عادت چنين بود كه چون سؤالى مىداشت و چيزى مىخواست به آن كس كه در كنارش بود مىگفت كه او به كسى كه در كنارش هست بگويد و همچنين تا مىرسيد بدر ايوان و هيچ گاه كسى از ميان آن دو صف حركت نمىكرد .
« زهرى گفت : ما هم رفتيم و جلو در ايوان ايستاديم . عبد الملك به كسى كه در دست راستش بود گفت : آيا مىدانيد بامداد شبى كه حسين بن على كشته شده در بيت المقدّس چه رخ داده ؟ » آن شخص از كسى كه كنارش بود همين را پرسيد و همچنين هر كس از شخص پهلوى خود تا پرسش بدر ايوان رسيد و هيچ كس چيزى ندانست و پاسخى نداد . زهرى گفت : من از اين مطلب آگاهم . يكان يكان گفتهء او را بهم گفتند تا به عبد الملك رسيد پس زهرى را نزد خود بخواست .
زهرى گفت : از ميان دو صفّ گذشتم تا به عبد الملك نزديك شدم سلامش گفتم . پرسيد كيستى ؟ گفتم : محمد بن مسلم بن عبد الله بن شهاب زهرى . مرا شناخت و گفت : در بيت المقدس فرداى شبى كه حسين بن على كشته شده چه پيش آمده است ؟
گفتم : فلان ( نام او ياد نشده ) به من خبر داد كه شبى كه روزش حسين بن على بقتل رسيد هيچ سنگى در بيت المقدس از زمين برداشته نشد مگر اين كه زير آن خونى عبيط ( الخالص الطَّرىّ ) مىبود :
عبد الملك گفت : راست گفتى همان كس كه ترا حديث كرده به من نيز حديث كرد و من و تو در اين حديث « غريب » هستيم[1]» ابو نعيم او را زير عنوان « و منهم العالم السّوىّ ابو بكر محمد بن مسلم
[1]سيوطى ظاهرا به همين قصه نظر داشته آنجا كه در تاريخ الخلفاء بعد از اين كه گفته است : و فى قتله ( اى الحسين ) قصة فيها طول لا يحتمل القلب ذكرها فانا للَّه و انا اليه راجعون و لما قتل الحسين مكثت الدنيا سبعة ايام و الشمس على الحيطان كالملاحف المعصفرة و كسفت الشمس ذلك اليوم » چنين آورده است : « و قيل : انه لم يقلب حجر ببيت المقدس يومئذ الا وجد تحته دم عبيط »
< فهرس الموضوعات > 23 - زُهرى اقوال صحابه را هم « سنّت » مي شمرده است < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 24 - جامع بودن زهرى < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 25 - نخستين مدوّن علم ، بگفته مالك بن انس < / فهرس الموضوعات > بن شهاب الزهري . . » آورده آنگاه سخنانى را كه در بارهء او از بزرگانى رسيده و هم سخنانى را كه او گفته و احاديثى را كه بروايت و أسناد از او آمده نقل كرده است :
از جمله كلمات عمر بن عبد العزيز و مكحول و عمرو بن دينار را كه از اين پيش نقل شد ياد كرده و به اسناد از سفيان ثورى آورده كه گفته است : « مات الزّهري يوم مات و ما على الأرض احد اعلم بالسّنّة منه » صالح بن كيسان اين مضمون را گفته است :
« من و زهرى با هم در طلب علم همكار مىبوديم پس با خود گفتيم : سنن را بنويسيم پس آن چه را از پيغمبر ( ص ) رسيده يادداشت كرديم .
آنگاه زهرى گفت : اكنون هر چه از اصحاب پيغمبر ( ص ) رسيده بعنوان « سنّت » مىنويسيم . من گفتم : گفته هاى آنان « سنت » نيست و من آنها را بعنوان سنّت نمىنويسم . پس او نوشت و من ننوشتم از اين رو او ناجح شد و من ضائع ! » ليث بدين مفاد گفته است : « عالمى را جامعتر و عالمتر از ابن شهاب نديدم .
