در بارهء على عليه السّلام بسازند تا موجب طعن در او و مجوّز برائت از او باشد و براى اين كار پاداشى قابل توجّه قرار داد ايشان اخبار و رواياتى از خود ساختند تا معاويه را راضى و خرسند سازند . از جملهء آن گروه بوده است از صحابه : ابو هريره و عمرو عاص و مغيرة بن شعبه و از جملهء تابعان بوده است عروة بن زبير . . » و هم او از عاصم از يحيى پسر عروة بن زبير اين مضمون را نقل كرده است :
« پدرم چنان بود كه چون نام على را مىشنيد ناسزا مىگفت . يك بار به من گفت :
« پسرم به خدا سوگند از على رو بر نگرداندند مگر براى طلب دنيا ، همانا اسامة بن زيد كس نزد على فرستاد و پيام داد كه عطاء مرا به من بفرست تا ، به خدا سوگند ، اگر در دهان شير باشى با تو به درون آن آيم ! على بوى نوشت :
« اين مال ، از آن كس است كه بر آن جهاد كرده باشد ، ليكن مرا در مدينه مالى موجود است هر چه مىخواهى از مال خودم براى خود بردار و بگير » .
« يحيى گفت : من در شگفتم از چنين توصيف و تعريفى كه پدرم از على كرد و از چنان عيبجويى كه نسبت به او مىخواست و انحرافى كه از وى مىداشت » ابو نعيم ، و غير او ، داستانى براى عروه از طرق مختلف و به اسناد متعدد آوردهاند : كه كثرت شكيبايى و بردبارى او را در مصائب و گرفتاريها و حوادث و تظاهر او را به مسائل دين و فقه مىرساند . در اينجا مفاد آن ، از مجموع آن طرق نقل مىگردد :
« عروه به شام رفت و بر وليد بن عبد الملك وارد شد و پسرش محمد را نيز با خود برده بود . محمد براى ديدن اسبهاى خليفه به اصطبل خليفه رفت در آنجا اسبى بر او لگدى نواخت او به زمين افتاد و جابجا مرد .
« عروه را هم در پا خوره افتاده بود وليد گفتهء طبيبان را به دو گفت كه : بايد پا را بريد . عروه بدين كار خرسندى نداد بيمارى پا بالا رفت و به ساق رسيد . وليد گفت : پا را قطع كن و گر نه همهء بدن ترا فاسد و تباه سازد پذيرفت . پا را با ارّه بريدند و با اين كه در آن وقت عروه پير و فرتوت بود كسى را نگذاشت كه او را نگهدارد و خود
در برابر اين كار دشوار پايدارى و از خويش نگهدارى كرد و جز در شبى كه پايش قطع شده بود و رد و عمل عبادتش ترك نشد و در هنگام عمل خم به ابرو نياورد و رخساره اش تغيير نيافت ! عروه گفته است : خداى را سپاس كه تا چه اندازه به من عنايت كرده چهار ( يا هفت ) پسر به من بخشيده و مدتها مرا بوجود آنان متمتّع ساخته و خوش داشته و اينك يكى را از من گرفته و ديگران را به جا گذاشته و يك عضو مرا گرفته و چند عضو ديگر : دو دست و دو گوش و دو چشم و يك پا را به من ارزانى و برايم نگاه داشته است ! « چون پايش را بريدهاند بدين ابيات معن بن اوس تمثّل جسته است :
< شعر > لعمرك ما أهويت كفّى لريبة و لا حملتنى نحو فاحشة رجلي و لا قادنى سمعى و لا بصرى لها و لا دلَّني رايى عليها و لا عقلى و اعلم انّي لم تصبنى مصيبة من الدّهر الَّا قد اصابت فتى قبلى < / شعر > و چون به مدينه برگشته و بزرگان به ديدار او رفته و از او حال پرسيدهاند گفته است :
« لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا »
- 2 - سعيد بن مسيّب ابو محمد سعيد بن مسيّب[1]بن حزن بن ابى وهب مخزومى .
سعيد به گفتهء ابو اسحاق ، و غير او ، دو سال از خلافت عمر گذشته ( سال 15 هجرى ) متولَّد شده و بنقل او از يحيى بن سعيد ، در سال نود و يك ( 91 )[2]يا نود و دو ( 92 ) و بنقل همو از واقدى ، و به حكايت غير او از « مختصر ذهبى » در سال نود و چهار ( 94 ) كه ، به واسطهء كثرت مرگ فقيهان در آن سال ، به نام « سنة الفقهاء » خوانده شده ، وفات يافته است[3].
