« گفت : من اين كار را نمىكنم زيرا مردم خواهند گفت : سعيد بيعت كرده است .
« و سعيد را عادت چنان بود كه هر گاه در كارى گفتى « نه » از آن بر نمىگشت و نمىتوانستند بر خلاف آن وادارش كنند از اين رو امر دوّم را طرح كردند و گفتند :
« دوم اين كه در خانه بنشينى و چند روز به مسجد نروى چه همين كه والى ترا در مسجد نيافت قانع خواهد شد و تعقيب نخواهد كرد .
« پاسخ داد : اين نيز ناشدنى است كه من اذان را بشنوم و بانگ « حىّ على الصّلاة » و « حىّ على الفلاح » به گوشم برسد و من در خانه بنشينم و بسوى نماز و فلاح نشتابم » .
« گفتند : پس سيمين خواهش را بشنو و به پذير ، به مسجد برو ليكن چند روز جاى خود را در مسجد تغيير بده چون هر گاه والى ترا در جاى هميشه ات نبيند تعقيب نخواهد كرد .
« گفت : اين هم نمىشود ، هر گز من ، براى خاطر مخلوقى ، جاى خويش را ، يك وجب ، پس و پيش نخواهم كرد .
« پس ايشان نوميد شدند و از نزد وى بيرون رفتند . او هم براى اداء نماز ظهر به مسجد رفت و در جاى معمول خود بنشست چون والى از نماز به پرداخت سعيد را بخواست و بوى گفت : امير المؤمنين ، عبد الملك ، بما نوشته و فرموده است كه اگر بيعت نكنى گردنت زده شود ! « سعيد گفت : پيغمبر ( ص ) از « دو بيعت » نهى فرموده است . پس براى كشته شدن آماده گرديد و گردن كشيد و شمشيرهاى دژخيمان والى براى گردن زدن و كشتن او از نيام كشيده و مهيّا بود والى چون او را بدان گونه آمادهء مرگ ديد دستور داد پنجاه تازيانه بر او زدند و در بازارهاى مدينه گرداندند .
« وقتى آزاد شد و به مسجد برگشت مردم از نماز عصر فراغ يافته و از مسجد بيرون مىشدند . سعيد چون با آنان روبرو شد گفت : چهل سال است اين چهره ها را نديدهام !
هنگامى كه سعيد را براى تازيانه زدن برهنه كردند زنى چنين گفت : « انّ هذا لمقام الخزى » سعيد گفت : « من مقام الخزى فررنا » پس از اين واقعه مدتها مردم از مجالست با سعيد ممنوع بودهاند . قتاده ، بنقل ابو نعيم ، اين مضمون را گفته است :
« چون كسى مىخواست نزد سعيد بنشيند سعيد به او مىگفت : مرا تازيانه زده و مردم را از نشست و برخاست با من منع كردهاند .
« با همهء اينها ابّهت و عظمت علمى او زياد بوده به طورى كه گفتهاند : « ما كان انسان يجترئ على سعيد بن المسيّب يسأله عن شىء حتّى يستاذنه ، كما يستاذن الامير » از برخى از مواضع چنان برمىآيد كه تازيانه زدن سعيد را علتى ديگر بوده است و آن چنين بوده است كه سعيد دخترى داشته است كه عبد الملك پس از اين كه وليد را به ولايت عهد برگزيده و بيعت برايش گرفته آن دختر را از سعيد خواستگارى كرده و سعيد نپذيرفته و ردّ نموده است . عبد الملك را گران افتاده و اين را در دل مىداشته و تخم بهانه در خاطر مىكاشته تا بيعت را بهانه ساخته و دستور داده كه او را تازيانه زده و جامهء پشمين ( پلاس ) بر وى پوشانده و در بازارهاى مدينه اش گرداندهاند .
