بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 282


< فهرس الموضوعات > 11 - وليد ( ابن يزيد ) 1 - انكار وليد ضروريّات دينرا 2 - معاشقه وليد با زن شوهردار < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 3 - فرستادن وليد كنيزك مست و جنبرا به مسجد تا به جاي او امامت كند 4 - قضيه ننگين و كفرآميز او با اشعب < / فهرس الموضوعات > - 10 - وليد بن يزيد 125 - 126 در ماه ربيع الآخر از سال يك صد و بيست و پنج كه هشام مرده بر حسب وصيت برادرش يزيد ، پسر يزيد ، وليد ، زمام دار و فرمانروا كشته و بر مسند سلطنت ، يا چنان كه برادران سنّى ما مىگويند « خلافت » ، نشسته است و بر مسلمانان جهان حكومت كرده است .
اين وليد يا خليفه ! همان است كه جلال الدّين سيوطى ، و ديگر علماء هم ، در باره اش اين عبارت را گفته است ( تاريخ الخلفاء - صفحه 250 - ) :
« . . و كان فاسقا شرّيبا للخمر منتهكا حرمات الله ، اراد الحجّ ليشرب فوق ظهر الكعبة فمقته الناس لفسقه و خرجوا عليه فقتل فى جمادى الآخرة سنة ستّ و عشرين » ( يعنى بعد المائة ) هنگامى كه در محاصرهء مردم بوده و در خطاب به مردم اين مضمون را گفته « آيا من بر عطاهاى شما نيفزوده‌ام ؟ آيا همه گونه مساعدت مالى به شما نكرده‌ام ؟ » مردم وى را چنين پاسخ گفته‌اند :
« ما ننقم عليك فى أنفسنا لكن لنقم عليك انتهاك ما حرّم الله و شرب الخمر و نكاح امّهات اولاد ابيك ! و استخفافك بامر الله » .
باز سيوطى نوشته است :
« هنگامى كه وليد را كشته و سر او را به نيزه زده و نزد پسر عمش ، يزيد بن وليد بن عبد الملك ( يزيد مشهور به ناقص ) برده‌اند سليمان بن يزيد ( برادر وليد مقتول ) بر سر نظر افكنده و چنين گفته است :


صفحه 283


« بعدا له ، اشهد انّه كان شروبا للخمر ماجنا فاسقا و لقد راودنى على نفسى ! ! » باز همو در جمله عباراتى كه از ابن فضل نقل كرده اين عبارت را آورده است :
« رشق المصحف بالسّهام و فسق و ما خاف الآثام » فقيه مالكى در « العقد الفريد » ( جزء پنجم - صفحه 215 - ) گفته است :
« ثمّ عكف الوليد على البطالة و حبّ القيان و الملاهي و الشّراب و معاشقة النّساء فتعاشق سعدى ( در اغانى سعدة آورده شده ) ابنة سعيد بن خالد بن عمرو بن عثمان بن عفان فتزوّجها ثمّ تعاشق اختها سلمى فطلَّق سعدى و تزوّجت سلمى فرجعت سعدى إلى المدينة فتزوّجت بشر بن الوليد بن عبد الملك .
« ثمّ ندم الوليد على فراقها و كلَّف بحبّها فدخل عليه اشعب المضحك فقال له الوليد : هل لك ان تبلَّغ سعدى عنّى رسالة و لك عشرون الف درهم ! قال : هاتها . فدفعها اليه . فقبضها و قال : ما رسالتك ؟ قال : اذا قدمت المدينة ، فاستأذن عليها و قل لها يقول لك الوليد :
< شعر > اسعدى ما إليك لنا سبيل و لا حتّى القيامة من تلاق بلى و لعلّ دهرا ان يؤاتى بموت من خليلك او فراق < / شعر > « فاتاها اشعب فاستأذن عليها و كان نساء المدينة لا يحجبن عنه . فقالت له : ما بدا لك فى زيارتنا ؟ . . » فقيه مالكى از داستانهاى معاشقه وليد با سعدى و سلمى ابياتى از وى در اين زمينه ها آورده كه از آن جمله است ابياتى كه وليد پيش از اين كه با سلمى ازدواج كند مىگفته است :
< شعر > شاع شعرى فى سلمى و ظهر و رواه كلّ به دو و حضر و تهادته الغواني بينها و تغنّين به حتّى انتشر لو رأينا من سليمى اثرا لسجدنا الف الف للأثر !
< / شعر >