از مدائنى و هم از يحيى بن معين نقل شده كه سال وفات سعيد را سال يك صد و پنج ( 105 ) دانستهاند .
سعيد ، خود را در مسائل مربوط بقضاء از همهء معاصران خويش اعلم مىپنداشته و مىگفته است :
[1]« با ميمى مضمومه و سين مهمله مفتوحه و ياء دو نقطهء تحتانى مفتوحه ، بقول مشهور يا مكسوره چنان كه برخى از دانشمندان ، ابن جوزى ، گفته است » ( ترجمهء عبارت « تنقيح المقال » ممقانى ) .
[2]ابن خلكان وفات سعيد را به سال نود و يك قمرى دانسته و چند قول ديگر بدين ترتيب 92 و 93 و 94 و 95 و 105 را هم نقل كرده است .
[3]در مختصر ذهبى ، بنا به آن چه صاحب روضات نقل كرده ، در بارهء سعيد چنين آمده است : « احد الاعلام و سيد التابعين ، ثقة ، حجة ، فقيه ، رفيع الذكر ، رأس فى العلم و العمل ، عاش تسعا و سبعين و مات سنة اربع و تسعين 94 » .
« كسى كه به حكم و قضاء پيغمبر ( ص ) و جانشينان او از من عالمتر باشد باقى نمانده است » سعيد داماد ابو هريره بوده و بقول منقول از زهرى گر چه از زيد بن ثابت ، علم خود را گرفته و با ابن عمر و ابن عباس و سعد بن ابى وقّاص مجالست كرده و به حضور امّ سلمه و عائشه مىرسيده و از على ( ع ) و عثمان و صهيب حديث شنيده ليكن بيشتر روايات او از پدر زنش ، ابو هريره ، بوده است .
از قتاده اين مضمون نقل گرديده است :
« علم حسن را با علم هيچ عالمى جمع و مقايسه نكردم مگر اين كه آن را برتر ديدم با همهء اين حال هر گاه حسن را مطلبى مشكل مىافتاد به سعيد بن مسيّب مراجعه و از او سؤال و رفع اشكال مىكرد » .
بروايت ابو اسحاق ، على بن حسين ، زين العابدين ( ع ) در بارهء سعيد چنين گفته است :
« سعيد بن المسيّب اعلم النّاس بما تقدّمه من الآثار ، و افضلهم فى رأيه » .
همين روايت را كشّى نيز نقل كرده جز اين كه به جاى جملهء اخير چنين آورده « و افقههم ، يا أفقههم ، فى زمانه » .
عبد الرحمن بن زيد بن اسلم ، بنقل ابو اسحاق ، اين مضمون را گفته است :
« چون عبادله ( عبد الله عباس و عبد الله عمر و عبد الله زبير و عبد الله بن عمرو عاص ) در گذشتند فقه در همهء بلاد به موالى انتقال يافت . پس فقيه مكه ، عطاء بود و فقيه يمن ، طاوس و فقيه يمامه يحيى بن كثير و فقيه بصره ، حسن ، و فقيه كوفه ، ابراهيم نخعى ، و فقيه شام ، مكحول ، و فقيه خراسان ، عطاء خراسانى ، كه اينان همه از « موالى » ( غير عرب - ايرانى - ) و فقيهان اين بلاد بودند . از همهء بلاد خدا تنها بر مردم مدينه منّت نهاد و سعيد بن مسيب را كه قرشى و در فقاهت مورد قبول عموم و مسلَّم نزد همه بود به اهل مدينه ارزانى فرمود »
ابن خلَّكان در كتاب « وفيات الاعيان » اين مضمون را آورده است :
« سعيد بن مسيّب سيّد تابعان است از طراز اوّل[1]. سعيد ميان حديث و فقه و عبادت و زهد و ورع ، جمع كرده . . عبد الله عمر به شخصى كه از وى مسألهاى پرسيده بود گفته است : مسأله را نزد سعيد ببر و از او بپرس و به من باز گرد و از پاسخى كه به تو بدهد آگاهم ساز آن شخص چنين كرده پس عبد الله وى را گفته است : آيا شما را نگفتم كه سعيد يكى از علماء سبعه است ؟ . .
