بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 476


طبقهء سيّم از فقيهان تابعى شام و جزيره به گفتهء ابو اسحاق پس از اين كه مكحول و ابو ايوب اشدق وفات يافته‌اند فقه و افتاء در شام ، به اشخاصى ديگر انتقال يافته است و طبقه‌اى ديگر از فقيهان آن مقام را متصدّى گرديده‌اند .
از اين طبقه ، كه طبقه سيم است ، اشخاص زير به ترتيب سال وفات ( بحسب قول به اقلّ ) در اين اوراق ياد و ترجمهء مختصرى از ايشان ايراد مىگردد :
1 - ميمون بن مهران متوفّى به سال 117 2 - غسّانى « « 135 3 - زبيدى « « 148 4 - اوزاعى « « 157 يا 159 5 - تنوخى « « 166


صفحه 477


- 1 - ميمون بن مهران ابو ايوب ميمون بن مهران .
ابو اسحاق در بارهء ميمون بن مهران همين اندازه نوشته است كه « ميمون بن مهران از اسيران استخر و مولى ازد بوده و در سال يك صد و هفده ( 117 ) در گذشته است » در برخى از كتب رجال ، « ميمون بن مهران » عنوان شده و در برخى از كتب ديگر عنوان شدن او و نام بردن از وى نقل گرديده است[1].
ابو نعيم او را تحت اين عنوان « و منهم الحكيم اليقضان ابو ايّوب بن مهران امام اهل الجزيرة حميد السّيرة سديد السيرة ( شايد : السريره ) » ياد كرده و از حالات و كلمات و روايات او لختى حكايت نموده است ، كه بىگمان برخى از آنها نادرست و آثار نادرستى در آنها آشكار و نمايان است .
مانند اين گفته كه : فرات بن سائب از او پرسيده كه به عقيدهء او على افضل است يا ابو بكر و عمر ؟ در اين هنگام او چنان بر خود لرزيده كه عصايش از دست افتاده . .
آنگاه باز فرات پرسيده كه : ابو بكر نخست به اسلام در آمده يا على ؟ او گفته است :
به خدا سوگند همانا در زمان بحيراى راهب كه پيغمبر بر او گذشته ابو بكر بوى ايمان آورده ! و ميان پيغمبر و خديجه رفت و آمد كرده تا خديجه را به نكاح وى در آورده است ! و اينها همه پيش از آن بوده كه على از مادر زاده باشد[2]. و مانند برخى از


[1]در كتاب « لسان الميزان » « ميمون الازدى » عنوان شده كه شايد همين ميمون بن مهران باشد .
[2]ايمان آوردن پيش از بعثت و وساطت براى مزاوجت ؟ ! افضل دانستن ابو بكر و عمر هم با منقولات از « خلاصه » و از ابن كلبى و خبر « فقيه » نادرست بودنش واضح است .


صفحه 478


روايات كه از او نقل شده است .
ميمون ، كاتب عمر بن عبد العزيز بوده و از طرف او شغل قضاء داشته و بعد از آن شغل كناره گرفته است . از ميمون نقل شده كه گفته است : « لو انّ اهل القرآن صلحوا صلح النّاس » و هم از سخنان او اين مضمون حكايت شده است :
« خود را به سه چيز در مورد آزمايش قرار مده : بر سلطان ، به گمان اين كه مىخواهى او را به اطاعت خدا وادارى ، وارد مشو . بر زنان به نام و خيال اين كه مىخواهى آنان را قرآن بياموزى داخل مشو . گوش به سخن هوى آميز و هوس انگيز فرا مده چه نمىدانى چه چيز از آن در تو اثر خواهد كرد و بر دلت خواهد نشست . » باز از او نقل شده كه گفته است : « نخستين كسى كه مردم در ركابش مىرفتند اشعث بن قيس كندى بود و من پيشينيان را ادراك كردم كه چون مىديدند كسى سوار است و ديگرى با او پياده به راه ، مىگفتند : خدا او را بكشد كه جبّار و ستم كار است » .
ابو نعيم ، به اسناد از ابو محمد ، هارون بربرى ، آورده كه گفته است :
« عمر بن عبد العزيز ، ميمون را بر قضاء و بر خراج جزيره فرمان داد . ميمون بوى نوشت : « مرا به كارى وادار كرده‌اى كه نيرو و توان آن را ندارم : من ميان مردم بقضاء پردازم و حال اين كه پير و رقيق و ضعيف هستم ؟ و استعفاء خواست .
« عمر پاسخ او را چنين نوشت : « خراج را جبايت و جمع كن و آن چه از كار قضاء بر تو روشن باشد دريغ مكن و هر گاه كارى روشن نباشد و ترا در آن شبهه و شكى باشد آن را به من بفرست و راه حلّ آن را از من بخواه زيرا كه اگر بنا شود مردم كارى را كه برايشان بزرگ و دشوار آيد ترك كنند و از اقدام به آن كناره گيرند دين و دنيا تباه گردد » ابو نعيم ، به اسناد از ميمون از عبد الله بن عمر روايت كرده كه پيغمبر ( ص ) گفته است : « قلَّما يوجد فى آخر الزّمان درهم من حلال او اخ يوثق به » و باز به همان اسناد كه پيغمبر ( ص ) گفته است : « اتّقوا فراسة المؤمن فإنّه ينظر بنور الله » در كتاب قاموس الرجال مفصل در بارهء ميمون بن مهران سخن به ميان آمده از جمله چنين آمده است :


صفحه 479


« ميمون بن مهران . . و فى « الخلاصة » قال البرقى انّه من خواصّ علىّ عليه السّلام من مضر . و ذكر ابن الكلبي قصّة له فى شأن امرأة حلف زوجها بطلاقها « انّ عليّا خير هذه الامّة و أولاها بالرسول صلَّى الله عليه و سلَّم » . و يظهر منها كونه قاضيا من قبل عمر بن عبد العزيز و انه توقف عن الحكم و رفعها ( يعنى القصّة ) اليه . اقول : و روى « كش » عنه قصّة ضيافة امير المؤمنين للحارث الاعور . و يظهر من خبر « الفقيه » كونه من اصحاب الحسن ( ع ) ايضا . . » - 2 - غسّانى يحيى بن يحيى غسّانى .
غسّانى ، به گفتهء ابو اسحاق ، در سال يك صد و سى و پنج ( 135 ) در گذشته است . غسّانى مفتى اهل شام بوده و پس از اين كه او مرده مذهب اوزاعى و سعيد بن عبد العزيز در شام رواج يافته و فتوى از ايشان برجا مانده است .
در كتاب « اللَّباب . . » در ذيل عنوان « الغسّانى » اين مضمون آورده شده است :
« الغسّانى ، بفتح الغين و السّين المشدّدة و بعد الالف نون ، نسبت است به غسّان كه قبيله ايست بزرگ از « ازد » اين قبيله از آب غسّان كه در يمن ميان زبيد ( بر وزن سفيد ) و رمع[1]واقع است آشاميده و به اين سبب بدان نام ناميده شده‌اند . .


[1]« بكسر أوله و فتح ثانيه و عين مهملة موضع باليمن و قال نصر : قرية ابى موسى به بلاد الاشعريين من اليمن قرب غسان و زبيد » ( معجم البلدان ) .


صفحه 480


« از دانشمندان گروهى بسيار به آن نسبت داده شده‌اند كه از آن گروه است :
يحيى بن يحيى غسّانى قاضى دمشق كه از سعيد بن مسيّب و عروة بن زبير ، و جز اين دو ، روايت مىكند . و از او روايت مىكند ابن اسحاق و ابن عيينه . غسّانى به سال يك صد و سى و پنج وفات يافته و عالمى « ثقه » بوده است » و در كتاب « لسان الميزان » اين مضمون آورده شده است :
« يحيى بن ابو زكريّا ، يحيى غسّانى از مردم واسط است و از هشام پسر عروة بن زبير روايت مىكند :
« ابن حبان ، براى كثرت مخالفتى كه غسّانى در روايات خود با « ثقات » از رواة مىداشته روايت او را اجازه نكرده و به آنها اعتبار نداده است . . » شايد اين گفتهء ابن حجر در « لسان الميزان » به شخصى ديگر ، كه نام او و نام پدر و هم نسبتش با شخص مورد ترجمه و عنوان در اين اوراق توافق دارد ، ليكن از او متأخر است و از هشام پسر عروه روايت مىكند ، نه از خود عروه ، و « ثقه » بودنش مورد تأمل و ترديد ابن حبان قرار گرفته ، مربوط و متعلق باشد و شايد هم همين شخص باشد كه در اينجا عنوان شده و موضوع ترجمه است و « ثقه » بودن او مورد اختلاف است ميان ابن اثير ( صاحب لباب ) و ميان ابن حبان .


صفحه 481


- 3 - زبيدى ابو الهذيل محمّد بن وليد زبيدى[1].
زبيدى ، به گفتهء ابو اسحاق ، در سال يك صد و چهل و هشت ( 148 ) وفات يافته است .
از محمد بن سالم حكايت شده كه اين مضمون را گفته است :
« من در رصافه نزد ابن شهاب ( زهرى ) قرآن مىآموختم . روزى محمّد بن وليد زبيدى را نزد او ديدم ابن شهاب ، مرا گفت : نزد زبيدى قرآن بخوان و از او فراگير چه زبيدى بر همهء علوم من احاطه دارد و همهء آن چه را من مىدانم او مىداند » - 4 - اوزاعى ابو عمرو عبد الرحمن بن عمرو بن يحمد[2]اوزاعى .
اوزاعى به گفتهء ابو اسحاق از اسيران يمن بوده و خود او از قبيلهء « اوزاع » نبوده است و در سال هشتاد و هشت متولد شده و در سال يك صد و پنجاه و هفت ( 157 ) به سنّ شصت و پنج سال وفات يافته است .


[1]كلمهء زبيد ( مصغر بر وزن جنيد ) قبيله ايست از مذحج و اسم زبيد ، منبه بوده است و زبيد ( بر وزن شهيد ) شهرى است در يمن كه جمعى از علماء بدان نسبت داده شده‌اند چنان كه به اول هم گروهى از صحابه و از علماء منسوب شده‌اند و عمرو بن معديكرب به آن منسوب است .
[2]در نسخه چاپى طبقات الفقهاء جد اوزاعى به نام « محمد » ضبط شده ليكن چنان كه در تاريخ ابن خلكان ضبط شده و ممقانى از كتاب « تهذيب الاسماء » نقل كرده « يحمد » ( بضم ياء مثناة تحتانى و سكون حاء مهمله و كسر ميم و دال مهمله ) درست است نه محمد .


صفحه 482


< فهرس الموضوعات > 6 - ازواعي در سيزده سالگي فتوى ميداده و مورد استفتاء بوده < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 7 - اوزاعي بهفتاد هزار مسئله پاسخ گفته است < / فهرس الموضوعات > ابن نديم ، او را از قبيلهء « اوزاع »[1]خوانده و وفاتش را به سال يك صد و پنجاه و نه ضبط كرده است .
بقول ابو اسحاق ، اوزاعى در سن سيزده سالگى مورد استفتاء فقه بوده و فتوى مىداده است . باز همو از عبد الرحمن بن مهدى نقل كرده كه گفته است :
« ما كان بالشّام احد اعلم بالسّنّة من الأوزاعى » باز همو از هقل بن زياد اين عبارت را آورده است :
« اجاب الاوزاعى فى سبعين الف مسألة ! » گفته‌اند « هنگامى كه اوزاعى به مكَّه مشرف گشته چون خبر قدوم او به سفيان ثورى رسيده به پيشواز او شتافته تا در ذى طوى بوى رسيده پس ريسمان شتر او را از قطار باز كرده و به گردن خود افكنده و چون به مردم بر مىخورده مىگفته است : « الطَّريق للشّيخ » كسانى بسيار از اوزاعى فقه استفاده كرده و علم فرا گرفته‌اند كه از آن اشخاص شمرده شده‌اند : ابو اسحاق فزارى و عبد الله بن مبارك و هقل بن زياد و ابو العباس وليد بن مسلم و وليد بن مزيد و عمر بن عبد الواحد و عمر بن ابى سلمه و عقبة بن علقمه و محمد بن يوسف فريابى .


