فى كلّ واد همّ لم يبال الله فى أيّها هلك[1]» 4 - « المساجد مجالس الكرام » 5 - « ما تقلَّد امرؤ قلادة افضل من سكينة . و ما زاد الله عبدا قطَّ فقها الَّا زاده الله قصدا » و از جمله رواياتى كه به اسناد از او آورده و جنبهء فقهى هم دارد اين روايت است :
« ابو ادريس گفته است :
« در مجلسى كه گروهى از صحابه پيغمبر ( ص ) ، از جمله عبادة بن صامت ، بودند حضور داشتم گفتگو در بارهء نماز « وتر » به ميان آمد برخى از ايشان گفتند : آن نماز واجب است و برخى ديگر آن را سنّت دانستند پس عبادة گفت : من گواهى مىدهم كه پيغمبر ( ص ) گفت : جبرئيل بر من در آمد و گفت : يا محمّد خداى مىفرمايد :
« انّي قد فرضت على أمّتك خمس صلاة من وفى بهنّ على وضوئهنّ و مواقيتهنّ و ركوعهنّ و سجودهنّ فإنّ له عندى بهنّ عهدا ان ادخله الجنّة و من لقيني و قد انتقص من ذلك شيئا - او كلمة تشبهها - فليس له عندى عهد ، ان شئت عذّبته و ان شئت رحمته » حديث زير را هم كه جنبه كلامى دارد به اسناد از خولانى از معاذ بن جبل از پيغمبر صلَّى الله عليه و آله سلم آورده است :
« يؤتى يوم القيمة بالممسوخ عقلا ، و بالهالك فى الفترة و بالهالك صغيرا فيقول الممسوخ العقل : يا ربّ لو آتيتنى عقلا ما كان من آتيته عقلا بأسعد بعقله منّي .
[1]اين سخن بعنوان حديث نبوى مشهور شده و به يادم چنان است كه در كتب حديث آن را مسندا ديدهام . 2 - « خولان بر وزن قولان مخلاف ( ديه ) من مخاليف اليمن منسوب إلى خولان ابى بطن من كهلان من القحطانية و هو خولان بن مالك » ( تنقيح المقال )
و يقول الهالك فى الفترة : يا ربّ لو اتانى منك عهد ما كان من اتاه عهد بأسعد منّي .
و يقول الهالك صغيرا يا ربّ لو آتيتنى عمرا ما كان من آتيته عمرا با سعد به عمره منّي .
فيقول الرّبّ سبحانه فإنّي آمركم بأمر فتطيعونى ؟
فيقولون : نعم و عزّتك يا ربّ ! فيقول : اذهبوا فادخلوا النّار ، و لو دخلوها ما ضرّتهم . .
فيقول الرّبّ ، سبحانه ، قبل ان اخلقكم علمت ما أنتم عليه و على علمى خلقتكم و إلى علمى تصيرون . ضمّيهم فتاخذهم النّار » ابن اثير جزرى در كتاب « اللَّباب » ( جلد اوّل - صفحه 395 - ) ذيل كلمهء « الخولانى » اين مضمون را آورده است :
« الخولانى بفتح الخاء المعجمة و سكون الواو و بعدها لام الف و فى آخرها نون .
هذه النسبة إلى خولان بن عمرو بن مالك بن . . و اسم خولان انكل و هى قبيلة نزلت الشام ينسب إليها جماعة من العلماء منهم . . و ابو ادريس عائذ الله بن عبد الله الخولانى ولد عام حنين و هو من كبّار التّابعين روى عنه الزّهري و غيره توفّى سنة ثمانين . . »
- 2 - ابن حوشب چنان كه از اين پيش گفته شد ابو اسحاق در بارهء شهر بن حوشب ترجمه نياورده و چيزى نگفته است ليكن در برخى از كتب ديگر ، كم يا بيش ، از او ياد شده است .
ابو نعيم ، در حليه ، او را تحت عنوان « و منهم المعتبر بالشّعر المشيّب و المنتظر للوارد المغيّب شهر بن حوشب » آورده آنگاه از حالات و اخبار و احاديث او چيزهايى به اسناد نقل كرده است .
