« نضر بن شميل گفته است از هشام شنيدم كه مىگفت : كسانى را كه حجاج به صبر كشته احصاء كردهاند يك صد و بيست هزار ( 120 ) تن بودهاند ! « حجاج روزى مردم عراق را خطبه مىگفت پس گفت :
« يا اهل العراق ، بلغنى انّكم تروون عن نبيّكم ! انّه قال : « من ملك على عشرة رقاب من المسلمين جيء به يوم القيامة مغلولة يداه إلى عنقه ، حتّى يفكَّه العدل او يوبقه الجرم » و ايم الله انّي لأحبّ إليّ ان احشر مع ابى بكر و عمر مغلولا ! من ان احشر معكم مطلقا ! » باز همو ( در همان جزء از همان كتاب - صفحه 328 - ) اين مضمون را آورده است :
« حجّاج آهنگ حجّ كرد پس پسر خود محمّد را جانشين خويش ساخت و حكومت بر مردم عراق را به او داد آنگاه به منبر بر آمد و چنين گفت :
« يا اهل العراق يا اهل الشّقاق و النّفاق ! « انّي اردت الحجّ و قد استخلفت عليكم محمّدا ولدى ، و أوصيته بخلاف ما اوصى به رسول الله ( ص ) فى الانصار ! فانّه اوصى فيهم ان يقبل من محسنهم ، و يتجاوز عن مسيئهم .
« و انّي أوصيته ان لا يقبل من محسنكم ! و ان لا يتجاوز عن مسيئكم ! . . » حجّاج براى خوش آمد عبد الملك و تحكيم امارت خود مقام خلافت را از مقام رسالت بالاتر مىشمرده و عبد الملك هم به آن راضى مىبوده و از او خوشش مىآمده و به گفته اش استناد مىخواسته است .
ابن عبد ربّه ( جزء پنجم « عقد » صفحه 332 ) چنين آورده است :
« و ممّا كفّرت به العلماء الحجّاج قوله و راى النّاس يطوفون بقبر رسول الله صلَّى الله عليه و سلَّم و منبره : انّما يطوفون باعواد و رمّة » و همو ( در همان صفحه ) اين مضمون را به اسناد از ابن عباس آورده كه گفته است :
« نزد عبد الملك بوديم كه نامهاى از حجاج بوى رسيد مبنى بر بزرگداشت امر خلافت و اين كه آسمان و زمين به چيزى جز خلافت قيام ندارد و اين كه خليفه در نزد خدا از ملائكه مقربين و انبياء مرسلين افضل است زيرا خدا آدم را بدست خود آفريده و در بهشتش ساكن ساخته ملائكه را به سجدهء او واداشته و چون به زمينش فرستاد خليفهء خود قرارش داده و ملائكه را به رسالت بسوى او گسيل داشته است .
« عبد الملك را اين نامه خوش آيند افتاد و گفت دوست داشتم كه از خوارج كسى اينجا مىبود و من او را با اين نامه مخاصمه مىكردم پس عبد الله بن يزيد كه آنجا بود به منزل خود بازگشت و با ميهمانان خويش اين سخن را به ميان گذاشت . حوار بن زيد جنتى كه از خوارج و از فراريان از حجاج بود و در آنجا حضور داشت به عبد الله گفت : از عبد الملك براى من امان بگير و مرا آگاه ساز تا بروم و با او گفتگو كنم .
عبد الله امان گرفت و حوار را آگاه ساخت .
« پس بامداد فردا حوار غسل كرد و دو جامه پوشيد و حنوط نمود و به دربار رفت و پس از استجازه با جامهاى سفيد كه بوى حنوط از آن به مشام مىرسيد به مجلس عبد الملك در آمد و گفت : السّلام عليكم و نشست .
