بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 320


فقاهت و فقيهان مشهور در دورهء اول از عهد دوم [ توجيه از ميان رفتن مركز بودن مدينه براى فقاهت و تفرقه آن در سائر بلاد اسلامى ] چنان كه دانسته شد مدينه ، موطن دور تشريع و صدور احكام ، و مطلع دستورات الهى و قوانين دينى ، مركز فقاهت و مصدر افتاء و مرجع امّت مىبوده و حق هم همين بوده است كه مشرق نبوّت و رسالت ، مركز خلافت و مرجع فتوى و منبع فقاهت و هدايت باشد ليكن معاويه هنگامى كه زمام سلطنت را ، به نام خلافت ، بدست گرفته و حقيقت خلافت را به حكومت و سلطنت مبدّل و دگرگون ساخته چون از بيست سال پيش در شام حكومت مىداشته و مردم آنجا را در مدّت امارت بيست سالهء كسرى مآبانه و قيصر منشانهء خود چنان كه پيش بينى مىكرده پرورش داده و رام داشته و براى پذيرش سلطنت خويش آماده ساخته صلاح در اين دانسته است همان شام را كه مردم آن ، حقيقت خلافت را نشناخته و آن را عنوانى از سلطنت مىدانسته‌اند ، مقرّ سلطنت خود سرانه و مركز حكومت مستبدانهء خود قرار دهد .
اين كار براى معاويه از دو نظر ضرور بود :
يكى اين كه مردم شام و توابع آن بيست سال به حكومت و سلطنت او عادت كرده و خو گرفته و به دلخواه او تربيت شده و به فرمانبردارى از وى رام و آرام گرديده‌اند و او خود را به مردم تازه مسلمان بىاطلاع آنجا نزديكترين شخص ، به پيغمبر اسلام ( ص ) معرفى كرده بلكه به ايشان چنان فهمانده كه پيغمبر اسلام را جز او قرابت و خويشى نيست[1]و او


[1]محمد فريد و جدى در كتاب دائرة المعارف ( جلد پنجم - صفحه 433 - ) ذيل ترجمهء هلال بن المحسن الصابى چنين آورده است : « و كان له ولد اسمه « غرس النعمة » ابو الحسن محمد بن هلال ، كان فاضلا من متقنى المؤلفين له كتاب « الهفوات النادرة من المغفولين المحظوظين و العظات الباردة من المغفلين الملحوظين » جمع فيه كثيرا من الحكايات التى تتعلق بهذا الباب منها : ان عبد اللَّه بن على بن عبد اللَّه بن عباس ، و هو عم السفاح ، و ابى جعفر المنصور ، أنفذ إلى ابن اخيه ، السفاح ، فى اول ولايتهم مشيخة من اهل الشام يطرفه بعقولهم و اعتقادهم ، و انهم حلفوا : انهم ما علموا لرسول اللَّه من يرثونه غير بنى أمية حتى وليتم أنتم »


صفحه 321


بوده كه كتابت وحى مىكرده پس حالا به عنوانى بالاتر و نامى با دين و آيين مناسبتر ( خلافت ) بهتر و بيشتر از او اطاعت خواهند داشت بويژه كه عصبيّت هم در ايشان پديدار خواهد آمد[1]و در اين صورت اهل دين و علاقمندان به شريعت و آيين را چه در مدينه باشد و چه در سائر بلاد اسلامى بهتر خواهد توانست تهديد كند و مرعوب دارد و اگر مقتضى باشد از ميان بردارد و سركوب كند .


[1]حصين بن نمير ، كه به فرمان يزيد براى گرفتن عبد اللَّه زبير مسجد الحرام را محاصره كرده و خانهء كعبه را سوزانده و در اين ميان خبر مرگ يزيد به او رسيده با ابن زبير ملاقات كرده و به او چنين گفته است « يا أبا بكر انا سيد اهل الشام لا ادافع و ارى اهل الحجاز قد رضوا بك ، فتعال ابايعك الساعة و يهدر كل شيء اصبناه يوم الحرة و تخرج معى إلى الشام فانى لا احب ان يكون الملك بالحجاز » ( عقد الفريد - جزء پنجم - صفحه 156 - ) و هم در همان جزء و همان صفحه از عقد الفريد پس از اين كه نوشته است بعد از مرگ معاوية بن يزيد اهل شام ، جز مردم اردن ، و هم مردم مصر با ابن زبير بيعت كردند و ابن زبير ، ضحاك بن قيس فهرى را بر شام حاكم ساخت چنين نوشته است : « فلما راى ذلك رجال بنى أمية و ناس من اشراف اهل الشام و وجوههم منهم روح بن زنباع و غيره ، قال بعضهم لبعض : ان الملك كان فينا اهل الشام فانتقل عنا إلى الحجاز لا نرضى بذلك »


