بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 361


پيش گفته‌ايم كه كسانى از ايشان گفته‌اند : او در جبل رضوى غائب شده است . . » چنان كه مسعودى هم اشاره كرده فرقه « كيسانيّه » ، كه به گفتهء برخى « كيسان » لقب مختار بن ابو عبيدهء ثقفى بوده[1]و به گفتهء برخى ديگر نام يكى از بندگان على ( ع ) بوده ، امامت محمد را عقيده داشته‌اند و او را مهدى غائب مىدانسته‌اند و مىگفته‌اند : با چهل كس از اصحاب و ياران خود بيكى از درّه هاى كوه رضوى رفته و در آنجا غائب خواهد بود تا زمانى كه فرمان ظهورش برسد و ظاهر گردد .
كثيّر عزّه شاعر مشهور عرب ، كيسانى مذهب بوده و ابيات زير را به اقتضاى مذهب خود انشاء كرده است :
< شعر > الا انّ الأئمّة من قريش ولاة الحقّ اربعة سواء علىّ و الثّلاثة من بنيه هم الأسباط ليس لهم خفاء فسبط سبط ايمان و برّ و سبط غيّبته كربلاء و سبط لا يذوق الموت حتّى يقود الخيل يقدمها اللَّواء يغيب فلا يرى فيهم زمانا برضوى عندهم[2]عسل و ماء[3]< / شعر > ممقانى ، به حكايت از احمد بن حنبل ، وفات محمد حنفيه را به سال هشتاد ( 80 ) و از يحيى بن بكر به سال هشتاد و يك ( 81 ) و در سنّ شصت و پنج سال ( 65 ) روايت كرده است .


[1]جوهرى هم در صحاح اللغة بر اين عقيده است .
[2]ظ : عنده .
[3]اطلاق « سبط » بر محمد در اين ابيات بعنوان توسع و مجاز و از باب تغليب است .


صفحه 362


ابن خلَّكان پس از اين كه مادر محمد را بىترديد حنفيّه و به نام خوله دختر جعفر - بن قيس بن سلمة بن ثعلبة بن يربوع بن ثعلبه . . دانسته و دو سه قول ديگر هم در اين باره از قائلان مجهول و ضعيف ، نقل كرده عبارتى از « شرح السّنّة » بغوى ( باب قتال مانعان زكات ) آورده كه از جنبهء فقهى قابل ملاحظه و توجه است . مضمون آن چنين است :
« همانا گروهى مرتدّ شدند و شرايع را انكار كردند و به وضع جاهليت خود برگشتند پس صحابه بر قتال و قتل ايشان اتفاق كردند . در بارهء زنان و فرزندان ايشان ، راى و عقيدهء ابو بكر و بيشتر از صحابه اسير گرفتن ايشان بود و على دخترى از اسيران بنى حنيفه را استيلاد كرد و محمد بن حنفيه از آن زن ولادت يافت ليكن هنوز عصر صحابه منقضى نشده بود كه اجماع كردند بر عدم جواز اسارت مرتدّ » باز ابن خلَّكان بعد از اين كه اين مضمون را نوشته است :
« شيخ ابو اسحاق شيرازى در كتاب « طبقات الفقهاء محمد بن حنفيّه را در طبقات فقيهان آورده است » چنين گفته است :
« محمد بن حنفيّه سخت نيرومند بوده به طورى كه اخبارى شگفت انگيز در اين باره نقل شده است . از جمله ابو العباس مبرّد در كتاب « الكامل » خود حكايت كرده است كه :
« على عليه السّلام زرهى داشت كه دامن آن بلند بود پس فرزندش ، محمّد ، را فرمود تا آن را از موضعى معين كوتاه كند محمّد با يك دست دامن و با دست ديگر خود مقدار زائد را گرفت و آن را كشيد و از همان حدّ كه پدرش معيّن كرده و دستور فرموده بود جدا ساخت . عبد الله زبير هم كه سخت نيرومند و توانا مىبود هر وقت اين قضيه را مىشنيد از حسد بر خود مىلرزيد و به شدّت خشمناك مىگرديد .
« و هم مبرّد ، در همان كتاب ، در زمينهء توان و نيروى محمد حنفيه چنين حكايت كرده است :