ابو نعيم ، به اسناد خود ، ( در كتاب حليه ) از ابن ابى وداعه ( كثير بن مطَّلب بن ابى وداعه ) قضيهاى را بدين مفاد نقل كرده است كه :
« من : ( ابن ابى وداعه ) با سعيد بن مسيّب مأنوس بودم و مجالست مىداشتم چند روز نتوانستم نزد او بروم چون برفتم پرسيد : كجا بودى ؟ گفتم : زنم مرد به كار تجهيز او گرفتار بودم . گفت : چرا مرا نگفتى تا من هم حاضر شوم ؟ هنگامى كه خواستم برخيزم و بيرون آيم گفت : آيا زنى تازه گرفتى ؟ ! گفتم : خداى ترا رحمت كناد ! من كه جز از دو ، يا سه ، درهم ندارم كى به من زن مىدهد ؟ ! گفت : من . با تعجب گفتم : آيا تو چنين كارى مىكنى ؟ ! گفت : آرى ! .
« آنگاه خدا را سپاس گفت و پيغمبر را درود فرستاد و بر آن دو درهم ( يا سه درهم ) دخترش را به من تزويج كرد من برخاستم و از خوشى ندانستم چه كنم ! به منزل خويش برگشتم و به انديشه فرو رفتم كه از كه وام بگيرم و بچه گونه زندگانى را به راه اندازم . پس براى نماز مغرب رفتم و پس از اداء نماز به خانه آمدم اندكى استراحت كردم چون روزه داشتم به افطار پرداختم و به نان و زيت كه داشتم روزه بگشودم ناگاه در خانه را زدند گفتم : كيست ؟ گفت : سعيد . هر كس به نام سعيد بود به ذهنم خطور كرد مگر سعيد بن مسيّب كه هر گز آمدن او را احتمال نمىدادم زيرا چهل سال بود كه سعيد از راهى جز راه خانه اش به مسجد ، نرفته و در جايى جز مسجد و خانه اش ديده نشده بود ! « برخاستم و گشودن در را بسوى آن رفتم سعيد بن مسيّب را ديدم چنان پنداشتم كه پشيمان شده است . گفتم : چرا مرا نزد خود نخواستى تا من بسوى تو مىآمدم ؟
گفت : حق تو اينست كه نزد تو آيند ! گفتم : چه فرمايى ؟ گفت : تو مردى بىزن بودى و زن گرفتى شايسته ندانستم كه شب را تنها بخوابى ! ! اينك زن تو اينجاست ! متوجه شدم كه دختر پشت سرش ايستاده است ! .
« پس دست دخترش را گرفت و به خانهام در آورد و در را جلو كشيد و باز گشت دختر از شرم به زمين نشست من در را بستم و كاسهء نان و زيت را پيش او نهادم و به بام خانه بر آمدم و همسايگان را بانك در دادم . پرسيدند چه خبر است ؟ گفتم : سعيد امروز دختر خود را به زنى به من داده و امشب او را بىخبر به خانهام آورده . با تعجب گفتند :
سعيد بن مسيّب دختر خود را به زنى به تو داده است ؟ ! گفتم : آرى و اينك زن من در خانهء من است .
« همسايگان آمدند مادرم هم آگاه شد و نزد من آمد و گفت : ديدار تو بر من حرام اگر پيش از سه روز كه من كارهاى دختر را اصلاح خواهم كرد و او را آماده خواهم ساخت به او نزديك شوى و با او همبستر گردى .
ناگزير سه روز تحمل كردم و پس از آن بر او در آمدم و او را از زيباترين زنان يافتم و او از همه كس بهتر قرآن مجيد را حفظ داشت و از همه نسبت به پيغمبر ( ص ) داناتر و به حق شوهر شناساتر بود .
« نزديك يك ماه گذشت و سعيد به خانهء ما نيامد من هم نزد وى نرفتم تا روزى خدمت او رسيدم در حلقهء درس خويش بود وى را سلام گفتم . پاسخ داد و با من چيزى نگفت تا اهل مجلس رفتند و جز من كسى نماند پس گفت : حال آن انسان چه گونه است ؟ ! گفتم : خوب و بدين منوال است كه دوست مىخواهد و دشمن نمىخواهد .
