بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 288


- 13 - مروان حمار 127 - 132 چنان كه گفته شد ابراهيم در ماه صفر از سال 127 خود را از سلطنت خلع و با مروان بيعت كرد . از آن هنگام نوبت فرمانروايى نصيب مروان بن محمد بن مروان بن حكم گرديد .
مروان پيرو جعد بن درهم ، كه يكى از بزرگان معتزله است ، بوده و مذهب اعتزال مىداشته و به مناسبت معلَّم و مؤدّبش ( جعد ) به نسبت جعدى خوانده مىشده است و به مناسبت اين كه بر شدائد دهر و مكاره جنگ سخت بردبار و پايدار بوده ، و در تازى جزء امثال سائر است كه « فلان اصبر من الحمار ، فى الحروب » و يا به مناسبت اين كه عرب ، رأس هر صد سال را « حمار » گفته و مدّت حكومت خاندان اموى در زمان او نزديك به صد سال مىشده لقب « حمار » به او داده و او را « مروان حمار » خوانده‌اند و بدين لقب مشهور گرديده است .
در ماه صفر از سال يك صد و بيست و هفت ( 127 ) هنگامى كه در ارمنيّه بوده با وى بيعت شده و تا ماه ذو الحجه از سال يك صد و سى و دو ( 132 ) ، كه در جنگ با عبد الله بن على عمّ ابو عبّاس سفّاح ، نخستين خليفهء عبّاسى ، در نزديك موصل مغلوب گشته و به شام گريخته و عبد الله از دنبال او رفته و او ناگزير بمصر گريخته و صالح برادر عبد الله از پى وى بمصر رفته و عاقبت او را در « بوصير » كه از ديههاى مشهور مصر است بقتل رسانده ، متصدى مقام خلافت و زمام دار امر حكومت و سلطنت بوده است و بكشته شدن مروان حمار ( به سنّ شصت سالگى ) بساط سلطنت يا خلافت امويان ، در مشرق ، در نورديده گرديده و انقراض يافته و نوبهء حكومت و سلطنت عبّاسيان بعنوان خلافت اسلامى رسيده است .


صفحه 289


گفته‌اند : مروان حمار در ميان بنى مروان در سياست و شجاعت ، و ديگر مزاياى حكومت ، ممتاز بوده ليكن همه جا به بد بختى دچار و به ناكامى گرفتار مىشده است .
يكى از كارهاى بسيار نكوهيده و زشت مروان حمار اينست كه چون از سپاهيان و مردم بيعت گرفته نخستين كارى كه به آن اقدام كرده نبش قبر يزيد ناقص و بيرون آوردن لاشهء او را از گور و بدار آويختن آن بوده است .
اين هم آخرين عمل خليفهء اموى كه بايد نگهبان فقه اسلام و حافظ احكام كتاب و سنّت باشد .
اكنون كه اوضاع و احوال عمومى دورهء اول از عهد دوم در آن حدّ كه برابر با سلطنت خاندان اموى بود از لحاظ وضع دربار و حكومت ايشان شرح داده شد .
در پايان اين قسمت نامه‌اى ، كه به فرمان و دستور معتضد خليفهء عباسى در معرفى ابو سفيان و معاويه و خاندان بنى اميه نوشته شده براى اين كه آن را نشر دهند و باصطلاح امروز بخشنامه كنند تا در همه جا بى ايمانى و بى علاقگى افراد حاكمهء اين خاندان بر همه كس دانسته شود ، نقل مىگردد و از آن پس براى نتيجه گيرى آن چه را از اوضاع عمومى ياد شد تخليص و تلخيص مىكنم و از آن پس بشرح وضع فقه و فقيهان اين دوره و عصر مىپردازم . و با لله الاستعانة و منه التّوفيق و الهداية .


