بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 446


< فهرس الموضوعات > 6 - كلمات وهب < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 7 - أصول نعمتها < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 8 - اثر شغل قضاء < / فهرس الموضوعات > 1 - « مثل من تعلَّم علما لا يعمل به كمثل طبيب معه ، دواء لا يتداوى به » .
2 - « اذا دخلت الهديّة من الباب خرجت الحقّ من الكوّة » 3 - « رؤس النّعم ثلاثة :
« أوّلها نعمة الإسلام الَّتى لا تتمّ نعمة الَّا بها .
« و الثّانية نعمة العافية الَّتى لا تطيب الحياة الَّا بها .
4 - « و الثّالثة نعمة الغنى الَّتي لا تتمّ العيش الَّا بها .
4 - « تصدّق صدقة من يرى انّ ما قدّم بين يديه ماله ، و انّ ما خلَّف مال غيره » 5 - در طىّ خطبه‌اى كه بر فراز منبر مىگفته ، گفته است :
« احفظوا منّي ثلاثا : إيّاكم و هوى متّبعا ، و قرين سوء ، و اعجاب المرء بنفسه » عبد الرّزاق گفته است : به وهب منبّه گفتم :
« تو ثريّا را مىديدى و بما نشان مىدادى » گفت :
« از هنگامى كه به كار قضاء مشغول شده‌ام آن نيروى ديد از ميان رفته است » عبد الرّزاق باز گفته است :
« اين سخن را به معمر گفتم . گفت :
« آرى حسن بصرى نيز پس از اين كه به كار قضاء پرداخت فهمش كم شد » ابو نعيم به اسناد از ابو زكرياى تيمى آورده است :
« سليمان بن عبد الملك در مسجد الحرام بود سنگى منقوش نزدش آورده شد كسى را خواست كه نقوش آن را برايش بخواند وهب بن منبّه را بردند آن را بدين مضمون خواند :
« يا ابن آدم انّك لو رأيت قرب ما بقى من اجلك لزهدت فى طويل أملك و لرغبت فى الزّيادة من عملك و لقصرت من حرصك


صفحه 447


و حيلك . و انّما يلقاك غدا ندمك و قد زلَّت بك قدمك و اسلمك أهلك و حشمك . . » در « قاموس الرّجال » در ذيل ترجمهء وهب بن منبّه پس از اين كه از فهرست شيخ و رجال نجاشى نقل شده كه « قميّين » او را از رجال « نوادر الحكمه » استثناء كرده‌اند ، و مؤلَّف « قاموس الرجال » وجه استثناء وى را اخبار و اقوال منكره ( از قبيل قصهء جرجيس ، كه ملك موصل او را چهار بار كشته ! و طبرى آن را از كتاب « المبتدأ و السّير » وهب نقل كرده ، و از قبيل مسخ شدن بختنصّر به كركس و شير و به گاو نيز . . كه ابو نعيم آن را آورده ) و احاديث مجعوله و اخبار موضوعه اش دانسته اين مضمون آمده است :
« طبرى گفته است : « وهب بن منبّه و عطاء بن مركبود نخستين كسانى هستند كه در صنعاء يمن قرآن را جمع كرده‌اند و در « معارف » ابن قتيبه است كه : وهب از ابناء فارسى است كه كسرى ايشان را به يمن گسيل داشته . وهب گفته است : هفتاد و دو كتاب از كتب الهى را خوانده‌ام . . و حموى گفته است : وهب از كتب قديمه معروف به « اسرائيليات » بسيار نقل مىكند . . وهب قاضى صنعاء بوده و در همان جا وفات يافته است » طبقهء چهارم از فقيهان تابعى مكَّه پس از ختم طبقهء سيم فقيهان تابعى مكَّه ، نوبهء طبقهء چهارم رسيده و فقه به اين طبقه انتقال يافته است . از جمله كسانى كه در طبقه چهارم از فقيهان مكَّه بشمار گرفته شده‌اند ابو عبد الله محمد بن ادريس بن عباس بن عثمان بن شافع بن . . را بايد نام برد و چون در محلى ديگر از اين اوراق ، ائمهء مذاهب چهارگانه به استقلال مورد بحث خواهند شد گفتگو در بارهء امام شافعى كه يكى از آن چهار امام است به همان محل موكول مىگردد و بحث از فقيهان تابعى حجاز را در همين موضع خاتمه داده و بحث از فقيهان تابعى يمن را آغاز مىكنيم . و على الله التّكلان .