صفحه 284


< شعر > و اتّخذناها إماما مرتضى و لكان حجّنا و المعتمر انّما بنت سعيد قمر هل حرجنا ان سجدنا للقمر !
< / شعر > باز هم فقيه مالكى اين مضمون را آورده است ( العقد الفريد - جزء پنجم - صفحه 220 - ) :
« علىّ بن عيّاش گفته است : « در زمان خلافت وليد بن يزيد نزد او بودم كه ابن شراعه را از كوفه به نزدش آوردند . خدا را سوگند ، پيش از اين كه وى را از حال و راه بپرسد به او گفت : اى پسر شراعه به خدا سوگند ترا بدينجا نخواسته‌ام تا كتاب خدا و سنت پيمبرش را از تو جويا شوم و بپرسم ! پسر شراعه گفت : من هم خدا را سوگند ياد مىكنم كه اگر آن دو را از من بپرسى مرا در آنها حمارى نادان مىيابى ! « پس وليد گفت : ترا بدينجا خواسته‌ام تا از شراب پرسش كنم . . » تا آخر سؤال و جوابى كه در بارهء باده ميان آن دو مذاكره شد و فقيه مالكى آنها را به تفصيل آورده است .
« اسحاق بن محمد ازرق گفته است :
« پس از اين كه وليد كشته شده بود روزى بر منصور بن جمهور اسدى در آمدم دو كنيز از كنيزكان وليد نزد او بود مرا گفت : بشنو از اين دو كنيز كه چه مىگويند .
كنيزكان وى را گفتند : ما ترا خبر داديم منصور گفت : آن چه را به من خبر داديد به او هم بگوييد يكى از آن دو چنين گفت :
« ما گراميترين و محبوبترين كنيزكان وليد بوديم اتفاق را وقتى شد كه ما را با او نزديكى ( جماع ) اتفاق افتاده بود و آن حالت را داشتيم كه بانك اذان مؤذّنان براى اقامهء نماز برآمد و او را براى نماز خبر دادند پس او كنيزك را كه مست و به حالت جنابت بود با لثامى كه بر چهره اش افكند به مسجد فرستاد تا مردم با وى نماز بگزارند كنيزك با آن حالت رفت و مردم با وى نماز گزاردند ! » رفتار زشت و ناهنجار وليد چنان رسوا و هويدا بوده و او بحدّى بى پروا وضع


صفحه 285


ننگين خود را برملا مىساخته كه مردم به صدا درآمده و كارهاى زشت او را به زبان مىآورده و او را بد مىگفته و نكوهش مىكرده‌اند وليد چون از بدگويى مردم و سرزنش ايشان آگاه شده بنقل صاحب « العقد الفريد » ( جزء پنجم - صفحه 222 ) چنين گفته است :
« خذوا ملككم ، لا ثبّت الله ملككم ثباتا يساوى ، ما حييت ، عقالا دعوا لي سليمى مع طلاء و قينة و كاس ، الا حسبى بذلك مالا » قضايائى از اعمال ننگين و رفتار شرم آور اين ، باصطلاح ، خليفه در كتب معتبر اهل تسنّن از قبيل « الأغانى » ، كه مؤلف آن خود از خاندان اموى است ، و « العقد الفريد » ، و غير اينها ، آورده شده ( نظير قضيهء در آوردن اشعب را به هيئت ميمون و پوشاندن لباس مسخره بر آن مرد مسخره و دستور دادن كه او را به همان صورت به روى ، در حالى كه نامردى ( آلت ) خود را ، بتعبير اشعب « كالعود المدهون » ، در دست داشته و امر كردن وى به اشعب كه آن را سجده كند آنان به تفصيل نقل كرده‌اند ) كه آوردن آنها در اين اوراق از ادب اسلامى به دور است .
وليد كه از ربيع الآخر سال 125 به سلطنت رسيد در ماه جمادى الآخر از سال يك صد و بيست و شش ( 126 ) به سنّ سى و پنج سال ( 35 ) كشته شده و نوبت حكومت و فرمانروايى به يزيد پسر وليد پسر عبد الملك رسيده است .


