تصنيف كرده او بوده است[1]. . عبد الملك به سال هشتاد هجرى متولد شده . ببغداد هم سفر كرده و به نزد ابو جعفر منصور ، خليفهء عباسى ، رفته است . به سال يك صد و چهل و نه ( 149 ) و به قولى به سال يك صد و پنجاه ( 150 ) و به قولى ديگر به سال يك صد و پنجاه و يك ( 151 ) وفات يافته است و جريج بضمّ جيم و فتح راء و سكون ياء دو نقطهء زيرين و در آخر هم جيم است » شيخ طوسى در رجال خود در طىّ تعديد « اصحاب صادق ع » اين عبد الملك را به اين عبارت آورده است :
« عبد الملك بن عبد العزيز بن جريج الاموى مولاهم مكَّىّ » سيوطى در تاريخ الخلفاء ( صفحه 261 ) از قول ذهبى آورده كه گفته است :
« فى سنة ثلاث و اربعين ( يعنى بعد المائة ) « شرع علماء الاسلام فى هذا العصر فى تدوين الحديث و الفقه و التفسير فصنّف ابن جريج بمكة و مالك ، الموطَّأ بالمدينة . . » اردبيلى در جامع الرواة و ممقانى در تنقيح المقال ( جلد دوم ) نخست « عبد الملك بن جريج » و پس از آن « عبد الملك بن عبد العزيز بن جريج » را عنوان كردهاند و اوّل در ذيل عنوان دوم گفته است « و كأنّه ابن جريج السّابق » و دوم پس از عنوان دوم گفته است : « و قد اسبقنا بيان انّه عبد الملك بن جريج المتقدّم . . » ممقانى پس از عنوان اوّل ( عبد الملك بن جريج ) چنين افاده كرده است :
« معروف در ضبط كلمهء جريج ، مكبّر بودن آنست ( بر وزن خليج ) ليكن برخى هم آن را مصغّر ( بر وزن اويس ) ضبط كردهاند . در طريق صدوق ، در باب « ما يقبل من الدّعاوى به غير بيّنه » بعنوان « ابن جريج » واقع شده است . علَّامه در قسم دوم از خلاصه ، او را از رجال عامّه شمرده و كشّى او را با حسين بن علوان و كلبى از رجال عامّه دانسته جز اين كه گفته است : اينان را به شيعه ميل و محبّتى شديد است .
[1]در اين باره در جلد اول به تفصيل سخن به ميان آمده است .
« كلينى در كتاب كافى روايتى در باب « ما احلّ الله من المتعة » مسند به ابن اذينه از هاشمى آورده كه گفته است :
« از حضرت صادق ، متعه را پرسيدم گفت عبد الملك بن جريج را ديدار كن و او را از اين موضوع بپرس زيرا وى را در اين مسأله علمى است . من به نزد ابن جريج رفتم و او مطالبى بسيار در حلال بودن آن بر من املاء كرد از آن جمله گفت :
« متعه را وقت و عددى نيست . متعه هم چون « اماء » است مرد هر اندازه بخواهد مىتواند ازدواج كند و هم كسى را كه چهار زن دائم باشد مىتواند هر چه بخواهد بىاذن ولىّ و بى وجود شاهد متعه بگيرد و چون مدّت منقضى گردد بى طلاق از وى بائن مىگردد و آن چه را مهر قرار داده بوى مىدهد و عدهء او دو حيض است و اگر از زنانى است كه حيض نمىبينند عدّه اش چهل و پنج روز است .
« پس از نزد وى برگشتم و به نزد ابو عبد الله ( ع ) رفتم و آن چه را از املاء او نوشته بودم بر آن حضرت عرضه داشتم امام گفت : راست گفته و به مطلب درست ، اقرار كرده است . .
