طبقهء دوم از فقيهان تابعى كوفه در طبقهء نخست از فقيهان تابعى در كوفه شش فقيه ياد شده ، بودهاند و از اينان فقه و فتوى در كوفه به كسانى ديگر كه طبقه دوم را بوجود آوردهاند انتقال يافته است .
از اين طبقه نام و ترجمهء سه شخص زير ، با رعايت تقدّم تاريخ وفات ايشان ( بحسب قول به اقلّ ) ، در اينجا ياد مىگردد :
1 - سعيد بن جبير 94 2 - ابراهيم نخعى 95 3 - شعبى 103 ( يا 104 يا 105 يا 106 يا 107 )
1 - سعيد بن جبير ابو عبد الله ، يا ابو محمّد ، سعيد بن جبير ( بر وزن زبير ) بن هشام مولى بنى والبة بن الحارث از بنى اسد .
به قولى در سال نود و چهار هجرى ( 94 ) و بقول ابو اسحاق در سال نود و پنج ( 95 ) و به گفتهء ابن خلَّكان در ماه شعبان از سال نود و پنج ( 95 ) بامر حجّاج بن يوسف ثقفى بقتل رسيده است و چنان كه در تواريخ آمده بقتل او دورهء خونريزى حجّاج خاتمه يافته و به زودى به هلاكت رسيده است .
ابن خلَّكان در بارهء سعيد چنين افاده كرده است :
« . . يكى از اعلام تابعان است . علم را از عبد الله عباس و از عبد الله عمر فرا گرفته . ابن عباس به او گفته است : حديث بگو . پاسخ داده است : آيا مرا مىرسد كه با بودن تو حديث كنم ؟ ابن عباس گفته است : آيا از نعمتهاى الهى براى تو نيست كه تو حديث گويى و من باشم تا اگر بر صواب باشى همان باشد و اگر بر خطا روى روى صواب را به تو نشان دهم ؟
« سعيد قرائت را از ابن عباس فرا گرفته و هم تفسير را از او شنيده و از او آموخته و از همو روايت مىكند .
« وفاء بن اياس گفته است : ماه رمضانى بود كه با سعيد نشسته بوديم به من گفت :
قرآن را نگهدار و بشنو تا من بخوانم . پس از آنجا بر نخاست تا قرآن را ختم كرد .
« از خود سعيد نقل شده كه گفته است : همهء قرآن را در بيت الحرام در يك ركعت قرائت كردم .
« از اسماعيل بن عبد الملك منقولست كه نماز را در ماه رمضان با سعيد بن
جبير مىخوانديم و به او اقتداء مىداشتيم و او شبى به قرائت ابن مسعود و شبى به قرائت زيد بن ثابت و شبى ديگر به قرائت ديگر ، جز قرائت اين دو ، و به اين روش تا آخر ماه رمضان ، قرائت مىكرد . » ابو اسحاق نيز چنين آورده است :
« اهل كوفه چون پرسيدن مسأله و حكمى را نزد ابن عباس مىرفتند مىگفت :
« يسألونى و فيهم ابن امّ الدّهماء ! » و مرادش سعيد بن جبير بود ( بنقل ابو نعيم مىگفت : « أليس فيكم ابن امّ الدّهماء » ) خصيف گفته است : « اعلم علماء به مسائل طلاق ، سعيد بن مسيّب و اعلم آنان به مسائل حج ، عطاء و اعلم از همه به حلال و حرام ، طاوس و اعلم بتفسير ، مجاهد و از همهء ايشان جامعتر نسبت به همهء اين علوم ، سعيد بن جبير است[1]» ابو نعيم در تاريخ اصفهان ، بنقل ابن خلَّكان و غير او ، چنين آورده است :
« سعيد به اصفهان وارد شده و مدّت زمانى در آن ديار اقامت گزيده و در قريهء سنبلان ساكن گرديده و بروايت محمد بن حبيب چون مردم اصفهان از سعيد ، حديث مىخواستهاند اجابت نمىكرده و حديث نمىگفته است هنگامى كه به كوفه باز گشته به نشر حديث پرداخته بوى گفتهاند : چرا در اصفهان از نشر حديث خوددارى مىكردى و در اينجا به بسط آن كوشايى ؟ پاسخ داده است : « انشر برّك حيث يعرف » خير و برّ خويش را در آنجا پراكن كه شناخته باشد و ارجش دانسته شود »
[1]ابن خلكان از ابو اسحاق شيرازى نقل كرده كه در « فصل اللعب بالشطرنج » از « كتاب الشهادات » از كتاب « المهذب » اين عبارت را آورده « ان سعيد بن جبير كان يلعب بالشطرنج استدبارا » اگر اين گفته راست باشد معلوم مىشود سعيد نه تنها علوم را جامع بوده بلكه در فنون نيز حاذق و ماهر بوده است . در غير كتاب ابن خلكان هم ، كه اكنون به يادم نيست ، اين نسبت را به سعيد ديدهام و حقيقت آن بر من روشن نيست چه بازى شطرنج را ائمهء شيعه نكوهش و نهى كردهاند .