صفحه 363


« پادشاه روم به معاويه نوشت كه ميان ملوك پيش از من و تو مراسلات مىبوده و گاهى از غرائب ممالك خويش براى يكديگر مىفرستادند و آن را به رخ هم مىكشيدند آيا ميل دارى ميان ما نيز اين كار به ميان آيد ؟ . معاويه پذيرفت . پس سلطان روم دو مرد را كه يكى از آن دو بسيار بلند بالا و تنومند بود و ديگرى سخت به نيرو و توانا به شام فرستاد .
« معاويه در بارهء پيدا كردن مقابل براى هر يك ، در ميان مسلمين با عمرو عاص گفتگو كرد و گفت : قيس بن سعد بن عباده در بلندى قامت برابرى مرد بلند بالا را شايسته است اكنون تو مرد نيرومند و پر زور را براى برابرى معيّن و معرّفى كن .
« عمرو گفت : از مسلمين دو كسرا مىدانم كه شايستگى اين برابرى را دارند كه هر دو با تو دشمن هستند : يكى محمد حنفيه و ديگر عبد الله زبير . معاويه گفت :
بهر حال اين كار را محمد شايسته تر است .
« هنگامى كه آن دو رومى بر معاويه در آمدند ، قيس را بخواست چون وارد شد سراويل خود را بسوى رومى افكند رومى چون آن را پوشيد تا بالاى سينه اش آمد از اين رو خود را مغلوب ديد و شرمنده و سر افكنده گرديد .
« پس معاويه كس نزد محمّد حنفيه فرستاد و او را خواست و از قضيّه آگاهش ساخت . محمّد گفت : اختيار كار را به او واگذار : اگر بخواهد او به زمين بنشيند و دست خود را به من دهد تا من او را به پا دارم يا او مرا فرو نشاند و اگر بخواهد من بنشينم و او مرا از زمين بلند كند .
« مرد رومى نشستن خود را برگزيد پس محمّد او را از زمين بلند كرد و او نتوانست محمّد را فرو نشاند . بعد از آن ، رومى خواستار شد كه يك بار هم محمّد بنشيند تا او نيز زور خود را بيازمايد محمّد پذيرفت و نشست و رومى را فرو كشيد و بر زمين نشاند و در هر دو آزمايش او را مغلوب ساخت .
محمد را گفته‌اند : چه طور است كه پدرت ترا در مضايق و مهالك وارد مىسازد و برادرانت ، حسن و حسين ، را مراعات و محافظت مىكند ؟


صفحه 364


« پاسخ داده است : چون آن دو ، به منزلهء دو چشم پدرم هستند و من به جاى دو دست او و چشمها را بايد به وسيلهء دست حفظ كرد » از سخنان محمّد است :
« ليس بحكيم من لم يعاشر بالمعروف من لا يجد من معاشرته بدّا حتّى يجعل الله فرجا ، و مخرجا ، » ابو نعيم ، محمد بن حنفيه را ( جلد سيم - صفحه 174 - ) تحت عنوان :
« و منهم الإمام اللَّبيب ، ذو اللَّسان الخطيب ، الشّهاب الثّاقب و النصاب العاقب صاحب الاشارات الخفيّة و العبارات الجليّة ابو القاسم محمد بن الحنفيّة » ترجمه آورده و اين مضمون را به اسناد از وردان نقل كرده است :
« من با گروهى كه در پيرامن محمد حنفيه بودند بودم . ابن زبير ، او را از ورود به مكَّه مانع شده و گفته بود تا بيعت نكند به مكَّه در نيايد محمد هم از بيعت با او امتناع داشت پس آهنگ شام كرد تا به آن جا در آيد عبد الملك مروان او را از وارد شدن به شام مانع آمد مگر اين كه با وى بيعت كند محمد بيعت با او را نيز حاضر نشد و از آن سرباز زد پس با وى بوديم و اگر او بما فرمان جنگ مىداد پيكار مىكرديم . ليكن روزى ما را جمع و اندك چيزى كه داشت ميان ما تقسيم كرد آنگاه خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و چنين گفت :
« الحقوا برجالكم و اتّقوا الله ، و عليكم بما تعرفون ، و دعوا ما تنكرون ، و عليكم أنفسكم ، و دعوا امر العامّة ، و استقرّوا على أمرنا . . » و در خطبهء ديگرى ، كه به اسناد ابو نعيم از يكى ديگر از ياران او ، ابو حمزه ، در شام ، پس از امان خواستن او از عبد الملك براى ياران خويش و امان دادن او آنان را ، القاء كرده در جمله گفته است :
« . . و الَّذى نفسى بيده انّ فى اصلابكم لمن يقاتل مع آل


