و البطاح . . » عنوان كرده در ترجمهء وى از لحاظ علم و عمل و اقوال و اخلاق شرحى مفصل آورده كه شمّه و بهرى از آنها در زير آورده مىشود :
به اسناد از سعيد آورده كه گفته است :
« عبد الله عمر به مكَّه در آمد مردم دور او فراهم آمدند و مسائل فقهى و احكام دينى را از وى مىپرسيدند او گفت : شگفت است با اين كه عطاء ابن ابى رباح در ميان شما هست شما مسائل خود را جمع كرده و از من مىپرسيد ! » و به اسناد از احمد بن محمد شافعى آورده كه اين مضمون را گفته است :
« در مكَّه ، ميان مسجد الحرام ، ابن عباس را براى افتاء حلقه و حوزهاى مىبود چون او در گذشت عطاء بن ابو رباح به جاى وى مىنشست و به كار افتاء مىپرداخت » و به اسناد از عطاء از ابن عباس آورده كه گفته است :
« مردى در زمان پيغمبر ( ص ) جراحتى يافته بود به او گفته شده غسل كند او هم غسل كرده و مرده است چون اين خبر به پيغمبر ( ص ) رسيده گفته است : قتلوه ، قتلهم الله ألم يعلم انّ شفاء العىّ ، السّؤال ؟ » باز هم به اسناد از عطاء از ابن عمر آورده كه گفته است :
« مردى از مردم حبشه ( سياه ) به نزد پيغمبر ( ص ) آمد و از او پرسشهايى كرد .
« پيغمبر بوى گفت : « سل و استفهم » پس آن مرد به پيغمبر ( ص ) گفت :
« يا رسول الله شما به رنگ و سيما و پيمبرى بر ما برترى داريد آيا اگر آن چه تو بدان ايمان دارى و بهر چه تو به آن عمل مىكنى من هم مانند تو ايمان بياورم و عمل كنم با تو در بهشت خواهم بود ؟
« پيغمبر ( ص ) گفت : آرى .
« آنگاه پيغمبر ( ص ) گفت : سوگند به خدايى كه جان من در قبضهء قدرت او است سفيدى مردان سياه در بهشت از مسافت هزار سال ديده مىشود . . » تا آنجا كه مرد حبشى گفت : آيا دو چشم من در بهشت آن چه را دو چشم تو مىبيند
خواهد ديد ؟ پيغمبر ( ص ) پاسخ داد : آرى .
باز هم به اسناد از عطاء از عبد الله بن عمرو ( پسر عمرو عاص ) آورده كه گفته است :
« پيغمبر به من گفت : اى عبد الله بن عمرو آيا روزها را روزه دارى و شبها را بيدار هستى ؟ گفتم : آرى . گفت :
« هر گاه چنين كنى چشمهايت به گودى مىافتد و جانت برنج و ناخوشى . همانا چشمت را بر تو حقّى است و تنت را بر تو حقّى و اهلت را بر تو حقّى پس شبرا بيدار باش و هم بخواب ، و روزه بگير و هم افطار كن . سه روز از هر ماه را روزه بگير كه اينست روزهء دهر .
« گفتم : مرا نيرو زياده از اينست . گفت : لا صام من صام الأبد . پس اگر گزيرى نيست مانند داود پيغمبر كه يك روز روزه مىداشت و يك روز افطار مىكرد و به هنگام تلاقى جنگ آوران در جنگ نمىگريخت عمل كن » عطاء به گفتهء ابو نعيم « اجماع » را بر « أسناد » مقدم مىداشته . ابو نعيم به اسناد از اسماعيل كوفى نقل كرده كه اين مضمون را گفته است :
از عطاء چيزى را پرسيدم : پاسخم داد . گفتم : اين را از كه مىگويى ( روايت مىكنى ) ؟ گفت : ما اجتمعت عليه الأمّة اقوى من الأسناد[1]»
[1]به نظر مىرسد كه اگر چنين اجتماعى وجود پيدا كند نظر عطاء به شرائط زير بر خطا ، بلكه خالى از قوت ، نباشد : ( 1 ) حفظ لحاظ « طريقيت » در آن ، نه بعنوان « موضوعيت » ( چنان كه ظاهرا نظر عطاء موضوعيت آنست ) . ( 2 ) قطع به اين كه مؤدى و مدلول اين اجتماع ، به حكمى مخالف آن مسبوق نبوده است و به عبارتى ديگر اين اجتماع را تغلب و نيرنگ و قهرى بوجود نياورده بلكه به زمان شارع ، متصل و به استفادهء از سنت متكى است . اين اجماع يا اجتماع شبيه است به آن چه امام مالك آن را « سيرهء اهل مدينه » خوانده و اين عقيدهء عطاء قريب است به منظور علماء شيعه در مسأله اسناد كه عمل به « خبر مشهور » را در صورتى كه علماء به آن عمل نكرده باشند روا ندانسته و گفتهاند : « كلما ازداد شهرة زاد وهنا » چه اين كه اجتماع علما را بر عمل نكردن به خبر مشهور ، بر خبر مشهور مقدم شمردهاند . وجه قوت نظر علماء اينست كه اسناد از يك عادل يا دو عادل خواهد بود كه خطا و اشتباه بلكه عمد بر وضع ، در آن راه دارد ليكن اجتماع است با شرائط ياد شده علاوه بر اين كه عادة نادر بلكه ممتنع است خطا و اشتباه در آن راه يابد طبعا بر عدهاى بىشمار از عدول ، اشتمال دارد .
