بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 294


بىشمار ، از برگزيدگان مسلمانان و مدافعان از دين خدا و ناصران حق و مجاهدان در راه حقيقت را خون بريخت و به كشتن داد و كوشش كرد تا مردم خدا را اطاعت نكنند و احكام دين اقامه نشود و خلاف دين رواج يابد و كلمهء ضلالت را بلندى به همرسد و دعوت باطل اوج گيرد . .
« و عهدهء اين خونهاى ناروا و خونهايى كه بعد از آنها ريخته شد به گردن گرفت و روشهاى فساد را كه گناهش و هم گناه كسانى كه تا روز رستاخيز به آن عمل كنند براى او خواهد بود . .
« و از جمله چيزهايى كه خدا لعن بر او را واجب قرار داده كشتن او است بر گزيدگان از صحابه و تابعان و اهل فضل و ديانت را مانند عمرو بن حمق و حجر بن عدى و اين كشتار را كرد تا عزت و ملك و غلبه داشته باشد و للَّه العزّة و الملك و القدرة و خدا عزّ و جلّ مىگويد * ( « وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُه جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَغَضِبَ الله عَلَيْه وَلَعَنَه وَأَعَدَّ لَه ، عَذاباً عَظِيماً » ) * .
« و از جمله كارها كه او را مستوجب لعن خدا و رسول كرده ادّعاء او است زياد بن سميّه را و اين جرات و جسارتى است از او در برابر گفتهء خدا * ( « ادْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ الله » ) * و در برابر گفتهء پيغمبر خدا « ملعون من ادّعى إلى غير مواليه » و در برابر گفتهء ديگر او « الولد للفراش و للعاهر ، الحجر » پس آشكارا حكم خدا و سنت پيغمبر را مخالفت كرده و ولد را براى غير فراش قرار داده و به اين كار خويش حرامهاى الهى را مباح كرد و چنان ظلمى بر اسلام وارد ساخت كه مانند نداشت و مانند آن بر دين وارد نشده بود .
« و از جمله اين كه مردم را دعوت كرد تا به يزيد پسر متكبّر مىگسار خروس و تازى و ميمون باز او بيعت كنند و برگزيدگان از اهل اسلام را به قهر و سطوت و توعيد و اخافه و تهديد بر اين كار وادار كرد با اين كه نادانى و خبث و پليدى او را مىدانست و مستى و فجور و كفر او را معاينه مىداشت تا اين كه بر خر مراد سوار شد و قدرت را بدست


صفحه 295


آورد به نافرمانى خدا و رسول پرداخت و به خونخواهى مشركان ، از مسلمين قيام كرد پس واقعهء حرّه را كه در اسلام واقعه‌اى شنيعتر و فضاحت آورتر از آن نبوده پديد آورد و گمان كرد كه از اولياء خدا انتقام گرفته و دشمنان خدا را به دلخواه رسانده پس شرك خود را اظهار و كفر خويش را آشكار ساخت و گفت :
< شعر > ليت اشياخى ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الاسل قد قتلنا القوم من ساداتكم و عدلنا ميل بدر فاعتدل فاهلَّوا و استهلَّوا فرحا ثمّ قالوا : يا يزيد لا تشل لست من خندف ان لم انتقم من بنى احمد ما كان فعل لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لا وحى نزل < / شعر > « اين گفتهء كسى است كه از دين ، خارج است و به خدا و پيغمبر و كتاب خدا و دين او ، ايمان ندارد .
« و از بزرگترين و سختترين پرده درى او است از دين ، ريختن خون حسين بن على ( ع ) ، فرزند فاطمه ( س ) دختر پيغمبر ( ص ) ، با مقامى كه نزد پيغمبر ، و منزلتى كه در دين و فضل داشت ، كه پيغمبر در بارهء او و برادرش به سيادت اهل بهشت شهادت داد ، همهء اينها از راه جرأت بر خدا و كفر بدين و عداوت با پيغمبر و بى احترامى به او و معاندت با عترت بوده كه گويى گروهى از كفّار ترك و ديلم را مىكشد ، نه از انتقام خدا پروا كرد و نه سطوت و قدرت الهى را به حساب آورد ، پس خدا عمرش را كوتاه كرد و اصل و فرعش را ريشه كن ساخت و آن چه در دست داشت باز گرفت و عذاب و عقاب را برايش آماده فرمود .


