بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 277


و خالد هم برادر خود اسد بن عبد الله[1]را امارت خراسان داده و بدان ناحيه گسيل داشته است .
اسد نيز مثل برادر ، خونريز بوده و براى تحكيم بنيان امارت خود و سلطنت هشام سخت گيرى و خونريزى و ستم روا مىداشته است كسانى از دوستان آل على و آل عباس در مرو و بلخ از رفتار ستمگرانه و كردار جابرانهء آل مروان و عمّال ايشان ، نهانى سخن مىگفته و مردم را روشن مىساخته‌اند . چند كس از ايشان را كه بزرگ آنان زياد بوده به نزد اسد برده‌اند شخصى كه ابو موسى خوانده مىشده در آن ميان بوده و اسد كه در دمشق او را ديده بوده شناخته و تهديد كرده ابو موسى بوى گفته است : * ( « فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ » ) * اسد را خشم افزون گشته و گفته است : مرا چون فرعون دانستى و آن چه را بوى گفته شده به من گفتى . ابو موسى پاسخ داده : خدا ترا بدان منزله قرار داده است .
آنگاه اسد دستور داده آن گروهرا كه ده تن ايشان از مردم كوفه بوده‌اند كشته‌اند پس از آن ( چنان كه طبرى از جماعتى نقل كرده - جزء پنجم تاريخ ، صفحه 395 - ) امر كرده است خطَّى از ميان زياد بكشند و او را از ميان به دو نيم كنند . شمشير كندى كرده دوباره و سه باره امر كرده تا عاقبت وى را دو نيم كرده‌اند ! .
فرداى آن روز ديگرى از آن گروه گرفتار و به نزد اسد برده شده و او مىگفته است « رضينا با لله ربّا و بالإسلام دينا و بمحمّد صلَّى الله عليه و سلَّم نبيّا » اسد شمشيرى را كه از « بخارا خدا » مىداشته خواسته و بدست خود وى را با آن شمشير گردن زده است .
در سال يك صد و نه ( 109 ) هشام ، اسد را از خراسان برداشته و اشرس بن عبد الله


[1]اسد همان كسى است كه شايد نخستين شعر پارسى كه بعد از اسلام گفته و ضبط شده ابياتى باشد كه مردم خراسان ( ما وراء النهر ) هنگامى كه او در جنگ ختل از مخالفان شكست خورده او را هجو كرده و گفته‌اند : < شعر > از ختلان آمذيه يرو تباه آمذيه ابار باز آمذيه خشنگ نزار آمذيه < / شعر >


صفحه 278


سلمى را كه بواسطه فضل بعنوان « كامل » خوانده مىشده به جاى اسد امارت خراسان داده . اشرس اهل ذمّه را ، از مردم سمرقند و ما وراء النهر ، به اسلام خوانده بدين شرط كه « جزيه » را از ايشان بردارد چون اسلام را پذيرفته‌اند جزيه برايشان قرار داده و به سختى آن را مطالبه كرده است .
به گفتهء طبرى ( جزء پنجم صفحه 398 ) ابو صيدا از گرفتن جزيه مانع مىشده هانى به اشرس نوشته است كه مردم اسلام اختيار كرده و مساجد ساخته‌اند . اشرس بوى پاسخ نوشته كه از هر كس باج مىگرفته‌ايد باز هم بگيريد پس عمّال اشرس بر كسانى كه به اسلام در آمده بودند دوباره جزيه قرار داده‌اند .
خلاصه اين كه در زمان هشام هم مثل زمانهاى سابق و لاحق او ، عمّال امويان از غدر و ستم و مجازاتهاى نامشروع مستبدّانه و كيفرهاى خودسرانهء جابرانهء غير اسلامى كه به گمان ايشان موجب ترس و بيم مردم و استحكام اساس سلطنت جابرانه باشد خوددارى نمىكرده‌اند .
همان اسد قسرى در وقائع خراسان و بلخ و بخارا و مرو و ما وراء النهر از مثله و بريدن زبان و كور كردن چشم و بريدن دست و پا بىداد كرده است . خداش كه مردى متديّن و مسلمان بوده و به بنى هاشم توجّه مىداشته به جرم اين توجه و علاقه ، به فرمان اسد زبانش بريده و چشمش كور و در آخر هم مصلوب گرديده است .
در قضيه‌اى ديگر موسى بن كعب را كه از مخالفان وى بوده فرمان داده تا لگام خر به دهانش زنند و بكشند تا دندانهايش بشكند و خرد شود پس از آن گفته است :
دماغش را بكوبند و صورتش را بشكنند و فكّ زيرين او را با كارد بشكافند و دندانى كه با لجام بيرون نرفته و باقى مانده بوده است بيرون آورند ! .
باز هم همان اسد عامل خليفهء مسلمين در موردى ديگر بسر كردهء خود كه پيروز شده بوده نوشته است : « پنجاه كس از ايشان را به نزد من گسيل دار » از جمله اينان بوده است مهاجر بن ميمون و كسانى مانند وى كه دستور داده همهء آنان را بدار آويخته‌اند .


