بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 326


1 - فقيهان تابعى مدينه و طبقات ايشان


صفحه 327


طبقات فقيهان تابعى مدينه و طبقهء نخستين آنان در عصر مورد بحث ، كسانى بسيار در مدينه بوده كه كم يا بيش فقه مىدانسته و براى شناختن احكام دين و پى بردن به مسائل فقه به ايشان مراجعه مىشده و از فتوى و نظر آنان سؤال به عمل مىآمده است و ايشان به استناد مدارك و مآخذى كه معتبر مىدانسته و در دست مىداشته‌اند از كتاب ( قرآن ) و سنّت ( قول و فعل و تقرير معصوم ) و اجماع و قياس[1]و سيرهء اهل مدينه[2]فتوى مىداده و مردم را به احكام فقهى رهبرى و ارشاد مىكرده‌اند .


[1]« عقل » را كه فقيهان شيعه به جاى « قياس » مدرك چهارم براى استنباط احكام مىدانند ياد نكرديم زيرا آن چه مسلم است اينست كه شيعه عمل به قياس و « راى » را از همان آغاز كار باطل مىدانسته و آن را مدرك بشمار نمىآورده‌اند ليكن اصطلاح لفظ « عقل » به جاى كلمهء « قياس » شايد در زمانهاى بعد و عصرهاى متأخر يعنى اوائل غيبت كبرى باشد بهر جهت « قياس » كه از مدارك ياد شده است اعم است از « راى » و « قياس » مصطلح .
[2]مالك بن انس ، كه مذهب مالكى بوى منسوب است ، مدارك استنباط و استناد را پنج دانسته بدين گونه كه بر چهار مدرك نخست ، مدركى پنجم افزوده و از آن به « سيرهء اهل مدينه » تعبير كرده است و به نظر چنان مىرسد كه اگر سيرهء اهل مدينه محقق گردد و اتصال آن به زمان پيغمبر ( ص ) مسلم و مقطوع باشد مدركى است قابل استناد و لا اقل مانند « اجماع » است كه حجت بودن آن فى الجمله مورد اتفاق و اجماع است .


صفحه 328


ابو اسحاق شيرازى سه طبقه از كسانى را كه در اين دوره بعنوان « فقيه » در مدينه شهرت يافته و شناخته شده‌اند ياد كرده است .
طبقهء نخستين از ايشان كه بدين عنوان شهرت داشته هفت تن بوده كه عنوان « فقهاء سبعه » بر آنان اطلاق شده و اين عنوان براى ايشان اصطلاح گرديده است[1]نامهاى آنان به ترتيب سال وفات ( بنا بقول به اقلّ ) بدين قرار است :
1 - عروة پسر زبير پسر عوّام متوفّى به سال هفتاد و چهار ( 74 ) قمرى ( يا 99 يا . . ) 2 - سعيد پسر مسيّب متوفّى به سال نود و يك ( 91 ) قمرى ( يا 92 يا . . ) 3 - ابو بكر پسر عبد الرّحمن متوفّى به سال نود و چهار ( 94 ) قمرى 4 - سليمان پسر يسار متوفّى به سال نود و چهار ( 94 ) قمرى ( يا 100 يا 107 ) 5 - عبيد الله پسر عتبه متوفّى به سال نود و هشت ( 98 ) قمرى ( يا 99 يا . . ) 6 - خارجه پسر زيد متوفّى به سال نود و نه ( 99 ) قمرى 7 - قاسم پسر محمّد بن ابى بكر متوفّى به سال يك صد و يك ( 101 ) قمرى در اين اوراق به ترجمهء اين هفت تن كه از طبقهء نخست فقيهان مدينه ، بلكه فقيهان بطور مطلق ، بشمار آمده‌اند به ترتيبى كه در بالا از ايشان نام برده شد ، بر وجه اختصار ، المام و اشعار مىشود :


[1]مقام على بن حسين ( ع ) امام چهارم شيعه فوق فقهاء سبعه بوده چه به روايات شيعه و برخى از علماء سنى بعضى از آن فقيهان از شاگردان امام بوده‌اند .


