بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 473


- 1 - مكحول ابو عبد الله مكحول بن عبد الله شامى كابلى[1].
مكحول در جوانى بدست مسلمين اسير گشته ( از اسيران كابل است ) و به گفتهء ابن نديم و گفته منقول از واقدى زنى از قبيلهء هذيل را بنده و مولى بوده و به منقول از ابن عائشه زنى از بنى قيس را بندگى مىداشته و به قولى ديگر بندهء سعيد بن عاص و بقول چهارم مولى بنى ليث بوده است .
مكحول به قولى در سال يك صد و دوازده[112]و به قولى يك صد و سيزده ( 113 ) و به قولى يك صد و چهارده ( 114 ) و به گفته ابن نديم و گفتهء منقول از واقدى در سال يك صد و شانزده ( 116 ) و به گفتهء ابو اسحاق و ابن خلَّكان در سال يك صد و هجده ( 118 ) وفات يافته است . به گفتهء ابو اسحاق شيرازى ، ابو عبد الله مكحول معلم اشخاص بزرگى مانند اوزاعى و سعيد بن عبد العزيز و عبد الرحمن و برادرش يزيد ، پسران يزيد بن جابر بوده و اينان از او استفاده كرده و علم فرا گرفته‌اند .
مكحول از جمله فقيهانى است كه « راى » و عمل به آن را درست مىدانسته و آن را در مسائل فقهى به كار مىبرده است .


[1]ابن اثير در « اللباب » ، پس از اين كه گفته است : شامى نسبت است به شام كه از بلاد معروف است و گروهى بسيار از صحابه در آنجا بوده حتى گفته شده كه ده هزار كس كه پيغمبر ( ص ) را ديده‌اند در آنجا بوده‌اند ، چنين آورده است : « و مشهور به اين نسبت است ابو عبد اللَّه مكحول بن عبد اللَّه شامى كه سعيد بن عاص او را از كابل اسير كرده و به زنى از هذيل بخشيده و آن زن وى را آزاد ساخته است . مكحول در شام ساكن شده و به سال يك صد و دوازده
[112]و به قولى 13 و به قولى ديگر 14 وفات يافته است .


صفحه 474


از ابو سهر نقل شده كه او از سعيد روايت كرده كه وى اين جمله را گفته است « لم يكن فى زمان مكحول ابصر بالفتيا منه و كان لا يفتى حتّى يقول : لا حول و لا قوّة الا با لله ، هذا رأى و الرّأى يخطئ و يصيب » از زهرى اين مضمون نقل شده است :
« علماء چهارند : سعيد بن مسيّب در مدينه ، عامر شعبى در كوفه ، حسن ابى حسن در بصره و مكحول در شام » ابن نديم از تأليفات مكحول ، دو كتاب زير را ياد كرده است :
1 - كتاب السّنن فى الفقه .
2 - كتاب المسائل فى الفقه .
- 2 - اشدق ابو ايوب سليمان بن موسى الأشدق[1].
سليمان اشدق ، به گفتهء ابو اسحاق ، در سال يك صد نوزده ( 119 ) وفات يافته و از اكابر شاگردان و اصحاب مكحول بوده است .
ابو نعيم پس از اين كه سليمان را به عبارت :
« و منهم الصّديق الاصدق ، الفقيه الاحذق سليمان بن موسى الأشدق ، رض »


[1]اشدق بمعنى كام گشاده است و در جائى از كتب رجالى ، كه در دسترسم هست نديده‌ام ، كه اين وصف خود سليمان است يا وصف پدرش ، موسى ، و منظور از آن گشادى دهان او بوده يا اين كه كنايه از سخنورى و زبان آورى است .


صفحه 475


عنوان كرده شمّه‌اى از حالات و كلمات و روايات او آورده است .
از جمله از حالات و اوصاف او است ، به اسناد از برد ، كه وى گفته است « ما رأيت سليمان بن موسى الَّا مستقبل القبلة » و ، به اسناد از ابن جريج كه او گفته است : « لم نر من جاءنا من الشّام يسأل عن مثل مسألته » و به اسناد از زهرى كه گفته است : « انّ مكحولا يأتينا و سليمان بن موسى و ايم الله انّ سليمان لأحفظ الرّجلين » و از جمله سخنان او ، به اسناد از يزيد بن يحيى ، آورده كه سليمان گفته است :
« ثلاثة لا ينتصفون من ثلاثة : حليم من جاهل ، و برّ من فاجر و شريف من دنيء » و به اسناد از سعيد بن عبد العزيز كه گفته است : « اذا وجدت علم الرّجل حجازيّا و سخاءه عراقيا ، و استقامته استقامة شاميّة فهو رجل » و از روايات او ، به اسناد از سليمان از زهرى از عروه از عائشه ، آورده كه پيغمبر ( ص ) گفته است :
« أيّما امرأة نكحت به غير اذن وليّها فنكاحها باطل و لها الَّذى اعطاها بما اصاب منها فإن اشتجروا فالسّلطان ولىّ من لا ولىّ له » و به اسناد از سليمان بن موسى از زهرى از انس بن مالك آورده كه پيغمبر ( ص ) گفته است :
« الغبار فى سبيل الله اسفار الوجوه يوم القيامة[1]»


