بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 520


از كتاب « التّقريب » ابن حجر اين مضمون نقل شده كه اسود مردى فقيه ، ثقه و از مخضرمان[1]بوده و حديث ، زياد مىدانسته است .
شيخ در رجال خود ، بنقل ممقانى ، اسود را از اصحاب على ( ع ) شمرده است .
در « لباب » پس از اين كه نخع را بفتح نون و خاء و بعد از آن عين مهمله ضبط كرده و آن را قبيله‌اى از مذحج گفته و اسم نخع را جسر بن عمرو بن . . ياد و وجه تسميه را « لأنّه انتخع من قومه - اى بعد عنهم - » نقل نموده اين مضمون را آورده است :
« و به اين قبيله گروهى بسيار از علماء نسبت داده شده‌اند كه از ايشان است علقمة بن قيس بن يزيد بن قيس . صاحب ابن مسعود و بزرگترين اصحاب او كه از او و از علىّ و غير اين دو روايت مىكند . . و هم از ايشان است اسود بن يزيد بن قيس برادرزادهء علقمه كه او هم از ابن مسعود روايت مىكند و از عائشه نيز و از غير اين دو .
و شعبى و ابراهيم نخعى و جز اين دو از وى روايت مىكنند . و از ايشان است ابراهيم بن يزيد نخعى فقيه مشهور كه مادرش ، مليكه ، خواهر اسود بن يزيد است .
و هم از ايشان است مالك بن حارث بن عبد يغوث معروف به اشتر نخعى كه يكى از سواركاران معروف و دلاوران به نام است و او را در فتح عراق و جنگ جمل و جنگ صفّين مقامهاى برجسته و نمايانى است و از اصحاب على ، رضى الله عنه ، بوده كه بدست معاويه در سال سى و هفت با عسل مسموم شده و در قلزم در گذشته و چون خبر به معاويه داده‌اند گفته است : انّ للَّه جنودا من عسل »


[1]معنى « مخضرم » پيش از اين بيان و دانسته شد كه مراد از آن كسى است كه جاهليت و اسلام را ادراك كرده است .


صفحه 521


- 5 - شريح ابو اميّه شريح بن حارث قاضى .
شريح قاضى به قولى در سال هفتاد و هشت ( 78 ) به سنّ صد و ده سال و به قولى در سال هشتاد ( 80 ) به سن يك صد و بيست سال ( 120 ) و بنقل از مدائنى در سال هشتاد و دو ( 82 ) و بقول ابن خلَّكان در سال هشتاد و هفت ( 87 ) به سنّ صد سال وفات يافته و از اشعث هم نقل شده كه شريح به هنگام وفات يك صد و بيست سال داشته است .
يافعى ، بنقل ممقانى ، در بارهء شريح اين مضمون را گفته است :
« فقيه و شاعر و شوخ و داناترين مردم زمان ، بقضاء بوده . فطانت و ذكاء و معرفت و عقل و اصابت داشته است » ابن عبد البرّ و ابن منده و ابو نعيم او را از صحابه دانسته‌اند .
در عرب كسى را كه موى بر صورتش نرويد « اطلس » ( كوسه ) مىخوانند .
چهار تن از بزرگان عرب چنين بوده‌اند كه آنان را بدين مناسبت « سادات طلس » خوانده‌اند يكى از ايشان همين شريح است ديگرى عبد الله زبير و سيم قيس بن سعد بن عباده و چهارم ايشان احنف بن قيس است .
ابن خلَّكان در بارهء شريح اين مضمون را نوشته است :
« از كبّار تابعان بوده و جاهليّت را ادراك كرده و به فرمان عمر قضاء كوفه را داشته و شصت و پنج يا هفتاد و پنج سال اين شغل را متصدى بوده جز اين كه در فتنهء ابن زبير سه سال از كار قضاء دست كشيده و بر كنار بوده و از حجّاج بن يوسف استعفاء خواسته و او معافش داشته پس تا هنگام مرگ به هيچ وجه ميان دو تن بقضاء نپرداخته است » شريح مردى زيرك و فطن و شوخ بوده و در كارهاى قضائى خود هم گاهى دست از شوخى برنمىداشته است .