هر گاه در ترغيب ، حديث مىكرد چنان به نظر مىرسيد كه جز آن چيزى نمىداند و چون از پيمبران و اهل كتاب سخن مىراند گمان مىرفت كه بهتر از آن چيزى نمىداند و اگر از عرب و انساب گفتگو مىكرد پنداشتى از آن بهتر چيزى را آگاه نيست و هنگامى كه از قرآن و سنّت حديث مىآورد حديث او با حفظى جامع و كامل بود » اوزاعى از زهرى نقل كرده كه گفته است « كنّا نأتى العالم ، فما نتعلَّم من ادبه احبّ إلينا من علمه » . به گفته سفيان ، زهرى در حديث خود چنين تعبير مىكرده : « حدّثنى فلان ، و كان من أوعية العلم » و نمىگفته است : « كان عالما » .
مالك بن انس گفته است : « نخستين كسى كه علم را تدوين كرده ابن شهاب بوده است » سفيان گفته است : زهرى گفت : « ما خوش نداشتيم بنويسيم تا اين كه سلطان ما را
به ناخواه بر اين كار واداشت[1]پس نخواستيم و خوش نداشتيم كه مردم را از آن محروم و ممنوع داريم » باز سفيان گفته است : زهرى را شنيدم كه مىگفت : « العلم ذكر لا يحبّه الَّا الذّكور من الرّجال ! » ابو نعيم داستانى به اسناد از ابن شهاب زهرى آورده كه چون مطلبى فقهى را حاوى است مضمون آن در اينجا ياد مىگردد .
« ابن شهاب گفته است : « در زمان عبد الملك مروان ، اهل مدينه را نيازى سخت ، فرا گرفت و مرا چنان به نظر مىآمد كه خاندان ما را گرفتارى و نياز بيش از ديگران است چه از وضع ايشان خوب آگاه بودم پس با خود انديشيدم كه از كسى استمداد جويم و رحم و دوستى او را در آن سختى جلب كنم كسى بنظرم نيامد پس رهسپار دمشق شدم و بامداد به مسجدى در دمشق رفتم و بسوى بزرگترين و پر جمعيّتترين مجلسى كه در آن مسجد ديدم توجه كردم و در آنجا نشستم .
در اين ميان مردى تنومند و خوش جمال و نيك هيئت از نزد عبد الملك مروان بسوى آنجا كه ما نشسته بوديم آمد و چون نشست گفت : امروز نامهاى براى امير المؤمنين آمده كه از هنگام خلافتش تا كنون چنين نامهاى به او نرسيده است . پرسيدند چيست ؟
گفت : عامل مدينه هشام بن اسماعيل ، نوشته است : پسرى از مصعب بن زبير ، كه مادرش « امّ ولد » بوده ، مرده مادرش خواسته است از تركهء وى ميراث ببرد عروة بن زبير مانع شده و گفته است آن مادر را ميراثى نيست . و امير المؤمنين را چنان به ياد است كه در اين باره حديثى از سعيد بن مسيّب شنيده كه او از عمر بن خطَّاب در بارهء « امّهات اولاد » نقل كرده و اكنون آن حديث در خاطر وى نمانده است .
« ابن شهاب گفت : من آن حديث را مىدانم و مىگويم پس قبيصه ( رسول خليفه ) برخاست و دست مرا گرفت و با خود برد تا به منزل عبد الملك رسيديم پس بسوى
[1]هشام بن مروان او را واداشته كه براى فرزندش حديث بنويسد .
خانهاى كه عبد الملك در آن بود رفتيم . قبيصه پس از سلام و شنيدن جواب ، دستور دخول خواست چون دستور يافت ، در حالى كه دست مرا در دست داشت ، به خانه در آمديم و گفت : يا امير المؤمنين اين شخص ترا به آن چه در بارهء « امّهات اولاد » از سعيد بن مسيّب شنيدهاى خبر مىدهد . عبد الملك از من خواست كه بگويم :
« پس من چنين گفتم :
« سعيد بن مسيّب را شنيدم كه گفت : عمر بن خطَّاب ، رضى الله عنه ، براى « امّهات اولاد » دستور داده است كه ايشان در اموال فرزندانشان به قيمت عادله قيمت شوند آنگاه آزاد گردند . و اين در آغاز خلافت وى بوده است .
