منصور كس به مدينه فرستاد و دستور داد در آنجا گروهى از علماء را با خود به زندان ببرد تا وضع را ببينند و به او بنويسند .
فرستاده چون به مدينه رسيد مالك بن انس و ابن ابى ذئب و ابن ابى سبره و چند تن ديگر از علماء را با خود به زندان برد تا حال را ببينند آنگاه به ايشان گفت : آن چه مىبينيد بنويسيد .
از آن طرف عبد الصمد كه از دستور منصور آگاه شده دستور داده بود زندان را آب و جارو زدند و كند و زنجير را از زندانى برداشتند و جامه بر او پوشاندند و با اين وضع ، فرستادهء منصور و علماء را بدانجا بردند علماء شروع كردند به نوشتن شهادت ابن ابى ذئب گفت : شهادت مرا ننويس من خود بدست خود شهادت خويش را خواهم نوشت .
پس نوشتند : زندانى را نرم و گرم و با حالتى خوب و خوش ديديم . . و از اين گونه عبارات . آنگاه نامه به ابن ابى ذئب داده شد چون خواند ، مالك را گفت :
مداهنه ، و چنين و چنان ، كردى و دنبال هوى رفتى ليكن بنويس : زندانى تنگ ، و امرى سخت ديدم . . و سختى حبس و بدبختى محبوس را شرح داد .
نامه براى منصور فرستاده شد . منصور آهنگ حجّ را از مدينه گذشت و ايشان را خواست چون بر او در آمدند سخنان خود را ياد مىكردند و ابن ابى ذئب سختى و تنگى زندان و سخت گيرى عبد الصمد و اذيّت و آزار او را به زندانيان .
منصور را رنگ چهره از شنيدن اين سخنان دگرگون مىشد و خشمناك بر عبد الصمد مىنگريست .
« حسن بن زيد گفته است : من چون حال را بدين گونه ديدم ترسيدم كه بر عبد الصمد به عجله فرمانى رود پس فرو نشاندن خشم منصور و نرم ساختن او را چنين گفتم :
آيا اين مرد ، ابن ابى ذئب ، از هيچ كس خرسند و راضى مىشود ؟ !
ابن ابى ذئب چون اين بشنيد گفت : به خدا سوگند اگر وضع ترا از من بپرسد او را آگاه مىسازم .
منصور گفت : مىپرسم و بگو . پاسخ داد :
يا امير المؤمنين چون حسن بر ما والى بود با ما چنين و چنان كرد . و در بارهء كارهاى من سخن به درازا كشاند و مرا سخت خشمگين ساخت .
پس من به منصور گفتم : يا امير المؤمنين آيا اين مرد از كسى راضى مىگردد ؟
او را از خود بپرس .
منصور گفت : من ترا از وضع خويش مىپرسم . گفت : مرا از اين مپرس .
منصور گفت : ترا به خدا سوگند بگو مرا چه گونه مىبينى ؟ پاسخ داد : « اللَّهمّ لا اعلمك الَّا ظالما جائرا » « حسن گفته است :
« در اين هنگام منصور كه عمودى در دست داشت از جا برخواست و نزديك ابن ابى ذئب نشست و مرا يقين شد كه او را خواهد كشت پس خود را جمع كردم و جامه امرا به خود گرفتم كه مبادا خون او به من برسد . ليكن منصور به او مىگفت : « اى مجوسى ! اين گونه سخن با خليفهء خدا در روى زمين مىگويى ؟ ! » اين گفته را تكرار مىكرد و او مىگفت : « اى بنده خدا همانا تو مرا به خدا سوگند دادى . اى بندهء خدا تو مرا به خدا سوگند دادى » و آزار به او نرساند و پراكنده شدند .
« اعرابى استفتاء را نزد ابن ابى ذئب رفته و او را بطلاق زن وى فتوى داده پس اعرابى فرود آمده و به او گفت دقت و تامّل كن . گفت : كردم . پس اعرابى برگشت و مىگفت :
< شعر > اتيت ابن ابى ذئب ابتغى الفقه عنده فطلَّق حبّى البتّ بتّت أنامله < / شعر >
< شعر > اطلَّق فى فتوى ابن بى ذئب حليلتى و عند بن بى ذئب اهله و حلائله » < / شعر > باز خطيب آورده است :
« ابن ابى ذئب همهء شبرا به اجتهاد در عبادت و اشتغال به نماز مىبوده به طورى كه اگر به او گفته مىشده است كه فردا رستاخيز به پاست او پيش از آن چه مىكرده انجام نمىداده است . . و به سختى زندگانى مىكرده و شامش نان و زيت بوده يك طيلسان و يك پيراهن داشته كه تابستان و زمستان از آن استفاده مىكرده و از مردان با صرامت و گفتار حقّ بوده . . و حديث را حفظ مىكرده و كتاب و جزوهاى كه در آن نگاه كند نداشته است .