صفحه 448


- 3 - عطاء عطاء بن مركبود ( ؟ ) در كتب رجال شيعه و سنّى چند كس به نام عطاء ياد و عنوان شده ليكن هيچ كدام از ايشان با اين عطاء ، كه فقط در « طبقات الفقهاء » ابو اسحاق عنوان وى را ديده‌ام ( و در طبرى هم بنقل قاموس الرجال عطاء بن مركبود يكى از دو جمع كننده قرآن در صنعاء يمن بوده چنان كه هم اكنون در ترجمهء وهب بن منبه نقل شد ) و در آنجا هم نام پدرش درست ضبط نشده[1]، مطابقت ندارد . بهر جهت ابو اسحاق در بارهء اين عطاء چنين آورده است :
« . . الَّذين وجّههم كسرى مع سيف بن ذى يزن . و كان اوّل من جمع القرآن » .
شايد اوّل عبارت ابو اسحاق كه فعلا در كتاب چاپى ، كه در دسترس هست ، سفيد است چنين بوده « كان من ابناء الفرس الَّذين . . الخ » چنان كه شايد منظور از جملهء « و كان اوّل من جمع القرآن » كه در عبارت ابو اسحاق است اين باشد كه عطاء نخستين كسى باشد كه در « يمن » به جمع قرآن پرداخته ( چنان كه در مضمون منقول از طبرى كه وهب بن منبه و عطاء نخستين كسانى بوده‌اند كه در صنعاء يمن ، قرآن را جمع كرده‌اند تصريح به اين مطلب شده ) ليكن اين معنى هم درست نيست ، مگر مراد از « جمع » معنى خاصّى باشد ، چه قرآن مجيد را غير از آن جمعى كه در مدينه و به كيفيت مخصوص به عمل آمده و « صحف » تبديل به « مصحف » گرديده جمعى ديگر و در


[1]ممقانى در جلد سيم تنقيح المقال ( حرف ميم ) چنين آورده است « مركبود : عد من الصحابة و هو من ابناء الفرس بصنعاء ، اسلم فى حياة النبي ( ص ) و لم اتحقق حاله »


صفحه 449


جايى ديگر رخ نداده و نبايد هم رخ مىداد چه اين عمل بايد در مدينه ، كه موطن نزول وحى و مركز رسالت است ، و بدست خود پيغمبر ( ص ) ، اگر حيات مىداشت ، يا بدست جانشينان وى انجام يابد نه در محلَّى ديگر و بدست كسانى ناشناخته و ناشناس و ناآگاه از چگونگى نزول . بعلاوه در زمان عطاء قرآن عثمان به همه جا فرستاده شده بود و در همه جا موجود بوده و ديگر جمع آن را موضوعى موجود نبوده است .
راجع به نام پدر عطاء هم يقين نامى ايرانى و پارسى بوده كه تعريب شده و بدين صورت نامفهوم در آمده است .
بعد از اين كه مدتى پيش قسمت بالا نوشته شده بود كتاب طبقات « فقهاء اليمن » تأليف عمر بن على بن سمره جعدى ( كه به سال پانصد و هشتاد و شش - 586 - تأليف شده ) به دستم آمد در آنجا چنين آورده شده :
« و منهم عطاء بن مركبود من ابناء فارس الَّذين وجّههم كسرى مع سيف بن ذى يزن : قال الشيخ ابو اسحاق : و كان آخر من جمع القرآن من فقهاء التابعين فى اليمن » كه به خوبى معلوم است همان گفتهء ابو اسحاق را ، كه در بالا آورده شد ، نقل كرده و اطلاعى زياده بر آن ، با اين كه خود اهل يمن بوده در بارهء عطاء نداشته است .