« عبد الملك غلام را فرمود نامهء حجاج را آورده و به دستور او قرائت كرد چون تمام شد حوار گفت : چنان مىبينم كه ترا به جاى فرشته نهاده و به جاى پيغمبر نشانده و در موضع خليفه قرار داده پس اگر تو فرشته هستى چه كسى ترا فرو فرستاد ؟ و اگر پيمبرى چه كسى ترا به پيمبرى برگزيده و به مردم فرستاده ؟ و اگر خليفه و جانشين هستى چه كسى ترا جانشين و خليفهء خود قرار داده آيا از راه شور با مسلمين خلافت يافته ؟
يا به شمشير امور مردم را بدست گرفته و بر ايشان چيره و غالب شدهاى ؟
« عبد الملك گفت : چون ترا امان دادهام آزارى به تو نمىرسانم ليكن به خدا سوگند نبايد در شهرى كه من باشم تو زندگانى كنى . . » باز هم بنقل ابن عبد ربّه ( جزء پنجم صفحه 333 ) حجّاج در طىّ كلامى گفته است :
« و يحكم ! أخليفة احدكم فى اهله ، اكرم عليه ام رسوله إليهم » سيوطى در تاريخ الخلفاء ( صفحه 220 ) اين مضمون را آورده است :
« عبد الملك به هنگام مرگ كه فرزند و جانشين خود ، وليد ، را وصيت مىكرده در جمله مضمون زير را به او سفارش كرده است :
« . . جانب حجّاج را نيك نگه دار و او را اكرام كن چه او است كه اين مقام را براى شما آماده و رام ساخته و او است كه در برابر مخالفان ، ترا شمشير و دست است پس سخن هيچ كسرا در باره اش مپذير و به سعايت مردم در حق وى گوش مده و بدان كه تو به او نيازمندتر هستى تا او به تو .
« چون من بميرم و چشم از جهان فرو بندم مردم را به بيعت خويش فرا خوان هر كس سر برگرداند سرش را با تيغ آبدار بردار .
« آنگاه بيتى را خواند كه وليد را گريه دست داد عبد الملك ، برآشفت و گفت :
« اين چيست ؟ آيا مانند زنان گريه سر مىدهى و ناله مىكنى ؟ چون من بميرم دامن به كمر زن و مانند پلنگ باش و تيغ بر آر و هر كس در برابرت خودنمايى و اظهار حيات كند گردن بزن و آن را كه به خاموشى گرايد و در برابر تو سر بلند نكند بگذار به درد درون و رنج نهان خويش باشد و از درد و رنج درونى از ميان برود و بميرد » عسكرى در كتاب « الاوائل » ( بنقل سيوطى در تاريخ الخلفاء - صفحه 218 - ) در جملهء اوصافى كه براى عبد الملك آورده چنين گفته است :
« و هو اوّل من غدر فى الإسلام و اوّل من نهى عن الكلام بحضرة الخلفاء و اوّل من نهى عن الأمر بالمعروف » منظور عسكرى از « غدر » كه در « اوّليّات » عبد الملك ياد كرده غدر او است نسبت به عمرو بن سعيد بن عاص كه مورّخان معتمد در كتب خود آن را به تفصيل آوردهاند . عسكرى خودش هم گفته است :
« كان مروان بن الحكم ولىّ العهد عمرو بن سعيد بن العاص بعد ابنه فقتله
عبد الملك ، و كان قتله اوّل غدر فى الإسلام . فقال بعضهم :
< شعر > يا قوم لا تغلبوا عن رأيكم فلقد جرّبتم الغدر من ابناء مروانا امسوا و قد قتلوا عمراً و ما رشدوا يدعون غدرا بعبد الله ، كيسانا و يقتلون الرّجال البزل صاحية لكي يولَّوا امور النّاس ولدانا تلاعبوا بكتاب الله فاتّخذوا هواهم فى معاصى الله قرآنا » < / شعر > سيوطى در تاريخ الخلفاء ( صفحه 218 ) نقل كرد كه گفتهاند : عبد الملك پس از كشته شدن عبد الله زبير در سال هفتاد و پنج ( 75 ) كه به مدينه رفته به منبر بر آمده و بعد از حمد و ثناء الهى چنين گفته است :
« امّا بعد فلست بالخليفة المستضعف ( يعنى عثمان ) و لا الخليفة المداهن ( يعنى معاوية ) و لا الخليفة المأفون ( يعنى يزيد ) . الا و انّ من كان قبلى من الخلفاء كانوا يأكلون و يطعمون من هذه الأموال الا و انّي لا اداوى ادواء هذه الامّة الَّا بالسّيف حتّى يستقيم لي قناتكم .
