- 3 - عبيده ابو مسلم ، يا ابو عمرو ، عبيدة[1]( بر وزن عقيده ) بن عمرو سلمانى[2]مرادى همدانى .
بقول ابو اسحاق ، و برخى ديگر ، عبيده به سال هفتاد و دو ( 72 ) و به قولى به سال هفتاد و سه ( 73 ) در گذشته است .
عبيده دو سال پيش از وفات پيغمبر ( ص ) به اسلام در آمده ليكن به ديدار پيغمبر ( ص ) فائز نشده است .
ابو اسحاق گفته است : « مردم مىگفتهاند : در كوفه از عبيده و حارث اعور كسى به فرايض عالمتر نيست .
عبيده در مسجد كوفه مىنشسته و چون فريضهاى كه در آن حدى ( هكذا . ظ :
جدّى ) بوده بر شريح وارد مىشده آن را به عبيد ارجاع مىداده است .
برقى و علامهء حلى ، بنقل ممقانى ، عبيده را از اصحاب على ( ع ) بلكه از اولياء اصحاب آن حضرت شمردهاند . از ابن داود هم نقل شده كه در رجال خود عبيده را توثيق كرده و او را از اصحاب على ( ع ) بشمار آورده است .
در اخبار صفّين از كتاب نصر بن مزاحم در عداد قارئان قرآن ، كه با على ( ع )
[1]ضبط اين كلمه را ممقانى از لاهيجى بدين صورت نقل كرده است .
[2]ممقانى پس از ضبط كلمه بفتح سين و سكون لام چنين افاده كرده است : اين نسبت است به « سلمان » كه بطنى از « مراد » و مراد بطنى از « مذحج » است . و اگر كسى منسوب به اين بطن نباشد پس نسبت خواهد بود به « سلمان » كه نام منزلى است ميان عين صيد و و اقصه ، يا عقبه يا واقعه ، يا نسبت خواهد بود به « سلمان » كه در قديم نام آبى بوده يا بفتح لام است تا نسبت باشد به شهر سلميه بفتح سين و لام و سكون ميم و فتح ياء كه شهرى است نزديك حمص » .
بوده و بر معاويه احتجاج كرده و راجع به « ترك جنگ » رفت و آمد داشتهاند ، عبيده سلمانى و علقمة بن قيس ، شمرده و ياد شدهاند .
ابن ابى الحديد ( جلد اول صفحه 283 از شرح ) در ذيل « دعوة علىّ النّاس بالجهاد قبل وقعة صفّين » بنقل از نصر بن مزاحم چنين آورده است :
« فاجاب عليّا عليه السّلام إلى السّير ، جلّ النّاس الَّا انّ اصحاب عبد الله بن مسعود اتوه ، فيهم عبيدة السّلماني و اصحابه انّا نخرج معكم و لا نترك عسكركم و نعسكر على حدة حتّى ننظر فى أمركم و امر اهل الشام فمن رأيناه اراد ما لا يحلّ له او بدا لنا منه بغى كنّا عليه .
« فقال لهم علىّ عليه السّلام :
« مرحبا و اهلا . هذا هو الفقه فى الدّين و العلم بالسّنّة . من لم يرض بهذا فهو خائن جبّار » « و اتاه آخرون من اصحاب عبد الله بن مسعود منهم الربيع بن خيثم و هم يومئذ أربعمائة رجل فقالوا : يا امير المؤمنين انّا شككنا فى هذا القتال ، على معرفتنا بفضلك و لا غناء بنا و لا بك و لا بالمسلمين عمّن يقاتل العدوّ فولَّنا بعض هذه الثّغور نكمن ثمّ نقاتل عن اهله . فوجّه علىّ عليه السّلام ربيع بن خيثم على ثغر الرّىّ فكان اوّل لواء عقده علىّ عليه السّلام بالكوفة لواء ربيع بن خيثم » بنا به اين نقل عبيده در عداد اصحاب ابن مسعود بوده و نسبت وى به ابن مسعود بيشتر شهرت داشته است .