صفحه 279


آنگاه بسر كرده ، كرمانى ، نوشته است بقيهء مخالفان را كه نفرستاده بوده و گرفتار او بوده‌اند سه بخش و با ايشان چنين معامله كند ! : يك سيم از آنان را بدار بياويزد يك سيم ديگر را دستها و پايشان را از تن جدا كند بخش سيم را تنها دستهايشان را قطع كند .
كرمانى سر كرده و سردار اسلامى دستور اسد را اجراء كرده ، كسانى كه كرمانى كشته و بدار آويخته چهار صد تن بوده‌اند .
قطع دست و پا ، به اين طريق ، و بريدن زبان و كور كردن چشم در اين گونه موارد كه در فقه اسلامى موضعى ندارد و بر خلاف شرع و دين است و از زمان معاويه[1]، در اسلام


[1]ابن اثير ( جلد سيم الكامل - صفحه 255 - ) در چگونگى قتل عروة بن اديه اين مضمون را ، كه طبرى هم آورده ، گفته است : « ابن زياد در اسب دوانى كه او را بوده حضور يافت و به انتظار رسيدن اسبهاى مسابقه نشسته بود . عروه ، كه با گروهى از مردم در آنجا بودند ، به اندرز و پند ابن زياد پرداخت و در جمله اين آيه را بر او خواند * ( « أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ وَتَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ وَإِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ » ابن زياد به گمان اين كه گروهى از ياران عروه او را همراهند متعرض وى نشد و برخاست و سوار شد و اسبدوانى را تا پايان نايستاد و رفت . از آن پس عروه را گرفت و فرمان داد تا دو دست و دو پايش را جدا كردند آنگاه دختر عروه را بخواست و او را هم بكشت ! » ابن اثير ( در همان جلد و همان صفحه ) در قضيهء بثجاء اين مضمون را آورده است : « بثجاء زنى از قبيلهء بنى يربوع « و كانت من المجتهدات » و زنى عابده بود بد رفتارى و ستمگرى و نابكارى ابن زياد را به مردم ياد آورى مىكرد . ابن زياد ، دستگيرى و كشتن او را در صدد بود بثجاء را گفتند : خود را پنهان كن . گفت : مىترسم براى خاطر من ديگرى گرفتار گردد . عاقبت آن زن گرفتار ابن زياد شد و به فرمان او دو دست و دو پاى زن بىچاره جدا گرديد » . شيخ عبد الوهاب نجار كه از « استادان بزرگ جامع ازهر » و مصحح كتاب « الكامل » است در اين موضع از كتاب چند سطرى بدين مضمون ، الكامل را تعليقه زده : « اين كار را كه ابن زياد در بارهء بثجاء و عروه كرده مثله ايست بسيار زشت كه بر نفسى خبيث دلالت دارد . خدا ، معاويه را كه فاسقانى مانند ابن زياد را بر مسلمانان مسلط و حكمروا ساخته تا ايشان را به بدترين و سختترين عذابها آزار دهند باز خواست و مجازات خواهد كرد »


صفحه 280


راه يافته گويا در زمان هشام كم و بيش رواج يافته حتى خود او نيز چنين مجازاتهايى كرده و اين گونه كارهاى غير مشروع و زشت و ناهنجار را به كار بسته است .
طبرى ، به اسناد آورده است ( جزء پنجم تاريخ ؟ ؟ ؟ - صفحه 516 - ) :
« هشام به غيلان گفته است :
« ويحك يا غيلان ، مردم را در بارهء تو سخن فراوان شده است . با ما ، در امر خود مناظره كن اگر حق با تو باشد ترا پيروى مىكنيم و اگر بر باطل باشى از آن برگرد و حقرا پيروى كن .
« غيلان[1]اين سخن را پذيرفته است پس هشام به ميمون بن مهران گفته است تا با وى به مكالمه و مناظره پردازد ميمون به غيلان گفته است :
« تو از من بپرس زيرا در اين هنگام نيرومندتر خواهى بود . غيلان پرسيده است :
آيا خدا خواسته كه او را نافرمانى كنند ؟
« ميمون پاسخ داده است : آيا خدا به ناچار و ناخواه خودش ، مورد نافرمانى و نسبت به او عصيان مىشود ؟