صفحه 290


پايان سخن از خاندان اموى المعتضد با لله خليفهء عباسى ( ابو العباس احمد بن طلحة ( الموفق ) بن متوكل بن معتصم بن هارون الرشيد ، 242 - 289 ، ) در سال دويست و هشتاد و چهار ( 284 ) عازم شد كه فرمان دهد معاويه را براى بىدينى و بى ايمانى و كارهاى خلافش بر منابر لعن كنند پس امر كرد نامه‌اى در اين باره انشاء كنند و براى اين كار دستور داد نامه‌اى را كه در زمان مأمون و بامر او در بارهء لعن انشاء شده و در ديوان مضبوط بوده مورد مطالعه قرار دهند و از جوامع آن نامه نسخه برگيرند و نامه‌اى از نو انشاء كنند چنين كردند و نامه را آماده و زمينه را براى قرائت آن بعد از نماز جمعه فراهم ساختند ليكن ابو القاسم عبيد الله بن سليمان وزير المعتضد با لله كه با اين كار موافق نبود و خود نتوانسته بود خليفه را از اين كار منصرف سازد قاضى يوسف بن يعقوب را احضار كرد و از او خواست كه ابطال عزم المعتضد را چاره انديشد .
قاضى رفت و با المعتضد در اين باره به سخن پرداخت و گفت : مرا بيم آن است كه عامّه چون اين لعن نامه را بشنوند به جنبش آيند و شورش كنند .
معتضد گفت : اگر چنين كنند يا سخنى بر خلاف به زبان آرند شمشير در ميان ايشان مىنهم و ايشان را ادب مىكنم .
قاضى گفت : اين درست ليكن با طالبيين چه بايد كرد ؟ ايشان در همهء نواحى مملكت هستند و خروج مىكنند و بسيارى از مردم به واسطهء نزديكى ايشان به پيغمبر و به واسطهء مآثر و مفاخرى كه دارند و در اين نامه هم از آنها ياد شده و در ستودن آنها


صفحه 291


اطراء به عمل آمده و مردم به ايشان توجه و رغبت دارند پس از انتشار اين نامه راغبتر خواهند شد و زبان آنان بازتر و دليل و حجتشان نيرومندتر خواهد شد .
سخنان قاضى در معتضد تأثير كرد و پاسخى نگفت و پس از آن دستورى در بارهء آن نامه نداد و چيزى در آن باره نگفت .
اين نامه كه طبرى و غير وى نسخه اش را در كتب خود آورده‌اند ، چون به خوبى وضع معاويه و بنى اميه را از لحاظ عدم دلبستگى بشئون دينى و عدم علاقه به احكام اسلامى مىرساند و آن چه را تا كنون در اينجا نقل شده روشن مىسازد از تاريخ طبرى ( جزء ششم صفحه 183 ) خلاصه و ترجمهء آن در اينجا آورده و به بحث از خاندان اموى خاتمه داده مىشود :
پس از سپاس خدا و درود بر پيغمبر و ستودن سلف از آل عباس ( به تفضيل و تفصيل ) چنين آورده شده است :
« امير المؤمنين آگاهى يافته است كه گروهى از عامّه را شبهه در دين و فسادى در اعتقاد به همرسيده و تعصّب بر ايشان چيره گرديده و بى اين كه معرفت و فكرى داشته باشند به آن زبان باز كرده و بى بيّنه و بينايى ، پيشوايان گمراهى را پيروى نموده و سنّتهاى شايسته را گذاشته و به مخالفت آنها پرداخته و اهواء مبتدعه را پذيرفته و به گمراهى گراييده‌اند * ( « وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواه بِغَيْرِ هُدىً مِنَ الله إِنَّ الله لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ » ) * و به دوستى و موالات كسانى تظاهر كرده‌اند كه خدا دوستى و موالات ايشان را نخواسته و از ملت خارجشان خواسته و لعن بر آنان را واجب ساخته و به تعظيم كسانى رو آورده‌اند كه خدا ايشان را كوچك قرار داده و امرشان را موهون و سست فرموده و اينان بنى اميّه ، شجرهء ملعونه ، هستند .
« چون امير المؤمنين از اين وضع آگاهى يافته نخست آن را بزرگ شمرده و چنان عقيده دارد كه اگر آن را انكار نكند و شما را به ترك آن وادار نسازد به وظيفهء دينى رفتار نكرده و در آن چه خدا از تقويم مخالفان و ارشاد جاهلان و اقامهء حجّت بر دو دلان