- 4 - ابن ابى مليكه عبد الله بن ابى مليكه ( ابو مليكه بر وزن ابو هريره ) تيمى مخزومى .
ابن ابو مليكه ، به گفتهء ابو اسحاق ، در سال يك صد و نوزده ( 119 ) در مكه وفات يافته و از بزرگان اصحاب عبد الله بن عباس بوده و « از طرف عبد الله بن زبير در طائف ، قاضى بوده است » شيخ طوسى ، در رجال خود ، ابن ابو مليكه را در عداد اصحاب على بن حسين ( ع ) به اين عبارت آورده است : « عبد الله بن ابى مليكة المخزومي » صاحب « تنقيح المقال » مليكه را بضم ميم و فتح لام و سكون ياء و فتح كاف بر وزن « جهينه » ضبط كرده و تعديد شيخ طوسى را نيز آورده و در ترجمه اش به همان اكتفا كرده است .
- 5 - عمرو بن دينار ابو محمد عمرو بن دينار ( مولى باذام يا باذان - من الأبناء - ) .
عمرو بن دينار به گفتهء ابو اسحاق در سال يك صد و بيست و شش ( 126 ) در گذشته است و بنقل همو طاوس به پسر خود مىگفته است :
« اذا قدمت مكَّة فجالس عمرو بن دينار فإنّ اذنيه[1]قمع العلماء . . » عطاء نيز مردم را به مجالست عمرو بن دينار و استفاده از محضر او دستور مىداده و تشويق مىكرده است .
شيخ طوسى در رجال خود ذيل « اصحاب باقر ( ع ) » چنين عنوان كرده است :
« عمرو بن دينار المكَّى ، احد ائمّة التّابعين ، و كان فاضلا عالما ثقة » و در ذيل « اصحاب صادق ع » گفته است :
« عمرو بن دينار ، مولى ابن باذان ، المكَّىّ تابعى » ممقانى از محقّق بحرانى نقل كرده كه در كتاب « البلغه » به ثقه بودن عمرو بن دينار گفته است . و باز از « كشف الغمّه » روايتى از حضرت باقر ( ع ) نقل كرده كه آن را بر جلالت مقام و علوّ قدر عمرو در نزد آن حضرت دليل دانسته و در آخر ، خودش تزلزلى پيدا كرده و در بارهء ثقه بودن وى به ترديد و تشكيك پرداخته است .
صاحب قاموس الرّجال از ابن قتيبه نقل كرده كه در « معارف » در عنوان او اين
[1]« فان اذنيه كانتا قمعا ( قيف ) للعلماء » ( حلية الاولياء ) .
< فهرس الموضوعات > 11 - نپذيرفتن عمرو بن دينار خواهش هشام بن عبد الملك را براي افتاء < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 12 - هديه ميان حاضران ، بشركت است < / فهرس الموضوعات > عبارت را آورده است : « مولى ابن باذان من فرس اليمن يكنى[1]ابا محمّد مات سنة ( 125 ) و از ابن ابى الحديد هم آورده كه گفته است « ينسب إلى راى الخوارج » ابو نعيم پس از اين كه عمرو بن دينار را بعنوان « و منهم الفقيه المتشدّد ، و المتعبّد المتهجّد . . » آورده از سفيان بن عيينه نقل كرده ( جلد سيم حليه - صفحه 348 - ) كه اين مضمون را گفته است :
« هنگامى كه عطاء در گذشت . هشام ، عمرو بن دينار را فرمود بنشين و مردم را فتوى بده من هم ترا حقوق و ماهيانه مقرر مىكنم .
« عمرو گفت : من نمىخواهم نه مردم را فتوى دهم و نه تو برايم حقوق قرار دهى .
باز سفيان گفته است : چون عطاء را حال احتضار پيش آمد بوى گفتند : ما را به كه مىسپارى ؟ پاسخ داد : به عمرو بن دينار » باز هم به اسناد از ابن عيينه آورده كه از اياس بن معاويه پرسيدهاند كدام يك از فقيهان مكَّه را افقه مىدانى ؟ گفته است : عمرو بن دينار را .
