طبقهء دوم از فقيهان تابعى مدينه
طبقهء دوم از فقيهان تابعى مدينه تا اواخر قرن يكم و اوائل قرن دوم كسانى ديگر نيز از تابعان در مدينه بوده كه فقاهت مىداشته و شايد كم و بيش به ايشان رجوع مىشده و فتوى مىدادهاند ليكن در فتوى به درجهء هفت فقيه ياد شده نرسيده يعنى بدان اندازه به اين امر اشتهار نداشته و بدين سمت معروف نشدهاند .
نام چند تن از اينان با ذكر تاريخ حيات و اشاره به درجات علمى و دينى ايشان را ابو اسحاق در كتاب « طبقات الفقهاء » ياد كرده كه از آن جمله هشت تن اشخاص زير ، با اشاره به اقوالى ديگر در بارهء ايشان ، به ترتيب تقدّم سال وفاتشان ( با رعايت قول بأقلّ ) از آن كتاب گرفته و در اينجا آورده مىشود .
1 - محمد حنفيّه 72 ( يا 73 يا 80 يا 81 يا 83 ) 2 - ابو سلمه 94 ( يا 104 ) 3 - حسن بن محمد حنفيه در حدود 100 4 - سالم 106 ( يا 108 ) 5 - محمد بن مسلم 123 ( يا 124 يا 125 ) 6 - عبد الله بن ذكوان 130 ( يا 131 ) 7 - ربيعة الرأي 136 8 - ابو عبد الله بن يزيد ؟
< فهرس الموضوعات > 15 - كيسانيه و عقيده ايشان < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 16 - بگفته فرهاد ميرزا : « و آنچه مشهور است قبر محمد بن حنفيّه در جزيره خارك است و اكنون مرقد او در آنجا معروفست » < / فهرس الموضوعات > - 1 - محمد حنفيّه ابو القاسم محمد بن على بن ابى طالب معروف به « ابن حنفيّه » .
محمد دو سال از خلافت عمر گذشته تولَّد يافته و در سال وفات او اختلاف است . سال هفتاد و دو ( 12 ) و هفتاد و سه ( 73 ) و ، به گفتهء ابو نعيم ، هشتاد ( 80 ) و به ظاهر گفتهء ابن خلَّكان به اين مضمون : « . . در اول محرم از سال هشتاد و يك ( 81 ) هجرى در گذشته » كه مسعودى هم به آن تصريح كرده ، و با مدتى كه براى حيات او گفتهاند ( شصت و پنج سال - 65 - ) نيز مطابقت دارد ، به سال هشتاد و يك ( 81 ) وفاتش واقع شده قولى به اين كه در سال هشتاد و سه ( 83 ) وفات يافته نيز نقل گرديده است .
مسعودى در « مروج الذّهب » ( جلد دوم - صفحه 135 - ) اين مضمون را آورده است :
« محمد بن حنفيه در زمان عبد الملك به سال هشتاد و يك ( 81 ) در گذشته و در بقيع به خاك سپرده شده و باذن پسرش ابو هاشم ، ابان بن عثمان بر او نماز خوانده و عمر او در هنگام مرگ شصت و پنج سال ( 65 ) بوده است . و گفته شده است كه :
از ابن زبير بسوى طائف گريخته و در آنجا مرده است . برخى هم گفتهاند : در بلاد « ايله » وفات يافته است . در جاى قبر او هم اختلاف است[1]. عقيدهء كيسانيه را از اين
[1]مرحوم حاج فرهاد ميرزا در حاشيه « وفيات الاعيان » ابن خلكان در ترجمهء محمد بن حنفيه ( چاپ تهران ) در اين زمينه چنين نوشته است : « و آن چه مشهور است قبر محمد حنفيه در جزيرهء « خارك » است و اكنون قبر او در آنجا معروف است . و اللَّه اعلم » .
پيش گفتهايم كه كسانى از ايشان گفتهاند : او در جبل رضوى غائب شده است . . » چنان كه مسعودى هم اشاره كرده فرقه « كيسانيّه » ، كه به گفتهء برخى « كيسان » لقب مختار بن ابو عبيدهء ثقفى بوده[1]و به گفتهء برخى ديگر نام يكى از بندگان على ( ع ) بوده ، امامت محمد را عقيده داشتهاند و او را مهدى غائب مىدانستهاند و مىگفتهاند : با چهل كس از اصحاب و ياران خود بيكى از درّه هاى كوه رضوى رفته و در آنجا غائب خواهد بود تا زمانى كه فرمان ظهورش برسد و ظاهر گردد .
