بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 376


خانه‌اى كه عبد الملك در آن بود رفتيم . قبيصه پس از سلام و شنيدن جواب ، دستور دخول خواست چون دستور يافت ، در حالى كه دست مرا در دست داشت ، به خانه در آمديم و گفت : يا امير المؤمنين اين شخص ترا به آن چه در بارهء « امّهات اولاد » از سعيد بن مسيّب شنيده‌اى خبر مىدهد . عبد الملك از من خواست كه بگويم :
« پس من چنين گفتم :
« سعيد بن مسيّب را شنيدم كه گفت : عمر بن خطَّاب ، رضى الله عنه ، براى « امّهات اولاد » دستور داده است كه ايشان در اموال فرزندانشان به قيمت عادله قيمت شوند آنگاه آزاد گردند . و اين در آغاز خلافت وى بوده است .
« پس از آن مردى از قريش ، كه او را پسرى از « امّ ولد » بوده ، و عمر آن پسر را دوست مىداشته ، مرده است . چند شب پس از مرگ قرشى عمر پسرش را در مسجد ديده بوى گفته است : برادرزادهء من در بارهء مادرت چه كردى ؟ پاسخ داده است : خير : وارثان پدر مرا مخيّر كردند كه يا مادرم را استرقاق كنند ( به كنيزى بگيرند ) و يا به من از دارايى پدر چيزى به ارث ندهند . ناگرفتن ميراث پدر بر من آسانتر بود تا استرقاق مادر .
« عمر بر آشفت و گفت : مگر من دستور نداده‌ام كه اين كار را به قيمت عادله انجام دهند ؟ نشده است كه من رايى داشته باشم و به كارى دستور دهم مگر اين كه نسبت به آن چيزى بگويند .
« پس برخاست و بر منبر نشست و مردم دورش را گرفتند تا جمعيت به آن حد رسيد كه مىخواست آنگاه چنين گفت :
« من در بارهء « امّهات اولاد » امرى كرده بودم كه مىدانيد اكنون راى و نظرى ديگر برايم پيدا شده و آن اينست : هر مردى كه وى را « امّ ولد » باشد تا زنده است كنيز خود را مالك است و چون بميرد آن كنيز « امّ ولد » آزاد است و هيچ كس را بر او حقّى نيست .


صفحه 377


« عبد الملك پرسيد : تو كيستى ؟ گفتم : محمد بن مسلم بن عبيد الله بن شهاب . . » دنبالهء اين داستان بنقل ابو نعيم چنين است كه عبد الملك براى زهرى مستمرى و شهريه معين كرده و صله براى خاندانش داده و خدمتكارى بوى بخشيده است و به هشام بن اسماعيل كه در مدينه عاملش بوده ، نوشته است كه از سعيد بن مسيّب اين مطلب را بپرسد و براى وى پاسخ او را بنويسد و او پرسيده و پاسخ سعيد ، بى كم و زياد چنان بوده كه زهرى گفته بوده است[1].
ابو نعيم به اسناد از زهرى از انس بن مالك از پيغمبر ( ص ) روايت كرده است :
« لا تقاطعوا ، و لا تدابروا و لا تحاسدوا ، و كونوا عباد الله اخوانا ، و لا يحلّ لمسلم ان يهجر اخاه فوق ثلاث » محمد بن مسلم بن شهاب زهرى ، به گفتهء ابو نعيم ، گروهى از صحابه را ادراك


[1]ظاهر دو رايى كه به عمر نسبت داده شده با منعى كه از عروه نقل شده بهم ارتباطى ندارد چه « منع عروه » ، بحسب نقل ابو نعيم ، راجع است به ارث بردن « ام ولد » از فرزندش كه مرده بوده است و « دو راى عمر » ، بنا به گفتهء سعيد ، راجع است به ارث بردن وارثان صاحب « ام ولد » كه مرده و از او « ام ولد » ( و شايد چيزهاى ديگر ) باقى مانده است و وارثان خواسته‌اند از « ام ولد » ارث ببرند . بلى از راى دوم كه آزادى « ام ولد » به مرگ صاحبش در آن گفته شده بالتبع صلاحيت كنيزك ، چون آزاد شده ، براى ارث بردن از فرزندش كه مرده استنباط مىشود . حكم « ام ولد » در فقه شيعه ، آزاد شدن او است بر فرزندش اگر مرده را وارثى ديگر نباشد و اگر وارثى ديگر داشته سهم فرزند از مادر قهرا آزاد مىشود و سهم وارث يا وارثان ديگر را فرزند بايد بپردازد پس اگر پدر را مالى مانده باشد كه سهم فرزند از آن به اندازهء قيمت سهم يا سهام وارث يا وراث ديگر شود با سهم فرزند از آن مال مادر آزاد مىشود و گر نه بر فرزند لازم است براى اداء قيمت باقى سهم ، يا سهام وارثان ، سعى و كسب كند به آنان بپردازد تا مادر به كلى آزاد گردد بنا به اين عقيده منع عروه از ارث بردن « ام ولد » از فرزند متوفى خود بىمورد است چه مادر چنين فرزندى قهرا آزاد است و آزاد هم ارث مىبرد .


صفحه 378


< فهرس الموضوعات > 28 - تابعاني كه از زُهرى روايت كرده اند < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 29 - واقعه غريبي كه زُهرى از امام علي بن الحسين خود ديده و نقل كرده است < / فهرس الموضوعات > و از ايشان حديث روايت كرده كه از آن جمله است عبد الله عمر ، و انس بن مالك ، و سهل بن سعد ، و سائب بن يزيد ، و عبد الله بن ثعلبه ، و ابو امامة بن سهل بن حنيف و عبد الله بن عامر بن ربيعه و و و و و گفته شده است كه زهرى عبد الله زبير و حسن و حسين رضى الله عنهم را هم ديده و از ايشان هم حديث شنيده .
و گروهى از تابعان از زهرى روايت كرده‌اند از آن جمله است از اهل حرمين و حجاز ، عمرو بن دينار و يحيى بن سعيد انصارى و برادرش سعد و عراك بن مالك و هشام بن عروه و موسى بن عقبه و صالح بن كيسان و و و و . و عمر بن عبد العزيز و محمد بن منكدر و ابو الزناد و عبد الله بن ذكوان و جمعى ديگر از اهل حرمين و از آن جمله است از اهل عراق عبد الله بن عمير و حكم بن عيينه و عطاء بن سائب و و و ايوب سختيانى و و و و . و از اهل واسط و جزيره و شام و مصر : منصور بن زاذان و عبد الكريم جزرى و مكحول شامى و ابراهيم بن ابى عبله و عطاء خراسانى و ثور بن يزيد و يزيد بن ابى حبيب مصرى و و و .
ابو نعيم در « حليه » ( طىّ ترجمهء على بن حسين ( ع ) - جزء سيم صفحه 135 - ) به اسناد از ابن شهاب زهرى مطلبى را نقل كرده كه مناسب است در اينجا آورده شود .
ابن شهاب اين مضمون را گفته است :
« روزى كه عبد الملك مروان ، على بن حسين را از مدينه به شام حمل نمود و او را در غل و زنجير آهنين مقيّد ساخت و گروهى نگهبان بر او موكَّل كرد من اذن خواستم كه به سلام او بروم . اذن داده شد . من رفتم . او در قبّه‌اى بود و بر پاهايش بند و بر دستهايش غل نهاده بودند . من از ديدن آن وضع گريستم و گفتم : دوست داشتم كه من به جاى تو بودم و تو سالم و فارغ بودى . گفت : اى زهرى آيا چنان پندارى كه آن چه بر دست و پا و گردنم مىبينى مرا غمگين و اندوهناك دارد . هان بدان كه اگر اراده مىكردم و مىخواستم اينها بر من نمىبود . . آنگاه دو دست خود را از غل و دو پايش را از بند بيرون آورد و گفت : اى زهرى ناراحت نباش من دو منزل از مدينه را بدان وضع كه ديدى ، با ايشان نگذشتم .


صفحه 379


« بيش از چهار شب از اين ديدار نگذشته بود كه نگهبانان و موكَّلان به مدينه در آمدند و على بن حسين را جستجو مىكردند و او را نيافتند . من از ايشان پرسيدم كه چه رخ داده ؟ گفتند : در يكى از منازل ميان راه پائين آمده بوديم و در اطراف او بوديم و نمىخوابيديم و از او مراقبت و محافظت مىكرديم چون صبح شد ديديم در ميان محمل او جز آهنهاى غل و زنجير چيزى نيست .
« از اين واقعه چندى گذشت من به نزد عبد الملك رفتم . مرا از على بن حسين پرسيد او را خبر دادم . عبد الملك گفت : روزى كه اعوان و موكَّلان او را در محمل نيافتند همان روز او بر من در آمد و گفت : مرا با تو چه افتاده است ؟ گفتم : نزد من باش . پاسخ داد : دوست ندارم و نمىخواهم . اين بگفت و بيرون شد . به خدا سوگند مرا سر تا پا لرزه گرفت و به هراس و بيم دچار شدم .
« گفتم : يا امير المؤمنين على بن حسين در آن مقام و صدد نيست كه تو مىپندارى او به خويشتن مشغول است و به كار ديگران كارى ندارد . عبد الملك گفت : چه نيكو است شغل مثل او و چه خوب و پسنديده است آن چه وى بدان مشغول گرديده است » .
به گفتهء ابو نعيم هر وقت زهرى به ياد على بن حسين ( ع ) مىافتاده و نام او را مىبرده گريه مىكرده و مىگفته است : « زين العابدين » .
باز هم ابو نعيم ( در همان كتاب و همان جزء ( صفحه 141 ) در طىّ ترجمه على بن حسين ( ع ) به اسناد از سفيان بن عيينه از زهرى آورده كه گفته است :
« دخلنا على علىّ بن الحسين بن علىّ فقال : فى م كنتم ؟ قلت له :
تذاكرنا الصّوم فاجمع رايى و رأى اصحابى على انّه ليس من الصّوم شىء واجب الَّا صوم شهر رمضان .
« فقال : يا زهرى ليس كما قلتم . الصّوم على اربعين وجها : عشرة منها واجبة كوجوب شهر رمضان و عشرة منها حرام و اربعة عشر خصلة صاحبها بالخيار :
ان شاء صام و ان شاء افطر . .


صفحه 380


قلت : فسّرهنّ يا ابن رسول الله . قال : امّا الواجب . .[1]و امّا الَّذى صاحبه بالخيار . .[2]و امّا صوم الإذن . .[3]و امّا صوم الحرام . .[4]و امّا صوم الإباحة و امّا صوم المريض و صوم المسافر فانّ العامّة اختلفت فيه : فقال بعضهم : يصوم و قال قوم : لا يصوم . و قال قوم : ان شاء صام و ان شاء افطر . و امّا نحن فنقول فى الحالين جميعا فان صام فى السفر و المرض فعليه القضاء قال الله عزّ و جلّ : * ( فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ ) * » .
در ختام ترجمهء زهرى روايتى كه به اسناد از او در « اسد الغابة » آورده شده نقل مىگردد .
در قاموس الرّجال در ترجمهء « ابو جنيده ( جلد دهم صفحه 35 ) بنقل از كتاب « اسد الغابة » تأليف ابن اثير جزرى آورده كه در آن كتاب در ترجمهء جندع انصارى چنين آمده است ( مضمون ) :
« ابو احمد عسكرى به اسناد از عمارة بن يزيد از عبيد الله بن علاء از زهرى از سعيد بن جناب از ابى عنفوانهء مازنى روايت كرده كه گفته است : ابا جنيده ، جندع بن عمرو ، را شنيدم كه گفت : از پيغمبر ( ص ) شنيدم كه مىگفت : « من كذب علىّ متعمّدا فليتبوّأ مقعده من النّار » و باز شنيدم ، و گر نه گوشهايم كر شود ، كه چون از حجّة الوداع برگشته و به غدير خم رسيده و فرود آمده بود ميان مردم به پا ايستاد و دست علىّ را گرفت و گفت : من كنت مولاه فهذا وليّه اللَّهمّ و آل من والاه و عاد من عاداه . . » « باز صاحب قاموس الرجال در ترجمهء زهرى ( همان جلد صفحه 286 ) چنين آورده است :
« و مرّ ، فى « ابى جنيدة » ، رواية ابى احمد العسكري عن عبيد الله بن العلا


[1]براى رعايت اختصار نقطه گذارى شد . طالب اطلاع كامل بر اين تفاصيل مىتواند بكتاب « حليه » مراجعه كند .
[2]براى رعايت اختصار نقطه گذارى شد . طالب اطلاع كامل بر اين تفاصيل مىتواند بكتاب « حليه » مراجعه كند .
[3]براى رعايت اختصار نقطه گذارى شد . طالب اطلاع كامل بر اين تفاصيل مىتواند بكتاب « حليه » مراجعه كند .
[4]براى رعايت اختصار نقطه گذارى شد . طالب اطلاع كامل بر اين تفاصيل مىتواند بكتاب « حليه » مراجعه كند .


صفحه 381


عن الزّهري بإسناده عن ابى جنيدة : انّ النبيّ ( ص ) فى غدير خم اخذ بيد على ( ع ) و قال : « من كنت مولاه فهذا وليّه . الخ . و فى خبره : قال عبيد الله فقلت للزّهري : لا تحدّث بهذا بالشّام و أنت تسمع ملء اذنيك سبّ علىّ عليه السلام .
فقال :
« و الله انّ عندى من فضائل علىّ ( ع ) ما لو تحدّثت بها لقتلت » .


صفحه 382


- 6 - عبد الله بن ذكوان ابو الزّناد عبد الله بن ذكوان[1]مولى رمله ، دختر شيبة بن ربيعة بن عبد شمس ، كنيه اش ابو عبد الرحمن است ليكن به « ابو الزناد » شهرت يافته و اين كنيه بر او غالب گرديده است .
گفته شده ( بنقل ابو اسحاق ) كه ذكوان برادر ابو لؤلؤه كشندهء عمر بن خطَّاب ( رض ) بوده است سال وفات ابو الزناد را سال يك صد و سى ( 130 ) نوشته‌اند .
ذهبى ، بنقل ممقانى ، چنين افاده كرده است :
« ابو عبد الرحمن كه همان امام ابو الزّناد مدنى مولى بنى اميه و پسر ذكوان برادر ابو لؤلؤه قاتل عمر مىباشد ثقه و حجت است و در ماه رمضان از سال يك صد و سى و يك ( 131 ) به مرگ مفاجات در گذشته است » ابو اسحاق و ابن خلَّكان ، و غير اين دو ، چنين آورده‌اند :
« روايت است كه ابو الزّناد بر هشام بن عبد الملك براى حساب ديوان مدينه وارد شد هشام از ابن شهاب ، زهرى ، پرسيد كه :
« عطاء اهل مدينه در كدام ماه به ايشان اعطاء مىشده ؟ » زهرى پاسخ داده است : « نمىدانم » .
« پس از ابو الزّناد پرسيده او گفته است : « در ماه محرّم بوده است » « هشام به ابن شهاب گفته است : « اين علمى است كه امروز آموختى »


[1]در بيشتر مواضع با ذال نوشته شده است . ضبط صحيح آن را در جايى نديده‌ام .


صفحه 383


« ابن شهاب پاسخ داده است : مجلس خليفه شايستهء آنست كه در آن ، علم استفاده و اندوخته شود » آل بحر العلوم ( سيد محمد صادق ) در تعليقه‌اى كه بر « عبد الله بن ذكوان » از رجال شيخ زده چنين افاده كرده است :
« ابن حجر در « تهذيب التّهذيب » از وى بدين گونه ياد كرده است :
« عبد الله بن ذكوان قرشى ابو عبد الرحمن معروف به ابو زناد مولى رمله ، و به قولى مولى عائشه ، دختر شيبة بن ربيعه است بعضى هم گفته است : مولى عائشه دختر عثمان و هم گفته شده است مولى آل عثمان است . و به قولى پدرش ذكوان برادر ابو لؤلؤ قاتل عمر بوده . . خليفه و غير او گفته‌اند ابو الزناد در ماه رمضان از سال يك صد و سى ( 130 ) به سنّ 66 سالگى وفات يافته است . ابن سعد نيز چنين گفته و اين را هم افزوده كه ابو الزّناد « ثقه » كثير الحديث ، فصيح ، بصير به عربيّت ، عالم و عاقل بوده است .
ابن معين و غير او وفات ابو الزّناد را به سال يك صد و سى ( 130 ) دانسته قولى هم به يك صد و سى و يك ( 131 ) هست . ذهبى نيز در « ميزان الاعتدال » ابو الزناد را ياد كرده است » ابن حجر عسقلانى در كتاب « لسان الميزان » ( جلد ششم در « كنى المتفرّقات » صفحه 794 - ) چنين آورده است :
« ابو الزّناد الاموى مولاهم المدني يكنى ابا عبد الرحمن هو عبد الله بن ذكوان كان احد الأئمّة . عن انس و ابن عمر و عمر بن ابى سلمة مرسلا ، و عن الاعرج فاكثر و ابن المسيّب و طائفة . و عنه موسى بن عقبه و عبيد الله بن عمر و مالك و اللَّيث و السّفيانان و خلق » خطيب بغدادى ( ذيل ترجمه محمد بن عبد الرحمن[1]بن ابى الزناد ( جلد دوم


[1]ابن نديم در ترجمهء عبد الرحمن بن ابو زناد چنين آورده است : « من فقهاء المحدثين و توفى ببغداد سنة اربع و سبعين و مائة و له من الكتب : كتاب الفرائض . كتاب راى الفقهاء السبعة من اهل المدينة و ما اختلفوا فيه » .