كيفيّت مكالمهء دليرانه و عالمانهء او با حجّاج به هنگام قتل و گفتار و رفتارش در چنان حالتى كه به تفصيل در كتب مربوطه آورده شده خلوص اعتقاد و رسوخ ايمان و علوّ روح و قدرت نفس و كمال استقامت و قوّت دفاع از حق و حقيقت و كثرت جرأت و عظمت مقام شجاعت و شهامت وى را به خوبى نشان مىدهد .
شيخ در رجال خود سعيد را از اصحاب على بن حسين ، امام زين العابدين ( ع ) بشمار آورده است .
كشّى در ترجمهء او اين روايت را از حضرت صادق ( ع ) آورده است :
« انّ سعيد بن جبير كان يأتمّ بعلىّ بن الحسين ( ع ) ، و كان على بن الحسين يثنى عليه و ما كان سبب قتل الحجاج له الَّا على هذا الامر و كان مستقيما » و همو در ترجمهء سعيد بن مسيّب از فضل بن شاذان اين مضمون را نقل كرده است :
« در زمان علىّ بن حسين ( ع ) در آغاز امر جز پنج كس : سعيد بن جبير ، سعيد بن مسيّب ، محمد بن جبير بن مطعم ، يحيى بن امّ طويل و ابو خالد كابلى او را اصحابى نبود » ابو نعيم پس از اين كه در حلية الاولياء ( مجلَّد چهارم ص 272 ) او را به عبارت :
« و منهم الفقيه البكَّاء و العالم الدّعّاء السّعيد الشّهيد ، السّديد الحميد ابو عبد الله بن جبير ، سعيد » عنوان كرده ، ترجمهء او را مشتمل بر حالات و كلمات و روايات و آثار او در تفسير آيات و چگونگى كشتن او بدست حجّاج بن يوسف به تفصيل آورده است .
از جمله حالات او زيادى گريهء وى در شبها بوده است ( به طورى كه چشمهايش عليل شده ) و هم ترديد و تكرير برخى از آيات در نماز چنان كه نقل شده كه آيهء * ( « وَاتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيه إِلَى الله . . » ) * را متجاوز از بيست بار در نماز تكرار مىكرده ) و رفتن سالى دو بار به مكه : يك بار براى حجّ و بار دوم براى عمره بوده است .
از جمله كلمات او :
« اعلم انّ كلّ يوم يعيشه المؤمن غنيمة »
و هم « لئن اؤتمن على بيت من الدّار احبّ إليّ من ان اؤتمن على امرأة حسناء » و باز : « انّ الخشية ان تخشى الله تعالى حتّى تحول خشيتك بينك و بين معصيتك ، فتلك الخشية ، و الذّكر طاعة الله . فمن اطاع الله فقد ذكره و من لم يطعه فليس بذاكر و ان اكثر التّسبيح و قرائة القرآن » به گفتهء ابو نعيم « سعيد از گروهى از صحابه أسناد دارد مانند علىّ بن ابى طالب و عبد الله بن عباس و عبد الله بن عمر و عبد الله بن عمرو عاص و عبد الله بن زبير و عبد الله بن قيس و ابو موسى اشعرى و عبد الله بن مفضّل مزنى و عدىّ بن حاتم و ابو هريره و غير اينان ليكن بيشتر روايت او از ابن عبّاس است » ابو نعيم به اسناد از سعيد بن جبير از على بن ابى طالب ، كرّم الله وجهه ، روايت كرده كه گفته است :
« نهانى رسول الله ( ص ) ، و لا اقول نهاكم ، عن التختّم بالذّهب و ركوب الأرجوان و ان اقرأ القرآن راكعا و ساجدا » .
