< فهرس الموضوعات > 11 - نپذيرفتن عمرو بن دينار خواهش هشام بن عبد الملك را براي افتاء < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 12 - هديه ميان حاضران ، بشركت است < / فهرس الموضوعات > عبارت را آورده است : « مولى ابن باذان من فرس اليمن يكنى[1]ابا محمّد مات سنة ( 125 ) و از ابن ابى الحديد هم آورده كه گفته است « ينسب إلى راى الخوارج » ابو نعيم پس از اين كه عمرو بن دينار را بعنوان « و منهم الفقيه المتشدّد ، و المتعبّد المتهجّد . . » آورده از سفيان بن عيينه نقل كرده ( جلد سيم حليه - صفحه 348 - ) كه اين مضمون را گفته است :
« هنگامى كه عطاء در گذشت . هشام ، عمرو بن دينار را فرمود بنشين و مردم را فتوى بده من هم ترا حقوق و ماهيانه مقرر مىكنم .
« عمرو گفت : من نمىخواهم نه مردم را فتوى دهم و نه تو برايم حقوق قرار دهى .
باز سفيان گفته است : چون عطاء را حال احتضار پيش آمد بوى گفتند : ما را به كه مىسپارى ؟ پاسخ داد : به عمرو بن دينار » باز هم به اسناد از ابن عيينه آورده كه از اياس بن معاويه پرسيدهاند كدام يك از فقيهان مكَّه را افقه مىدانى ؟ گفته است : عمرو بن دينار را .
و هم به اسناد از شعبه آورده كه مىگفته است : « هيچ كس را از عمرو بن دينار اثبت نديدم حتّى حكم و قتاده را » عمرو بن دينار ، به گفتهء ابو نعيم ، از جابر بن عبد الله و از عبد الله بن عباس و از عبد الله بن عمرو و جز اينان أسناد دارد .
عمرو به اسناد از ابن عباس از پيغمبر ( ص ) حديث كرده است كه :
« من أهديت له هديّة و عنده قوم فهم شركاؤه فيها » باز هم به اسناد از ابن عباس از پيغمبر ( ص ) حديث كرده كه :
« صوموا لرؤيته و افطروا لرؤيته فإن غمّ عليكم فعدّوا ثلاثين »
[1]در مجموعهء خطى ديدهام كه « سلطان علاء الدين ، منديلى ( دستمالى ) مملو از زر و جواهر نزد شيخ نظام اولياء پير خسرو دهلوى فرستاد . قلندرى گفت : أيها الشيخ ! الهدايا مشترك » شيخ گفت : اما تنها خوشترك . قلندر از آنجا برگشت . شيخ گفت مقصودم آن بود كه « براى تو تنها خوشترك » و همه آنها را به او داد ! »
پس به پيغمبر ( ص ) گفته شده است : آيا جلوتر از آن ، يك روز يا دو روز پيش نيندازيم ؟
پيغمبر ( ص ) به خشم در آمده و گفته است : « لا ، لا اعلم » .
و هم به اسناد او از ابن عمر از پيغمبر ( ص ) است كه « من قتل دون ماله فهو شهيد » ابو نعيم به اسناد از عمرو بن دينار آورده ( جلد سيم حليه - ترجمهء على بن حسين ( ع ) صفحه 141 - ) كه اين مضمون را گفته است :
« على بن حسين ( ع ) بر محمّد بن اسامة بن زيد كه مريض بود وارد شد محمّد به گريه در آمد و گريه مىكرد پس على بن حسين وى را گفت : ترا چه افتاده است ؟ پاسخ داد : بدهكارى دارم . پرسيد : چه اندازه وام دارى ؟ گفت : پانزده هزار دينار .
على گفت : آن را من عهده دارم كه بپردازم ! » باز همو به اسناد از عمرو از ابن عباس ( رض ) حديث كرده كه پيغمبر ( ص ) گفته است :
« ما ولَّي احد ولاية الَّا بسطت له العافية فان قبلها تمّت له و ان خفر عنها فتح له ما لا طاقة له به » عمرو گفته است : ابن عباس را گفتم :
مراد از « خفر عنها » چيست ؟ پاسخ داد اين كه لغزشها را پيجويى كند و پوشيده ها را جستجو و دنبال گيرى نمايد .
باز به اسناد از او از ابن عمر آورده است كه :
« لعن رسول الله ، صلَّى الله عليه و سلَّم ، شارب الخمر و ساقيها »
طبقهء دوم از فقيهان تابعى مكه
طبقهء دوم از فقيهان تابعى مكَّه از فقهاء تابعين كه در مكَّه مىبوده و بعنوان فقاهت شناخته مىشدهاند پنج شخصى كه ياد ايشان گذشت در طبقهء نخست و مقدّم بر ديگران بشمار رفتهاند . و از آن پس بتعبير ابو اسحاق شيرازى « ثمّ انتقل الفقه إلى طبقة ثانية » ، اشخاص ديگرى كه در طبقهء دوم بشمارند عهده دار فقه و فتوى و حديث شدهاند .