صفحه 322


دو ديگر اين كه مردم مدينه ، مركز دين و دين داران ، معاويه و خاندان او را خوب مىشناختند و بر حدّ ديندارى او نيك واقف مىبودند و از « طليق » بودن وى كاملا آگاهى مىداشتند پس او را در ميان آنان ، كه ارجى نمىداشت ، فرمانروايى بسيار دشوار بود و بر فرض اين كه به نيروى سپاهيان شام مىتوانست در آنجا استيلاء يابد اوّلا برايش گران تمام مىشد و ثانيا هميشه متزلزل و مضطرب مىبود و ثالثا شاميان پس از مدتى كه در ميان مردم مدينه مىبودند بحقائق دين و مراتب و سوابق معاويه پى مىبردند و شايد وضع اطاعت كور كورانهء ايشان دگرگون مىشد و بهر حال اگر مىخواست از آداب و سنن دين يا به تعبيرى ديگر از سيرهء خلفاء راشدين ، كه هنوز گروهى زياد در مدينه مىبودند ، كه حتى خود پيغمبر ( ص ) را ادراك كرده و خلفاء را ديده ، و روش و سيرهء ايشان را پسنديده ، انحراف جويد و به شيوهء قيصر مآبانه كه در شام معمول مىداشت عمل كند ناگزير با او از در مخالفت بر مىآمدند و به امر بمعروف و نهى از منكر قيام مىكردند و او را به راه راست دين مىكشاندند و گر نه با او همان معامله را مىكردند كه با پسر عمّش عثمان بن عفّان بن ابى العاص بن اميّه كرده بودند .
اين گونه جهات موجب شده كه مركز بودن مدينه براى هميشه از ميان رفته و از آن چه شايسته و مستحق آن بوده محروم مانده از آن طرف شام هم در امور دينى و شئون شرعى و مسائل فقهى داراى چنان سابقه‌اى نبوده كه چون حكومت اسلامى و مركز بودن دينى بدانجا انتقال يافته مركز بودن فقه و فتوى و علاقهء به اين مسائل و مباحث نيز با آن بدانجا منتقل گردد . دستگاه حكومت اموى را هم چنان توجّه و دلبستگى به اين موضوع نبوده كه قرارگاه آرام خويش را مقرّ اين گونه شئون و امور قرار دهد و در حقيقت بعنوان امر بمعروف و نهى از منكر درد سرى توليد و خود را به قوهء خود ضعيف كند .
پس لا جرم در آن عصر و با آن وضع ، فقه و فتوى را مركزى واحد نبوده بلكه حاملان فقه و قائمان به افتاء در بلاد مهمّ اسلامى متشتّت و پراكنده بوده‌اند : گروهى در مدينه ، كه مركز اوّلى و اصلى احكام بوده و بذر آن در آنجا افشانده شده و نهال


صفحه 323


فقاهت و افتاء به وسيلهء مردم دين گستر سر برداشته و رو به بالش نهاده است . گروهى ديگر در مكَّه كه به مركز صدور و تشريع احكام نزديكتر و براى مركز دينى بودن مناسبتر بوده . جمعى در يمن و برخى در شام و عدّه‌اى در كوفه و فرقه‌اى در بصره و طايفه‌اى در خراسان و همچنين در ديگر شهرهاى مهمّ اسلامى بامر افتاء و تفقّه قائم و بعنوان « فقيه » مشهور گرديده‌اند .
باحث از تحوّلات و ادوار فقه را شايسته بلكه لازم و بايسته است كه اين فقيهان را خوب بشناسد و به طرز اجتهاد و بنيانگذارى فقاهت ايشان آشنا گردد و از علاقه و دلبستگى آنان به كار خويش آگاهى و اطلاع يابد و از اختلافات ميان آنان در مسائل و احكام ، كه خود نتيجهء اوضاع و احوال محيط است و در نتيجهء آن روش مخصوص و مكاتب خاص و ممتاز در تفقّه و اجتهاد بوجود آمده و كم و بيش بر جا مانده ، مستحضر گردد گر چه اين آگاهى و استحضار بر وجه كلَّى باشد نه بر وجه احاطه بر تمام مسائل جزئى و فروع شخصى ، بلكه شايد در زمان ما احاطه بر تمام مسائل مختلف فيها ميان همهء متفقّهان در همهء ازمنه و امكنه و اعصار و امصار ، امكان نداشته باشد يا لا اقل بسيار دشوار باشد .
از اين رو در اين اوراق ، مشاهير از فقيهان هر شهر مهمّ را ، كه در آن دوره بوده‌اند با رعايت طبقه به طورى كه در كتب بزرگان از دانشمندان اسلامى ، شيعه و سنّى آورده شده ، تقريبا طبق طبقه بندى كه در كتاب « طبقات الفقهاء » دانشمند مشهور ابو اسحاق شيرازى شافعى[1]مرتّب شده ، نقل مىكنم تا وضع فقه و طرز تفقّه در طىّ شناختن آن فقيهان مشهور ، در آن دوره ، تا حدّى دانسته و آن دورهء از فقه ، به دانستن و شناختن آن مشاهير و روشن شدن كار ايشان شناخته گردد .
بعلاوه فوائد بسيار ديگر هم ، كه بر اهلش آشكار است ، بر اين كار ، بار است


[1]ابراهيم بن على بن يوسف شيرازى ، كه نياى فيروزآبادى آبادى معروف ( صاحب قاموس ) است . شرح حال او در متن خواهد آمد .