صفحه 450


- 4 - شراحيل ابو الاشعث شراحيل بن شرحبيل صنعانى .
ترجمهء اين شراحيل را در جايى نديده‌ام جز آن چه ابو اسحاق در « طبقات الفقهاء » آورده كه شراحيل از « ابناء » بوده و از يمن به دمشق رفته و در دمشق وفات يافته است .
در كتاب « لسان الميزان » تأليف ابن حجر عسقلانى نام دو شرحبيل عنوان شده كه شايد دوم آن دو ، پدر اين شراحيل باشد عبارت چنين است :
« شرحبيل بن يزيد بن مهار خسرو الفارسي اليماني روى عن ابيه انّه وفد على النبيّ صلَّى الله عليه و سلَّم فى ثياب بيض فسمّاه زاهدا . ذكره ابن مندة فى الصّحابة » ليكن صاحب « طبقات فقهاء اليمن » نام پدر شراحيل را كليب ياد كرده و در ترجمهء او چنين آورده است :
« و منهم : شراحيل بن كليب بن ادّة الصنعاني كنيته ابو الاشعث من الأبناء نزل دمشق و مات بها . عدّه الحاكم من التابعين فى اليمن » ابن اثير نيز نام پدر او را كليب ياد كرده چنان كه در صفحهء بعد در ترجمه حنش نقل خواهد شد .
- 5 - حنش حنش بن عبد الله صنعانى .
ابو اسحاق در ترجمهء حنش هم به همين اندازه اكتفا كرده كه گفته است :
« حنش از « ابناء » بوده و از يمن بمصر منتقل شده و در مصر وفات يافته است »


صفحه 451


در جايى ديگر هم عنوان نشده جز اين كه صاحب « قاموس الرجال[1]» حنش نامى را آورده كه به گمان قوى همين حنش است . عين عبارت قاموس :
« حنش بن عبد الله الصغاني ( هكذا - بايد صنعانى باشد ) قال الجزرى : كان من اصحاب على عليه السّلام فلمّا قتل انتقل إلى مصر توفّى سنة مائة ( 100 ) و هو اوّل من اختطَّ جامع سرقسطة بالأندلس » صاحب « لباب » ( ابن اثير جزرى ) در ذيل عنوان « الصنعاني » پس از اين كه اين مضمون را گفته است : اين عنوان ، نسبت است ، به « صنعاء » كه شهرى است مشهور در يمن و بدان منسوب گرديده‌اند خلقى كثير كه از ايشان است عبد الرزّاق بن همّام صنعانى ، كه در شأنش گفته شده : بعد از پيغمبر بسوى هيچ كس بدان اندازه كه بسوى او رحلت شده كوچ نشده است » چنين گفته است :
« و هم اين عنوان ، نسبت است بديهى كه در حومهء دمشق واقع است و به نام « صنعاء » خوانده مىشود و اكنون خراب و ويرانه شده بدين صنعاء نيز گروهى نسبت داده شده‌اند كه از ايشان است : ابو الاشعث شراحيل بن كليب بن ادهء صنعانى[2]. .
و هم از ايشان است : حنش بن عبد الله صنعانى كه وى از فضالة بن عبيد و از ابن عباس روايت مىكند و مردم شام از او روايت مىكنند » صاحب « طبقات فقهاء اليمن » بعد از اين كه طاوس و وهب بن منبّه از فقيهان يمن را ياد كرده به ترجمهء حنش پرداخته و او را بدين مضمون آورده است :
« و منهم : حنش بن عبد الله صنعانى از « ابناء » كنيه اش ابو رشدين بوده و امام


[1]دانشمند محقق رجالى معاصر شيخ محمد تقى شوشترى كه كتاب خود را ناظر بكتاب « تنقيح المقال » ممقانى تأليف و اشتباهات آن كتاب را ياد آورى كرده است .
[2]ابن شراحيل كه در كنيه و نام خود و نسبت با شراحيل كه در بالا ياد شد توافق دارد ممكن است همو باشد و بهر حال ممكن است اين دو ، و هم حنش ، در اصل از صنعاء يمن و از ابناء باشند چنان كه ابو اسحاق گفته و بعد در صنعاء شام هم اقامت كرده باشند و به آن جا هم نسبت داده شده باشند چنان كه جزرى گفته است .