صفحه 522


نقل شده كه روزى عدىّ بن ارطاة به مرافعه نزد شريح رفته و به او مراجعه كرده و بدين مضمون گفتگو ميان آن دو به ميان آمده است :
عدىّ - تو كجايى ؟ خدايت به صلاح آورد .
شريح - ميان تو و ميان ديوار ! عدىّ - به من گوش فرا ده .
شريح - بگو مىشنوم .
عدىّ - من از مردم شامم .
شريح - از مكانى دور هستى .
عدىّ - از اين شهر شما زن گرفته‌ام .
شريح - به خوشى و آسودگى و مباركى .
عدىّ - و مىخواهم او را با خود به شام ببرم .
شريح - مرد بزن خويش احقّ است .
عدىّ - و با او حق سكنى شرط كرده و اين حقرا به او داده‌ام .
شريح - الشّرط أملك ، بايد به شرط عمل شود .
عدىّ - پس اكنون ميان من و زنم حكم فرما شريح - حكم كردم .
عدىّ - به زيان كى ؟
شريح - به زيان پسر مادرت ! عدىّ - به شهادت كى ؟
شريح - به شهادت پسر خواهر خاله ات ! حكايت شده ( بنقل ابن خلَّكان ) كه روزى على ( ع ) ، در زمان خلافت خود با شخصى ذمّى مرافعه داشت با طرف خويش به نزد شريح رفت . شريح تعظيم او را به پاى خاست . على ( ع ) گفت : اين نخستين بى عدالتى و انحراف تو است از وظيفهء


صفحه 523


قضا كه ميان دو طرف اين فرق را گذاشتى ! آنگاه به ديوار تكيه داد و گفت : اگر خصم من از مسلمين مىبود من پهلوى او مىنشستم » نقل شده ( تاريخ ابن خلَّكان ) شريح روزى شترى را براى فروش عرضه داشت خريدار از او پرسيد : شيرش چطور است ؟ شريح پاسخ داد : در هر ظرفى كه مىخواهى به دوش . گفت : هموارى حركت آن چگونه است ؟ پاسخ داد : فرش بگستران و بخواب . گفت : تندروى آن بچه طريق است ؟ پاسخ داد : هر گاه آن را در ميان شتران ببينى چگونگى رهروى آن را مىبينى و مىفهمى ، تازيانه ات را آويز كن و بخواب . گفت : نيرومندى آن تا چه اندازه است ؟ پاسخ گفت : ديوار را هر چه مىخواهى بار كن . پس خريدار شتر را خريد و برد و اوصاف را در آن نيافت اين را با شريح اظهار داشت . شريح گفت : ترا دروغ نگفتم و تكذيب نمىكنم . خريدار از شريح اقالهء معامله را خواست خواهش او را پذيرفت و اقاله كرد .
باز گفته شده : دو مرد ، مرافعه را نزد شريح رفتند يكى بى اين كه خود بفهمد اعتراف كرد . شريح بر او حكم كرد آن مرد گفت : آيا بدون « بيّنه » مرا محكوم مىكنى ؟ پاسخ داد به شهادت « ثقه » حكم دادم . پرسيد آن ثقه كيست ؟ گفت : پسر برادر عمويت ! ابو نعيم پس از اين كه او را به اين عبارت :
« و منهم شريح بن الحارث الكندي[1]، ابو أميّة القاضي ، كان من حاله التسليم و التّراضى و القيام على نفسه بالمحاسبة و التّقاضى » عنوان كرده شمّه‌اى از حالات و سخنان و اخبار و روايات او آورده است .
از جملهء حالات او نقل كرده كه او را درد پا به همرسيده پس آن را عسل ماليده


[1]كندى بكسر كاف و سكون نون و بعد از آن دال مهمله ، به گفتهء ابن خلكان ، نسبت است به « كنده » و او ثور بن مرتع بن مالك بن و ثور را از آن رو « كنده » خوانده‌اند كه نعمت پدر خود را كفران كرده است ( كند : كفر ) .


صفحه 524


و در آفتاب نشسته در اين هنگام گروهى به عيادت او رفته و پس از حالپرسى گفته‌اند :
آيا به پزشك نشان داده‌اى ؟ پاسخ داده است : آرى . پرسيده‌اند : او چه گفت ؟
گفته است : وعدهء خير داد .
بارى ديگر قرحه و ريشى در شصت او بيرون آمد به او گفتند : خوب بود آن را به پزشك نشان مىدادى گفت : پزشك خود آن را بر آورده است .
در « فتنهء » ابن زبير كه نه سال به طول انجاميده نه در آن باره از كسى خبرى پرسيده و نه به كسى خبرى داده و چون به او ، بر اين آرامش ، رشك مىبرده‌اند مىگفته است :
ليكن با آن چه در سينه و دل دارم چه كنم ؟ دو گروه بهم تاخته‌اند كه يكى از آنها نزد من محبوبتر است[1].
از او پرسيده‌اند از چه راه به اين مقام از علم رسيدى ؟ پاسخ داده است : از برخورد با علماء كه از ايشان مىگرفتم و به ايشان مىدادم .
از كلمات او است :
كسى به شريح گفته است : ترا به ياد مىآورم كه كم شأن و فرو پايه بودى . پاسخ