« پس از آن مردى از قريش ، كه او را پسرى از « امّ ولد » بوده ، و عمر آن پسر را دوست مىداشته ، مرده است . چند شب پس از مرگ قرشى عمر پسرش را در مسجد ديده بوى گفته است : برادرزادهء من در بارهء مادرت چه كردى ؟ پاسخ داده است : خير : وارثان پدر مرا مخيّر كردند كه يا مادرم را استرقاق كنند ( به كنيزى بگيرند ) و يا به من از دارايى پدر چيزى به ارث ندهند . ناگرفتن ميراث پدر بر من آسانتر بود تا استرقاق مادر .
« عمر بر آشفت و گفت : مگر من دستور ندادهام كه اين كار را به قيمت عادله انجام دهند ؟ نشده است كه من رايى داشته باشم و به كارى دستور دهم مگر اين كه نسبت به آن چيزى بگويند .
« پس برخاست و بر منبر نشست و مردم دورش را گرفتند تا جمعيت به آن حد رسيد كه مىخواست آنگاه چنين گفت :
« من در بارهء « امّهات اولاد » امرى كرده بودم كه مىدانيد اكنون راى و نظرى ديگر برايم پيدا شده و آن اينست : هر مردى كه وى را « امّ ولد » باشد تا زنده است كنيز خود را مالك است و چون بميرد آن كنيز « امّ ولد » آزاد است و هيچ كس را بر او حقّى نيست .
« عبد الملك پرسيد : تو كيستى ؟ گفتم : محمد بن مسلم بن عبيد الله بن شهاب . . » دنبالهء اين داستان بنقل ابو نعيم چنين است كه عبد الملك براى زهرى مستمرى و شهريه معين كرده و صله براى خاندانش داده و خدمتكارى بوى بخشيده است و به هشام بن اسماعيل كه در مدينه عاملش بوده ، نوشته است كه از سعيد بن مسيّب اين مطلب را بپرسد و براى وى پاسخ او را بنويسد و او پرسيده و پاسخ سعيد ، بى كم و زياد چنان بوده كه زهرى گفته بوده است[1].
ابو نعيم به اسناد از زهرى از انس بن مالك از پيغمبر ( ص ) روايت كرده است :
« لا تقاطعوا ، و لا تدابروا و لا تحاسدوا ، و كونوا عباد الله اخوانا ، و لا يحلّ لمسلم ان يهجر اخاه فوق ثلاث » محمد بن مسلم بن شهاب زهرى ، به گفتهء ابو نعيم ، گروهى از صحابه را ادراك
[1]ظاهر دو رايى كه به عمر نسبت داده شده با منعى كه از عروه نقل شده بهم ارتباطى ندارد چه « منع عروه » ، بحسب نقل ابو نعيم ، راجع است به ارث بردن « ام ولد » از فرزندش كه مرده بوده است و « دو راى عمر » ، بنا به گفتهء سعيد ، راجع است به ارث بردن وارثان صاحب « ام ولد » كه مرده و از او « ام ولد » ( و شايد چيزهاى ديگر ) باقى مانده است و وارثان خواستهاند از « ام ولد » ارث ببرند . بلى از راى دوم كه آزادى « ام ولد » به مرگ صاحبش در آن گفته شده بالتبع صلاحيت كنيزك ، چون آزاد شده ، براى ارث بردن از فرزندش كه مرده استنباط مىشود . حكم « ام ولد » در فقه شيعه ، آزاد شدن او است بر فرزندش اگر مرده را وارثى ديگر نباشد و اگر وارثى ديگر داشته سهم فرزند از مادر قهرا آزاد مىشود و سهم وارث يا وارثان ديگر را فرزند بايد بپردازد پس اگر پدر را مالى مانده باشد كه سهم فرزند از آن به اندازهء قيمت سهم يا سهام وارث يا وراث ديگر شود با سهم فرزند از آن مال مادر آزاد مىشود و گر نه بر فرزند لازم است براى اداء قيمت باقى سهم ، يا سهام وارثان ، سعى و كسب كند به آنان بپردازد تا مادر به كلى آزاد گردد بنا به اين عقيده منع عروه از ارث بردن « ام ولد » از فرزند متوفى خود بىمورد است چه مادر چنين فرزندى قهرا آزاد است و آزاد هم ارث مىبرد .
