- 7 - عمر بن عبد العزيز 99 - 101 در ماه صفر از سال نود و نه ( 99 ) سليمان در گذشت و عمر بن عبد العزيز كه وليعهد شده بود زمام دار گشت .
عمر بن عبد العزيز نوهء دخترى عمر خطاب است چه مادرش دختر عاصم ، پسر عمر بوده است .
عمر بن عبد العزيز بر خلاف سابقان و هم لاحقان خود ، از بنى اميّه ، به امور دينى توجّه مىداشته و قوانين فقهى و احكام شرعى را رعايت مىكرده و در مدت بسيار كوتاه امارت و حكومت خويش بر اقامهء عدل و اشاعهء نصفت و احياء سنّت كوشا بوده و تا آن اندازه كه مىتوانسته احكام الهى را به كار مىبسته است .
سيوطى از ليث نقل كرده كه اين مفاد را گفته است ( تاريخ الخلفاء - صفحه 232 ) « چون عمر به خلافت رسيد از خويشان و نزديكان و اهل بيت خويش آغاز كرد و اموال ايشان را گرفت و نام مظالم بر آنها نهاد » باز همو ( در همان كتاب - صفحه 243 - ) اين مضمون را آورده است :
« . . بنو اميّه چنان بودند كه على را در خطبه سبّ مىكردند و بوى دشنام مىدادند و ناسزا مىگفتند هنگامى كه نوبهء امارت ، عمر بن عبد العزيز فرا رسيد اين شيوهء ناستوده را باطل ساخت و به نوّاب و عمّال خود نوشت كه آن روش را از ميان ببرند .
و خود به جاى سبّ و ناسزا به على اين آيه را مىخواند * ( « إِنَّ الله يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسانِ . . ) * الآية[1]» و از آن زمان خواندن اين آيهء شريفه در خطبه متداول و معمول گرديد »
[1]آيهء 90 از سورهء النحل .
جرّاح بن عبد الله از خراسان ( بنقل سيوطى صفحه 242 ) به عمر اين مضمون را نوشته است :
« همانا مردم خراسان بدعادت و بد رفتار شدهاند و ايشان را جز شمشير و تازيانه چيزى ديگر به صلاح نمىآورد پس امير مؤمنان را شايسته است مرا رخصت فرمايد تا ايشان را چنان كه دانم اصلاح كنم ! عمر او را چنين پاسخ نوشته است :
« امّا فقد بلغنى كتابك تذكر انّ اهل خراسان قد ساءت رعيّتهم و انّه لا يصلحهم الا السّيف و السّوط ، فقد كذبت بل يصلحهم العدل و الحقّ فابسط ذلك فيهم . و السّلام » باز هم سيوطى در تاريخ الخلفاء ( صفحه 238 ) آورده كه عطاء چنين گفته است :
« كان عمر بن عبد العزيز يجمع فى كلّ ليلة . الفقهاء فيتذاكرون الموت . . »[1]باز همو از گفتهء شعيب اين مضمون را نقل كرده است :
« عبد الملك پسر عمر عبد العزيز بر پدر در آمد و بوى چنين گفت :
« يا امير المؤمنين ما أنت قائل لربّك غدا اذا سألك فقال : رأيت بدعة فلم تمتها او سنّة فلم تحيها ؟ .
« عمر پسر را چنين گفت : « رحمك الله و جزاك من ولد خيرا . يا بنيّ انّ قومك قد شدّوا هذا الأمر عقدة عقدة و عروة عروة و متى اردت مكابرتهم على انتزاع ما فى أيديهم لم آمن ان يفتقوا علىّ فتقا يكثر فيه الدّماء . و الله لزوال الدّنيا اهون علىّ من ان يراق فى سببى محجمة من دم » .
« او ما ترضى ان لا يأتى على ابيك يوم من ايّام الدّنيا الَّا و هو يميت
[1]در « محاضرة الابرار » محى الدين عربى نيز اين مطلب از عطاء نقل شده است .