صفحه 292


و تأديب عاندان بر عهدهء او گذاشته و بر او واجب ساخته كوتاهى كرده اينست كه به شما مردم مىگويد .
« خدا چون محمّد را بدين خود برگزيد تنى چند از خويشان نزديكش به او گرويدند و در راه او جانفشانى كردند و به حمايت و يارى او پرداختند و بيشتر از عشيرهء و معاندت و محاربت و تكذيب و تثريب و آزار و تخويف او و تعذيب پيروان و بستگان وى را كار و شعار خويش ساختند در ميان اينان از همه در دشمنى و مخالفت و محاربت سرسختتر و پادارتر و پيشتازتر ابو سفيان بن حرب بود كه هيچ پرچمى براى مبارزهء با اسلام برافراشته نمىشد مگر اين كه او صاحب و قائد و رئيس آن بود ، چه در بدر و چه در احد و چه در خندق ، ابو سفيان و پيروان او از بنى اميه ، كه خدا و پيغمبر در مواطنى بسيار ايشان را لعن كرده ، مىبودند .
« تا اين كه امر خدا غلبه يافت و اينان مقهور و مغلوب شدند پس ابو سفيان ناچار به زبان اسلام آورده و در نهان بر كفر خود بر جا بود پيغمبر و مسلمين هم دانستند از اين رو پيغمبر ( ص ) او را بعنوان « مؤلَّفة قلوبهم » بشمار آورد و سهمى براى وى جدا ساخت و اولادش هم با علم به اين موضوع آن را پذيرفتند .
« از جمله مواردى كه خدا ايشان را در كتاب خود لعن كرده اين آيه است * ( « وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَما يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْياناً كَبِيراً » ) * كه به اتفاق همه ، از شجره ملعونه ، بنى اميّه اراده شده است .
« و از جمله گفتهء پيغمبر است ، هنگامى كه ابو سفيان را ديد بر خرى سوار و معاويه از جلو آن را مىكشد و يزيد پسر ابو سفيان از عقب آن را مىراند و رو به او مىآيد ، « لعن الله القائد و الرّاكب و السّائق » .
« و راويان همه از ابو سفيان اين گفته را روايت كرده‌اند : « يا بنى عبد مناف تلقّفوها تلقّف الكرة فما هناك جنّة و لا نار » و اين گفته كفرى است صريح كه گوينده اش از جانب خدا ملعون است .


صفحه 293


« و هم از او روايت كرده‌اند كه بر ثنيّه ( پشته ) احد ايستاده و در حالى كه نابينا بوده به قائد خود گفته است « هاهنا ذببنا محمّدا و اصحابه » « و هم مسألهء خواب پيغمبر ( ص ) كه گروهى از بنى اميّه را ديد بر منبر او بالا مىروند . .
« و از جمله اين كه پيغمبر ( ص ) معاويه را خواست تا در حضورش نامه بنويسد او نافرمانى كرد و بهانه آورد كه غذا مىخورد پيغمبر گفت : « لا اشبع الله بطنه » پس تا بود از غذا سير نمىشد . .
« و از آن جمله پيغمبر گفت : « يطلع من هذا الفجّ ( درّه ) رجل من أمّتي يحشر على غير ملَّتى » پس معاويه از آنجا برآمد .
« و از جمله اين گفتهء پيغمبر ( ص ) است : « اذا رأيتم معاوية على منبرى فاقتلوه » .
« و از جمله است حديث مرفوع مشهور از پيغمبر ( ص ) : « انّ معاوية فى تابوت من نار فى اسفل درك منها ينادى يا حنّان يا منّان ، الآن و قد عصيت قبل و كنت من المفسدين » .
« و از جمله مساوى معاويه اين كه به محاربه با افضل مسلمين در اسلام از لحاظ مكانت و اقدم ايشان از لحاظ سبقت و احسن ايشان از لحاظ اثر و ذكر على بن ابى طالب قيام كرد و حق او را با باطل خويش به منازعه پرداخت و انصار او را با ياران گمراه و بىايمانى كه داشت مجاهده نمود و او و پدرش هميشه مىخواستند نور خدا و فروغ دين حق را خاموش كنند و ليكن * ( « وَيَأْبَى الله إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَه وَلَوْ كَرِه الْكافِرُونَ » ) * مردم كودن را گول مىزد و نادانان را فريب مىداد چنان كه پيغمبر ( ص ) به عمّار خبر داد و گفت : « يقتلك الفئة الباغية تدعوهم إلى الجنّة و يدعونك إلى النّار » دنيا را برگزيد و آخرت را نپذيرفت و از ربقه اسلام خارج شد ريختن خون بىگناهان را حلال شمرد به طورى كه در فتنه‌اى كه او برانگيخت گروهى