از كتاب « كشف الغمّه » نقل شده كه عبيده پيش از خلافت على ( ع ) شغل قضاء مىداشته و در زمان خلافت آن حضرت نيز متصدّى آن شغل بوده است .
ابن اثير در كتاب « اللَّباب . . » كلمهء « سلمانى » را بفتح سين و سكون لام دانسته و گفته است « و اصحاب الحديث يفتحون اللام » آنگاه اين مضمون را آورده است :
« و اين نسبت است به سلمان بن يشكر بن . . و مشهور به اين نسبت است عبيدة بن عمرو ، و بقول برخى عبيدة بن قيس ، سلمانى كه از اصحاب ابن مسعود و علىّ بوده و از اين دو ، و غير اين دو از صحابه ، روايت كرده و دو سال پيش از اين كه پيغمبر ( ص ) وفات كند اسلام اختيار كرده است و شعبى و ابراهيم نخعى و ابن سيرين و جز اينان ، از او روايت مىكنند . و به سال هفتاد و دو ( 72 ) از هجرت وفات يافته است » .
خطيب در تاريخ پس از اين كه عبيده را بعنوان « عبيدة السلماني المرادي الهمداني » آورده ترديد در نام او به عبيده يا عباده و در نام پدرش به قيس و عمرو و در كنيه اش به ابو مسلم و ابو عمرو را از كسانى نقل كرده و سماع او را از گروهى از صحابه و روايت گروهى از تابعان را از وى ، ياد نموده و به اسناد از او اين مضمون را حكايت كرده كه گفته است :
« چون از جنگ نهروان پرداختيم و خوارج كشته شدند علىّ گفت :
« در ميان كشتگان جستجو كنيد چه اگر اينان همان كسانى باشند كه پيغمبر مرا از آنان خبر داد مردى مخدج اليد ( كوتاه و ناقص دست ) در ميان ايشان خواهد بود » « پس ما به جستجو پرداختيم و چنان كسى را يافتيم پس على را آگاه ساختيم على آمد و كنار آن كشته ايستاد و سه بار بانك داد « الله اكبر » .
« آنگاه گفت :
« اگر نه اين است كه شما را دهشت و سرگشتگى و شادى بىاندازه مىگيرد هر آينه شما را از آن چه خدا بر زبان پيغمبرش در حقّ قاتلان اينان مقدّر فرموده خبر مىدادم » .
« من گفتم :
« يا على آيا تو خود اين را از پيغمبر شنيدى ؟
« گفت :
« آرى به پروردگار كعبه . آرى به پروردگار كعبه . آرى به پروردگار كعبه ( سه بار تكرار كرد ) » باز خطيب به اسناد از محمد بن سيرين آورده كه وى اين مضمون را گفته است :
« من در كوفه چهار تن را كه بعنوان فقاهت شهرت داشتند ادراك كردم پس هر كس نخستين آنان را حارث ، مىگفت دوم را عبيده نام مىبرد و هر كس عبيده را نخستين مىشمرد حارث را دومين مىگفت بعد از اين دو ، علقمه و شريح را نام مىبردند » « پس از آن ابن سيرين چنين گفته است :
« . . و كسانى كه شريح نازلترين آنان بشمار آيد مردانى سخت بزرگ و بلند پايهاند » .
- 4 - اسود نخعى ابو عمرو ، و به قولى ابو عبد الرحمن ، اسود بن يزيد بن قيس نخعى برادرزادهء علقمة بن قيس .
اسود ، به گفتهء ابو اسحاق در سال هفتاد و پنج ( 75 ) و بنقل از مختصر ذهبى در سال هفتاد و چهار ( 74 ) وفات يافته است .
از شعبى پرسيده شده كه علقمه افضل بوده يا اسود ؟ در پاسخ گفته است :
« كان علقمة مع البطيء ، و هو يدرك السّريع » از مختصر ذهبى نقل شده كه در آن ، اسود چنين وصف شده است :
« انّ له ثمانين حجّة و عمرة و كان يصوم حتّى يخضرّ و يصفرّ و يختم فى ليلتين » .