فيه بدعة و يحيى فيه سنّة ؟ » ( بالجمله پسر پدر را گفته است : هر گاه فرداى رستاخيز خدا از تو بپرسد كه :
بدعت ديدى و آن را نابود نساختى و سنّتى را احياء نكردى چه پاسخ خواهى گفت ؟ :
پدر چنين بوى پاسخ داده است : خدايت پاداش خير دهاد پسرك من همانا خويشان تو ، بنى اميّه ، اين كار را سخت گره بر گره زده و دسته بر دسته بستهاند بدان سان كه اگر بخواهم آن چه را به ناحق در دست دارند از ايشان بازستانم چنان شكافى پديد آورند و به مبارزه و معارضه برخيزند كه خونهايى فراوان بريزند . به خدا سوگند زوال دنيا بر من آسانتر است از اين كه من سبب شوم به اندازهء يك شيشه حجامت خون ريخته شود .
« پسرم آيا به اين خرسندى نمىدهى و راضى نمىشوى كه هيچ روز بر پدرت نگذرد مگر اين كه يك بدعت را بميراند و يك سنّت را زنده سازد ؟ » تا اين زمان ، زمان امارت عمر ، حكومت اموى از لحاظ بدعت و سنّت بدين وضع و از لحاظ توجه به شرع و دين و احكام فقه بدين گونه بوده كه ، به گفتهء عمر ، برداشتن بدعتهاى دينى و گذاشتن سنّتهاى فقهى خونبار و مرگ آور بوده است و عمر قانع بوده و مىخواسته پسرش هم راضى باشد كه روزى يك بدعت بردارد و يك سنت بگذارد ليكن دريغ كه عمر حكومتش بسيار كوتاه بوده و جان خود را روى اين كار گذاشته و در گذشته است[1].
[1]بنى اميه او را به زهر كشتهاند . سيوطى در تاريخ الخلفاء ( صفحه 246 ) اين مضمون را آورده است : « وفات عمر به زهر بوده است . بنو اميه چون ديدهاند عمر بر ايشان سخت مىگيرد و بسيارى از آن چه در دست دارند از آنان باز مىستاند و حفظ خود را نگهبانى نمىدارد او را مسموم ساختهاند . مجاهد گفته است : عمر بن عبد العزيز مرا گفت : مردم در بارهء من چه مىگويند ؟ گفتم : مىگويند : مسحور شده گفت : من مسحور نيستم به خدا سوگند آن ساعتى را كه به من زهر داده شده مىدانم آنگاه غلامى را بخواست و به او گفت : ويحك ! ترا چه واداشت كه مرا زهر مىخورانى ؟ گفت : هزار دينار ، و آزادى . گفت : هزار دينار را بياور . آورد . از او گرفت و در بيت المال نهاد و به او گفت : برو كه كسى ترا نبيند . »
مردم هميشه در كارها از قدرت و حكومت پيروى مىداشته و به گفتهء مشهور « النّاس على دين ملوكهم » رفتار مىكردهاند « در آداب و سنن و عادات و اخلاق و سير حتّى دين و ايمان هماره صاحبان زور و نفوذ و فرمانروايى و زمامدارى ، پيشوايان طبيعى يا قهرى و جبرى مردم مىبودهاند .
ابن اثير در كتاب « الكامل » ( جزء چهارم صفحه 137 ) چنين گفته است :
« . . و كان وليد بن عبد الملك صاحب بناء و اتّخاذ المصانع و الضّياع فكان النّاس يلتقون فى زمانه فيسأل بعضهم بعضا عن البناء .
« و كان سليمان بن عبد الملك صاحب طعام و نكاح فكان النّاس يسأل بعضهم بعضا عن النّكاح و الطَّعام[1]« و كان عمر بن عبد العزيز صاحب عبادة فكان النّاس يسأل بعضهم بعضا عن الخير : ما وردك اللَّيلة ؟ و كم تحفظ القرآن ؟ و كم تصوم من الشّهر ؟
عمر بن عبد العزيز در ماه رجب از يك صد و يك ( 101 ) ، به سن چهل سالگى در گذشته و پس از وى يزيد پسر عبد الملك به امارت رسيده است .
[1]طبرى به جاى « عن النكاح و الطعام » جملهء « عن التزويج و الجوارى » و بعد از « كم تحفظ من القرآن » جمله هاى « و متى تختم ؟ و متى ختمت » را آورده است .
- 8 - يزيد بن عبد الملك 101 - 105 در ماه رجب از سال يك صد و يك ( 101 ) كه عمر بن عبد العزيز وفات يافته بموجب عهدنامهء سليمان بن عبد الملك كه ولايتعهد را بعد از برادرزاده اش ، عمر ، به برادر خود يزيد بن عبد الملك ، كه مادرش عاتكه دختر يزيد بن معاويه بوده ، عطاء كرده يزيد به سلطنت و حكومت رسيده است .