صفحه 365


محمّد ، ما يخفى على اهل الشّرك امر آل محمّد ، فأمر آل محمّد مستأخر و الَّذى نفسى بيده ليعودنّ فيكم كما بدء . الحمد للَّه الَّذى حقن دماءكم من احبّ منكم ان يأتى مأمنه إلى بلده آمنا محفوظا فليفعل . . » باز به اسناد از سعيد بن حسين آورده كه محمّد حنفيّه او را گفته است :
« من كفّ يده و لسانه و جلس فى بيته ، فانّ ذنوب بنى أميّة اسرع عليهم من سيوف المسلمين » و هم از سخنان او به اسناد آورده است :
« من كرمت عليه نفسه لم يكن للدّنيا عنده قدر » و نيز آورده است :
« انّ الله ، تعالى جعل الجنّة ثمنا لأنفسكم فلا تبيعوها بغيرها »


صفحه 366


- 2 - ابو سلمه ابو سلمة بن عبد الرحمن بن عوف زهرى .
ابو سلمة بن عبد الرحمن به گفتهء يحيى بن معين به سال نود و چهار ( 94 ) و بقول واقدى به سال يك صد و چهار ( 104 ) به سن هفتاد و دو سال در گذشته است .
ابو سلمه به تعبيرى كه شعبى نقل كرده « اعلم من بقى » و به تعبيرى كه از ابن شهاب زهرى نقل شده يكى از « بحور اربعه » بوده است .
- 3 - حسن بن محمّد حنفيّه ابو محمّد حسن بن محمّد بن حنفيّه در زمان خلافت عمر بن عبد العزيز ( كه دو سال و چند ماه خلافت داشته و در سال يك صد و يك ( 101 ) وفات يافته ) در گذشته است .
از عمرو بن دينار حكايت شده كه اين مضمون را گفته است :


صفحه 367


« هيچ كس را در « مسائل مختلف فقه » از حسن بن محمد اعلم نيافتم . زهرى شما ( مقصودش ابن شهاب است ) غلامى از غلامان او بشمار است » ممقانى در بارهء حسن چنين افاده كرده است :
« در بارهء حسن اطلاعى نداريم جز اين كه شيخ در كتاب رجال خود او را از اصحاب سجّاد ( ع ) ياد كرده و ظاهر اين امر چنان است كه امامى مذهب بوده بهر حال ، حال او مجهول است » در ديگر كتب رجال هم « مجهول » شمرده شده يا لا اقل معرفى نشده چنان كه در « جامع الرواة » اردبيلى و غير آن از وى نامى به ميان نيامده است .
صاحب « قاموس الرجال » بعد از نقل كلام ممقانى و ايراد[1]بر عنوانى كه او به اين عبارت « الحسن بن محمّد بن الحنفيّه ، ابن عليّ بن ابى طالب » كرده خود چنين گفته است :
« و كيف كان ففى نسب قريش مصعب الزبيري « و هو اوّل من تكلَّم فى الأرجاء و توفّى فى خلافة عمر بن عبد العزيز » و مرّ عن ابن ابى الحديد « انّ الحسن بن على بن محمّد الحنفيّة قال فى رسالته فى الأرجاء الخ » فلا بدّ انّه محرّف هذا ، منه او من النّسخة » .
مرادش اينست كه « حسن بن على بن محمد حنفيه تحريفى است از حسن بن محمد بن على حنفيه » و اين تحريف از خود ابن ابى الحديد رخ داده است يا از ناسخ


[1]عين عبارت ايراد اينست : « اقول : الصواب ان يقال : [ و ] ابن على بن ابى طالب عليه السّلام و على تعبيره يصير المعنى ان الحنفية ، ابن على و لا معنى له » و به نظر من چنان كه در حاشيه آن كتاب نوشته‌ام اين ايراد وارد نيست و افزودن « و » ضرورت ندارد زيرا « ابن على » صفت دوم است براى « محمد » و چون « حنفيه » مؤنث است تو هم اين كه معنى چنان شود كه حنفيه ابن على باشد بسيار دور و بىمعنى است .


صفحه 368


و بهر حال حسن بن محمد بن على در « ارجاء » سخن گفته است .
از آن چه عمرو بن دينار در بارهء حسن گفته است ظاهر مىشود كه از زمان او باختلاف فقهاء در مسائل فقهى توجّه بوده و كسانى به جمع و ضبط « مسائل خلاف » ، كه ميان فقيهان مقدم يا معاصر در آنها اختلاف وجود داشته ، عنايت مىكرده‌اند .