از موارد صرامت و حقگويى او است كه ، به گفتهء احمد بن حنبل ، چون به او خبر رسيده كه مالك بن انس به حديث « البيّعان بالخيار » عمل نمىكند گفته است :
بايد از مالك توبه خواسته شود و اگر توبه نكند گردنش را بزنند .
احمد گفته است : مالك حديث را رد نكرده بلكه آن را بر مطلبى ديگر تأويل كرده است . مردى شامى از احمد پرسيده كه مالك اعلم است يا ابن ابى ذئب ؟
پاسخ داده است :
ابن ابى ذئب در علم برتر است از مالك و اصلح است در دين و اورع است در پارسايى و به پا دارنده تر است حق را در نزد سلاطين از مالك . زمانى ابن ابى ذئب بر ابو جعفر ، منصور ، در آمده و بى اين كه بيمى به خود راه دهد و ترسى از او داشته باشد حق را گفته و گفته است : ستم در دستگاه تو رايج و گسترده شد و حال اين كه تو ابو جعفرى ! در آخر هم خطيب قول ابن ابى فديك را كه وفات ابن ابى ذئب را به سال يك صد و پنجاه و هشت ( 158 ) دانسته نقل كرده و قول ابو نعيم را كه يك صد و پنجاه و نه ( 159 ) دانسته صواب شمرده و سنّ او را هفتاد و نه ( 79 ) و محل قبرش را كوفه گفته است :
ابن نديم ، محمد بن اسحاق ، كنيهء محمد ابو ذئب را ابو عبد الرحمن گفته و در بارهء وى اين مضمون را آورده است :
« از فقيهان و از محدّثان است و شغل قضاء را مىداشته و به سال يك صد و پنجاه و نه ( 159 ) در گذشته است . از جمله تأليفات او است :
« كتاب السّنن » كه بر چند كتاب فقه از قبيل كتاب صلاة و طهارت و صيام و زكات و مناسك و غير اينها محتويست » .
- 2 - ماجشون ابو عبد الله ، عبد العزيز بن عبد الله بن ابى سلمهء ماجشون .
ابو اسحاق در ترجمه ماجشون همين اندازه آورده كه « ما جشون در سال يك صد و شصت ( 160 ) در بغداد وفات يافته و در گورستان قريش به خاك رفته است » خطيب در تاريخ بغداد ( جلد دهم - صفحه 436 - ) از ابراهيم بن اسحاق نقل كرده كه گفته است :
« ماجشون كلمه ايست پارسى و او بدين جهت اين عنوان را يافته كه دو گونه اش سرخ بوده پس به خمر ( مى ) تشبيه شده و به پارسى بوى « مايگون » گفتهاند ( ميگون ) اهل مدينه اين كلمه پارسى را تعريب كرده و او را « ماجشون » خواندهاند » ماجشون عالمى فقيه بوده كه از مدينه ببغداد آمده و در آنجا سكنى گزيده و حديث گفته تا وفات يافته است .
وى از گروهى زياد مانند ابن شهاب زهرى و محمد بن منكدر و عبد الله بن دينار و سلمة بن دينار و صالح بن كيسان و هشام بن عروه و . . سماع و روايت داشته و گروهى بسيار مانند ليث بن سعد و بشر بن مفضل و وكيع بن جراح و فضل بن ركين و بشر بن وليد و . . از او روايت دارند و بر روى هم مردم عراق بيشتر از او روايت دارند تا مردم مدينه .
خطيب ، به اسناد ، از ابن وهب آورده كه گفته است :
« در سال يك صد و چهل و هشت به مكه مشرف بودم منادى را شنيدم كه داد مىزد « لا يفتى النّاس الَّا مالك بن انس و عبد العزيز بن ابى سلمه ( ماجشون ) »
باز به اسناد از عبد الملك پسر ماجشون آورده كه از قول پدرش چنين گفته است :
« مهدى ( خليفهء عبّاسى ) مرا گفت : اى ماجشون هنگامى كه يارانت ، فقيهان ، نابود شدند چه گفتى ؟ من گفتم :
< شعر > أيا باك على احبابه جزعا قد كنت احذر ذا من قبل ان يقعا انّ الزّمان راى الف السّرور بنا فدبّ بالهجر فى ما بيننا و سعى ما كان و الله شئوم الدّهر يتركنى حتّى يجرّعنى من غيظه جرعا و ليصنع الدّهر بى ما شاء مجتهدا فلا زيادة شىء فوق ما صنعا < / شعر > بنا بنقل خطيب ، ماجشون به سال يك صد و شصت و چهار ( 164 ) در بغداد وفات يافته و مهدى ، خليفهء عبّاسى ، بر او نماز گذاشته و در مقابر قريش دفن شده و او را كتب و تاليفاتى در « احكام » بوده است .