صفحه 296


« همهء اينها بود بعلاوه آن چه بنى مروان كردند از تبديل كتاب خدا و تعطيل احكام او و تفريط بيت المال و ويران ساختن خانهء خدا و حلال ساختن حرام او و نصب منجنيقها بر خانه و افكندن آتش در آن براى سوزاندن و خراب كردن و هتك حرمت نمودن و ريختن خون پناهندگان . .
« پس اى مردم لعن كنيد كسانى را كه خدا لعن كرده و دورى جوييد از كسانى كه نزديكى به خدا حاصل نمىگردد مگر به دورى جستن از ايشان .
« اللَّهمّ العن ابا سفيان بن حرب و معاوية ابنه و يزيد بن معاوية و مروان بن الحكم و ولده . اللَّهمّ العن ائمّة الكفر و قادة الضلالة و اعداء الدين و مجاهدى الرسول و مغيّرى الاحكام و مبدّلي الكتاب و سفّاكى الدّم الحرام . اللَّهمّ انّا نتبرّأ إليك من موالاة اعدائك و من الاغماض لأهل معصيتك كما قلت : لا تجد قوما يؤمنون با لله و اليوم الآخر يوادّون من حادّ الله و رسوله .
« حق را بشناسيد تا اهل آن را بشناسيد و راههاى گمراهى را تامّل كنيد تا روندگان آنها را بشناسيد . . پس در راه خدا از ملامت مينديشيد و از دين خدا به هوى و دوستى و فريب نابكاران منحرف مشويد . . تا آخر نامه » چنين بوده است وضع خاندان بنى اميّه نسبت بشئون دين و به راستى چنان كه ابن ابى الحديد تعبير كرده اين قضيّه در تاريخ « اعجب من العجب » بايد شمرده شود .
ابن ابى الحديد در ذيل نامهء على عليه السّلام به معاويه « اما بعد فانّى على التردّد فى جوابك . . » آنجا كه عبارت « كالمستثقل النّائم » را شرح مىدهد ( جلد چهارم صفحه 233 ) اين مضمون را آورده است :
« اما تشبيه على ( ع ) معاويه را به كسى كه در خواب است و با صفات احلام سرگرم ، از اين رو است كه اگر در زمان پيغمبر ( ص ) معاويه در خواب مىديد كه او خليفه است و به او امير مؤمنان خطاب مىشود و با على براى خلافت پيكار مىكند و در ميان مسلمين


صفحه 297


به جاى پيغمبر مىنشيند بىگمان اين خواب خود را تأويل و تعبيرى نمىيافت و آن را از وساوس خيال و اضغاث احلام مىشمرد چه گونه چنين خيالى بخاطر او خطور مىكرد و حال اين كه او دورترين خلق خدا بود از آن و اين چنانست كه « نفّاط » را هوس پادشاهى بخاطر بيافتد . . بدين بنگر كه امامت ، نبوّتى است مختصر و « طليق » كه از « مؤلَّفة قلوبهم » بشمار بوده كه بدل تكذيب مىداشته گر چه به زبان اقرار و در نزد مسلمين كم پايه بوده و اگر به مجلسى كه اهل سوابق از مهاجران مىبودند در مىآمده در آخرين صف مىنشسته چه گونه به خاطرش مىگذشته است كه روزى خليفه مىگردد و اين عنوان را پيدا مىكند و بر مؤمنان امير مىشود و بر رقاب آن بزرگان از اهل دين و فضل سوار و بر ايشان فرمانروا مىباشد ؟
« اين اعجب از عجب است كه پيغمبر ( ص ) با شمشير و با زبان ، بيست و سه ( 23 ) سال با گروهى مجاهده و ايشان را لعن كند و از خود دور دارد و قرآن در نكوهش و لعن و برائت از آنان نازل گردد و همين كه دولت او گسترده شود و دين بر دنيا غلبه كند و شريعت و دين ثابت و محكم گردد و پيغمبر در گذرد ، و صالحان از اصحاب او بنيان دين را تشييد كنند و بلندى ملت و بزرگى قدر امّت او را در نفوس پهناور سازند ناگهان همان دشمنان كه پيغمبر ( ص ) با ايشان جهاد مىداشته سر بردارند و بر آن پيروز گردند و زمام سلطنت و حكومت بدست گيرند و صلحاء و ابرار و اقارب پيغمبر ( ص ) را كه از او فرمانبردارى داشته بكشند . .
« پس اى كاش پيغمبر ( ص ) سر از خاك بر مىداشت و مىديد معاويهء طليق و پسرش و مروان و پسر و اعقابش چه گونه به جاى او نشسته‌اند و بچه وضعى بر مسلمين حكومت و فرمانروايى مىكنند » و در آخر آن قسمت چنين آورده است :
« . . قد كان معه ( يعنى مع علىّ ) من الصّحابة قوم كثيرون سمعوا من رسول الله صلَّى الله عليه و آله يلعن معاوية بعد اسلامه ، و يقول : انّه منافق كافر و انّه من اهل النار و الاخبار فى ذلك مشهورة »