« برخى از علماء چنان استظهار كرده كه كلينى او را شيعه و ثقه مىدانسته كه اين روايت را آورده است . وحيد گفته است : ظاهر آن اينست كه شيعه و از ثقات و معتمدان بوده است . . » ممقانى پس از نقل روايتى از « تهذيب » باز هم در بارهء « متعه » ، و سؤال حضرت صادق از او و روايت او به اسناد از جابر از پيغمبر ( ص ) در اين باره و نقل كلام كشّى و وحيد و تأويل و تفسيرات در اين منقولات گفته است :
« وضع ابن جريج مشتبه است اگر چه شيعه بودن او محتمل است . . ليكن كسى كه فتاوى او را كه در كتب فقهى مانند « خلاف » و « تذكره » كه براى نقل خلاف عامّه تأليف شده تتبّع و استقصاء كند يقين مىكند كه او هم مانند زهرى و اوزاعى و ابو حنيفه با اهل بيت مخالفت مىداشته و راهى ديگر در مسائل فقهى مىپيمودهاند . .
« و از مقريزى ، و جز او از كسانى كه توجيه حصر مذاهب اهل تسنّن را در چهار مذهب متعرض شدهاند ، چنان ظاهر مىگردد كه ابن جريج از ابو حنيفه مشهورتر بوده و اهل مكَّه همه در فقه از او پيروى مىكرده و راى و فتوى او را به كار مىبردهاند .
« و حلال بودن متعه از متفردات شيعه نيست ناگفته شود هر كه رايش جواز و حليّت آن باشد شيعه است بلكه بسيارى از علماء اهل تسنّن همين راى و عقيده را داشته و ميان ايشان در اين موضوع ، اختلاف مىبوده است تا اين كه علماء اربعه را فتوى و راى بر حرمت قرار يافته بلكه منقول در جملهاى از كتب عامّه است كه مالك بن انس هم متعه را حلال مىدانسته است . .
و سيد مرتضى در كتاب « الانتصار » و پيش از او استادش ، شيخ مفيد ، گروهى از علماء اهل سنت را كه به حلال بودن متعه مىگفتهاند ياد كرده و نام بردهاند كه از آن جمله بشمار گرفته و گفتهاند : عبد الملك بن جريج را » .
ممقانى پس از اين نقلها و گفته ها چنين نتيجه گرفته است كه :
« فظهر انّ كون الرّجل عامّيا ممّا لا ينبغى الارتياب فيه » و پس از آن تحت عنوان « تذييل » گفته است : اضافه عبد الملك به جريج ( با اسقاط عبد العزيز ) از قبيل اضافهء به جدّ است كه در ميان اهل فنّ شائع و ذائع مىباشد پس ابن جريج معروف يكى بيشتر نيست و آن پسر عبد العزيز است . و براى اين گفته استشهاد كرده است بكلام ذهبى[1]در مختصر خود به اين عبارت :
« عبد الملك بن عبد العزيز بن جريج الرومى الاموى مولاهم المكَّى ، صاحب التصانيف حدّث عن ابيه و مجاهد يسيرا و عن عطاء بن ابى رباح فاكثر ثمّ قال : و روى عنه السفيانان[2]و مسلم بن خالد . ثم عدّ جماعة منهم . ثم قال : و قال جرير : كان
[1]صاحب قاموس الرجال بر اين مورد استشهاد ، اضافه كرده است : معارف ابن قتيبه و تاريخ خطيب و فهرست ابن نديم را نيز .
[2]سفيان بن عيينه و سفيان ثورى
ابن جريج يرى المتعة . تزوّج ستين امرأة متعة . . » خطيب ، علاوه بر آن چه ابن خلَّكان از او گرفته و از اين پيش آن را نقل كرديم كسانى را كه ابن جريج از ايشان حديث شنيده و گرفته است و هم كسانى را كه ايشان از وى شنيده و روايت كردهاند نام برده است . از جملهء گروه اوّل نام برده است .
عطاء بن ابى رباح و عمرو بن دينار و ابن ابى مليكه و محمّد بن منكدر و نافع و ميمون بن مهران و زهرى و هشام بن عروه را . و از گروه دوم نام برده است اين اشخاص را :
اوزاعى و سفيان ثورى و ليث بن سعد و حماد بن سلمه و حمّاد بن زيد و سفيان بن عيينه و يحيى بن سعيد قطَّان و عبد الله بن مبارك و وكيع و عبد الرزاق بن همام .