« تكلَّفوننا اعمال المهاجرين و لا تعملون مثل اعمالهم فلن تزداد الَّا عقوبة حتّى به حكم السّيف بيننا و بينكم .
« هذا عمرو بن سعيد قرابته قرابته و موضعه موضعه قال برأسه : هكذا فقلنا بأسيافنا : هكذا . الا و انّا نحمل لكم كلّ شىء الَّا و ثوبا على امير او نصب راية .
الا و انّ الجامعة الَّتى جعلتها فى عنق عمرو بن سعيد عندى . و الله لا يفعل احد فعله الَّا جعلتها فى عنقه .
« و الله لا يامرنى احد بتقوى الله ، بعد مقامى هذا ، الَّا ضربت عنقه[1]»
[1]خصوص اين جمله اخير در بسيارى از كتب معتبره آورده شده از جمله در « الكامل » ( جزء چهارم صفحه 104 ) هم نقل گرديده است .
بعد از اين سخنان از منبر فرود آمده است . عبد الملك در نيمه شوال از سال هشتاد و شش ( 86 ) به سنّ شصت و سه سالگى ( 63 ) در گذشته و فرزندش وليد ، كه ولايت عهد مىداشته ، به جاى پدر زمام دار حكومت گشته و بر مسند خلافت نشسته و تا ماه جمادى الآخرة يا ربيع الاول ، از سال نود و شش ( 96 ) كه به گفته ابن اثير به سن چهل و دو سالگى ( و به قولى ديگر 44 سالگى ) در گذشته سلطنت مىداشته است .
< فهرس الموضوعات > 6 - وليد ( ابن عبد الملكث ) 1 - عمر بن عبد العزيز در هنگام سلطنت گفته است : « امتلأت - الأرض والله جوراً » 2 - مسجد دمشق ، يكي از عجائب چهارگانه دنيا 3 - خراب كردن وليد كليساي يوحنّا را 4 - بناء مسجد دمشق بفرمان وليد و مخارج هنگفت آن 5 - سنگنوشت نه هزار سال پيش كه از ژرفاي زمين مسجد بهنگام گود كردن بيرون آمده است < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 6 - انصراف عمر بن عبد العزيز از تغيير اثاث مسجد < / فهرس الموضوعات > 5 - وليد 86 - 96 در ماه شوال عبد الملك در گذشت ، بزرگترين فرزندش به نام وليد ، كه ولايت عهد مىداشت ، به جاى پدر به سلطنت نشست وليد تربيتى درست نمىداشته و به درستى سخن نمىرانده و ، باصطلاح ، « لحّان »[1]بوده است . چون عبد الملك او را سخت دوست مىداشته در تعليم و تربيت ، كه معمولا در باديه انجام مىيافته ، كوتاهى كرده است . اين عبارت از عبد الملك نقل شده است : « اضرّنا فى الوليد حبّنا له ، فلم نوجّهه إلى البادية »[2].
در بارهء غلطگويى وليد مواردى در كتب تاريخ آورده شده كه نمونه را چند مورد ياد مىگردد :
روزى در مدينه بر منبر رسول ( ص ) بر آمده تا خطبه بخواند خطاب به مردم مدينه را به غلط « يا اهل المدينة » ( بضم لام ) آورده است . بارى ديگر بر منبر آيه را به غلط « يا ليتها كانت القاضية » ( بضم تاء ليت ) قرائت كرده است .
وقتى ديگر غلام خود را گفته است : « ادع لي صالح » غلام بانگ برآورده است « يا صالحا » وليد بوى گفته است : « انقص ألفا » عمر بن عبد العزيز كه در
[1]ابن اثير در كتاب « الكامل » ( جزء چهارم - صفحه 138 ) چنين آورده است : « و كان الوليد لحانا لا يحسن النحو ، دخل عليه اعرابى فمت اليه بصهر بينه و بين قرابته فقال له الوليد : « من ختنك » بفتح النون و ظن الاعرابى انه يريد الختان فقال : « بعض الاطباء » فقال له سليمان : انما يريد امير المؤمنين « من ختنك » و ضم النون . فقال الاعرابى : نعم فلان . و ذكر ختنه »
[2]العقد الفريد ( جزء پنجم صفحه 187 ) .