صفحه 286


- 11 - يزيد بن وليد بن عبد الملك 126 - 126 در ماه جمادى الآخرة ، چنان كه گفته شد ، وليد بقتل رسيده پس از او مردم با پسر عمّش ، يزيد بن وليد بن عبد الملك مروان بيعت كرده‌اند و او زمام حكومت اموى را بدست گرفته است .
اين يزيد عطايا و حقوق سپاهيان را كم كرده و بدين - مناسبت به لقب « ناقص » شهرت يافته و او را « يزيد ناقص » مىگفته‌اند . يزيد ناقص از ماه رجب از سال يك صد و بيست و شش ( 126 ) تا اواخر ماه ذو الحجه از همان سال ( 126 ) كه به مرض طاعون به سنّ سى و پنج ( 35 ) سال در گذشته زمام دار امر خلافت بوده و سلطنت كرده است .
يزيد ناقص مادرش شاهپرند دختر فيروز پسر يزدگرد ، و مادر فيروز ، دختر شيرويه پسر كسرى و مادر شيرويه دختر خاقان پادشاه ترك و مادر مادر فيروز دختر قيصر پادشاه روم بوده و او به اين نسبتها مىنازيده و مباهات مىكرده و مىگفته است :
< شعر > انا ابن كسرى و ابى مروان و قيصر جدّى و جدّى خاقان < / شعر > و بدين جهت ثعالبى در بارهء وى گفته است : « اعرق النّاس فى الملك و الخلافة من طرفيه »[1]يزيد ناقص در اواخر ذو الحجه از سال يك صد و بيست و شش ( 126 ) در گذشته و برادرش ابراهيم به فرمانروايى برگزيده شده است .


[1]تاريخ الخلفاء ( صفحه 252 ) .


صفحه 287


- 12 - ابراهيم بن وليد بن عبد الملك 127 - 126 در اواخر ذو الحجّه كه يزيد بن وليد مرده است گروهى از مردم با برادر وى ، ابراهيم بن وليد بيعت كرده‌اند .
ابراهيم كارش متزلزل بوده[1]چه همهء مردم با او بيعت نكرده‌اند بلكه برخى بيعت كرده و برخى از بيعت سر باز زده‌اند پس گروهى او را به امارت سلام مىداده گروهى به خلافت و بسيارى از مردم نه به امارت و نه به خلافت . تا اين كه عاقبت در ماه صفر از سال يك صد و بيست و هفت ( 127 ) ، پس از اندكى بيش از شصت روز زمامدارى لرزان و سست ، ناگزير خود را از خلافت ، خلع و با مروان حمار بيعت كرده و گردن به اطاعت و فرمانبرى او نهاده است .
ابراهيم به مناسبت اين كه خود را از كار بر كنار و زمام سلطنت اموى را به مروان حمار واگذار كرده بعنوان « مخلوع » اشتهار يافته است .
تا سال ( 132 ) زندگانى ابراهيم امتداد داشته و در آن سال در قضيهء دربار ابو عباس سفّاح ، نخستين خليفهء عباسى ، با گروهى از بنى اميّه بقتل رسيده است .