يزيد شخصى عيّاش و خوشگذران و پيوسته سرگرم به لهو و لعب بوده و در اين راه افراط و اسراف مىداشته است يزيد كنيزكى را به نام « حبابه »[1]سخت علاقه مند بوده و به شدت به او عشق مىورزيده و معاشرت و خوشگذرانى با او را بر همهء امور دين و دنيا و تمام شئون خلافت و سلطنت ترجيح مىداده و مقدّم مىشمرده است .
مردم و نزديكان و خويشان ، و از همه بيشتر برادرش مسلمة بن عبد الملك ، او را بر اين وضع سرزنش و نكوهش مىكرده و پند و اندرزش مىدادهاند ليكن وصايا و نصائح آنان در وى اثر نمىكرده و به آنها وقع و ارجى نمىنهاده و چنان آن كنيزك را شيفته و فريفته بوده كه حتى پس از اين كه آن كنيزك ، به كيفيّتى كه نوشتهاند ، در روز خوشى و سرگرمى
[1]طبرى هم گفته است نام وى عاليه بوده كه به حبابه شهرت يافته است . و همو آورده است كه روزى حبابه و سلامه ( محبوبه و معشوقه ديگر يزيد ) نزد يزيد بودهاند كه او از مستى و خوشى سخت به طرب آمده و سخنانى بر زبان رانده از جمله گفته است « دعوني اطير » پس حبابه بوى گفته است « إلى من تدع امر الامة ؟ »
او گلوگير شده و مرده است نگذاشته او را دفن كنند و چند روز مرده او را نگهداشته و خود را به روى كنيزك مرده مىافكنده و مىبوييده و مىبوسيده و گريه و ناله و شيون مىكرده تا بدن كنيزك گنديده شده و عفونت آن غير قابل تحمّل گرديده است .
در آن هنگام ناگزير دفنش را اجازه داده و خودش ، خليفه مسلمين ، پيشاپيش جنازه به راه افتاده و چون جنازه را كنار قبر نهادهاند يزيد به درون گور رفته و خودش او را به خاك سپرده . برادرش ، مسلمه ، تسليت و تعزيت را بوى نزديك شده و به شكيبايى و بردبارى و صبرش خوانده و يزيد پاسخش را چنين گفته است :
< شعر > فإن تسل عنك النّفس او تدع الهوى فبالياس تسلو عنك لا بالتّجلَّد و كلّ خليل زارني فهو قائل من اجلك هذا ميّت اليوم أو غد < / شعر > يزيد پس از به گور سپردن حبابه بيش از چند روز ( هفت يا هفده روز ) زنده نبوده كه در گذشته[1]و به « حبابه » پيوسته است .
ابو الفرج اموى اصفهانى در كتاب « الاغانى » ( جزء 13 - صفحه 148 ذيل اخبار حبابه - ) اين مضمون را آورده است .
« حبابه يكى از مولَّدات مدينه و نامش عاليه بوده است كه چون يزيد او را خريده نام « حبابه » بر وى نهاده است . . يزيد گفته است : « ما تقرّ عينى بما أوتيت من الخلافة ! » تا اين كه نخست سلَّامه كنيزك مصعب بن سهل زهرى و از آن پس « حبابه » كنيزك لاحق مكَّيّه را خريده و چون اين دو را مالك شده و هر دو نزدش بودهاند گفته است هم اكنون من چنانم كه شاعر گفته است :
[1]بنقل طبرى « مكث يزيد بن عبد الملك بعد موت حبابة سبعة ايام ، لا يخرج إلى الناس اشار عليه بذلك مسلمة و خاف ان يظهر منه شيء يسفهه عند الناس ( جزء پنجم تاريخ - صفحه 375 - ) .
