن ستمگرى و زور گويى ! يا اين اعرابى را در گرسنگى و برهنگى و بينوايى ؟
« سعدى بسوى پسر عموى خود اشاره كرد و گفت :


صفحه 241


< شعر > هذا و ان كان فى جوع و اطمار اعزّ عندى من اهلى و من جارى و صاحب التّاج او مروان عامله و كلّ ذى درهم منهم و دينار » < / شعر > مروان چنان كه گفته شد در ماه رمضان از سال شصت و پنج ( 65 ) به دستور عاتكه نابود گرديد و پسرش عبد الملك جانشين وى شد .


صفحه 242


- 4 - عبد الملك 65 - 86 ماه رمضان از سال شصتم هجرى عبد الملك پسر مروان جاى پدر را گرفته و امارت و سلطنت را مدّعى و متصدى مىبوده ليكن بتعبير جلال الدين سيوطى در تاريخ الخلفاء ، و برخى ديگر از علماء تسنّن ، خلافت او به صحت نپيوسته مگر از سال هفتاد و سه ( 73 ) كه ابن زبير را كشته است . عين عبارت سيوطى چنين است :
« . . لم تصحّ خلافته و بقى متغلَّبا على مصر و الشّام ثمّ غلب على العراق و ما والاها إلى ان قتل ابن الزّبير ، سنة ثلاث و سبعين ، فصحّت خلافته من يومئذ ! و استوثق له الامر » در سال هفتاد و سه ( 73 ) حجّاج بن يوسف به فرمان عبد الملك براى اين كه كار عبد الله زبير را يكسره كند به مكَّه رفته و كعبه را خراب كرده و در سال هفتاد و چهار ( 74 ) به مدينه رفته و با اهل مدينه به سختى و خشونت رفتار نموده و باقى ماندگان از صحابه را كه در مدينه مىبوده‌اند نخست مورد استخفاف و اهانت قرار داده و ايشان را خوار و ذليل داشته و بدين منظور بزرگانى مانند جابر بن عبد الله انصارى و سهل بن سعد ساعدى و انس بن مالك را بر گردنها و دستهايشان مهر نهاده ! ( شايد ، باصطلاح ، داغ گذاشته كه بندگى و بردگى را نشان باشد ! ) سيوطى ( تاريخ الخلفاء - صفحه 317 ) اين مضمون را نوشته است :
« روزى ، يكى از دوستان عبد الملك به شانهء او دست زد و گفت : « اتّق الله فى أمّة محمّد اذا ملكتهم » عبد الملك گفت : از اين شوخى درگذر ، من كجا و مقامى به اين بزرگى كجا ! ؟ باز آن مرد گفت : « اتّق الله فى أمرهم » .


صفحه 243


« همان شخص گفته است : هنگامى كه يزيد پسر معاويه سپاه بسوى مكه گسيل داشته عبد الملك گفته است :
« اعوذ با لله أيبعث إلى حرم الله ؟ آن دوست باز بر شانهء او دست نهاده و گفته است : « جيشك إليهم اعظم » باز هم سيوطى از ابن ابى عائشه ( در همان صفحه از همان كتاب ) آورده كه گفته است :
« افضى الامر إلى عبد الملك و المصحف فى حجره فاطبقه و قال : هذا آخر العهد بك » ! و هم سيوطى در همان كتاب ( صفحه 220 ) عقيدهء خود را در بارهء عبد الملك بدين عبارت ، اشارت آورده است :
« لو لم يكن من مساوى عبد الملك الَّا الحجّاج و توليته إيّاه على المسلمين و على الصّحابة ، رضى الله عنهم ، يهينهم و يدلَّهم : قتلا و ضربا و شتما و حبسا . و قد قتل من الصّحابة و اكابر التابعين ما لا يحصى ، فضلا عن غيرهم و ختم فى عنق انس و غيره من الصّحابة ختما ، يريد بذلك ذلَّهم ، فلا رحمه الله و لا عفا عنه » ابن عبد ربّه در « العقد الفريد » ( جزء پنجم - صفحه 327 ) از اصمعى آورده كه اين مضمون را گفته است :
« پس از مرگ حجّاج زندانها را رسيدگى كردند سى و سه هزار كس زندانى داشت كه بر هيچ كدام از ايشان قتل و صلبى واجب نبود ! ! از آن جمله اعرابى بود كه در ميدان مدينهء واسط بول كرده بود پس چون با ديگران آزاد شد اين بيت را انشاء كرد :
< شعر > اذا نحن جاورنا مدينة واسط خرينا و بلنا لا نخاف عقابا < / شعر >


صفحه 244


« نضر بن شميل گفته است از هشام شنيدم كه مىگفت : كسانى را كه حجاج به صبر كشته احصاء كرده‌اند يك صد و بيست هزار ( 120 ) تن بوده‌اند ! « حجاج روزى مردم عراق را خطبه مىگفت پس گفت :
« يا اهل العراق ، بلغنى انّكم تروون عن نبيّكم ! انّه قال : « من ملك على عشرة رقاب من المسلمين جيء به يوم القيامة مغلولة يداه إلى عنقه ، حتّى يفكَّه العدل او يوبقه الجرم » و ايم الله انّي لأحبّ إليّ ان احشر مع ابى بكر و عمر مغلولا ! من ان احشر معكم مطلقا ! » باز همو ( در همان جزء از همان كتاب - صفحه 328 - ) اين مضمون را آورده است :
« حجّاج آهنگ حجّ كرد پس پسر خود محمّد را جانشين خويش ساخت و حكومت بر مردم عراق را به او داد آنگاه به منبر بر آمد و چنين گفت :
« يا اهل العراق يا اهل الشّقاق و النّفاق ! « انّي اردت الحجّ و قد استخلفت عليكم محمّدا ولدى ، و أوصيته بخلاف ما اوصى به رسول الله ( ص ) فى الانصار ! فانّه اوصى فيهم ان يقبل من محسنهم ، و يتجاوز عن مسيئهم .
« و انّي أوصيته ان لا يقبل من محسنكم ! و ان لا يتجاوز عن مسيئكم ! . . » حجّاج براى خوش آمد عبد الملك و تحكيم امارت خود مقام خلافت را از مقام رسالت بالاتر مىشمرده و عبد الملك هم به آن راضى مىبوده و از او خوشش مىآمده و به گفته اش استناد مىخواسته است .
ابن عبد ربّه ( جزء پنجم « عقد » صفحه 332 ) چنين آورده است :
« و ممّا كفّرت به العلماء الحجّاج قوله و راى النّاس يطوفون بقبر رسول الله صلَّى الله عليه و سلَّم و منبره : انّما يطوفون باعواد و رمّة » و همو ( در همان صفحه ) اين مضمون را به اسناد از ابن عباس آورده كه گفته است :