از سخنان او است اين مضمون :
« هر گاه طعامى را چهار چيز باشد به كمال است : اصلش حلال باشد و نام خدا بر آن ياد گردد و دستهايى زياد در آن به حركت آيد و هنگام فراغ از آن حمد خدا گفته شود » و از احاديث او است كه گفته است : ابو هريره را شنيدم كه گفت : پيغمبر ( ص ) چنين گفت :
« لو كان العلم بالثّريّا لتناوله رجال من ابناء فارس » و هم از ابن حوشب از عبد الله بن سلام است كه گفته است : پيغمبر ( ص ) بر گروهى از اصحاب كه در تفكَّر فرو رفته بودند در آمد پرسيد در چه انديشه مىكنيد پاسخ دادند در بارهء خدا فكر مىكنم پيغمبر ( ص ) گفت :
« لا تفكَّروا فى الله و تفكَّروا فى خلق الله . . » اردبيلى و ممقانى و تسترى ( صاحب قاموس الرجال ) هم از او ياد كرده اند
و مختصرى در باره اش آوردهاند و بنقل ايشان در كافى هم به اسناد از او رواياتى آمده و در تفسير طبرسى نيز به اسناد از ابو حمزهء ثمالى از شهر بن حوشب از امّ سلمه نقل و روايت شده است .
سال وفات شهر را در جايى نديدهام جز اين كه در « قاموس الرجال » چنين آمده است :
« و قالوا : مات شهر فى « 98 » و قيل : فى 112 »
طبقهء دوم از فقيهان تابعى شام و جزيره پس از درگذشتن ابن حوشب و خولانى ، كه از « تابعان » نخستين طبقهء فقيهان شام بودهاند ، فقه در آنجا به اشخاصى ديگر كه در طبقه دوم ياد شدهاند انتقال يافته است .
از اين طبقه بشمار رفتهاند : ابو عبد الله بن ابو زكريا و هانى بن كلثوم و رجاء بن حيوه كندى[1]كه با كنيهء « ابو المقدام » خوانده مىشده و مشهور بوده است .
ابو اسحاق ، به اسناد از مطر[2]، نقل كرده كه وى در بارهء رجاء بن حياة اين مضمون را گفته است :
« من در فقيهان شام از رجاء كسى را افقه نديدم ليكن چون او را تحريك مىكردم مىديدم از شاميانى است كه مىگويند : عبد الملك در اين قضيه چنين و چنان حكم كرده و قضاء داشته است ! » « هشام بن عبد الملك پرسيده است كه سيّد و سرور اهل فلسطين كيست ؟
گفتهاند : « رجاء بن حياة » . از سيّد اهل اردن پرسيده گفتهاند : « عبادة بن نسى »
[1]اين رجاء همان است كه سليمان بن عبد الملك در بارهء « استخلاف » با او شور كرده و او عمر عبد العزيز را گفته و به شرحى كه در پايان ترجمهء سليمان ياد شد ولايت عهد او را عملى و تثبيت نموده است .
[2]ظاهرا مراد مطر وراق است كه ابو نعيم در حلية الاولياء ( جلد سيم - صفحه 75 ) به اسناد از ابو عيسى آورده كه گفته است : « ما رأيت مثل مطر فى فقهه و فى زهده » مطر احاديثى زياد از انس بن مالك روايت كرده است .
از سيّد اهل دمشق پرسيده است : « يحيى بن يحيى عنانى » را در پاسخ وى گفتهاند .
از سيّد اهل حمص پرسيده عمرو بن قيس سكونى را به او معرفى كردهاند . از سيّد اهل جزيره پرسيده است « عدىّ بن عدىّ » را در جواب آوردهاند » .
ابو نعيم او را بعنوان « و منهم الفقيه المفهم المطعام مشير « الخلفاء » و الامراء رجاء بن حياة ابو المقدام » ياد كرده و در ترجمه اش از گفته هاى بزرگان در بارهء او و از سخنان و روايات و احاديث او قسمتى آورده است :
از جمله ابن عون گفته است : « سه كسرا مانند نديدهام : ابن سيرين در عراق و محمد بن قاسم در حجاز و رجاء در شام . و علاء گفته است : مرا حاجتى به رجاء پيش آمد او نزد عبد الملك بود ملاقاتش كردم گفت : عبد الملك امروز ابن موهب را قاضى ساخت و اگر من مخيّر مىشدم كه ولايت قضاء را داشته باشم يا به گورم بسپارند هر آينه گور را برمىگزيدم . من گفتم : مردم مىگويند : به اشارهء تو شغل قضاء به او داده شده . گفت : راست مىگويند : من ملاحظهء مردم را كردم نه ملاحظهء ابن موهب را .