و هم به اسناد از شعبه آورده كه مىگفته است : « هيچ كس را از عمرو بن دينار اثبت نديدم حتّى حكم و قتاده را » عمرو بن دينار ، به گفتهء ابو نعيم ، از جابر بن عبد الله و از عبد الله بن عباس و از عبد الله بن عمرو و جز اينان أسناد دارد .
عمرو به اسناد از ابن عباس از پيغمبر ( ص ) حديث كرده است كه :
« من أهديت له هديّة و عنده قوم فهم شركاؤه فيها » باز هم به اسناد از ابن عباس از پيغمبر ( ص ) حديث كرده كه :
« صوموا لرؤيته و افطروا لرؤيته فإن غمّ عليكم فعدّوا ثلاثين »
[1]در مجموعهء خطى ديدهام كه « سلطان علاء الدين ، منديلى ( دستمالى ) مملو از زر و جواهر نزد شيخ نظام اولياء پير خسرو دهلوى فرستاد . قلندرى گفت : أيها الشيخ ! الهدايا مشترك » شيخ گفت : اما تنها خوشترك . قلندر از آنجا برگشت . شيخ گفت مقصودم آن بود كه « براى تو تنها خوشترك » و همه آنها را به او داد ! »
پس به پيغمبر ( ص ) گفته شده است : آيا جلوتر از آن ، يك روز يا دو روز پيش نيندازيم ؟
پيغمبر ( ص ) به خشم در آمده و گفته است : « لا ، لا اعلم » .
و هم به اسناد او از ابن عمر از پيغمبر ( ص ) است كه « من قتل دون ماله فهو شهيد » ابو نعيم به اسناد از عمرو بن دينار آورده ( جلد سيم حليه - ترجمهء على بن حسين ( ع ) صفحه 141 - ) كه اين مضمون را گفته است :
« على بن حسين ( ع ) بر محمّد بن اسامة بن زيد كه مريض بود وارد شد محمّد به گريه در آمد و گريه مىكرد پس على بن حسين وى را گفت : ترا چه افتاده است ؟ پاسخ داد : بدهكارى دارم . پرسيد : چه اندازه وام دارى ؟ گفت : پانزده هزار دينار .
على گفت : آن را من عهده دارم كه بپردازم ! » باز همو به اسناد از عمرو از ابن عباس ( رض ) حديث كرده كه پيغمبر ( ص ) گفته است :
« ما ولَّي احد ولاية الَّا بسطت له العافية فان قبلها تمّت له و ان خفر عنها فتح له ما لا طاقة له به » عمرو گفته است : ابن عباس را گفتم :
مراد از « خفر عنها » چيست ؟ پاسخ داد اين كه لغزشها را پيجويى كند و پوشيده ها را جستجو و دنبال گيرى نمايد .
باز به اسناد از او از ابن عمر آورده است كه :
« لعن رسول الله ، صلَّى الله عليه و سلَّم ، شارب الخمر و ساقيها »
طبقهء دوم از فقيهان تابعى مكه
طبقهء دوم از فقيهان تابعى مكَّه از فقهاء تابعين كه در مكَّه مىبوده و بعنوان فقاهت شناخته مىشدهاند پنج شخصى كه ياد ايشان گذشت در طبقهء نخست و مقدّم بر ديگران بشمار رفتهاند . و از آن پس بتعبير ابو اسحاق شيرازى « ثمّ انتقل الفقه إلى طبقة ثانية » ، اشخاص ديگرى كه در طبقهء دوم بشمارند عهده دار فقه و فتوى و حديث شدهاند .
از جمله كسانى از فقيهان تابعى مكَّه كه در اين طبقه به نام بوده و بعنوان طبقه دوم آورده شدهاند ابو اسحاق دو شخص را ياد كرده است :
1 - ابو يسار 2 - ابن جريج در بارهء ابو يسار در جايى ترجمه و شرح حال نديدهام[1]ابو اسحاق در بارهء او همين اندازه آورده است .
« ابو يسار عبد الله بن ابى نجيح مكَّى مولى ثقيف ( رض ) « يحيى گفته است : ابو يسار در هنگام ولايت مروان بن محمد ( آخرين سلسلهء زمام داران اموى ) در گذشته است و واقدى گفته است به سال يك صد و سى و نه ( 139 ) وفات يافته است . ابو يسار پس از درگذشت عطاء ، افتاء را در مكَّه به عهده داشته است .
ليكن در بارهء ابن جريج غير از ابو اسحاق ، ديگران هم در كتب خود چيزهايى آوردهاند كه خلاصهاى از آنها در اين اوراق ياد مىگردد .
[1]ليكن در طى كتب تراجم و احاديث ، روايات و اخبارى از او به نظر رسيده است .