[1]اشاره بدين مطلب كرده گويندهء بيت زير : < شعر > نبايع ابراهيم فى كل جمعة الا ان امرا أنت و اليه ضائع < / شعر >


صفحه 288


- 13 - مروان حمار 127 - 132 چنان كه گفته شد ابراهيم در ماه صفر از سال 127 خود را از سلطنت خلع و با مروان بيعت كرد . از آن هنگام نوبت فرمانروايى نصيب مروان بن محمد بن مروان بن حكم گرديد .
مروان پيرو جعد بن درهم ، كه يكى از بزرگان معتزله است ، بوده و مذهب اعتزال مىداشته و به مناسبت معلَّم و مؤدّبش ( جعد ) به نسبت جعدى خوانده مىشده است و به مناسبت اين كه بر شدائد دهر و مكاره جنگ سخت بردبار و پايدار بوده ، و در تازى جزء امثال سائر است كه « فلان اصبر من الحمار ، فى الحروب » و يا به مناسبت اين كه عرب ، رأس هر صد سال را « حمار » گفته و مدّت حكومت خاندان اموى در زمان او نزديك به صد سال مىشده لقب « حمار » به او داده و او را « مروان حمار » خوانده‌اند و بدين لقب مشهور گرديده است .
در ماه صفر از سال يك صد و بيست و هفت ( 127 ) هنگامى كه در ارمنيّه بوده با وى بيعت شده و تا ماه ذو الحجه از سال يك صد و سى و دو ( 132 ) ، كه در جنگ با عبد الله بن على عمّ ابو عبّاس سفّاح ، نخستين خليفهء عبّاسى ، در نزديك موصل مغلوب گشته و به شام گريخته و عبد الله از دنبال او رفته و او ناگزير بمصر گريخته و صالح برادر عبد الله از پى وى بمصر رفته و عاقبت او را در « بوصير » كه از ديههاى مشهور مصر است بقتل رسانده ، متصدى مقام خلافت و زمام دار امر حكومت و سلطنت بوده است و بكشته شدن مروان حمار ( به سنّ شصت سالگى ) بساط سلطنت يا خلافت امويان ، در مشرق ، در نورديده گرديده و انقراض يافته و نوبهء حكومت و سلطنت عبّاسيان بعنوان خلافت اسلامى رسيده است .


صفحه 289


گفته‌اند : مروان حمار در ميان بنى مروان در سياست و شجاعت ، و ديگر مزاياى حكومت ، ممتاز بوده ليكن همه جا به بد بختى دچار و به ناكامى گرفتار مىشده است .
يكى از كارهاى بسيار نكوهيده و زشت مروان حمار اينست كه چون از سپاهيان و مردم بيعت گرفته نخستين كارى كه به آن اقدام كرده نبش قبر يزيد ناقص و بيرون آوردن لاشهء او را از گور و بدار آويختن آن بوده است .
اين هم آخرين عمل خليفهء اموى كه بايد نگهبان فقه اسلام و حافظ احكام كتاب و سنّت باشد .
اكنون كه اوضاع و احوال عمومى دورهء اول از عهد دوم در آن حدّ كه برابر با سلطنت خاندان اموى بود از لحاظ وضع دربار و حكومت ايشان شرح داده شد .
در پايان اين قسمت نامه‌اى ، كه به فرمان و دستور معتضد خليفهء عباسى در معرفى ابو سفيان و معاويه و خاندان بنى اميه نوشته شده براى اين كه آن را نشر دهند و باصطلاح امروز بخشنامه كنند تا در همه جا بى ايمانى و بى علاقگى افراد حاكمهء اين خاندان بر همه كس دانسته شود ، نقل مىگردد و از آن پس براى نتيجه گيرى آن چه را از اوضاع عمومى ياد شد تخليص و تلخيص مىكنم و از آن پس بشرح وضع فقه و فقيهان اين دوره و عصر مىپردازم . و با لله الاستعانة و منه التّوفيق و الهداية .