صفحه 329


طبقهء نخست از فقيهان تابعى مدينه


صفحه 330


طبقهء نخست از فقيهان تابعى مدينه - 1 - عروة عروه پسر زبير پسر عوّام اسدى .
به گفتهء ابو اسحاق شيرازى عروه به سال بيست و شش ( 26 ) هجرى قمرى متولد شده و بنقل همو از كتاب « شرح السّنّة » ، بقول واقدى در سال هفتاد و چهار ( 74 ) و به قولى به سال نود و نه ( 99 ) و به قولى به سال صد ( 100 ) و به قولى ديگر به سال يك صد و يك ( 101 ) وفات يافته است .
از زهرى نقل شده كه گفته است : « عروة بحر لا تكدره الدّلاء » .
ابو بكر ، عبد الرّحمن بن حارث بن هشام اين مضمون را گفته است :
« علم ، براى يكى از سه شخص است : صاحب حسبى كه علمش او را زيب و زيور است ، يا ديندارى كه دين خود را بعلم خويش سائس باشد و پرورش دهد يا معاشر و نديم سلطان كه با علم خود سلطان را سرگرم سازد و رهنما باشد و من هيچ كسرا نمىشناسم كه از عروة پسر زبير و عمر پسر عبد العزيز اين سه خصلت را ملازمتر و داراتر باشد . هر دو با حسب ، دين دار و با سلطان معاشر و بوى نزديكند » ابو نعيم ، در حليه ، جمله هاى زير را از عروه نقل كرده و به او نسبت داده است :
1 - « ربّ كلمة ذلّ احتملتها أورثتني عزّا طويلا » 2 - « يا بنيّ تعلَّموا فإنّكم ان تكونوا صغراء قوم عسى ان


صفحه 331


< فهرس الموضوعات > 1 - دوره فقيهان تابعي مدينه :
< / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 1 - حديثي از عروه در شأن عليّ ( ع ) < / فهرس الموضوعات > تكونوا كبرائهم[1]. وا سوأتاه ما ذا اقبح من شيخ جاهل » 3 - « النّاس بأزمنتهم اشبه منهم بآبائهم و أمّهاتهم »[2]و هم ابو نعيم رواياتى به اسناد از عروه آورده كه از جمله است به اسناد از عائشه از پيغمبر ( ص ) كه گفته است : « النّظر إلى علىّ عبادة » و از جمله است ، به همان اسناد كه پيغمبر ( ص ) چون براى خواب سر به بالين مىنهاد مىگفت :
« اللَّهمّ متّعني بسمعى و بصرى و عقلى و اجعلها الوارث منّي و انصرني على عدوّى و ارنى فيه ثارى » و همو در ذيل ترجمهء صفوان بن سليم ( جلد سيم - صفحه 163 - ) به اسناد از عروه اين حديث را از پيغمبر ( ص ) آورده است .
« من يمن المرأة تيسير خطبتها و تيسير صداقتها » .
اين را نبايد نگفته گذاشت كه عروه چون نسبت به على ( ع ) دشمنى مىورزيده نه تنها در نظر شيعه مطعون و مذموم است بلكه ارباب فضل و انصاف از اهل تسنّن نيز در بارهء او مطالبى نوشته‌اند كه نظر شيعه را تاييد و تقويت مىكند[3].
ابن ابى الحديد معتزلى در شرح بر نهج البلاغة ( جلد اوّل ) از قول ابو جعفر اسكافى اين مضمون را آورده است .
« معاويه قومى از صحابه و گروهى از تابعان را واداشت كه اخبارى ناسزا و ناروا


[1]اين عبارت تا اينجا با اندك تغييرى به على بن حسين ( ع ) ، امام سجاد ( ع ) و عبارت سيم به على ( ع ) منسوب و از ايشان بوجه استفاضه مشهور است .
[2]اين عبارت تا اينجا با اندك تغييرى به على بن حسين ( ع ) ، امام سجاد ( ع ) و عبارت سيم به على ( ع ) منسوب و از ايشان بوجه استفاضه مشهور است .
[3]ابن عبد ربه نوشته است ( جزء پنجم العقد الفريد - صفحه 326 ) : عروه از جانب عبد الملك مروان در يمن عامل بوده ، و اموالى فراهم آورده و حجاج مىخواسته است آن اموال را كه « مال اللَّه » و متعلق به مسلمين مىدانسته از او بستاند و وى را از كار بر كنار دارد . عروه به شام رفته و عبد الملك را راضى ساخته كه حجاج را بفرمايد كارى به او نداشته باشد »