از كتاب « التّقريب » ابن حجر اين مضمون نقل شده كه اسود مردى فقيه ، ثقه و از مخضرمان[1]بوده و حديث ، زياد مىدانسته است .
شيخ در رجال خود ، بنقل ممقانى ، اسود را از اصحاب على ( ع ) شمرده است .
در « لباب » پس از اين كه نخع را بفتح نون و خاء و بعد از آن عين مهمله ضبط كرده و آن را قبيلهاى از مذحج گفته و اسم نخع را جسر بن عمرو بن . . ياد و وجه تسميه را « لأنّه انتخع من قومه - اى بعد عنهم - » نقل نموده اين مضمون را آورده است :
« و به اين قبيله گروهى بسيار از علماء نسبت داده شدهاند كه از ايشان است علقمة بن قيس بن يزيد بن قيس . صاحب ابن مسعود و بزرگترين اصحاب او كه از او و از علىّ و غير اين دو روايت مىكند . . و هم از ايشان است اسود بن يزيد بن قيس برادرزادهء علقمه كه او هم از ابن مسعود روايت مىكند و از عائشه نيز و از غير اين دو .
و شعبى و ابراهيم نخعى و جز اين دو از وى روايت مىكنند . و از ايشان است ابراهيم بن يزيد نخعى فقيه مشهور كه مادرش ، مليكه ، خواهر اسود بن يزيد است .
و هم از ايشان است مالك بن حارث بن عبد يغوث معروف به اشتر نخعى كه يكى از سواركاران معروف و دلاوران به نام است و او را در فتح عراق و جنگ جمل و جنگ صفّين مقامهاى برجسته و نمايانى است و از اصحاب على ، رضى الله عنه ، بوده كه بدست معاويه در سال سى و هفت با عسل مسموم شده و در قلزم در گذشته و چون خبر به معاويه دادهاند گفته است : انّ للَّه جنودا من عسل »
[1]معنى « مخضرم » پيش از اين بيان و دانسته شد كه مراد از آن كسى است كه جاهليت و اسلام را ادراك كرده است .
- 5 - شريح ابو اميّه شريح بن حارث قاضى .
شريح قاضى به قولى در سال هفتاد و هشت ( 78 ) به سنّ صد و ده سال و به قولى در سال هشتاد ( 80 ) به سن يك صد و بيست سال ( 120 ) و بنقل از مدائنى در سال هشتاد و دو ( 82 ) و بقول ابن خلَّكان در سال هشتاد و هفت ( 87 ) به سنّ صد سال وفات يافته و از اشعث هم نقل شده كه شريح به هنگام وفات يك صد و بيست سال داشته است .
يافعى ، بنقل ممقانى ، در بارهء شريح اين مضمون را گفته است :
« فقيه و شاعر و شوخ و داناترين مردم زمان ، بقضاء بوده . فطانت و ذكاء و معرفت و عقل و اصابت داشته است » ابن عبد البرّ و ابن منده و ابو نعيم او را از صحابه دانستهاند .
در عرب كسى را كه موى بر صورتش نرويد « اطلس » ( كوسه ) مىخوانند .
چهار تن از بزرگان عرب چنين بودهاند كه آنان را بدين مناسبت « سادات طلس » خواندهاند يكى از ايشان همين شريح است ديگرى عبد الله زبير و سيم قيس بن سعد بن عباده و چهارم ايشان احنف بن قيس است .
ابن خلَّكان در بارهء شريح اين مضمون را نوشته است :
« از كبّار تابعان بوده و جاهليّت را ادراك كرده و به فرمان عمر قضاء كوفه را داشته و شصت و پنج يا هفتاد و پنج سال اين شغل را متصدى بوده جز اين كه در فتنهء ابن زبير سه سال از كار قضاء دست كشيده و بر كنار بوده و از حجّاج بن يوسف استعفاء خواسته و او معافش داشته پس تا هنگام مرگ به هيچ وجه ميان دو تن بقضاء نپرداخته است » شريح مردى زيرك و فطن و شوخ بوده و در كارهاى قضائى خود هم گاهى دست از شوخى برنمىداشته است .