از جمله كسانى از فقيهان تابعى مكَّه كه در اين طبقه به نام بوده و بعنوان طبقه دوم آورده شدهاند ابو اسحاق دو شخص را ياد كرده است :
1 - ابو يسار 2 - ابن جريج در بارهء ابو يسار در جايى ترجمه و شرح حال نديدهام[1]ابو اسحاق در بارهء او همين اندازه آورده است .
« ابو يسار عبد الله بن ابى نجيح مكَّى مولى ثقيف ( رض ) « يحيى گفته است : ابو يسار در هنگام ولايت مروان بن محمد ( آخرين سلسلهء زمام داران اموى ) در گذشته است و واقدى گفته است به سال يك صد و سى و نه ( 139 ) وفات يافته است . ابو يسار پس از درگذشت عطاء ، افتاء را در مكَّه به عهده داشته است .
ليكن در بارهء ابن جريج غير از ابو اسحاق ، ديگران هم در كتب خود چيزهايى آوردهاند كه خلاصهاى از آنها در اين اوراق ياد مىگردد .
[1]ليكن در طى كتب تراجم و احاديث ، روايات و اخبارى از او به نظر رسيده است .
ابن جريج ابو الوليد عبد الملك بن عبد العزيز بن جريج .
ابو اسحاق پس از عنوان بالا چنين آورده است :
« و جريج عبد لآل امّ حبيب بنت جبير . مات سنة خمس و مائة ( ظ : خمسين و مائة ) . . » آنگاه از قول خود ابن جريج نقل كرده كه اين مضمون را گفته است :
« بعد از اين كه از عطاء آن چه بايد فرا گيرم فرا گرفتم و فراغ يافتم هفت سال با عمرو بن دينار نشستم و از مجلس او استفاده بردم . . و بيست سال در دست چپ عطاء مىنشستم و كسى مرا بر آن غلبه نكرد » . بوى گفته شده : چه چيز ترا باز داشته از اين كه بر دست راست او بنشينى ؟ گفته است : قريش در نشستن آنجا بر من غلبه مىداشت . . » ابن خلَّكان در بارهء او چنين آورده است :
« ابو خالد و ابو الوليد[1]عبد الملك بن عبد العزيز بن جريج القرشىّ ، بالولاء ، المكَّى مولى أميّة بن خالد بن اسيّد . و يقال : ان جريجا كان عبدا لأمّ حبيب بنت جبير زوجة عبد العزيز بن عبد الله بن خالد بن اسيّد بن ابى العيص بن أميّة فنسب ولاؤه اليه . » آنگاه اين مضمون را گفته است :
« عبد الملك يكى از علماء مشهور است . و مىگويند نخستين كسى كه در اسلام
[1]بهر دو كنيه خوانده مىشده است عبارت تاريخ بغداد در موضعى چنين است « و كان عبد الملك بن جريج يكنى ابا الوليد و ابا خالد » و در موضعى ديگر بدين گونه است « قال ابو عاصم : كانت له كنيتان : إحداهما ابو الوليد و الاخرى ابو خالد » .
تصنيف كرده او بوده است[1]. . عبد الملك به سال هشتاد هجرى متولد شده . ببغداد هم سفر كرده و به نزد ابو جعفر منصور ، خليفهء عباسى ، رفته است . به سال يك صد و چهل و نه ( 149 ) و به قولى به سال يك صد و پنجاه ( 150 ) و به قولى ديگر به سال يك صد و پنجاه و يك ( 151 ) وفات يافته است و جريج بضمّ جيم و فتح راء و سكون ياء دو نقطهء زيرين و در آخر هم جيم است » شيخ طوسى در رجال خود در طىّ تعديد « اصحاب صادق ع » اين عبد الملك را به اين عبارت آورده است :
« عبد الملك بن عبد العزيز بن جريج الاموى مولاهم مكَّىّ » سيوطى در تاريخ الخلفاء ( صفحه 261 ) از قول ذهبى آورده كه گفته است :
« فى سنة ثلاث و اربعين ( يعنى بعد المائة ) « شرع علماء الاسلام فى هذا العصر فى تدوين الحديث و الفقه و التفسير فصنّف ابن جريج بمكة و مالك ، الموطَّأ بالمدينة . . » اردبيلى در جامع الرواة و ممقانى در تنقيح المقال ( جلد دوم ) نخست « عبد الملك بن جريج » و پس از آن « عبد الملك بن عبد العزيز بن جريج » را عنوان كردهاند و اوّل در ذيل عنوان دوم گفته است « و كأنّه ابن جريج السّابق » و دوم پس از عنوان دوم گفته است : « و قد اسبقنا بيان انّه عبد الملك بن جريج المتقدّم . . » ممقانى پس از عنوان اوّل ( عبد الملك بن جريج ) چنين افاده كرده است :
« معروف در ضبط كلمهء جريج ، مكبّر بودن آنست ( بر وزن خليج ) ليكن برخى هم آن را مصغّر ( بر وزن اويس ) ضبط كردهاند . در طريق صدوق ، در باب « ما يقبل من الدّعاوى به غير بيّنه » بعنوان « ابن جريج » واقع شده است . علَّامه در قسم دوم از خلاصه ، او را از رجال عامّه شمرده و كشّى او را با حسين بن علوان و كلبى از رجال عامّه دانسته جز اين كه گفته است : اينان را به شيعه ميل و محبّتى شديد است .