رجاء از عبد الله بن عمرو و ابو درداء و جابر و غير ايشان اسناد داشته است :
به اسناد از او است از عبد الله بن عمرو از پيغمبر ( ص ) كه گفت : « قليل من الفقه خير من كثير العبادة » و هم به اسناد از او است از معاويه از پيغمبر ( ص ) « من يرد الله به خيرا يفقهه فى الدّين » .
از جمله فقيهان تابعى در شام از دو شخص كه در زير نام ايشان ياد و بعد مختصرى در ترجمهء آنان آورده مىشود از طبقهء دوم بشمار رفتهاند :
1 - مكحول متوفّى به سال 112 ( يا 113 - يا 114 - يا 116 - يا 118 ) 2 - اشدق متوفّى به سال 119
- 1 - مكحول ابو عبد الله مكحول بن عبد الله شامى كابلى[1].
مكحول در جوانى بدست مسلمين اسير گشته ( از اسيران كابل است ) و به گفتهء ابن نديم و گفته منقول از واقدى زنى از قبيلهء هذيل را بنده و مولى بوده و به منقول از ابن عائشه زنى از بنى قيس را بندگى مىداشته و به قولى ديگر بندهء سعيد بن عاص و بقول چهارم مولى بنى ليث بوده است .
مكحول به قولى در سال يك صد و دوازده[112]و به قولى يك صد و سيزده ( 113 ) و به قولى يك صد و چهارده ( 114 ) و به گفته ابن نديم و گفتهء منقول از واقدى در سال يك صد و شانزده ( 116 ) و به گفتهء ابو اسحاق و ابن خلَّكان در سال يك صد و هجده ( 118 ) وفات يافته است . به گفتهء ابو اسحاق شيرازى ، ابو عبد الله مكحول معلم اشخاص بزرگى مانند اوزاعى و سعيد بن عبد العزيز و عبد الرحمن و برادرش يزيد ، پسران يزيد بن جابر بوده و اينان از او استفاده كرده و علم فرا گرفتهاند .
مكحول از جمله فقيهانى است كه « راى » و عمل به آن را درست مىدانسته و آن را در مسائل فقهى به كار مىبرده است .
[1]ابن اثير در « اللباب » ، پس از اين كه گفته است : شامى نسبت است به شام كه از بلاد معروف است و گروهى بسيار از صحابه در آنجا بوده حتى گفته شده كه ده هزار كس كه پيغمبر ( ص ) را ديدهاند در آنجا بودهاند ، چنين آورده است : « و مشهور به اين نسبت است ابو عبد اللَّه مكحول بن عبد اللَّه شامى كه سعيد بن عاص او را از كابل اسير كرده و به زنى از هذيل بخشيده و آن زن وى را آزاد ساخته است . مكحول در شام ساكن شده و به سال يك صد و دوازده
[112]و به قولى 13 و به قولى ديگر 14 وفات يافته است .
از ابو سهر نقل شده كه او از سعيد روايت كرده كه وى اين جمله را گفته است « لم يكن فى زمان مكحول ابصر بالفتيا منه و كان لا يفتى حتّى يقول : لا حول و لا قوّة الا با لله ، هذا رأى و الرّأى يخطئ و يصيب » از زهرى اين مضمون نقل شده است :
« علماء چهارند : سعيد بن مسيّب در مدينه ، عامر شعبى در كوفه ، حسن ابى حسن در بصره و مكحول در شام » ابن نديم از تأليفات مكحول ، دو كتاب زير را ياد كرده است :
1 - كتاب السّنن فى الفقه .
2 - كتاب المسائل فى الفقه .
- 2 - اشدق ابو ايوب سليمان بن موسى الأشدق[1].
سليمان اشدق ، به گفتهء ابو اسحاق ، در سال يك صد نوزده ( 119 ) وفات يافته و از اكابر شاگردان و اصحاب مكحول بوده است .
ابو نعيم پس از اين كه سليمان را به عبارت :
« و منهم الصّديق الاصدق ، الفقيه الاحذق سليمان بن موسى الأشدق ، رض »
[1]اشدق بمعنى كام گشاده است و در جائى از كتب رجالى ، كه در دسترسم هست نديدهام ، كه اين وصف خود سليمان است يا وصف پدرش ، موسى ، و منظور از آن گشادى دهان او بوده يا اين كه كنايه از سخنورى و زبان آورى است .