نقل شده كه روزى عدىّ بن ارطاة به مرافعه نزد شريح رفته و به او مراجعه كرده و بدين مضمون گفتگو ميان آن دو به ميان آمده است :
عدىّ - تو كجايى ؟ خدايت به صلاح آورد .
شريح - ميان تو و ميان ديوار ! عدىّ - به من گوش فرا ده .
شريح - بگو مىشنوم .
عدىّ - من از مردم شامم .
شريح - از مكانى دور هستى .
عدىّ - از اين شهر شما زن گرفتهام .
شريح - به خوشى و آسودگى و مباركى .
عدىّ - و مىخواهم او را با خود به شام ببرم .
شريح - مرد بزن خويش احقّ است .
عدىّ - و با او حق سكنى شرط كرده و اين حقرا به او دادهام .
شريح - الشّرط أملك ، بايد به شرط عمل شود .
عدىّ - پس اكنون ميان من و زنم حكم فرما شريح - حكم كردم .
عدىّ - به زيان كى ؟
شريح - به زيان پسر مادرت ! عدىّ - به شهادت كى ؟
شريح - به شهادت پسر خواهر خاله ات ! حكايت شده ( بنقل ابن خلَّكان ) كه روزى على ( ع ) ، در زمان خلافت خود با شخصى ذمّى مرافعه داشت با طرف خويش به نزد شريح رفت . شريح تعظيم او را به پاى خاست . على ( ع ) گفت : اين نخستين بى عدالتى و انحراف تو است از وظيفهء
قضا كه ميان دو طرف اين فرق را گذاشتى ! آنگاه به ديوار تكيه داد و گفت : اگر خصم من از مسلمين مىبود من پهلوى او مىنشستم » نقل شده ( تاريخ ابن خلَّكان ) شريح روزى شترى را براى فروش عرضه داشت خريدار از او پرسيد : شيرش چطور است ؟ شريح پاسخ داد : در هر ظرفى كه مىخواهى به دوش . گفت : هموارى حركت آن چگونه است ؟ پاسخ داد : فرش بگستران و بخواب . گفت : تندروى آن بچه طريق است ؟ پاسخ داد : هر گاه آن را در ميان شتران ببينى چگونگى رهروى آن را مىبينى و مىفهمى ، تازيانه ات را آويز كن و بخواب . گفت : نيرومندى آن تا چه اندازه است ؟ پاسخ گفت : ديوار را هر چه مىخواهى بار كن . پس خريدار شتر را خريد و برد و اوصاف را در آن نيافت اين را با شريح اظهار داشت . شريح گفت : ترا دروغ نگفتم و تكذيب نمىكنم . خريدار از شريح اقالهء معامله را خواست خواهش او را پذيرفت و اقاله كرد .
باز گفته شده : دو مرد ، مرافعه را نزد شريح رفتند يكى بى اين كه خود بفهمد اعتراف كرد . شريح بر او حكم كرد آن مرد گفت : آيا بدون « بيّنه » مرا محكوم مىكنى ؟ پاسخ داد به شهادت « ثقه » حكم دادم . پرسيد آن ثقه كيست ؟ گفت : پسر برادر عمويت ! ابو نعيم پس از اين كه او را به اين عبارت :
« و منهم شريح بن الحارث الكندي[1]، ابو أميّة القاضي ، كان من حاله التسليم و التّراضى و القيام على نفسه بالمحاسبة و التّقاضى » عنوان كرده شمّهاى از حالات و سخنان و اخبار و روايات او آورده است .
از جملهء حالات او نقل كرده كه او را درد پا به همرسيده پس آن را عسل ماليده
[1]كندى بكسر كاف و سكون نون و بعد از آن دال مهمله ، به گفتهء ابن خلكان ، نسبت است به « كنده » و او ثور بن مرتع بن مالك بن و ثور را از آن رو « كنده » خواندهاند كه نعمت پدر خود را كفران كرده است ( كند : كفر ) .