[1]اين روايت را ابو نعيم در ترجمهء سعيد بن عبد العزيز تنوخى ( جلد هشتم - صفحهء 275 - ) به اسناد از او از سليمان بن موسى اشدق از زهرى از انس بن مالك از پيغمبر ( ص ) نيز به همين عبارت آورده است .


صفحه 476


طبقهء سيّم از فقيهان تابعى شام و جزيره به گفتهء ابو اسحاق پس از اين كه مكحول و ابو ايوب اشدق وفات يافته‌اند فقه و افتاء در شام ، به اشخاصى ديگر انتقال يافته است و طبقه‌اى ديگر از فقيهان آن مقام را متصدّى گرديده‌اند .
از اين طبقه ، كه طبقه سيم است ، اشخاص زير به ترتيب سال وفات ( بحسب قول به اقلّ ) در اين اوراق ياد و ترجمهء مختصرى از ايشان ايراد مىگردد :
1 - ميمون بن مهران متوفّى به سال 117 2 - غسّانى « « 135 3 - زبيدى « « 148 4 - اوزاعى « « 157 يا 159 5 - تنوخى « « 166


صفحه 477


- 1 - ميمون بن مهران ابو ايوب ميمون بن مهران .
ابو اسحاق در بارهء ميمون بن مهران همين اندازه نوشته است كه « ميمون بن مهران از اسيران استخر و مولى ازد بوده و در سال يك صد و هفده ( 117 ) در گذشته است » در برخى از كتب رجال ، « ميمون بن مهران » عنوان شده و در برخى از كتب ديگر عنوان شدن او و نام بردن از وى نقل گرديده است[1].
ابو نعيم او را تحت اين عنوان « و منهم الحكيم اليقضان ابو ايّوب بن مهران امام اهل الجزيرة حميد السّيرة سديد السيرة ( شايد : السريره ) » ياد كرده و از حالات و كلمات و روايات او لختى حكايت نموده است ، كه بىگمان برخى از آنها نادرست و آثار نادرستى در آنها آشكار و نمايان است .
مانند اين گفته كه : فرات بن سائب از او پرسيده كه به عقيدهء او على افضل است يا ابو بكر و عمر ؟ در اين هنگام او چنان بر خود لرزيده كه عصايش از دست افتاده . .
آنگاه باز فرات پرسيده كه : ابو بكر نخست به اسلام در آمده يا على ؟ او گفته است :
به خدا سوگند همانا در زمان بحيراى راهب كه پيغمبر بر او گذشته ابو بكر بوى ايمان آورده ! و ميان پيغمبر و خديجه رفت و آمد كرده تا خديجه را به نكاح وى در آورده است ! و اينها همه پيش از آن بوده كه على از مادر زاده باشد[2]. و مانند برخى از


[1]در كتاب « لسان الميزان » « ميمون الازدى » عنوان شده كه شايد همين ميمون بن مهران باشد .
[2]ايمان آوردن پيش از بعثت و وساطت براى مزاوجت ؟ ! افضل دانستن ابو بكر و عمر هم با منقولات از « خلاصه » و از ابن كلبى و خبر « فقيه » نادرست بودنش واضح است .