[1]غيلان بر مبنى « تفويض » پرسش كرده و ميمون بنا به عقيدهء « جبر » پاسخ داده است . نظير اين قضيه در سالهاى بعد در مجلس صاحب بن عباد اتفاق افتاد كه دو دانشمند بزرگ معتزلى و اشعرى با هم دو جملهء مناسب مذهب خود را رد و بدل كرده‌اند پس يكى از ايشان گفته است : « سبحان من تنزه عن الفحشاء » و ديگرى بر فور گفته است : ( سبحان من لا يجرى فى ملكه الا ما يشاء »


صفحه 281


« غيلان از پاسخ فرو مانده و به خاموشى گراييده است .
در اين هنگام هشام ، او را گفته است : چرا خاموش شدى پاسخ گو ، غيلان باز هم چيزى نگفته و پاسخ نياورده است .
« هشام گفته است : خداى از من نگذرد اگر از او بگذرم .
« پس فرمان داده دو دست و دو پاى غيلان را قطع كرده‌اند ! » خطيب بغدادى ، ذيل ترجمهء ابو الميّاس الرّاويه ( جلد چهاردهم - صفحه 427 - ) ، به اسناد ، مضمون زير را آورده است :
« قريش را وليمه و ميهمانى بيش آمده كه ميّاس فقعسى آن را متصدّى بوده است پس عمارهء كلبى را بالاتر از هشام بن عبد الملك نشانده اين كار ، هشام را گران و ناهنجار شده و آن را به ياد سپرده و با خود عزم كرده كه چون به خلافت رسد او را معاقب سازد پس هنگامى كه خلافت يافته امر كرده او را آورده‌اند آنگاه دستور داده است دندانهاى وى را بكنند و ناخنهايش را بكشند . دستور اجراء شده و دندانها و ناخنهاى او را كشيده‌اند . اين ابيات را در اين باره انشاء كرده است :
< شعر > عذّبونى به عذاب قلعوا جوهر رأسي ثمّ زادوني عذابا نزعوا عنّى طساسى[1]بالمدى حزّز لحمي و بأطراف المواسى » < / شعر > در زمان سلطنت هشام هم فتوحات ، چه در مشرق ( خراسان قديم ) و چه در مغرب ( افريقا ) زياد بوده است ليكن بيشتر جنبهء سلطنتى و توسعهء عرصهء حكومت و فرمانروايى منظور مىبوده نه مسلمانى ( چنان كه گاهى از جزيه گرفتن از تازه مسلمانان هم هر چند موجب اين مىشده كه از اسلام برگردند صرف نظر نمىشده است ) هشام ، چنان كه گفته شد ، در ماه ربيع الآخر از سال يك صد و بيست و پنج ( 125 ) به سن پنجاه و سه ( 53 ) ، پس از بيست سال حكومت ، سلطنت را به برادرزادهء خود وليد ابن يزيد واگذاشته و در گذشته است .


[1]خطيب از قول ابو على از ابو المياس نقل كرده كه « طساس » بمعنى « اظفار » است .


صفحه 282


< فهرس الموضوعات > 11 - وليد ( ابن يزيد ) 1 - انكار وليد ضروريّات دينرا 2 - معاشقه وليد با زن شوهردار < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 3 - فرستادن وليد كنيزك مست و جنبرا به مسجد تا به جاي او امامت كند 4 - قضيه ننگين و كفرآميز او با اشعب < / فهرس الموضوعات > - 10 - وليد بن يزيد 125 - 126 در ماه ربيع الآخر از سال يك صد و بيست و پنج كه هشام مرده بر حسب وصيت برادرش يزيد ، پسر يزيد ، وليد ، زمام دار و فرمانروا كشته و بر مسند سلطنت ، يا چنان كه برادران سنّى ما مىگويند « خلافت » ، نشسته است و بر مسلمانان جهان حكومت كرده است .
اين وليد يا خليفه ! همان است كه جلال الدّين سيوطى ، و ديگر علماء هم ، در باره اش اين عبارت را گفته است ( تاريخ الخلفاء - صفحه 250 - ) :
« . . و كان فاسقا شرّيبا للخمر منتهكا حرمات الله ، اراد الحجّ ليشرب فوق ظهر الكعبة فمقته الناس لفسقه و خرجوا عليه فقتل فى جمادى الآخرة سنة ستّ و عشرين » ( يعنى بعد المائة ) هنگامى كه در محاصرهء مردم بوده و در خطاب به مردم اين مضمون را گفته « آيا من بر عطاهاى شما نيفزوده‌ام ؟ آيا همه گونه مساعدت مالى به شما نكرده‌ام ؟ » مردم وى را چنين پاسخ گفته‌اند :
« ما ننقم عليك فى أنفسنا لكن لنقم عليك انتهاك ما حرّم الله و شرب الخمر و نكاح امّهات اولاد ابيك ! و استخفافك بامر الله » .
باز سيوطى نوشته است :
« هنگامى كه وليد را كشته و سر او را به نيزه زده و نزد پسر عمش ، يزيد بن وليد بن عبد الملك ( يزيد مشهور به ناقص ) برده‌اند سليمان بن يزيد ( برادر وليد مقتول ) بر سر نظر افكنده و چنين گفته است :