ابن نديم در « الفهرست » ( فن اول از هشت فنّ اخبار فقهاء ) آنجا كه اصحاب مالك بن انس را نام برده در ترجمهء عبد الملك بن عبد العزيز بن عبد الله بن ابى سلمهء ماجشون كه به گفتهء او « من جلَّة اصحاب مالك و له كتب فى الفقه . . » چنين آورده است :
« و لقّبت ابا سلمة بذلك ، سكينة بنت الحسين ( ع ) . و الماجشون صبغ بالمدينة » .
بنا به اين گفته ، « ماجشون » لقب ابو سلمه ، جدّ عبد العزيز بوده نه لقب خود او و هم رنگى بوده در مدينه ليكن منافاتى نيست كه ناميدن آن رنگ هم به مناسبت شباهت آن به مىبوده پس كلمه از پارسى تعريب شده باشد .
شيخ طوسى در رجال خود ( طىّ تعديد اصحاب صادق ع ) چنين آورده است :
« عبد العزيز بن ابى سلمه ( به اسقاط نام عبد الله ) الماجشون المدني ، الثّقه عند العامّة اسند عنه » اردبيلى در كتاب « جامع الرّواة » و تفرشى در « نقد الرّجال » عين عبارت شيخ را آورده و چيزى بر آن نيفزودهاند جز اين كه بعد از جملهء « اسند عنه » حرف « ق » را كه رمز به حضرت صادق ( ع ) و تعيين كننده مرجع ضمير « عنه » مىباشد آوردهاند .
از آن چه ابن اثير جزرى در كتاب « اللَّباب فى تهذيب الأنساب » آورده دانسته مىشود كه چنان كه ياد شد ماجشون لقب ابو سلمه[1]بوده زيرا گروهى زياد از سلالهء او چه از اولاد يعقوب بن ابى سلمه و چه از اولاد عبد الله بن ابى سلمه بدين لقب خوانده و معروف شدهاند .
ابن اثير پس از اين كه گفته است ( مضمون ) : « ماجشون : بفتح ميم و كسر جيم و ضم شين معجمه و در آخر آن نونى لقب است براى ابو سلمه ، يوسف بن يعقوب بن عبد الله بن ابى سلمهء ماجشون ، چون گونه هايش سرخ بوده و اهل مدينه گل سرخ را ماجشون مىگويند اين لقب را به او دادهاند » چنين گفته است :
« ماجشون از محمد بن منكدر و سعيد مقرى و غير اين دو ، روايت مىكند .
محمد بن صباح و عراقيّون از او روايت مىكنند . ماجشون به سال يك صد و هشتاد و سه ( 183 ) يا هشتاد و چهار ( 84 ) فوت كرده است .
« و عبد العزيز بن يعقوب بن ابى سلمه برادر او است كه يحيى بن معين و
[1]كلام ابن اثير از چند جهت مورد تامل است و بايد در بارهء آن تحقيق شود : يكى همين است كه ابو سلمهء پسر را به پدر اشتباه كرده و لقب ماجشون براى ابو سلمه پدر است كه معاصر با سكينه بوده ، نه پسر كه به نام يوسف است و متوفى به سال 183 .
يعقوب دورقى[1]از اين عبد العزيز روايت مىكنند . و گروهى از اين خاندان بدين لقب خوانده شدهاند »
[1]ابن اثير در « اللباب » ( ذيل لغت الدورقى ) اين مضمون را آورده است : « بفتح اول » و سكون « واو » و فتح « راء » و در آخر آن قافى اين نسبت به دو چيز است : يكى شهرى است در پارس يا به قولى اصح در خوزستان كه به آن « دورق » گفته مىشود و دوم كسى را گفتهاند كه كلاههاى دورقى مىپوشيدهاند . بشير بن عقبهء ازدى كه ساكن بصره بود و از ابن سيرين و روايت مىكرده و هشيم و يحيى بن قطان و غير اين دو ، از او منسوب است به اول . و ابو يوسف ، يعقوب بن ابراهيم عبدى مورد اختلاف است كه به اول منسوب است يا به دوم . و گفته شده است كه در آن زمان ، كسى را كه تنسك مىداشته « دورقى » مىگفتهاند و پدر يعقوب مردى عابد و متنسك بوده از اين رو بدين عنوان معروف شده و پسران او به مناسبت نسبت بوى . يعقوب از هيثم بن بشير روايت كرده و گروهى كه از آن جمله است حسن بن سفيان از وى روايت كردهاند » .