[1]در اين باره در جلد اول به تفصيل سخن به ميان آمده است .
« كلينى در كتاب كافى روايتى در باب « ما احلّ الله من المتعة » مسند به ابن اذينه از هاشمى آورده كه گفته است :
« از حضرت صادق ، متعه را پرسيدم گفت عبد الملك بن جريج را ديدار كن و او را از اين موضوع بپرس زيرا وى را در اين مسأله علمى است . من به نزد ابن جريج رفتم و او مطالبى بسيار در حلال بودن آن بر من املاء كرد از آن جمله گفت :
« متعه را وقت و عددى نيست . متعه هم چون « اماء » است مرد هر اندازه بخواهد مىتواند ازدواج كند و هم كسى را كه چهار زن دائم باشد مىتواند هر چه بخواهد بىاذن ولىّ و بى وجود شاهد متعه بگيرد و چون مدّت منقضى گردد بى طلاق از وى بائن مىگردد و آن چه را مهر قرار داده بوى مىدهد و عدهء او دو حيض است و اگر از زنانى است كه حيض نمىبينند عدّه اش چهل و پنج روز است .
« پس از نزد وى برگشتم و به نزد ابو عبد الله ( ع ) رفتم و آن چه را از املاء او نوشته بودم بر آن حضرت عرضه داشتم امام گفت : راست گفته و به مطلب درست ، اقرار كرده است . .
« برخى از علماء چنان استظهار كرده كه كلينى او را شيعه و ثقه مىدانسته كه اين روايت را آورده است . وحيد گفته است : ظاهر آن اينست كه شيعه و از ثقات و معتمدان بوده است . . » ممقانى پس از نقل روايتى از « تهذيب » باز هم در بارهء « متعه » ، و سؤال حضرت صادق از او و روايت او به اسناد از جابر از پيغمبر ( ص ) در اين باره و نقل كلام كشّى و وحيد و تأويل و تفسيرات در اين منقولات گفته است :
« وضع ابن جريج مشتبه است اگر چه شيعه بودن او محتمل است . . ليكن كسى كه فتاوى او را كه در كتب فقهى مانند « خلاف » و « تذكره » كه براى نقل خلاف عامّه تأليف شده تتبّع و استقصاء كند يقين مىكند كه او هم مانند زهرى و اوزاعى و ابو حنيفه با اهل بيت مخالفت مىداشته و راهى ديگر در مسائل فقهى مىپيمودهاند . .
« و از مقريزى ، و جز او از كسانى كه توجيه حصر مذاهب اهل تسنّن را در چهار مذهب متعرض شدهاند ، چنان ظاهر مىگردد كه ابن جريج از ابو حنيفه مشهورتر بوده و اهل مكَّه همه در فقه از او پيروى مىكرده و راى و فتوى او را به كار مىبردهاند .
« و حلال بودن متعه از متفردات شيعه نيست ناگفته شود هر كه رايش جواز و حليّت آن باشد شيعه است بلكه بسيارى از علماء اهل تسنّن همين راى و عقيده را داشته و ميان ايشان در اين موضوع ، اختلاف مىبوده است تا اين كه علماء اربعه را فتوى و راى بر حرمت قرار يافته بلكه منقول در جملهاى از كتب عامّه است كه مالك بن انس هم متعه را حلال مىدانسته است . .
و سيد مرتضى در كتاب « الانتصار » و پيش از او استادش ، شيخ مفيد ، گروهى از علماء اهل سنت را كه به حلال بودن متعه مىگفتهاند ياد كرده و نام بردهاند كه از آن جمله بشمار گرفته و گفتهاند : عبد الملك بن جريج را » .
ممقانى پس از اين نقلها و گفته ها چنين نتيجه گرفته است كه :
« فظهر انّ كون الرّجل عامّيا ممّا لا ينبغى الارتياب فيه » و پس از آن تحت عنوان « تذييل » گفته است : اضافه عبد الملك به جريج ( با اسقاط عبد العزيز ) از قبيل اضافهء به جدّ است كه در ميان اهل فنّ شائع و ذائع مىباشد پس ابن جريج معروف يكى بيشتر نيست و آن پسر عبد العزيز است . و براى اين گفته استشهاد كرده است بكلام ذهبى[1]در مختصر خود به اين عبارت :
« عبد الملك بن عبد العزيز بن جريج الرومى الاموى مولاهم المكَّى ، صاحب التصانيف حدّث عن ابيه و مجاهد يسيرا و عن عطاء بن ابى رباح فاكثر ثمّ قال : و روى عنه السفيانان[2]و مسلم بن خالد . ثم عدّ جماعة منهم . ثم قال : و قال جرير : كان
[1]صاحب قاموس الرجال بر اين مورد استشهاد ، اضافه كرده است : معارف ابن قتيبه و تاريخ خطيب و فهرست ابن نديم را نيز .
[2]سفيان بن عيينه و سفيان ثورى