آنجا بوده گفته است : « و أنت يا امير المؤمنين فزد ألفا » وليد بتعبير سيوطى « كان جبّارا ظالما » و بتعبير ابن اثير « كان جبّارا عبيدا » سيوطى از كتاب « حلية الاولياء » نقل كرده كه :
« هنگامى كه وليد در شام و حجّاج در عراق و عثمان بن جباره در حجاز و قزّة بن شريك در مصر امارت مىداشتهاند عمر بن عبد العزيز مىگفته است « امتلأت الأرض ، و الله ، جورا » وليد مدت ده سال زمام دار امور مسلمين بوده در اين ده سال فتوحات اسلامى بسيار توسعه يافته : بيگند و بخارا و سردانيه و سطموره و قميقم و هند و اندلس و جرثومه و طوانه و جزيرهء منورقه و ميورقه و نسف و كشّ و شومان و حصونى از آذربايجان و دبيل و باجه و بيضاء و خوارزم و سمرقند و كابل و سغد و فرغانه و شاش و سنداره و طوس و بسيارى از جاهاى ديگر را كه مورّخان معتبر آنها را ضبط كرده و نام بردهاند از فتوحات زمان وليد بشمار گرفتهاند .
وليد برخى از شئون دينى را ، تا حدّى ، مورد توجه مىداشته و آثار علاقه مندى ابراز مىكرده است از جمله بتعبير سيوطى ( در تاريخ الخلفاء ) « و رزق الفقهاء و الضعفاء و الفقراء و حرّم عليهم سؤال الناس . . » و از جمله اين كه در همان آغاز زمامدارى و فرمانروائى خود ( سال 87 ) دستور داده است مسجد پيغمبر ( ص ) را توسعه دهند و در همان سال ( 87 ) يا سال هشتاد و هشت ( 88 ) به ساختن مسجد جامع دمشق ( مسجد اموى ) اقدام كرده است .
مسجد دمشق اين مسجد از مهمترين مساجد اوائل اسلام است و از دو نظر مناسب است كه در اين موضع ، مختصرى در بارهء آن ايراد گردد : يكى اين كه نخستين مسجدى است كه از جنبهء فقهى و از لحاظ نظر اسلامى ، كه سادگى و بىپيرايگى و عدم زخرفه در مساجد مطلوب و مستحسن است اين مسجد به طورى ديگر و بر خلاف منظور دينى و فقهى ساخته و پرداخته و آراسته شده و هم خراب كردن كليسا بر خلاف عهد و بر خلاف دستور فقهى به عمل آمده و دو ديگر اين كه از لحاظ عظمت و زيادت اموالى كه در اين ساختمان ، كه نخستين اثر اسلامى مهمّ است ، مصرف گرديده است .
چگونگى وضع اين مسجد و بناء آن را از كتاب « معجم البلدان » شيخ شهاب الدين ابو عبد الله ياقوت بن عبد الله حموى رومى بغدادى ( متوفّى به سال ششصد و بيست و شش 626 - ه . ق ) ترجمه و در اينجا نقل مىكنم :
« . . گفتهاند : عجائب دنيا چهار است : پل سنجه ، منارهء اسكندريه ، كنيسهء رها و مسجد دمشق . اين مسجد را وليد بن عبد الملك كه بر ساختمان و آبادى مساجد همّت مىداشته ساخته است .
« شروع به ساختن اين مسجد در سال هشتاد و هفت ( 87 ) ، و به قولى هشتاد و هشت ( 88 ) آغاز شده است هنگامى كه وليد ساختن اين بنا را آهنگ كرد نصاراى دمشق را بخواست چون فراهم آمدند به ايشان گفت :
« ما مىخواهيم كليساى شما - يعنى كليساى يوحنّا - را بر مسجد خود بيفزاييم و به جاى آن در هر جا كه شما بخواهيد كليسايى بدهيم و اگر هم بخواهيد بهاى آن را به شما با افزودن چند برابر مىدهيم .