صفحه 283


« بعدا له ، اشهد انّه كان شروبا للخمر ماجنا فاسقا و لقد راودنى على نفسى ! ! » باز همو در جمله عباراتى كه از ابن فضل نقل كرده اين عبارت را آورده است :
« رشق المصحف بالسّهام و فسق و ما خاف الآثام » فقيه مالكى در « العقد الفريد » ( جزء پنجم - صفحه 215 - ) گفته است :
« ثمّ عكف الوليد على البطالة و حبّ القيان و الملاهي و الشّراب و معاشقة النّساء فتعاشق سعدى ( در اغانى سعدة آورده شده ) ابنة سعيد بن خالد بن عمرو بن عثمان بن عفان فتزوّجها ثمّ تعاشق اختها سلمى فطلَّق سعدى و تزوّجت سلمى فرجعت سعدى إلى المدينة فتزوّجت بشر بن الوليد بن عبد الملك .
« ثمّ ندم الوليد على فراقها و كلَّف بحبّها فدخل عليه اشعب المضحك فقال له الوليد : هل لك ان تبلَّغ سعدى عنّى رسالة و لك عشرون الف درهم ! قال : هاتها . فدفعها اليه . فقبضها و قال : ما رسالتك ؟ قال : اذا قدمت المدينة ، فاستأذن عليها و قل لها يقول لك الوليد :
< شعر > اسعدى ما إليك لنا سبيل و لا حتّى القيامة من تلاق بلى و لعلّ دهرا ان يؤاتى بموت من خليلك او فراق < / شعر > « فاتاها اشعب فاستأذن عليها و كان نساء المدينة لا يحجبن عنه . فقالت له : ما بدا لك فى زيارتنا ؟ . . » فقيه مالكى از داستانهاى معاشقه وليد با سعدى و سلمى ابياتى از وى در اين زمينه ها آورده كه از آن جمله است ابياتى كه وليد پيش از اين كه با سلمى ازدواج كند مىگفته است :
< شعر > شاع شعرى فى سلمى و ظهر و رواه كلّ به دو و حضر و تهادته الغواني بينها و تغنّين به حتّى انتشر لو رأينا من سليمى اثرا لسجدنا الف الف للأثر !
< / شعر >


صفحه 284


< شعر > و اتّخذناها إماما مرتضى و لكان حجّنا و المعتمر انّما بنت سعيد قمر هل حرجنا ان سجدنا للقمر !
< / شعر > باز هم فقيه مالكى اين مضمون را آورده است ( العقد الفريد - جزء پنجم - صفحه 220 - ) :
« علىّ بن عيّاش گفته است : « در زمان خلافت وليد بن يزيد نزد او بودم كه ابن شراعه را از كوفه به نزدش آوردند . خدا را سوگند ، پيش از اين كه وى را از حال و راه بپرسد به او گفت : اى پسر شراعه به خدا سوگند ترا بدينجا نخواسته‌ام تا كتاب خدا و سنت پيمبرش را از تو جويا شوم و بپرسم ! پسر شراعه گفت : من هم خدا را سوگند ياد مىكنم كه اگر آن دو را از من بپرسى مرا در آنها حمارى نادان مىيابى ! « پس وليد گفت : ترا بدينجا خواسته‌ام تا از شراب پرسش كنم . . » تا آخر سؤال و جوابى كه در بارهء باده ميان آن دو مذاكره شد و فقيه مالكى آنها را به تفصيل آورده است .
« اسحاق بن محمد ازرق گفته است :
« پس از اين كه وليد كشته شده بود روزى بر منصور بن جمهور اسدى در آمدم دو كنيز از كنيزكان وليد نزد او بود مرا گفت : بشنو از اين دو كنيز كه چه مىگويند .
كنيزكان وى را گفتند : ما ترا خبر داديم منصور گفت : آن چه را به من خبر داديد به او هم بگوييد يكى از آن دو چنين گفت :
« ما گراميترين و محبوبترين كنيزكان وليد بوديم اتفاق را وقتى شد كه ما را با او نزديكى ( جماع ) اتفاق افتاده بود و آن حالت را داشتيم كه بانك اذان مؤذّنان براى اقامهء نماز برآمد و او را براى نماز خبر دادند پس او كنيزك را كه مست و به حالت جنابت بود با لثامى كه بر چهره اش افكند به مسجد فرستاد تا مردم با وى نماز بگزارند كنيزك با آن حالت رفت و مردم با وى نماز گزاردند ! » رفتار زشت و ناهنجار وليد چنان رسوا و هويدا بوده و او بحدّى بى پروا وضع