[1]ابن خلكان اين مضمون را در طى ترجمه شريح آورده است : زياد بن ابيه به معاويه نوشته است : من براى تو عراق را با دست چپ ضبط كردم اكنون دست راست من بى كار و آمادهء خدمت و فرمانبردار است پس حجاز را هم به من واگذار . چون اين خبر به عبد اللَّه عمر كه در مكه بوده رسيده گفته است : خدايا دست راست زياد را از ما بازدار . پس دست راست زياد را ، در كوفه ، طاعون گرفته و پزشكان جدا كردن آن را لازم دانسته‌اند زياد با شريح مشورت كرده او سخنانى گفته كه زياد را از اين كار باز داشته و زياد همان روز مرده است . مردم كه از زياد بسيار ناراضى بوده و از او كينه مىداشته‌اند شريح را بر اين منع از قطع ، ملامت كرده‌اند او گفته است : زياد با من استشاره كرد و « المستشار مؤتمن » و گر نه اين بود ، من دوست داشتم كه دست او روزى و پايش روز ديگر و هر روزى يك لخت ديگر از اندام او قطع و جدا مىشد .


صفحه 525


داده است : ترا چنان مىبينم كه نعمت خدا را در بارهء غير خود مىشناسى ليكن آن را در بارهء خود نمىدانى و نمىبينى . و بروايتى ديگر گفته است : نعمت در حق غير را به ياد مىآورى و از نعمت در حق خود فراموش مىكنى ! آن مرد گفته است به خدا سوگند بر آن چه در تو مىبينم حسد مىورزم . پاسخ داده است : خدا از آن به تو سودى نمىدهد و به من زيانى نمىرساند .
ابو نعيم به اسناد از شعبى آورده كه از شريح نقل كرده كه عمر بوى چنين نوشته است :
« اذا جاءك الشّيء فى كتاب الله فاقض به و لا يلفتنّك عنه رجال .
« و ان جاءك ما ليس فى كتاب الله فانظر سنّة نبيّك ، عليه السّلام ، فاقض بها .
« و ان جاءك ما ليس فى كتاب الله و لم يكن فيه سنّة من رسول الله ، صلَّى الله عليه و سلَّم ، فانظر ما اجتمع عليه النّاس فخذ به[1]» نخستين بارى كه عمر ، شريح را ديده و شناخته چنين بوده كه عمر اسبى از مردى خريده پس اسب را گرفته و آن را چنان راه برده كه به هلاكت نزديك شده پس صاحب اسب را گفته است : اسب خود را مىگيرى ؟ نپذيرفته و حكم در خواست كرده و شريح را بعنوان حكم معرّفى نموده عمر پرسيده است : شريح كيست ؟ گفته است شريح عراقى . پس نزد شريح رفته و قصّه را بوى گفته‌اند . او گفته است : يا امير المؤمنين يا اسب را چنان كه گرفته‌اى برگردان يا آن را به آن چه خريده‌اى نگهدار . عمر گفته است :
« و هل القضاء الَّا هذا » آنگاه او را امر كرده كه به كوفه برود و كار قضا را متصدّى باشد .


[1]در نامه‌اى كه ابو اسحاق در « طبقات الفقهاء » و بعضى ديگر در كتب خود از عمر به ابو موسى اشعرى آورده‌اند آخر آن چنين است « و الفهم افهم فى ما تلجلج فى نفسك مما ليس في بعض كتاب و لا سنة ثم اعرف الاشكال و الامثال فقس الامور عند ذلك بأشبهها بالحق » بنا بر اين عمل به « اجماع » در نامهء شريح و عمل به « قياس » در نامهء به ابو موسى از جانب عمر دستور داده شده است .