« . . و از زهرى و مكحول پرسيده شده : فقيهترين كسى را كه شما ادراك كردهايد كيست ؟ پاسخ دادهاند : سعيد بن مسيّب .
« و از خود او روايت شده كه اين مضمون را گفته است :
« چهل بار حج گزاردم . و هم گفته است : پنجاه سال است كه تكبير اوّل از من فوت نشده و پشت سر كسى را در نماز نديدهام » چه بر اوّل وقت و بر صف اول ،
[1]شيخ طوسى در رجال خود چنين آورده است ( در اصحاب على بن الحسين ( ع ) : « سعيد بن المسيب بن حزن ابو محمد المخزومي سمع منه و روى عنه ( ع ) و هو من الصدر الاول » سيد محمد صادق آل بحر العلوم در پاورقى اين مضمون را تعليقه زده است : « سعيد بن مسيب در سال پانزده ، دو سال از آغاز خلافت عمر گذشته ، و به قولى بعد از چهار سال از خلافت عمر متولد شده و از عمر و هم از على روايت كرده و به سال نود و چهار ( 94 ) در هفتاد و پنج سالگى در گذشته است و بنا بنقل از مختصر ذهبى هفتاد و نه سال زندگانى داشته است . و امير المؤمنين على ( ع ) او را تربيت كرده است . « و ابن حجر در كتاب « تقريب التهذيب » چنين آورده است : « سعيد بن المسيب بن القرشي المخزومي احد العلماء الاثبات و الفقهاء الكبار من كبار الثانية . اتفقوا على ان مرسلاته اصح المراسيل . « و قال ابن المديني : « لا اعلم فى التابعين اوسع علما منه مات بعد التسعين و قد ناهز الثمانين » .
محافظت و مداومت مىداشته است . و در بارهء او گفته شده كه پنجاه سال نماز بامداد را با وضوء نماز خفتن گزارده است ! » ابو نعيم در كتاب « حلية الاولياء » به اسناد همين مضمون را آورده و بنقل از قتاده اين مضمون را گفته است كه : سعيد روزى گفت : « ما نظرت فى اقفاء قوم سبقوني بالصّلاة منذ عشرين سنة » و همو از اوزاعى نقل كرده كه گفته است :
« كانت لسعيد بن المسيّب فضيلة لا نعلمها كانت لأحد من التّابعين : لم تفته الصّلاة فى جماعة اربعين سنة ، عشرين منها لم ينظر فى اقفية النّاس » باز ابو نعيم اين مضمون را گفته است :
« گروهى از جوانان بنى ليث از عبّاد بودند ظهر به مسجد مىرفتند و تا نماز عصر در آنجا به عبادت مىپرداختند . صالح ( كسى است كه ابو نعيم به اسناد اين مطلب را از او نقل كرده ) گفته است : عبادت اين است اگر ما هم مىتوانستيم مانند اين جوانان باشيم و بدان پردازيم . سعيد گفته است : ما هذه العبادة ، و لكنّ العبادة ، التفقّه فى الدّين و التّفكَّر فى امر الله . » در كتاب « التّقريب » تاليف ابن حجر ، بنقل ممقانى ، چنين وارد است :
« هو احد العلماء الأثبات و الفقهاء الكبار ، اتّفقوا على انّ مرسلاته اصحّ المراسيل » و در مختصر ذهبى ، باز هم بنقل ممقانى ، اين مفاد آورده شده است :
« سعيد بن مسيّب يكى از اعلام و سرور تابعان است . ثقه و حجت و فقيه و بلند آوازه و در علم و عمل بر همه سرور و از همه برتر است » آن چه از تراجم حال سعيد دانسته مىشود اينست كه او علاوه بر معروف بودن به جهات فقهى و علمى مردى بوده است دينى و مراقب و متصلَّب و به همين جهت با عبد الملك بن مروان در موضوع بيعت به ولايت عهد وليد و سليمان ، دو فرزند او ،
مخالفت كرده و تا پاى جان در راه اين مخالفت ايستاده و سرسختى و استقامت ورزيده و بيعت نكرده است .
ابو نعيم در كتاب « حلية الأولياء » اين مطلب را از چند طريق حكايت كرده از جمله از يحيى بن سعيد اين مضمون را آورده است :
« والى مدينه به عبد الملك نوشت كه : اهل مدينه بر بيعت با وليد و سليمان اتفاق دارند تنها سعيد بن مسيّب بدين كار تن در نمىدهد . عبد الملك بوى نوشت :
او را بر شمشير عرضه بدار اگر پذيرفت بسيار خوب و گر نه پنجاه تازيانه اش بزن و در بازارهاى مدينه اش بگردان[1].