گفت : اگر ريبه و شكَّى به همرسد پس عصا است ! ! من به خانه برگشتم و سعيد بيست هزار درهم براى من فرستاد » .
ظاهرا همين دختر بوده كه سعيد از دادن آن به وليد وليعهد عبد الملك امتناع ورزيده ! و در نتيجه عبد الملك از او رنجيده و باعث توهين و آزار سعيد گرديده است ! بطور خلاصه بايد دانست كه سعيد مردى متعبّد و متصلَّب و متفقّه بوده و علم و عمل را با هم داشته است . او يكى از تابعان بزرگ و از فقيهان سترگ است كه شيعه و سنّى او را ستودهاند و بروايت كشّى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ، هفتمين امام شيعه ، سعيد را از حواريّين جدّ خويش حضرت سجّاد ، على بن حسين ( ع ) ، شمرده است .[1]برخى از علماء شيعه نسبت به سعيد خوش بين نيستند و در باره اش قدح و طعن دارند ليكن يكى از دانشمندان همعصر ، صاحب كتاب « تنقيح المقال »[2]پس از بحث مفصّل ، او را از ثقات مذهب دانسته و عظيم القدر و جليل المنزله خوانده است[3].
[1]كلينى در كافى ( در باب مولد حضرت صادق چنين آورده است ( به اسناد ) قال ابو عبد اللَّه عليه السّلام : كان سعيد بن المسيب و القاسم بن محمد بن ابى بكر ( جده من قبل امه ) و ابو خالد الكابلي من ثقات على بن الحسين عليه السّلام »
[2]مرحوم ممقانى كه چند سال پيش در گذشت .
[3]ابن ابى الحديد در شرح خود بر نهج البلاغه ( جلد اول - در طى ذكر اسماء منحرفين از على عليه السّلام ) چنين آورده است : « و كان سعيد بن المسيب منحرفا عنه عليه السّلام و جبهه عمر بن على عليه السّلام فى وجهه بكلام شديد » آنگاه بروايت از ابو داود اين مفاد را ياد كرده است : « با سعيد بن مسيب بودم كه عمر بن على بن ابى طالب در آمد سعيد بوى گفت : « يا ابن اخى ما اراك تكثر غشيان مسجد رسول اللَّه ( ص ) كما يفعل اخوتك و بنو اعمامك » عمر در پاسخ گفت : « او كلما دخلت المسجد و اجىء فاشهدك ؟ » سعيد گفت : « لا احب ان تغضب ؟ سمعت ابيك يقول : ان لي من اللَّه مقاما لهو خير لبني عبد المطلب مما على الارض من شىء » عمر گفت : « و انا ايضا سمعت ابى يقول : ما كلمة حكمة فى قلب منافق فيخرج من الدنيا الا يتكلم بها » سعيد گفت : « يا ابن اخى جعلتنى منافقا » عمر پاسخ داد : « هو كما قلت » و برگشت » .
كلمات زير را از سعيد نقل كرده و بوى نسبت دادهاند :
1 - « قد بلغت ثمانين سنة و ما شىء اخوف عندى من النّساء » 2 - « يد الله فوق عباده ، فمن رفع نفسه وضعه الله و من وضعها رفعه الله ، النّاس تحت كنفه يعملون اعمالهم فاذا اراد الله فضيحة عبد اخرجه من تحت كنفه فبدت للنّاس عورته » 3 - « انّ الدّنيا نذلة و هى إلى كلّ نذل أميل ، و أنذل منها من اخذها به غير حقّها ، و طلبها به غير وجهها و وضعها فى غير سبيلها » 4 - « اصلح قلبك و البس ما شئت » اين جمله اخير را به على بن زيد ( بنقل ابو نعيم ) هنگامى كه جبّهء خزى پوشيده بود و سعيد او را ديده و گفته است جبهاى نيكو به تن دارى . و على گفته است چه فائده كه سالم آن را بر من تباه ساخته ؟ ( ظاهرا سالم بن يسار ، بر پوشيدن چنان جامهاى على را اندرز داده بوده ) گفته است .