صفحه 332


در بارهء على عليه السّلام بسازند تا موجب طعن در او و مجوّز برائت از او باشد و براى اين كار پاداشى قابل توجّه قرار داد ايشان اخبار و رواياتى از خود ساختند تا معاويه را راضى و خرسند سازند . از جملهء آن گروه بوده است از صحابه : ابو هريره و عمرو عاص و مغيرة بن شعبه و از جملهء تابعان بوده است عروة بن زبير . . » و هم او از عاصم از يحيى پسر عروة بن زبير اين مضمون را نقل كرده است :
« پدرم چنان بود كه چون نام على را مىشنيد ناسزا مىگفت . يك بار به من گفت :
« پسرم به خدا سوگند از على رو بر نگرداندند مگر براى طلب دنيا ، همانا اسامة بن زيد كس نزد على فرستاد و پيام داد كه عطاء مرا به من بفرست تا ، به خدا سوگند ، اگر در دهان شير باشى با تو به درون آن آيم ! على بوى نوشت :
« اين مال ، از آن كس است كه بر آن جهاد كرده باشد ، ليكن مرا در مدينه مالى موجود است هر چه مىخواهى از مال خودم براى خود بردار و بگير » .
« يحيى گفت : من در شگفتم از چنين توصيف و تعريفى كه پدرم از على كرد و از چنان عيبجويى كه نسبت به او مىخواست و انحرافى كه از وى مىداشت » ابو نعيم ، و غير او ، داستانى براى عروه از طرق مختلف و به اسناد متعدد آورده‌اند : كه كثرت شكيبايى و بردبارى او را در مصائب و گرفتاريها و حوادث و تظاهر او را به مسائل دين و فقه مىرساند . در اينجا مفاد آن ، از مجموع آن طرق نقل مىگردد :
« عروه به شام رفت و بر وليد بن عبد الملك وارد شد و پسرش محمد را نيز با خود برده بود . محمد براى ديدن اسبهاى خليفه به اصطبل خليفه رفت در آنجا اسبى بر او لگدى نواخت او به زمين افتاد و جابجا مرد .
« عروه را هم در پا خوره افتاده بود وليد گفتهء طبيبان را به دو گفت كه : بايد پا را بريد . عروه بدين كار خرسندى نداد بيمارى پا بالا رفت و به ساق رسيد . وليد گفت : پا را قطع كن و گر نه همهء بدن ترا فاسد و تباه سازد پذيرفت . پا را با ارّه بريدند و با اين كه در آن وقت عروه پير و فرتوت بود كسى را نگذاشت كه او را نگهدارد و خود


صفحه 333


در برابر اين كار دشوار پايدارى و از خويش نگهدارى كرد و جز در شبى كه پايش قطع شده بود و رد و عمل عبادتش ترك نشد و در هنگام عمل خم به ابرو نياورد و رخساره اش تغيير نيافت ! عروه گفته است : خداى را سپاس كه تا چه اندازه به من عنايت كرده چهار ( يا هفت ) پسر به من بخشيده و مدتها مرا بوجود آنان متمتّع ساخته و خوش داشته و اينك يكى را از من گرفته و ديگران را به جا گذاشته و يك عضو مرا گرفته و چند عضو ديگر : دو دست و دو گوش و دو چشم و يك پا را به من ارزانى و برايم نگاه داشته است ! « چون پايش را بريده‌اند بدين ابيات معن بن اوس تمثّل جسته است :
< شعر > لعمرك ما أهويت كفّى لريبة و لا حملتنى نحو فاحشة رجلي و لا قادنى سمعى و لا بصرى لها و لا دلَّني رايى عليها و لا عقلى و اعلم انّي لم تصبنى مصيبة من الدّهر الَّا قد اصابت فتى قبلى < / شعر > و چون به مدينه برگشته و بزرگان به ديدار او رفته و از او حال پرسيده‌اند گفته است :
« لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا »