بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 389


باز ، بنقل از واقدى ، آورده است : « و كان ثقة كثير الحديث و كانوا يتّقونه لموضع الرّأي » .
باز به اسناد از مالك بن انس آورده كه مالك چنين گفته است :
« هنگامى كه ربيعه مىخواست به عراق برود به من گفت : « ان سمعت انّي حدّثتهم شيئا او افتيتهم فلا تعدّنى شيئا » و چنين كرد زيرا چون به عراق رفت در خانه نشست و با كسى معاشرت نكرد و حديثى نگفت و فتوائى نداد تا به مدينه برگشت » ربيعه علاوه بر مقام فقه و فضل در فضيلت سخاء هم بلند پايه بوده است . باز خطيب اين مضمون را آورده است كه چهل هزار دينار بر ياران و شاگردان خود انفاق كرده ! و حتى به اسناد از ابن زيد چنين روايت كرده است :
« و صار ربيعة إلى علم و فضل و ما كان بالمدينة رجل واحد اسخى نفسا بما فى يديه لصديق او لابن صديق او لباغ يبتغيه ، منه . . » صاحب روضات اين مضمون را گفته است :
« ربيعه بدان جهت « ربيعة الرأي » خوانده شده و بدين عنوان شهرت يافته است كه باب عمل به قياس و رأى را در احكام ، نخستين كس بوده كه به روى خود باز كرده و در بارهء رأى و قياس چيز نوشته و به استناد اين دو ، به مردم فتوى گفته و مسائل را از اين راه استخراج نموده و در تشييد مباحث آنها بمبالغه پرداخته است .
سخنانى از « ربيعه » نقل شده از آن جمله اين عبارت است : « السّاكت بين النّائم و الأخرس » گفته‌اند : ربيعه « كثير الكلام » بوده و بدين جهت عبارت بالا را مىگفته است .
ربيعه روزى در مجلس خود سخن مىگفته اعرابى كه تازه از باديه به مدينه آمده بود آنجا ايستاده و به سخنان او گوش داده است . ربيعه چون اعرابى را ديده كه زمانى دراز به پا ايستاده و به سخنان او گوش فرا داشته چنان پنداشته كه اعرابى را سخنان او خوش افتاده پس گفته است : اى اعرابى « ما البلاغة عندكم » اعرابى پاسخ


صفحه 390


< فهرس الموضوعات > 37 - ربيعه چون رأس و قياسرا مستند افتاء قرار داده و در اين باره چيز نوشته بعنوان ربيعة الرّاى مشهور شده است < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 38 - مذاكره ربيعه و اعرابي درباره « بلاغت » و « عي » < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 39 - سخناني از ربيعه < / فهرس الموضوعات > داده است : « الإيجاز ، مع اصابة المعنى » ربيعه گفته است : عىّ و درماندگى در گفتار چيست ؟ پاسخ آورده است « ما أنت فيه ، مذ اليوم » آن چه تو امروز در آنى . ربيعه از اين پاسخ شرمنده گشته است .
و هم از كلمات او است بنقل صاحب « روضات » از تاريخ حمد الله مستوفى :
« خمسة اقوام اعزّ الخلائق ( يعنى اندر هم ) فى العالم وجودا : عالم زاهد ، فقيه صوفىّ غنيّ متواضع ، فقير شاكر ، شريف سنّىّ » صاحب روضات پس از نقل اين كلام چنين افاده كرده « مراد او از شريف ، طبق اصطلاح قديم سيّد علوى است . و شايسته چنان است كه بر آن پنج كه از ربيعه نقل شده اين پنج ديگر افزوده شود « سوقىّ متورّع و بدوىّ فقيه و جميل متعفّف و طمّاع عزيز و شاعر صادق » تا مجموع ، عشرهء كامله باشد .
ابن نديم در « الفهرست » چنين آورده است :
« . . و كان ربيعة بليغا خطيبا اذا اخذ فى الكلام وصله حتى يملّ و يضجر قيل : انه تكلَّم و عنده اعرابىّ فقال ربيعة : ما العيّ ؟ قال الاعرابى : ما أنت فيه منذ اليوم ! » و هم ابن نديم گفته است :
« و عن ابى حنيفة اخذ ( ربيعة ) و لكنّه تقدّمه فى الوفاة . و لا مصنّف له نعرفه . رحمه الله » ابن عبد ربّه در « العقد الفريد » ( جزء چهارم ) قصهء اعرابى را به اين مضمون آورده است :
« روزى ربيعه سخن مىگفت پس پر گفت و از پرگويى خود خوشش آمد .
اعرابى پهلوى او نشسته بود ربيعه به او رو كرد و گفت « ما تعدّون البلاغة عندكم يا اعرابىّ ؟ » اعرابى پاسخ داد « حذف فضول الكلام و ايجاز الصّواب » ربيعه پرسيد « فما تعدّوا العىّ ( درماندگى در سخن ) ؟ » گفت « ما كنت فيه منذ


صفحه 391


اليوم » پس چنان خاموش شد كه گويا دهانش بسته شد » سيد محسن عاملى در كتاب اعيان الشيعه ( جزء 31 - صفحه 182 ) اين مضمون را آورده است :
« كشّى در ترجمهء زراره روايت كرده كه زراره گفته است : « در مدينه به حلقه درسى درآمدم كه عبد الله بن محمد و ربيعهء راى در آن بود عبد الله به من گفت : ربيعه را از مسائلى كه در آنها با وى اختلاف داريد بپرس . من گفتم : « انّ الكلام يورث الضّغائن » ربيعه شنيد و مرا گفت : بپرس . من پرسيدم پيغمبر ( ص ) شراب خوار را با چه مىزد ؟
ربيعه گفت با شاخه و چوب و درخت و با نعل . پس گفتم : اگر امروز كسى شراب بياشامد و به نزد حاكم آورده شود با چه زده مىشود ؟ گفت : حاكم او را با تازيانه مىزند چون عمر با تازيانه زده است . عبد الله گفت : يا سبحان الله ! پيغمبر ( ص ) با شاخه و چوب و عمر با تازيانه ! ! پس آن چه پيغمبر كرده ترك مىشود و آن چه عمر كرده گرفته و مورد عمل ! ! »


صفحه 392


- 8 - ابو عبد الله بن يزيد ابو عبد الله بن يزيد بن هرمز .
« اين ابو عبد الله را جز در كتاب طبقة الفقهاء ترجمه‌اى نديده‌ام و در آنجا هم تاريخ حيات او روشن نشده ليكن تصريح شده كه مالك بن انس ، فقه را از او گرفته و در بارهء استاد مىگفته است :
« كان من اعلم النّاس بما اختلف النّاس فيه من هذه الاهواء » گويا مراد مالك از « هذه الاهواء » همان راى و قياس باشد كه در نظر او مذموم مىبوده است .
چنان كه در ترجمهء حسن بن محمّد حنفيّه فقيه مدينه اشاره شد معلوم مىشود از زمان اين طبقهء از فقيهان فرا گرفتن مسائل مختلف فيه فقهى ميان فقيهان ، معمول و متداول شده است و اين كار براى فقيه محقّق در هر دوره لازم بوده و هست تا در پيرامن آراء و اقوال مختلف تحقيق كامل به عمل آيد و عقيده و راى صحيح از مدارك و ادلهء فقهى استخراج و استنباط گردد .
ابو اسحاق پس از ياد كردن اين اشخاص كسانى ديگر مانند على بن الحسين و فرزندش محمد بن على باقر العلوم ( ع )[1]و عبد الملك مروان و عمر بن عبد العزيز و يحيى بن سعيد بن قيس انصارى را نيز در عداد فقيهان مدينه و در اين طبقه ياد كرده و پس از اين قسمت كه به دورهء تابعان از فقهاء مدينه اختصاص داده چنين گفته است :
« از اين پس فقه به طبقهء سيّم انتقال يافت »


[1]ترجمهء حال اين دو بزرگوار ( كه حتى نسبت به فقيهان طبقهء نخست هم سمت برترى و سرورى مىداشته‌اند ) با تعيين اصحاب مهم ايشان در محل خود به تفصيل خواهد آمد .


صفحه 393


طبقهء سيم از فقيهان مدينه


صفحه 394


طبقهء سيم از فقيهان مدينه ابو اسحاق در اين طبقه پنج كسرا نام برده و در بارهء هر يك مختصرى آورده است .
آن پنج فقيه را كه ابو اسحاق ياد كرده عبارتند از :
1 - ابن ابى ذؤيب قرشى متوفّى به سال 158 ه ق ( يا 159 ) 2 - ما جشون متوفّى به سال 160 3 - ابن ابى سبرهء قرشى متوفّى به سال 172 4 - كثير بن فرقد ؟
5 - مالك بن انس اصبحى[1]متوفّى به سال 179 مالك بن انس چون يكى از ائمهء چهار گانهء اهل تسنّن است كه در بارهء هر كدام از ايشان در محلّ خود به تفصيل سخن به ميان خواهد آمد در اين موضع بحث در پيرامن شرح حال و بيان مقام فقهى وى زائد است و به محل خود موكول مىگردد ليكن معرفى چهار تن ديگر ، كه ابو اسحاق ترجمهء آنان را بسيار به اختصار برگزار كرده ، در اين محل آورده مىشود و با شرحى متناسب با اين اوراق در بارهء ايشان بحث به عمل مىآيد .