صفحه 298


9 - تخليص اوضاع عمومى


صفحه 299


تخليص اوضاع عمومى در دورهء اول از عهد دوم كوتاه گفتار اين كه در اين دوره دربار « اموى » و دستگاه حكومت شام از لحاظ تردّد فقيهان با ايمان و رفت و آمد اشخاص متوجّه بحقائق احكام و تشنگان بحث و نظر در مسائل اصلى و فرعى اسلام و تحقيق و تنقيح اين گونه امور ، وضعى بر خلاف وضع مجالس خلفاء راشدين ، در مدينه ، يافته است .
به جاى بزرگان از صحابه و دل باختگان به قرآن و اكابر از پرورش يافتگان در مهد دانش و ايمان ، بيشتر اوقات هرزه درايان و شاعران و مدّاحان و ياوه سرايان و گزافه گويان و چاپلوسان و منافقان و سياستمداران رفت و آمد و نشست و برخاست مىداشتند .
بعلاوه مركز سلطنت مستبدّانهء معاويه و اخلاف اجلاف او ( شام ) از موطن آن بزرگان ، كه كانون تعليم و تعلَّم امور دينى شده بود ( مدينه ) ، و ساكنانش از مهاجر و مواطن ، بزرگ و كوچك ، زن و مرد ، بشئون دينى خو گرفته و مأنوس گرديده بودند دور بود و اين خود موجب مىشد كه اين گونه اشخاص يا هيچ به آن دستگاه دربار نزديك نشوند و يا اگر گاهى نزديك شوند براى رفع تعدّى و تجاوز عمّال معاويه و اعقابش باشد يا براى مقاصد و حاجاتى ديگر ، كه بهر حال آزادى و آزادگى بيشتر اينان محدود و مصدوم مىبود ، رهسپار آن دربار شوند .
بهر جهت بحث از امور شرعى و احكام اسلامى و تحقيق در حقائق مقاصد دينى در دستگاه معاويه و محاضر و محافل جانشينان او بسيار كم و ناچيز و اتفاقى مىبوده