[1]ممقانى از « تهذيب الاسماء » در بارهء كلمهء « اوزاع » اين مضمون را نقل كرده است : « در « اوزاع » اختلاف است به قولى بطنى از حمير و به قولى بطنى از همدان و به قولى ديهى است در « باب الفراديس » از دمشق و به قولى كلمهء نسبت است به « اوزاع القبائل » يعنى بقايا و فرقه هاى آنها كه از قبائل پراكنده مجتمع گرديده‌اند . » و در كتاب « اللباب فى تهذيب الانساب » ابن اثير چنين آورده شده است : « هذه النسبة إلى « الاوزاع » و هى قرى متفرقة فى ما يظن السمعاني بالشام فجمعت و قيل لها « الاوزاع » منها ابو عمرو عبد الرحمن بن عمرو الاوزاعى و الاوزاع التى ينسب إليها قرية خارج باب الفراديس توفى سنة 157 . قلت : هكذا ذكر ابو سعد : الاوزاع ، و الصواب ان الاوزاع بطن من ذى الكلاع من اليمن و قيل : الاوزاع بطن من همدان و قد قال بعض العلماء مثل قول ابى سعد الا ان الصحيح ما ذكرناه و المتأخر ينبغى ان يختار الاصح » .


صفحه 483


ابن خلَّكان پس از اين كه در بارهء اوزاعى گفته است :
« امام اهل الشّام لم يكن بالشّام اعلم منه » اين مضمون را آورده است :
« اوزاعى در بيروت سكنى مىداشته و از زهرى و عطاء ، حديث استماع كرده و عبد الله مبارك و گروهى بسيار از او حديث ، اخذ و استماع كرده‌اند .
« اوزاعى در بعلبك به سال هشتاد و هشت ( 88 ) و به قولى در سال نود و سه ( 93 ) متولد شده و در روز يكشنبه دو روز به آخر ماه صفر ماندهء از سال يك صد و پنجاه و هفت ( 157 ) در بيروت وفات يافته است » .
مرگ اوزاعى به طورى غريب اتفاق افتاده است . ابن خلَّكان از « تاريخ دمشق » تأليف حافظ ، ابن عساكر نقل كرده كه « اوزاعى در بيروت به حمّام رفته بوده است صاحب حمّام را كارى پيش آمده كه ناگزير دست از كار كشيده و در حمّام را بسته و بىاين كه به ياد آورد كه اوزاعى در حمّام است از پى كار خود رفته چون به يادش آمده كه در را بر اوزاعى بسته بوده برگشته و اوزاعى را ديده كه بسوى قبله دراز كشيده و دست به زير گونه خود گذاشته و درگذشته است ! » ابو نعيم او را بعنوان :
« و منهم العلم المنشور ، و الحكم المشهور ، الامام المسجّل و المقدام المفضّل . . » ياد كرده و نامه‌اى از او به منصور ، خليفه عباسى ، و هم مجلس نصيحت او را بوى ، به تفصيل آورده كه اگر هم در اين تفصيل ترديد و جاى سخن باشد برخى از رواياتى كه در طىّ آن آورده شده در خور توجه و كلماتى كه گفته شايستهء پيروى و تأثر است از جمله رواياتى كه در طى اين نصيحت و موعظهء به منصور آورده شده پيغمبر ( ص ) گفته است :
« أيّما وال بات غاشا لرعيّته حرّم الله عليه الجنّة » و از جمله كلماتش در اين نصيحت و موعظه به منصور :