صفحه 294


بىشمار ، از برگزيدگان مسلمانان و مدافعان از دين خدا و ناصران حق و مجاهدان در راه حقيقت را خون بريخت و به كشتن داد و كوشش كرد تا مردم خدا را اطاعت نكنند و احكام دين اقامه نشود و خلاف دين رواج يابد و كلمهء ضلالت را بلندى به همرسد و دعوت باطل اوج گيرد . .
« و عهدهء اين خونهاى ناروا و خونهايى كه بعد از آنها ريخته شد به گردن گرفت و روشهاى فساد را كه گناهش و هم گناه كسانى كه تا روز رستاخيز به آن عمل كنند براى او خواهد بود . .
« و از جمله چيزهايى كه خدا لعن بر او را واجب قرار داده كشتن او است بر گزيدگان از صحابه و تابعان و اهل فضل و ديانت را مانند عمرو بن حمق و حجر بن عدى و اين كشتار را كرد تا عزت و ملك و غلبه داشته باشد و للَّه العزّة و الملك و القدرة و خدا عزّ و جلّ مىگويد * ( « وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُه جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَغَضِبَ الله عَلَيْه وَلَعَنَه وَأَعَدَّ لَه ، عَذاباً عَظِيماً » ) * .
« و از جمله كارها كه او را مستوجب لعن خدا و رسول كرده ادّعاء او است زياد بن سميّه را و اين جرات و جسارتى است از او در برابر گفتهء خدا * ( « ادْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ الله » ) * و در برابر گفتهء پيغمبر خدا « ملعون من ادّعى إلى غير مواليه » و در برابر گفتهء ديگر او « الولد للفراش و للعاهر ، الحجر » پس آشكارا حكم خدا و سنت پيغمبر را مخالفت كرده و ولد را براى غير فراش قرار داده و به اين كار خويش حرامهاى الهى را مباح كرد و چنان ظلمى بر اسلام وارد ساخت كه مانند نداشت و مانند آن بر دين وارد نشده بود .
« و از جمله اين كه مردم را دعوت كرد تا به يزيد پسر متكبّر مىگسار خروس و تازى و ميمون باز او بيعت كنند و برگزيدگان از اهل اسلام را به قهر و سطوت و توعيد و اخافه و تهديد بر اين كار وادار كرد با اين كه نادانى و خبث و پليدى او را مىدانست و مستى و فجور و كفر او را معاينه مىداشت تا اين كه بر خر مراد سوار شد و قدرت را بدست


صفحه 295


آورد به نافرمانى خدا و رسول پرداخت و به خونخواهى مشركان ، از مسلمين قيام كرد پس واقعهء حرّه را كه در اسلام واقعه‌اى شنيعتر و فضاحت آورتر از آن نبوده پديد آورد و گمان كرد كه از اولياء خدا انتقام گرفته و دشمنان خدا را به دلخواه رسانده پس شرك خود را اظهار و كفر خويش را آشكار ساخت و گفت :
< شعر > ليت اشياخى ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الاسل قد قتلنا القوم من ساداتكم و عدلنا ميل بدر فاعتدل فاهلَّوا و استهلَّوا فرحا ثمّ قالوا : يا يزيد لا تشل لست من خندف ان لم انتقم من بنى احمد ما كان فعل لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لا وحى نزل < / شعر > « اين گفتهء كسى است كه از دين ، خارج است و به خدا و پيغمبر و كتاب خدا و دين او ، ايمان ندارد .
« و از بزرگترين و سختترين پرده درى او است از دين ، ريختن خون حسين بن على ( ع ) ، فرزند فاطمه ( س ) دختر پيغمبر ( ص ) ، با مقامى كه نزد پيغمبر ، و منزلتى كه در دين و فضل داشت ، كه پيغمبر در بارهء او و برادرش به سيادت اهل بهشت شهادت داد ، همهء اينها از راه جرأت بر خدا و كفر بدين و عداوت با پيغمبر و بى احترامى به او و معاندت با عترت بوده كه گويى گروهى از كفّار ترك و ديلم را مىكشد ، نه از انتقام خدا پروا كرد و نه سطوت و قدرت الهى را به حساب آورد ، پس خدا عمرش را كوتاه كرد و اصل و فرعش را ريشه كن ساخت و آن چه در دست داشت باز گرفت و عذاب و عقاب را برايش آماده فرمود .