باز خطيب به اسناد از عبد الله پسر احمد حنبل آورده كه گفته است : از پدرم پرسيدم :
« من اوّل من صنّف الكتب ؟ » گفت : « ابن جريج و ابن ابى عروبة » خطيب ( و ابو اسحاق ) از ابن جريج نقل كردهاند كه گفته است : « ما دوّن العلم تدوينى احد » و هم خطيب به اسناد از على بن مدينى آورده كه اين مضمون را گفته است :
« من در « أسناد » نگريستم ديدم بر شش كس دور مىزند - پس ايشان را نام برده است - و پس از آن علم ايشان به كسانى كه به تصنيف علم پرداختهاند انتقال يافت كه از جمله اينانست از مردم مكَّه عبد الملك بن عبد العزيز بن جريج . . » خطيب هم سه قول در سال وفات او را ( 149 و 150 و 151 ) نقل كرده و بيت زير را هم از گفتهء وى آورده است :
< شعر > خلت الدّيار فسدت غير مسوّد و من الشّقاء تفرّدى بالسّؤدد < / شعر >
طبقهء سيم از فقيهان تابعى مكه
طبقهء سيّم از فقيهان تابعى مكَّه ابو اسحاق پس از اين كه از فقهاء مكَّه ابو يسار و ابن جريج را بعنوان طبقهء دويم ياد كرده فقه را به طبقه سيم منتقل دانسته و از طبقهء سيم تنها مسلم بن خالد بن سعيد زنجى مكَّى را كه به گفتهء او در سال يك صد و هفتاد و نه ( 179 ) ، و به قولى ديگر در سال يك صد و هشتاد ( 180 ) وفات يافته نام برده و در بارهء او اين مضمون را آورده است :
« پس از اين كه ابن جريج در گذشته ، مسلم بن خالد در مكَّه متصدّى فتوى گرديده و مردم از او فتوى اخذ مىكردهاند و شافعى فقه را از او فرا گرفته است » در كتاب « اللَّباب » ذيل كلمهء « الزّنجى » اين مضمون آورده شده است :
« اين نسبت به زنج است و زنج نوعى از سياهانند كه سمعانى گفته است من از ايشان هيچ اهل علمى را نشان ندارم و نمىشناسم .
« و مشهور به اين نسبت ابو عبد الله ، و به قولى ابو خالد ، مسلم بن خالد بن مسلم بن سعيد قرشى مخزومى ، مولى ايشان و معروف به زنجى است . مسلم در اصل ، از مردم شام بوده و سفيد و مليح و مخضوب مىبوده از اين رو كه سفيد بوده او را از باب تسميهء بضدّ ، به زنجى ملقّب ساختهاند . امام اهل مكَّه و از فقيهان حجاز بشمار است .
امام شافعى پيش از اين كه به مالك بن انس برخورد از وى فقه فرا گرفته است . او از عمرو بن دينار و از زهرى و از ابن جريج روايت دارد و ابن مبارك و شافعى و حميدى و جز اينان ، از او روايت مىكنند . يحيى بن معين او را « ثقه » دانسته و ابن مدينى او را چيزى ندانسته است »
ممقانى كلام شيخ طوسى را از رجال او ، كه مسلم بن خالد مكَّى زنجى را در عداد اصحاب صادق ( ع ) بشمار آورده و أسناد او را از حضرت صادق ( ع ) ياد كرده نقل نموده و صاحب قاموس الرجال پس از اين نقل چنين افاده كرده است :
« اقول : روى الكنجي الشّافعي ميلاد امير المؤمنين عليه السّلام بإسناده ، قائلا :
تفرّد به مسلم بن خالد الزّنجى ، و هو شيخ الشّافعىّ . لقب « الزنجىّ » لحسنه و حمزة وجهه و جماله »
طبقهء چهارم از فقيهان تابعى مكه