« چون نامه به والى رسيد سليمان بن يسار و عروة بن زبير و سالم بن عبد الله نزد سعيد رفتند و گفتند : ما آمدهايم در بارهء فرمان عبد الملك با تو سخن گوييم ، عبد الملك فرمان داده كه اگر سر از بيعت بازگيرى گردنت را بزنند . اينك ما به تو سه امر را پيشنهاد مىكنيم و انتظار داريم يكى از اين سه امر را به پذيرى :
« نخست اين كه والى قانع است كه نامه را بر تو برخواند و تو خموش باشى و از گفتن « نه » و « آرى » خوددارى كنى و دم فرو بندى .
[1]ابن عبد ربه در « العقد الفريد » ( جزء پنجم ) قضيهء بيعت را به اين مفاد آورده است : « عبد الملك به هشام بن اسماعيل مخزومى كه عامل او در مدينه بود نوشت كه از مردم مدينه براى وليد و سليمان دو پسر او ، بيعت بگيرد . مردم بيعت كردند جز سعيد بن مسيب كه امتناع كرد و گفت : « لا ابايع و عبد الملك حى » ( تا عبد الملك زنده است بيعت نمىكنم ) هشام او را سخت بزد و « مسوح » ( جامه هاى پشمين - پلاس - ) بر او پوشانيد و او را فرستاد كه در يكى از تپه هاى مدينه بكشند و بر فراز آن بردار بياويزند چون بدانجا رسيدند او را بر گرداندند . سعيد گفت : اگر مىدانستم مرا بدار نخواهند آويخت « تبان » ( تبان ، بالضم ، عورت پوش كشتى به آنان ) نمىپوشيدم ! . چون عبد الملك از اين قضيه آگاه شد گفت : خدا زشت گرداناد هشام را كه مانند سعيد كسى را تازيانه مىزند . همانا شايسته چنين بود كه او را به بيعت بخواند پس اگر امتناع كند گردنش را بزند ! ! »
« گفت : من اين كار را نمىكنم زيرا مردم خواهند گفت : سعيد بيعت كرده است .
« و سعيد را عادت چنان بود كه هر گاه در كارى گفتى « نه » از آن بر نمىگشت و نمىتوانستند بر خلاف آن وادارش كنند از اين رو امر دوّم را طرح كردند و گفتند :
« دوم اين كه در خانه بنشينى و چند روز به مسجد نروى چه همين كه والى ترا در مسجد نيافت قانع خواهد شد و تعقيب نخواهد كرد .
« پاسخ داد : اين نيز ناشدنى است كه من اذان را بشنوم و بانگ « حىّ على الصّلاة » و « حىّ على الفلاح » به گوشم برسد و من در خانه بنشينم و بسوى نماز و فلاح نشتابم » .
« گفتند : پس سيمين خواهش را بشنو و به پذير ، به مسجد برو ليكن چند روز جاى خود را در مسجد تغيير بده چون هر گاه والى ترا در جاى هميشه ات نبيند تعقيب نخواهد كرد .
« گفت : اين هم نمىشود ، هر گز من ، براى خاطر مخلوقى ، جاى خويش را ، يك وجب ، پس و پيش نخواهم كرد .
« پس ايشان نوميد شدند و از نزد وى بيرون رفتند . او هم براى اداء نماز ظهر به مسجد رفت و در جاى معمول خود بنشست چون والى از نماز به پرداخت سعيد را بخواست و بوى گفت : امير المؤمنين ، عبد الملك ، بما نوشته و فرموده است كه اگر بيعت نكنى گردنت زده شود ! « سعيد گفت : پيغمبر ( ص ) از « دو بيعت » نهى فرموده است . پس براى كشته شدن آماده گرديد و گردن كشيد و شمشيرهاى دژخيمان والى براى گردن زدن و كشتن او از نيام كشيده و مهيّا بود والى چون او را بدان گونه آمادهء مرگ ديد دستور داد پنجاه تازيانه بر او زدند و در بازارهاى مدينه گرداندند .
« وقتى آزاد شد و به مسجد برگشت مردم از نماز عصر فراغ يافته و از مسجد بيرون مىشدند . سعيد چون با آنان روبرو شد گفت : چهل سال است اين چهره ها را نديدهام !