صفحه 478


روايات كه از او نقل شده است .
ميمون ، كاتب عمر بن عبد العزيز بوده و از طرف او شغل قضاء داشته و بعد از آن شغل كناره گرفته است . از ميمون نقل شده كه گفته است : « لو انّ اهل القرآن صلحوا صلح النّاس » و هم از سخنان او اين مضمون حكايت شده است :
« خود را به سه چيز در مورد آزمايش قرار مده : بر سلطان ، به گمان اين كه مىخواهى او را به اطاعت خدا وادارى ، وارد مشو . بر زنان به نام و خيال اين كه مىخواهى آنان را قرآن بياموزى داخل مشو . گوش به سخن هوى آميز و هوس انگيز فرا مده چه نمىدانى چه چيز از آن در تو اثر خواهد كرد و بر دلت خواهد نشست . » باز از او نقل شده كه گفته است : « نخستين كسى كه مردم در ركابش مىرفتند اشعث بن قيس كندى بود و من پيشينيان را ادراك كردم كه چون مىديدند كسى سوار است و ديگرى با او پياده به راه ، مىگفتند : خدا او را بكشد كه جبّار و ستم كار است » .
ابو نعيم ، به اسناد از ابو محمد ، هارون بربرى ، آورده كه گفته است :
« عمر بن عبد العزيز ، ميمون را بر قضاء و بر خراج جزيره فرمان داد . ميمون بوى نوشت : « مرا به كارى وادار كرده‌اى كه نيرو و توان آن را ندارم : من ميان مردم بقضاء پردازم و حال اين كه پير و رقيق و ضعيف هستم ؟ و استعفاء خواست .
« عمر پاسخ او را چنين نوشت : « خراج را جبايت و جمع كن و آن چه از كار قضاء بر تو روشن باشد دريغ مكن و هر گاه كارى روشن نباشد و ترا در آن شبهه و شكى باشد آن را به من بفرست و راه حلّ آن را از من بخواه زيرا كه اگر بنا شود مردم كارى را كه برايشان بزرگ و دشوار آيد ترك كنند و از اقدام به آن كناره گيرند دين و دنيا تباه گردد » ابو نعيم ، به اسناد از ميمون از عبد الله بن عمر روايت كرده كه پيغمبر ( ص ) گفته است : « قلَّما يوجد فى آخر الزّمان درهم من حلال او اخ يوثق به » و باز به همان اسناد كه پيغمبر ( ص ) گفته است : « اتّقوا فراسة المؤمن فإنّه ينظر بنور الله » در كتاب قاموس الرجال مفصل در بارهء ميمون بن مهران سخن به ميان آمده از جمله چنين آمده است :


صفحه 479


« ميمون بن مهران . . و فى « الخلاصة » قال البرقى انّه من خواصّ علىّ عليه السّلام من مضر . و ذكر ابن الكلبي قصّة له فى شأن امرأة حلف زوجها بطلاقها « انّ عليّا خير هذه الامّة و أولاها بالرسول صلَّى الله عليه و سلَّم » . و يظهر منها كونه قاضيا من قبل عمر بن عبد العزيز و انه توقف عن الحكم و رفعها ( يعنى القصّة ) اليه . اقول : و روى « كش » عنه قصّة ضيافة امير المؤمنين للحارث الاعور . و يظهر من خبر « الفقيه » كونه من اصحاب الحسن ( ع ) ايضا . . » - 2 - غسّانى يحيى بن يحيى غسّانى .
غسّانى ، به گفتهء ابو اسحاق ، در سال يك صد و سى و پنج ( 135 ) در گذشته است . غسّانى مفتى اهل شام بوده و پس از اين كه او مرده مذهب اوزاعى و سعيد بن عبد العزيز در شام رواج يافته و فتوى از ايشان برجا مانده است .
در كتاب « اللَّباب . . » در ذيل عنوان « الغسّانى » اين مضمون آورده شده است :
« الغسّانى ، بفتح الغين و السّين المشدّدة و بعد الالف نون ، نسبت است به غسّان كه قبيله ايست بزرگ از « ازد » اين قبيله از آب غسّان كه در يمن ميان زبيد ( بر وزن سفيد ) و رمع[1]واقع است آشاميده و به اين سبب بدان نام ناميده شده‌اند . .


[1]« بكسر أوله و فتح ثانيه و عين مهملة موضع باليمن و قال نصر : قرية ابى موسى به بلاد الاشعريين من اليمن قرب غسان و زبيد » ( معجم البلدان ) .


صفحه 480


« از دانشمندان گروهى بسيار به آن نسبت داده شده‌اند كه از آن گروه است :
يحيى بن يحيى غسّانى قاضى دمشق كه از سعيد بن مسيّب و عروة بن زبير ، و جز اين دو ، روايت مىكند . و از او روايت مىكند ابن اسحاق و ابن عيينه . غسّانى به سال يك صد و سى و پنج وفات يافته و عالمى « ثقه » بوده است » و در كتاب « لسان الميزان » اين مضمون آورده شده است :
« يحيى بن ابو زكريّا ، يحيى غسّانى از مردم واسط است و از هشام پسر عروة بن زبير روايت مىكند :
« ابن حبان ، براى كثرت مخالفتى كه غسّانى در روايات خود با « ثقات » از رواة مىداشته روايت او را اجازه نكرده و به آنها اعتبار نداده است . . » شايد اين گفتهء ابن حجر در « لسان الميزان » به شخصى ديگر ، كه نام او و نام پدر و هم نسبتش با شخص مورد ترجمه و عنوان در اين اوراق توافق دارد ، ليكن از او متأخر است و از هشام پسر عروه روايت مىكند ، نه از خود عروه ، و « ثقه » بودنش مورد تأمل و ترديد ابن حبان قرار گرفته ، مربوط و متعلق باشد و شايد هم همين شخص باشد كه در اينجا عنوان شده و موضوع ترجمه است و « ثقه » بودن او مورد اختلاف است ميان ابن اثير ( صاحب لباب ) و ميان ابن حبان .