< فهرس الموضوعات > 28 - تابعاني كه از زُهرى روايت كرده اند < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 29 - واقعه غريبي كه زُهرى از امام علي بن الحسين خود ديده و نقل كرده است < / فهرس الموضوعات > و از ايشان حديث روايت كرده كه از آن جمله است عبد الله عمر ، و انس بن مالك ، و سهل بن سعد ، و سائب بن يزيد ، و عبد الله بن ثعلبه ، و ابو امامة بن سهل بن حنيف و عبد الله بن عامر بن ربيعه و و و و و گفته شده است كه زهرى عبد الله زبير و حسن و حسين رضى الله عنهم را هم ديده و از ايشان هم حديث شنيده .
و گروهى از تابعان از زهرى روايت كردهاند از آن جمله است از اهل حرمين و حجاز ، عمرو بن دينار و يحيى بن سعيد انصارى و برادرش سعد و عراك بن مالك و هشام بن عروه و موسى بن عقبه و صالح بن كيسان و و و و . و عمر بن عبد العزيز و محمد بن منكدر و ابو الزناد و عبد الله بن ذكوان و جمعى ديگر از اهل حرمين و از آن جمله است از اهل عراق عبد الله بن عمير و حكم بن عيينه و عطاء بن سائب و و و ايوب سختيانى و و و و . و از اهل واسط و جزيره و شام و مصر : منصور بن زاذان و عبد الكريم جزرى و مكحول شامى و ابراهيم بن ابى عبله و عطاء خراسانى و ثور بن يزيد و يزيد بن ابى حبيب مصرى و و و .
ابو نعيم در « حليه » ( طىّ ترجمهء على بن حسين ( ع ) - جزء سيم صفحه 135 - ) به اسناد از ابن شهاب زهرى مطلبى را نقل كرده كه مناسب است در اينجا آورده شود .
ابن شهاب اين مضمون را گفته است :
« روزى كه عبد الملك مروان ، على بن حسين را از مدينه به شام حمل نمود و او را در غل و زنجير آهنين مقيّد ساخت و گروهى نگهبان بر او موكَّل كرد من اذن خواستم كه به سلام او بروم . اذن داده شد . من رفتم . او در قبّهاى بود و بر پاهايش بند و بر دستهايش غل نهاده بودند . من از ديدن آن وضع گريستم و گفتم : دوست داشتم كه من به جاى تو بودم و تو سالم و فارغ بودى . گفت : اى زهرى آيا چنان پندارى كه آن چه بر دست و پا و گردنم مىبينى مرا غمگين و اندوهناك دارد . هان بدان كه اگر اراده مىكردم و مىخواستم اينها بر من نمىبود . . آنگاه دو دست خود را از غل و دو پايش را از بند بيرون آورد و گفت : اى زهرى ناراحت نباش من دو منزل از مدينه را بدان وضع كه ديدى ، با ايشان نگذشتم .
« بيش از چهار شب از اين ديدار نگذشته بود كه نگهبانان و موكَّلان به مدينه در آمدند و على بن حسين را جستجو مىكردند و او را نيافتند . من از ايشان پرسيدم كه چه رخ داده ؟ گفتند : در يكى از منازل ميان راه پائين آمده بوديم و در اطراف او بوديم و نمىخوابيديم و از او مراقبت و محافظت مىكرديم چون صبح شد ديديم در ميان محمل او جز آهنهاى غل و زنجير چيزى نيست .
« از اين واقعه چندى گذشت من به نزد عبد الملك رفتم . مرا از على بن حسين پرسيد او را خبر دادم . عبد الملك گفت : روزى كه اعوان و موكَّلان او را در محمل نيافتند همان روز او بر من در آمد و گفت : مرا با تو چه افتاده است ؟ گفتم : نزد من باش . پاسخ داد : دوست ندارم و نمىخواهم . اين بگفت و بيرون شد . به خدا سوگند مرا سر تا پا لرزه گرفت و به هراس و بيم دچار شدم .