صفحه 452


حافظ ، مسلم بن حجّاج قشيرى نيشابورى او را در « طبقات التّابعين من اهل اليمن » و به نام ابو رشدين جندى ياد كرده .
« حنش با على ، كرّم الله وجهه ، در كوفه بوده و ابن زبير او را والى يمن ساخته پس اسير گرديده و به نزد عبد الملك بن مروان برده شده . عبد الملك او را بخشيده و رهايش ساخته پس در زمان حجّاج بمصر رفته و از آنجا به اندلس منتقل گشته است .
« واقدى و شيخ ابو اسحاق شيرازى گفته‌اند : حنش در مصر وفات يافته است .
و باجى ( ابو محمد عبد الله بن محمد - از اهل اشبيله - ) اندلسى گفته است :
« حنش در سرقسطه[1]بوده و مسجد جامع آنجا را تأسيس كرده و در همان جا در گذشته و نزديك « باب اليهود » در غربى آن شهر به خاك سپرده شده و گورش در آنجا است » ابو اسحاق از فقيهان تابعى يمن فقط اين پنج كسرا ، كه همهء ايشان از طبقهء نخست بشمارند ياد كرده و آنگاه به « ذكر فقهاء التّابعين بالشام و الجزيره » پرداخته و طبقات ايشان را با نام چند تن و ترجمهء مختصرى از آنان آورده است .
صاحب طبقات فقهاء اليمن چند شخص ديگر را هم از طبقهء نخست از فقيهان يمن نام برده و پس از آن دو طبقهء ديگر هم از فقيهان يمن را بر شمرده است .
از جمله كسانى كه از طبقه نخست نام برده حجر بن قيس مدرى است[2].
و در بارهء او پس از اين كه گفته است : حجر بن قيس از اصحاب على ( ع ) بوده از كتاب « رياضة المتعلَّمين » تأليف ابو نعيم آورده كه او به اسناد از حجر روايت كرده كه اين مضمون را گفته است :


[1]« سر قسطه بفتح السين و الراء و ضم القاف و سكون السين المهملة ايضا و فى آخرها طاء مهملة هى مدينة على ساحل البحر من بلاد الاندلس » ( اللباب )
[2]از شهرهاى يمن است .


صفحه 453


« على به من گفت :
« چه خواهى كرد هنگامى كه ترا به لعن من امر كنند ؟
« من گفتم : آيا چنين كارى پيش خواهد آمد ؟
گفت : آرى .
« پس گفتم : در آن هنگام چه بايدم كرد ؟
« گفت : از من تبرّى و بيزارى مجوى .
« چون زمان امارت محمّد بن يوسف ، برادر حجّاج ، شد جمعه روزى ، حجر را كنار منبر واداشت و دستور داد كه على را لعن گويد :
« حجر پهلوى منبر ايستاده و چنين گفته است :
« انّ الأمير ، محمد بن يوسف أمرني ان العن عليّا فالعنوه ، لعنه الله » مردم اين سخن را شنيدند و جز يك تن بر منظور حجر واقف نشده و مقصود او را ندانست » و از جمله فقيهانى كه از طبقهء دوم از فقيهان تابعى يمن نام برده معمر بن راشد است و حكم بن ابان و عبد الرّزاق بن همّام .
و از جمله فقيهانى كه در طبقه سيم از تابعان يمن و از مشهوران ايشان به فقه و حديث ياد كرده ابو قرّه موسى بن طارق است[1]


[1]ابن اثير در « اللباب » ذيل كلمهء « الزبيدى » چنين آورده است : « بفتح الزاي و كسر الباء الموحدة و سكون الياء المثناة من تحتها و فى آخرها دال مهمله هذه النسبة إلى زبيد و هى مدينة باليمن ينسب إليها جماعة من العلماء كثيرون ، منهم ابو قره موسى بن طارق الزبيدي ، قاضيها ، روى عنه احمد بن حنبل و اسحاق بن راهويه و اثنى عليه احمد خيرا . روى موسى ، عن ابن جريج و الثورى و ربيعه و غيرهم » . در معجم البلدان ياقوت حموى ، در ذيل لغت زبيد ( بر وزن شهيد ) ، مدينهء مشهور در يمن چنين آمده است : « ينسب إليها جمع كثير من العلماء منهم ابو قبرة ، موسى بن طارق الزبيدي قاضيها ، يروى عن الثورى »