كثيّر عزّه شاعر مشهور عرب ، كيسانى مذهب بوده و ابيات زير را به اقتضاى مذهب خود انشاء كرده است :
< شعر > الا انّ الأئمّة من قريش ولاة الحقّ اربعة سواء علىّ و الثّلاثة من بنيه هم الأسباط ليس لهم خفاء فسبط سبط ايمان و برّ و سبط غيّبته كربلاء و سبط لا يذوق الموت حتّى يقود الخيل يقدمها اللَّواء يغيب فلا يرى فيهم زمانا برضوى عندهم[2]عسل و ماء[3]< / شعر > ممقانى ، به حكايت از احمد بن حنبل ، وفات محمد حنفيه را به سال هشتاد ( 80 ) و از يحيى بن بكر به سال هشتاد و يك ( 81 ) و در سنّ شصت و پنج سال ( 65 ) روايت كرده است .
[1]جوهرى هم در صحاح اللغة بر اين عقيده است .
[2]ظ : عنده .
[3]اطلاق « سبط » بر محمد در اين ابيات بعنوان توسع و مجاز و از باب تغليب است .
ابن خلَّكان پس از اين كه مادر محمد را بىترديد حنفيّه و به نام خوله دختر جعفر - بن قيس بن سلمة بن ثعلبة بن يربوع بن ثعلبه . . دانسته و دو سه قول ديگر هم در اين باره از قائلان مجهول و ضعيف ، نقل كرده عبارتى از « شرح السّنّة » بغوى ( باب قتال مانعان زكات ) آورده كه از جنبهء فقهى قابل ملاحظه و توجه است . مضمون آن چنين است :
« همانا گروهى مرتدّ شدند و شرايع را انكار كردند و به وضع جاهليت خود برگشتند پس صحابه بر قتال و قتل ايشان اتفاق كردند . در بارهء زنان و فرزندان ايشان ، راى و عقيدهء ابو بكر و بيشتر از صحابه اسير گرفتن ايشان بود و على دخترى از اسيران بنى حنيفه را استيلاد كرد و محمد بن حنفيه از آن زن ولادت يافت ليكن هنوز عصر صحابه منقضى نشده بود كه اجماع كردند بر عدم جواز اسارت مرتدّ » باز ابن خلَّكان بعد از اين كه اين مضمون را نوشته است :
« شيخ ابو اسحاق شيرازى در كتاب « طبقات الفقهاء محمد بن حنفيّه را در طبقات فقيهان آورده است » چنين گفته است :
« محمد بن حنفيّه سخت نيرومند بوده به طورى كه اخبارى شگفت انگيز در اين باره نقل شده است . از جمله ابو العباس مبرّد در كتاب « الكامل » خود حكايت كرده است كه :
« على عليه السّلام زرهى داشت كه دامن آن بلند بود پس فرزندش ، محمّد ، را فرمود تا آن را از موضعى معين كوتاه كند محمّد با يك دست دامن و با دست ديگر خود مقدار زائد را گرفت و آن را كشيد و از همان حدّ كه پدرش معيّن كرده و دستور فرموده بود جدا ساخت . عبد الله زبير هم كه سخت نيرومند و توانا مىبود هر وقت اين قضيه را مىشنيد از حسد بر خود مىلرزيد و به شدّت خشمناك مىگرديد .
« و هم مبرّد ، در همان كتاب ، در زمينهء توان و نيروى محمد حنفيه چنين حكايت كرده است :
« پادشاه روم به معاويه نوشت كه ميان ملوك پيش از من و تو مراسلات مىبوده و گاهى از غرائب ممالك خويش براى يكديگر مىفرستادند و آن را به رخ هم مىكشيدند آيا ميل دارى ميان ما نيز اين كار به ميان آيد ؟ . معاويه پذيرفت . پس سلطان روم دو مرد را كه يكى از آن دو بسيار بلند بالا و تنومند بود و ديگرى سخت به نيرو و توانا به شام فرستاد .
« معاويه در بارهء پيدا كردن مقابل براى هر يك ، در ميان مسلمين با عمرو عاص گفتگو كرد و گفت : قيس بن سعد بن عباده در بلندى قامت برابرى مرد بلند بالا را شايسته است اكنون تو مرد نيرومند و پر زور را براى برابرى معيّن و معرّفى كن .