< شعر > فألقت عصاها و استقرّت بها النّوى كما قرّ عينا بالإياب ، المسافر » < / شعر > آنگاه سبب مرگ « حبابه » را چنين آورده است :
« يزيد بن عبد الملك در « بيت رأس »[1]شام منزل كرد حبابه هم با وى بود پس چنين گفت : مردم مىگويند : براى هيچ كس عيشى كه يك روز دوام يابد بى اين كه صفاى آن به چيزى تيره گردد فراهم نمىآيد . و من هم اكنون آن را تجربه مىكنم . پس ملازمان خود را گفت : چون فردا شود هيچ خبرى به من نرسانيد و هيچ نامهاى برايم نياوريد آنگاه با حبابه به خلوت نشست . ميوه آوردند . حبابه انارى برداشت و به خوردن آن پرداخت . دانهاى از آن در گلويش گير كرد و به هلاكت رسيد چون حبابه مرد سه روز بدن او را به همان حال گذاشت تا دگرگون و متعفّن شد و يزيد او را مىبوييد ! و مىمكيد ! خويشان و نزديكان او را بر اين كار ناپسند نكوهش كردند و گفتند : اين چه كاريست كه تو با لاشهء مردارى مىكنى ؟ پس ناگزير شد و دستور غسل و كفن و دفن داد . . چون كنيزك را دفن كردند گفت : به خدا سوگند من را حال چنان است كه كثيّر گفته است :
< شعر > « فان يسل عنك القلب او يدع الصّبا فبالياس تسلو عنك لا بالتّجلَّد « و كلّ خليل راءني فهو قائل من اجلك هذا هامة اليوم أو غد < / شعر > يزيد پس از دفن حبابه بيش از پانزده شب زنده نماند تا اين كه در كنار وى دفن گرديد . .
« مدائنى روايت كرده كه پس از سه روز بعد از دفن حبابه ، يزيد سخت مشتاق
[1]« اسم لقريتين فى كل واحدة منهما كروم كثيرة ينسب إليهما الخمر : إحداهما بالبيت المقدس » ( معجم البلدان )
ديدار وى شد پس گفت : ناگزير بايد گور او شكافته پس قبر را نبش كردند و به امر او چهرهء وى را گشودند سخت زشت و دگرگون شده بود . پس به او گفته شد : يا امير المؤمنين :
از خدا بترس مگر نمىبينى كه چگونه تغيير يافته و بچه صورت در آمده است ؟ گفت :
من هيچ گاه او را زيباتر از امروز نديدهام ! از گور بيرونش بياوريد ! پس مسلمه و بزرگان خانواده اش دور او را گرفتند و آن اندازه به او اصرار كردند تا توانستند او را از لاشهء كنيزك دور ساختند و دفنش كردند .
« آنگاه يزيد برگشت و به سختى اندوهناك و محزون شد و بر اين حال بود تا چند روز بعد مرد و در كنار كنيزك دفن شد » .
يزيد چون به سلطنت رسيد نخستين كارى كه انجام داده و نمونهاى را از حدّ علاقهء خود بدين و اسلام نشان داده و خود را در تاريخ نمونهء بى دينى و نشانهاى از بى عدالتى و بى انصافى شناسانده يا به گفتهء فاضل مصرى معاصر[1]« و ممّا يحفظ عليه التّاريخ » ، كارى تاريخى كرده ، اينست كه به همهء عمّال عمر بن عبد العزيز نامهاى ( باصطلاح اين زمان بخشنامه ) فرستاده بدين عبارت :
« امّا بعد فإنّ عمر كان مغرورا غررتموه أنتم و اصحابكم .
« و قد رأيت كتبكم اليه فى انكسار الخراج و الضّريبة .
« فإذا أتاكم كتابى ، فدعوا ما كنتم تعرفون من عهده و اعيدوا النّاس إلى طاعتهم الاولى ، اخصبوا ، ام اجدبوا ، احبّوا ، ام كرهوا ! ، حيّوا ، ام ماتوا ! . و السّلام[2]» ( همانا عمر مردى فريبخورده بود و شما و ياران شما او را گول زديد و فريب داديد . من نامه هايى را كه در بارهء كسر خراج و كاهش ضريبه و ماليات به او نوشته بودهايد ديدم . اكنون چون اين نامهء من به شما برسد بايد آن چه را از دستور و عهد او مىدانيد و مىشناسيد واگذاريد و رها كنيد و مردم را به فرمانبرى و اطاعت زمان پيش از عمر باز گردانيد ، خواه در خوش سالى و فراوانى
[1]محمد فريد وجدى در دائرة المعارف ( جلد اول - صفحه 265 - )
[2]« العقد الفريد » ( جزو پنجم - صفحه 205 - )