و از روايات سعيد است :
1 - به اسناد ابو نعيم از سعيد از عمر بن خطَّاب از پيغمبر ( ص ) كه گفته است :
« اوّل ما يرفع من الامّة . الأمانة و آخر ما يبقى ، الصّلاة . و ربّ مصلّ لا خير فيه » .
2 - و هم سعيد از على بن ابى طالب ( ع ) حديث كرده كه فاطمه ( س ) گفته است :
زنان را چه شايسته تر ؟
فاطمه ( س ) پاسخ داده است كه : « مردان را نبيند و مردان ايشان را » على ( ع ) پاسخ فاطمه ( س ) را براى پيغمبر ( ص ) نقل كرده پيغمبر ( ص ) گفته است :
« انّما فاطمة بضعة منّي » .
3 - باز هم از على ( ع ) روايت كرده كه پيغمبر ( ص ) گفته است :
« من اتّقى الله عاش قويّا و سار فى بلاده آمنا »
- 3 - ابو بكر بن عبد الرحمن ابو بكر بن عبد الرّحمن بن حارث بن هشام بن مغيرهء قرشى مخزومى كه به گفتهء ابن خلَّكان و ابو اسحاق و غير اين دو ، همان كنيهء او اسم او است و نامى جدا ندارد .
ابن خلَّكان در بارهء او اين مضمون را آورده است :
« ابو بكر از سروران « تابعان » و پدرش حارث كه برادر ابو جهل بوده از جملهء صحابه است و ابو بكر را « راهب قريش » مىخواندهاند . در خلافت عمر متولد شده و به سال نود و چهار ( 94 ) ، كه به واسطهء مرگ گروهى از فقيهان در آن سال ، بعنوان « سنة الفقهاء ) اشتهار يافته در گذشته است .
ابو نعيم در « حلية الاولياء » او را بدين عنوان ياد كرده است :
« و منهم الفقيه الوجيه ، العابد النّبيه ، راهب قريش و عابدها ابو بكر بن عبد الرحمن . . اكثر حديثه فى الأقضية و الأحكام » .
چون ابو بكر نماز زياد مىخوانده به لقب « راهب قريش » ملقّب گشته گاهى هم بعنوان « راهب مدينة » ياد مىشده است .
از سخنان منسوب به ابو بكر است :
« انّما هذا العلم لواحد من ثلاثة : « لذي نسب يزين به نسبه ، او لذي دين يزين به دينه ، او مختلط به سلطان ينتجعه به[1]. . الخ » و از روايات مسند او است از پيغمبر ( ص ) كه گفته است :
« انّي لأستغفر الله و اتوب اليه فى اليوم اكثر من سبعين مرّة »
[1]در ترجمهء عروة پسر زبير اين كلام ابو بكر آورده شد .
از عبارت ابو نعيم در ترجمهء ابو بكر مخزومى و در ترجمهء بعضى ديگر از فقيهان آن طبقه بدين مفاد كه « بيشتر حديث وى در « قضيه و احكام » بوده است » چنان مستفاد است كه از آن زمان ، تجزّى در كار فقاهت به ميان آمده بدين معنى كه برخى از فقيهان نسبت به برخى از ابواب و اجزاء فقه بيشتر كار مىكرده و احاديث آن باب را بيشتر حافظ و دانا بوده و آنها را بيشتر مورد فحص و بحث فقهى و نقل و افتاء قرار مىداده و باصطلاح در آنها زيادتر تبرّز مىداشتهاند .
و در حقيقت از همان اوقات طرح پيدا شدن رساله ها يا باصطلاح « كتب » مستقل و منفرد براى هر باب و مبحثى از فقه ريخته شده و بعد كتابهايى بعنوان كتاب صلاة و كتاب قضاء و كتاب صيام ، مثلا ، تصنيف گرديده است .