« عمرو گفت : از مسلمين دو كسرا مىدانم كه شايستگى اين برابرى را دارند كه هر دو با تو دشمن هستند : يكى محمد حنفيه و ديگر عبد الله زبير . معاويه گفت :
بهر حال اين كار را محمد شايسته تر است .
« هنگامى كه آن دو رومى بر معاويه در آمدند ، قيس را بخواست چون وارد شد سراويل خود را بسوى رومى افكند رومى چون آن را پوشيد تا بالاى سينه اش آمد از اين رو خود را مغلوب ديد و شرمنده و سر افكنده گرديد .
« پس معاويه كس نزد محمّد حنفيه فرستاد و او را خواست و از قضيّه آگاهش ساخت . محمّد گفت : اختيار كار را به او واگذار : اگر بخواهد او به زمين بنشيند و دست خود را به من دهد تا من او را به پا دارم يا او مرا فرو نشاند و اگر بخواهد من بنشينم و او مرا از زمين بلند كند .
« مرد رومى نشستن خود را برگزيد پس محمّد او را از زمين بلند كرد و او نتوانست محمّد را فرو نشاند . بعد از آن ، رومى خواستار شد كه يك بار هم محمّد بنشيند تا او نيز زور خود را بيازمايد محمّد پذيرفت و نشست و رومى را فرو كشيد و بر زمين نشاند و در هر دو آزمايش او را مغلوب ساخت .
محمد را گفتهاند : چه طور است كه پدرت ترا در مضايق و مهالك وارد مىسازد و برادرانت ، حسن و حسين ، را مراعات و محافظت مىكند ؟
« پاسخ داده است : چون آن دو ، به منزلهء دو چشم پدرم هستند و من به جاى دو دست او و چشمها را بايد به وسيلهء دست حفظ كرد » از سخنان محمّد است :
« ليس بحكيم من لم يعاشر بالمعروف من لا يجد من معاشرته بدّا حتّى يجعل الله فرجا ، و مخرجا ، » ابو نعيم ، محمد بن حنفيه را ( جلد سيم - صفحه 174 - ) تحت عنوان :
« و منهم الإمام اللَّبيب ، ذو اللَّسان الخطيب ، الشّهاب الثّاقب و النصاب العاقب صاحب الاشارات الخفيّة و العبارات الجليّة ابو القاسم محمد بن الحنفيّة » ترجمه آورده و اين مضمون را به اسناد از وردان نقل كرده است :
« من با گروهى كه در پيرامن محمد حنفيه بودند بودم . ابن زبير ، او را از ورود به مكَّه مانع شده و گفته بود تا بيعت نكند به مكَّه در نيايد محمد هم از بيعت با او امتناع داشت پس آهنگ شام كرد تا به آن جا در آيد عبد الملك مروان او را از وارد شدن به شام مانع آمد مگر اين كه با وى بيعت كند محمد بيعت با او را نيز حاضر نشد و از آن سرباز زد پس با وى بوديم و اگر او بما فرمان جنگ مىداد پيكار مىكرديم . ليكن روزى ما را جمع و اندك چيزى كه داشت ميان ما تقسيم كرد آنگاه خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و چنين گفت :
« الحقوا برجالكم و اتّقوا الله ، و عليكم بما تعرفون ، و دعوا ما تنكرون ، و عليكم أنفسكم ، و دعوا امر العامّة ، و استقرّوا على أمرنا . . » و در خطبهء ديگرى ، كه به اسناد ابو نعيم از يكى ديگر از ياران او ، ابو حمزه ، در شام ، پس از امان خواستن او از عبد الملك براى ياران خويش و امان دادن او آنان را ، القاء كرده در جمله گفته است :
« . . و الَّذى نفسى بيده انّ فى اصلابكم لمن يقاتل مع آل
محمّد ، ما يخفى على اهل الشّرك امر آل محمّد ، فأمر آل محمّد مستأخر و الَّذى نفسى بيده ليعودنّ فيكم كما بدء . الحمد للَّه الَّذى حقن دماءكم من احبّ منكم ان يأتى مأمنه إلى بلده آمنا محفوظا فليفعل . . » باز به اسناد از سعيد بن حسين آورده كه محمّد حنفيّه او را گفته است :
« من كفّ يده و لسانه و جلس فى بيته ، فانّ ذنوب بنى أميّة اسرع عليهم من سيوف المسلمين » و هم از سخنان او به اسناد آورده است :
« من كرمت عليه نفسه لم يكن للدّنيا عنده قدر » و نيز آورده است :
« انّ الله ، تعالى جعل الجنّة ثمنا لأنفسكم فلا تبيعوها بغيرها »