صفحه 324


كه برخى از آنها براى بسط استفادهء ناظران اين اوراق در اين موضع ، مورد اشاره قرار مىگيرد . باشد كه دانايان را تذكره و غافلان را تبصره گردد .
از جملهء آن فوائد است :
1 - اطلاع بر فكر و نظر آن مشاهير در باب عمل به « رأى » يا منع از آن .
2 - دانستن حالات زهد و دورى جستن آنان از دستگاه حكومت يا تقرّب و نزديك شدن به آن دستگاه .
3 - وقوف بر اقوال و افعال آنان كه شايستهء اتّباع و اكتساب يا بايستهء احتراز و اجتناب است .
4 - توجّه به اين كه از آن عهد و در آن دوره ، به سنّت و حاكى از آن ( احاديث و روايات ) توجّه شده و حفظ أسناد و معرفت رجال ناقل خبر و راوى حديث و جرح و تعديل ايشان مورد عنايت و دقّت بوده است .
5 - بر خوردن به احاديثى مستند و منقول از ايشان كه گاهى در كتب فقهى در بابى مناسب يا مخصوص به آن باب آورده نشده و مورد توجّه نگرديده و تصادف را در طىّ شرح حال و ترجمهء يكى از آن بزرگان مشهور ، به اسناد صحيح از او نقل و آورده شده است .
فى المثل مانند حديث « مسح پا » كه از خليفهء سيم ، عثمان ، ( رض ) در بيان كيفيت وضوء پيغمبر ( ص ) حديث شده[1]و مانند « جمع ميان ظهر و عصر و مغرب و عشاء در سفر و در حضر » كه به اسناد از سفيان ثورى چند حديث آورده شده كه پيغمبر ( ص ) در حضر و سفر نماز ظهر و عصر و هم نماز مغرب و عشاء را بطور « جمع » خوانده است[2].


[1]چنان كه در ترجمهء مسلم بن يسار ( از فقيهان تابعى بصره ) گفته خواهد شد اين حديث را از مسانيد مسلمه شمرده‌اند .
[2]در ترجمهء سفيان ثورى اين احاديث آورده خواهد شد .


صفحه 325


بهر جهت تصور نرود كه تطويل سخن در بارهء ترجمهء حال اين مشاهير رجال فقاهت در كتاب « ادوار فقه » افراط است و بلا طائل بلكه فوائد اين كار در نظر اهلش چنانست كه شايد به عقيدهء ايشان سخن ما در اين باب كوتاه نمايد و كوتاهى آن ، در اين كتاب تقصير و تفريط بشمار آيد .
بهر جهت اكنون براى شناختن و ديدن فقيهان مشهور بلاد اسلامى در آن دوره با خوانندگان و دانشپژوهان به آن بلاد مسافرت و اين سفر را از مركز فقاهت و مطلع آن مدينهء پيغمبر ( ص ) آغاز مىكنيم . و با لله الاستعانه .


صفحه 326


1 - فقيهان تابعى مدينه و طبقات ايشان


صفحه 327


طبقات فقيهان تابعى مدينه و طبقهء نخستين آنان در عصر مورد بحث ، كسانى بسيار در مدينه بوده كه كم يا بيش فقه مىدانسته و براى شناختن احكام دين و پى بردن به مسائل فقه به ايشان مراجعه مىشده و از فتوى و نظر آنان سؤال به عمل مىآمده است و ايشان به استناد مدارك و مآخذى كه معتبر مىدانسته و در دست مىداشته‌اند از كتاب ( قرآن ) و سنّت ( قول و فعل و تقرير معصوم ) و اجماع و قياس[1]و سيرهء اهل مدينه[2]فتوى مىداده و مردم را به احكام فقهى رهبرى و ارشاد مىكرده‌اند .


[1]« عقل » را كه فقيهان شيعه به جاى « قياس » مدرك چهارم براى استنباط احكام مىدانند ياد نكرديم زيرا آن چه مسلم است اينست كه شيعه عمل به قياس و « راى » را از همان آغاز كار باطل مىدانسته و آن را مدرك بشمار نمىآورده‌اند ليكن اصطلاح لفظ « عقل » به جاى كلمهء « قياس » شايد در زمانهاى بعد و عصرهاى متأخر يعنى اوائل غيبت كبرى باشد بهر جهت « قياس » كه از مدارك ياد شده است اعم است از « راى » و « قياس » مصطلح .
[2]مالك بن انس ، كه مذهب مالكى بوى منسوب است ، مدارك استنباط و استناد را پنج دانسته بدين گونه كه بر چهار مدرك نخست ، مدركى پنجم افزوده و از آن به « سيرهء اهل مدينه » تعبير كرده است و به نظر چنان مىرسد كه اگر سيرهء اهل مدينه محقق گردد و اتصال آن به زمان پيغمبر ( ص ) مسلم و مقطوع باشد مدركى است قابل استناد و لا اقل مانند « اجماع » است كه حجت بودن آن فى الجمله مورد اتفاق و اجماع است .