[1]« و الاصبحى بفتح الهمزة و سكون الصاد المهملة و فتح الباء الموحدة و بعدها حاء مهملة . هذه النسبة إلى ذى اصبح و اسمه الحارث بن عوف بن و هو من يعرب بن قحطان و هى قبيلة كبيرة باليمن و إليها تنسب السياط الاصبحية » ( تاريخ ابن خلكان )


صفحه 395


- 1 - ابن ابى ذؤيب ابو الحارث محمد بن عبد الرحمن بن مغيرة بن حارث ابن ابى ذؤيب قرشى .
ابن ابى ذؤيب به گفتهء ابو اسحاق ، در كوفه ، بقول احمد به سال يك صد و پنجاه و نه ( 159 ) و بقول ابن ابى فديك به سال يك صد و پنجاه و هشت ( 158 ) در گذشته است و هنگامى كه ابو جعفر ، منصور ، مالك بن انس را از باقى ماندگان مشيخهء مدينه پرسيده مالك سه كسرا ياد كرده است :
ابن ابى ذؤيب و ابن ابى سلمه و ابن ابى سبره .
شيخ طوسى در رجال خود ( در طى تعديد اصحاب صادق ، ع ، چنين عنوان كرده است :
« محمّد بن عبد الرحمن بن . . ابن ابى ذؤيب المدني ، ابو الحارث ، اسند عنه ( يعنى عن الصّادق ) مات ابن ابى ذؤيب سنة سبع و خمسين و مائة » خطيب در تاريخ ( جلد دوم - صفحه 296 - 305 ) شرح حال محمد بن عبد الرحمن را به تفصيل ، نسبة ، آورده و همه جا او را بعنوان ابن ابى ذؤيب ( نه ابى ذؤيب ) قرشى مدنى ياد كرده و گفته است :
« ابن ابى ذئب از عكرمه مولى ابن عباس و نافع مولى ابن عمر ، و . .
و ابو الزناد و محمد منكدر و ابن شهاب زهرى و جز اينان سماع داشته و فقيهى صالح و ورع بوده امر بمعروف و نهى از منكر مىكرده مهدى ، خليفهء عبّاسى ، او را ببغداد خواسته و در آنجا حديث مىگفته و هنگام باز گشت به مدينه در كوفه در گذشته است .
« كسانى كه از ابن ابى ذئب روايت كرده‌اند سفيان ثورى و وكيع و يزيد بن


صفحه 396


هارون و عبد الله بن مبارك و يحيى بن سعيد قطان . . و گروهى ديگر بوده‌اند . فقيه اهل مدينه بوده است .
« ابن ابى ذئب سال هشتاد ( 80 ) ، سيل جحاف[1]ولادت يافته . . احمد حنبل مىگفته است :
ابن ابى ذئب به سعيد بن مسيّب شبيه است و چون از احمد پرسيده شده كه آيا ابن ابى ذئب را خلف و مانندى در بلادش هست ؟ پاسخ داده است : نه در بلاد خود و نه در بلاد ديگر او را كسى مانند نيست . و هم احمد مىگفته است : ابن ابى ذئب « ثقه » و « صدوق » و افضل از مالك بن انس بوده است » ابن ابى ذئب در امر بمعروف و نهى از منكر سخت بىپروا بوده و بطور كلَّى در آراء و عقائد خويش متصلَّب و متعصب بوده است » باز خطيب آورده است :
« مهدى ، خليفهء عباسى ، در سفر حجّ به مدينه و به مسجد پيغمبر ( ص ) در آمد كسانى كه در مسجد بودند همه ، بدون استثناء تكريم و تجليل او را به پا خاستند جز ابن ابى ذئب . مسيّب بن زهير او را گفت : امير المؤمنين است به پا خيز . پاسخ داد :
« انّما * ( يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ ) * » مهدى چون اين سخن بشنيد مسيّب را فرمود او را واگذار كه از گفتهء او موهاى سرم راست شد » باز به اسناد از ابو نعيم آورده كه چنين گفته است : سالى كه منصور خليفهء عباسى به حجّ رفت من هم كه عمرم ، در آن وقت ، بيست و يك سال بود حجّ مىكردم ، ابن ابى ذئب و مالك بن انس با منصور بودند . ابن ابى ذئب را خواست و نزديك


[1]« سيل جحاف ، بالضم ، سيلى كه زمين را بكاود و ببرد هر چه هست جحفه : جايى ميان مكه و مدينه كه ميقات اهل شام است و نام آن جاى « مهيعه » بوده فاجحف السيل بأهلها فسميت جحفة » . ( صراح اللغه )