« گفتم : يا امير المؤمنين على بن حسين در آن مقام و صدد نيست كه تو مىپندارى او به خويشتن مشغول است و به كار ديگران كارى ندارد . عبد الملك گفت : چه نيكو است شغل مثل او و چه خوب و پسنديده است آن چه وى بدان مشغول گرديده است » .
به گفتهء ابو نعيم هر وقت زهرى به ياد على بن حسين ( ع ) مىافتاده و نام او را مىبرده گريه مىكرده و مىگفته است : « زين العابدين » .
باز هم ابو نعيم ( در همان كتاب و همان جزء ( صفحه 141 ) در طىّ ترجمه على بن حسين ( ع ) به اسناد از سفيان بن عيينه از زهرى آورده كه گفته است :
« دخلنا على علىّ بن الحسين بن علىّ فقال : فى م كنتم ؟ قلت له :
تذاكرنا الصّوم فاجمع رايى و رأى اصحابى على انّه ليس من الصّوم شىء واجب الَّا صوم شهر رمضان .
« فقال : يا زهرى ليس كما قلتم . الصّوم على اربعين وجها : عشرة منها واجبة كوجوب شهر رمضان و عشرة منها حرام و اربعة عشر خصلة صاحبها بالخيار :
ان شاء صام و ان شاء افطر . .
قلت : فسّرهنّ يا ابن رسول الله . قال : امّا الواجب . .[1]و امّا الَّذى صاحبه بالخيار . .[2]و امّا صوم الإذن . .[3]و امّا صوم الحرام . .[4]و امّا صوم الإباحة و امّا صوم المريض و صوم المسافر فانّ العامّة اختلفت فيه : فقال بعضهم : يصوم و قال قوم : لا يصوم . و قال قوم : ان شاء صام و ان شاء افطر . و امّا نحن فنقول فى الحالين جميعا فان صام فى السفر و المرض فعليه القضاء قال الله عزّ و جلّ : * ( فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ ) * » .
در ختام ترجمهء زهرى روايتى كه به اسناد از او در « اسد الغابة » آورده شده نقل مىگردد .
در قاموس الرّجال در ترجمهء « ابو جنيده ( جلد دهم صفحه 35 ) بنقل از كتاب « اسد الغابة » تأليف ابن اثير جزرى آورده كه در آن كتاب در ترجمهء جندع انصارى چنين آمده است ( مضمون ) :
« ابو احمد عسكرى به اسناد از عمارة بن يزيد از عبيد الله بن علاء از زهرى از سعيد بن جناب از ابى عنفوانهء مازنى روايت كرده كه گفته است : ابا جنيده ، جندع بن عمرو ، را شنيدم كه گفت : از پيغمبر ( ص ) شنيدم كه مىگفت : « من كذب علىّ متعمّدا فليتبوّأ مقعده من النّار » و باز شنيدم ، و گر نه گوشهايم كر شود ، كه چون از حجّة الوداع برگشته و به غدير خم رسيده و فرود آمده بود ميان مردم به پا ايستاد و دست علىّ را گرفت و گفت : من كنت مولاه فهذا وليّه اللَّهمّ و آل من والاه و عاد من عاداه . . » « باز صاحب قاموس الرجال در ترجمهء زهرى ( همان جلد صفحه 286 ) چنين آورده است :
« و مرّ ، فى « ابى جنيدة » ، رواية ابى احمد العسكري عن عبيد الله بن العلا
[1]براى رعايت اختصار نقطه گذارى شد . طالب اطلاع كامل بر اين تفاصيل مىتواند بكتاب « حليه » مراجعه كند .
[2]براى رعايت اختصار نقطه گذارى شد . طالب اطلاع كامل بر اين تفاصيل مىتواند بكتاب « حليه » مراجعه كند .
[3]براى رعايت اختصار نقطه گذارى شد . طالب اطلاع كامل بر اين تفاصيل مىتواند بكتاب « حليه » مراجعه كند .
[4]براى رعايت اختصار نقطه گذارى شد . طالب اطلاع كامل بر اين تفاصيل مىتواند بكتاب « حليه » مراجعه كند .