صفحه 526


< فهرس الموضوعات > 8 - حديث پيغمبر ( ص ) درباره « اصحاب بدع واهواء » < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 9 - عظمت مقام « عقل » و بلندي درجه اهل آن < / فهرس الموضوعات > از روايات او است :
به اسناد ابو نعيم از شعبى از شريح از عمر كه پيغمبر ( ص ) گفته است :
« يا عائشة انّ الَّذين فرّقوا دينهم و كانوا شيعا ، انّهم اصحاب البدع و اصحاب الأهواء و اصحاب الضّلالة من هذه الأمّة : يا عائشة انّ لكلّ صاحب ذنب توبة الَّا اصحاب الأهواء و البدع انا منهم بريء و هم منّي برآء » باز به اسناد ابو نعيم از شريح از عمر از پيغمبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم كه گفته است :
« الجنّة مائة درجة : تسع و تسعون درجة لأهل العقل ، و درجة لسائر النّاس الَّذين هم دونهم » و از جمله قضاياى شريح كه ابو نعيم به اسناد از شريح آورده قضيه زير است :
شريح گفته است :
هنگامى كه على براى جنگ با معاويه مىرفته زرهى داشته كه مفقود شده است چون جنگ تمام شده و به كوفه برگشته آن را در دست مردى يهودى ديده كه مىخواسته است در بازار بفروشد على به يهودى گفته است : اين زره از آن من است و آن را نفروخته و به كسى هم نبخشيده‌ام . يهودى گفته است زره در دست من و مال من است على گفته است : نزد قاضى مىرويم پس بر شريح در آمده و على كنار شريح و يهودى جلو او نشسته‌اند . على گفته است : اگر نه اين است كه طرف من ذمّى است و پيغمبر ( ص ) تساوى با ذمّى را اجازه نكرده هر آينه با او در يك محلّ مىنشستم آنگاه بخواست شريح براى طرح دعوى گفت : اين زره كه در دست يهودى است به من تعلَّق دارد .
شريح از يهودى پاسخ خواست . يهودى انكار و تصرف خود را اظهار كرد . شريح از امير المؤمنين « بيّنه » خواست . على گفت قنبر و حسن گواهند كه زره از من است شريح گفت : شهادت فرزند در حقّ پدر جائز نيست . على گفت : شهادت مردى كه از اهل بهشت است جائز نيست ! من خود از پيغمبر شنيدم كه گفت :


صفحه 527


< فهرس الموضوعات > 10 - حضور علي ( ع ) در محضر قاضي خود براي محاكمه < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 11 - شريح قاضي و شريح حارثي < / فهرس الموضوعات > « الحسن و الحسين سيّدا شباب اهل الجنّة » پس يهودى به سخن درآمد و چنين گفت : « امير مؤمنان مرا به نزد قاضى خود آورد و قاضى او به زيان او حكم داد و او را محكوم ساخت ، من خدا را گواه مىگيرم كه اين براى حقّ است : اشهد ان لا إله الا الله و انّ محمدا رسول الله و انّ الدّرع درعك ، كنت راكبا على جملك الاورق ( شتر خاكستر گون ) و أنت متوجّه إلى صفّين فوقعت منك ليلا ، فاخذتها .
اين يهودى در ركاب على ( ع ) براى جنگ با خوارج نهروان رفت و در آنجا به شهادت رسيد .
در اينجا مناسب است ياد آورى شود كه اين شريح ( شريح بن حارث كندى - قاضى - ) غير از شريح بن هانى حارثى است كه همعصر او بوده و به گفتهء ابن اثير ( ذيل الحارثى ) در لباب : « . . شريح بن هانى ، الحارثى صاحب علىّ عليه الرضوان » و بنقل از ابن عبد البر « شريح جاهلى اسلامى ، يكنى ابا المقدام و هو من اجلَّة اصحاب علىّ عليه السّلام » ، و به گفتهء غير اين دو ، از اصحاب على ( ع ) بوده است .
و اين شريح است ( شريح حارثى ) كه از جانب على ( ع ) به عمرو عاص پيام برده و عمرو را رنگ چهره برگشته و به ناراحتى گفته است : من كى مشورت و پند على را پذيرفته و كجا از امر او فرمان برده يا به عقيده و رأى او اعتناء داشته‌ام ! ؟ پس شريح او را سرزنش كرده و گفته است : اى پسر نابغه ! چه چيز ترا از پذيرفتن مشورت و اندرز كسى كه مولاى تو و سرور مسلمين است ، بعد از پيغمبر ( ص ) ، منع مىكند ؟
با اين كه ابو بكر و عمر كه از تو برتر و بهتر بودند با وى استشاره مىكردند و رأى او را به كار مىبستند . عمرو گفت : مانند من كسى با مانند تو شخصى سخن نمىگويد ! شريح گفت : به كدام يك از پدر و مادر خود از من رو بر مىگردانى ؟ آيا به پدر ناشناخته يا به مادر نابغه است ؟ ! نامه نوشتن به معاويه مبنى بر برائت حجر بن عدى و شهادت بر جلالت قدر و عظمت شأن او نيز مربوط است به اين شريح .