صفحه 300


چه از همه چيز گذشته معاويه ( و هم اخلاف او ) را به اين امور علاقه و دلبستگى نمىبوده و ترويج و تحقيق دين و مسائل و احكام اسلام ، بالاصاله ، مورد توجّه و نظر نمىشده و اگر با دستگاه حكمروايى و سلطنت كسرى مآبانه و قيصر منشانهء او تماس نمىداشته آن را مهم نمىدانسته و گفتگوى از آن را به چيزى نمىشمرده بلكه به حقيقت امور دين و شئون اسلام را دست آويز حفظ و بقاء و بسط و رقاء امور و شئون سلطنت و استيلاء خود قرار مىداده و دائر مدار آنها مىشناخته است و طرح آنها را در موردى كه از آنها استفاده مىداشته مىخواسته و در غير اين مورد نيازى در طرح و بحث و حلّ و فهم آنها نمىديده است و در حقيقت آن امور را كه از لوازم و خواص مقام خلافت دينى است نسبت به مقاصد سلطنت از زوايد مىشمرده است .
خلاصه اين كه مسائل دينى و احكام فرعى كه انشاء و اصدار آنها در زمان پيغمبر ( ص ) از مراحل تشريع و از شئون و مقاصد نبوّت بود ، در زمان بعد از وى بحث و فحص و جمع و نشر و حفظ و بسط و اجراء و ترويج و فهم و تفهيم آنها از وظائف خلفاء و جانشينان پيغمبر ( ص ) شناخته مىشد بدين معنى كه مقام خلافت چنان كه در امور دنيا و سياست و تدبير شئون حيات اجتماعى امّت تنها ملجأ و مرجع مىبود در امور دينى و تشخيص و تعيين وظائف و تكاليف مسلمين از لحاظ مقررات شرع و دين و آداب و سنن آيين كه بعدها نام « فقه » براى آنها مصطلح گرديده ، نيز همان حوزه و مقام ، مرجع و ملاذ مىبود ، و به اقتضاى روح خلافت و حقيقت نيابت از مقام نبوّت بايد همچنين مىبود و باشد .
پس هر گاه در خود مركز خلافت ، مدينه ، يا در حجاز يا در ديگر بلاد و كشورهايى كه بدست اهل اسلام گشوده شده و اسلام در آنجاها استقرار يافته موضوعى را حكم آن مجهول بود يا مقطوع نبود طالبان علم و قطع به آن ، عقيده داشتند كه بايد به مقام خلافت ، مراجعه و حكم آن موضوع را از آن مقام ، استفسار و استعلام كنند و به استناد پاسخى كه از آن مقام به ايشان مىرسيد آن حكم را به كار برند . مقام خلافت هم خود را


صفحه 301


در برابر اين مراجعات ، مسئول مىدانست و مكلَّف مىشمرد كه مشكل را حلّ كند پس از راه علم و اطلاع ، اگر مطلع و عالم به آن بودند ، يا از روى مشاوره و يا راى آن را روشن مىساخت و به مراجعه كنندگان پاسخ مىداد .
در حقيقت اهل اسلام مقام خلافت را از لحاظ مرجع بودن براى بيان احكام و تكاليف دينى ، در آغاز آن ، مقامى اصلى و مركزى رسمى مىشناختند و آن را مرجعى مسلَّم براى بحث و فحص و تنقيح و تحقيق و تعيين و تبيين مسائل و احكام مىدانستند و خلافت را دنبالهء نبوّت كه مبدأ هدايت و منشأ ارشاد است مىانگاشتند و خليفه را به تعليم و تبيين كتاب و حكمت و تبليغ و تعيين احكام شريعت و نشر و ترويج مقاصد و حقائق رسالت ، مكلَّف و پيروان دين را به اطاعت از گفته هاى دينى آنان موظَّف مىشمردند .
از اين رو ، چنان كه از اين پيش هم گفته شده ، خليفه در اين گونه موارد بيشتر از اوقات بزرگان صحابه را فراهم مىآورد . و در بارهء حكم اين « حوادث واقعه » و مسائل مستحدثه كه مورد سؤال قرار يافته به مشاوره و مذاكره مىپرداخته و از نظر آنان استفاده مىكرده و گاهى هم « راى » خود را به كار مىبسته و حكم دينى موضوعى را به اجتهاد خويش استخراج و سرگردانى و جهل سؤال كننده را دفع و رفع مىساخته است .
در آن دوره ، دورهء خلفاء راشدين ، خلافت خواه به استناد انتخاب امّت و خواه به استناد نصّ پيغمبر ( ص ) يا نصّ خليفهء سابق ، در نظر اصحاب پيغمبر و پرورش يافتگان به آداب دين ، از شئون دين و براى حفظ و نشر دين مىبوده و ، بهر حال ، جنبهء دينى آن غلبه مىداشته يعنى خليفه را از ديد اين كه جانشين فرستادهء خدا و نائب رهنما و معلَّم و مرشد و هادى و مزكَّى و مربّى كامل الهى است ، پس حافظ دين و ناشر مقاصد و كاشف حقائق آن است مىديده و مىنگريسته‌اند و او نيز خود را به همين عنوان مىشناسانده و مىخواسته است كه امّت او را به همين گونه بشناسند .
به جهات ياد شده بوده كه خليفه با كمال صراحت برفراز منبر فرياد مىزده است كه : « اگر كجروى و انحرافى از راه دين در من ديديد مرا آگاه سازيد و به راه راستم