باز ( به اسناد ) از سعيد بن جبير از ابن عمر از پيغمبر ( ص ) كه گفته است :
« الحياء و الإيمان قرنا جميعا فاذا رفع احدهما رفع الآخر » و هم از سعيد از ابن عباس كه پيغمبر گفته است :
« مثل اهل بيتى مثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلَّف عنها غرق[1]» و از جمله آثار او در تفسير ، آياتى زياد در « حليه » آورده شده در بارهء آيهء * ( « أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَه هَواه » ) * گفته است : اهل جاهليت سنگ را مىپرستيدند
[1]از بلاذرى ، و غير او از سعيد از ابن عباس روايت شده كه گفته است : « يوم الخميس و ما يوم الخميس ؟ اشتد فيه وجع النبي فقال : ايتوني بالدواة و الكتف ، اكتب لكم كتابا ، لا تضلون معه بعدى ابدا فقالوا : أتراه يهجر ؟ و تكلموا و لغطوا فغم ذلك رسول اللَّه و اضجر و قال : إليكم عنى و لم يكتب شيئا »
چون سنگى بهتر از آن مىديدند او را بپرستش مىگرفتند و اوّل را وا مىگذاشتند و در آيهء * ( « أَمْثَلُهُمْ طَرِيقَةً » ) * گفته است « أوفاهم عقلا » در چگونگى گرفتن و كشتن حجّاج او را روايات و اخبارى مختلف و از طرقى متعدد آورده كه وضع مكالمهء حجّاج با او و طرز كشتن او و اظهار ندامت و وحشت حجّاج از كشتن او و عدم فاصله ميان كشتن او و مردن حجّاج ، تقريبا ميان آنها مورد توافق است در اينجا يكى از آنها كه بر غرائبى هم از حالات سعيد اشتمال دارد ترجمه و نقل مىگردد :
ابو نعيم به اسناد از عون بن ابى شداد عبدى آورده كه گفته است :
« حجّاج يكى از سرداران شامى را كه از خواصّ او و نامش متلمّس بود با بيست مرد شامى ديگر كه به آنان اعتماد كامل داشت فرستاد كه سعيد را پيدا و دستگير كنند[1]. آنان از راهب ديرى جوياى سعيد شدند و نشانى دادند و او رهنمايى كرد .
پس بدان سوى رفتند او را به حال سجده يافتند كه با آواز بلند مناجات مىكرد به او نزديك شدند و سلام كردند . سر برداشت و نماز را به اتمام رساند و سلام ايشان را پاسخ داد . گفتند : ما از جانب حجاج دستور داريم ترا ببريم . چون خود را ناچار از رفتن دانست خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و بر پيغمبر درود فرستاد پس به پا خاست و با ايشان به راه افتاد تا بدان صومعه و دير رسيد . راهب از سواران پرسيد گم شدهء خود را يافتيد گفتند : آرى . گفت : پس تا شب در نيامده بالا بياييد و به صومعه درآييد كه شبرا شيران پيرامن دير مىآيند و مىخوابند . پذيرفتند .
[1]مدتها شايد متجاوز از پانزده سال سعيد از حجاج گريزان بوده و جابجا مىشده و پنهان مىزيسته ابو نعيم به اسناد از عثمان بن مردويه آورده كه گفته است : با وهب بن منبه و سعيد روز عرفه را در نخلستان ابن عامر بوديم وهب از سعيد پرسيد : چند وقت است كه از بيم حجاج پنهان هستى ؟ گفت : من خانهام را از بيم او ترك كردم در حالى كه زنم حامله بود و بچهاى كه او را در شكم بود نزد من آمد در صورتى كه موى بر چهره اش دميده بود .
سعيد از رفتن به صومعه امتناع ورزيد گفتند تو مىخواهى فرار كنى . گفت : نه ليكن من هر گز به خانهء مشرك وارد نمىشوم . گفتند : ما نمىگذاريم تو در بيرون بمانى و درندگان ترا بكشند : گفت : پروردگار من با من است و آنها را از من باز مىدارد و نگهبان من قرار مىدهد . گفتند : مگر تو از پيمبرانى ؟ پاسخ داد : نه ليكن بندهاى از بندگان گنه كار و كجرفتار خدا هستم .
راهب گفت : اگر مرا اطمينان دهد كه از اين مكان نخواهد رفت من او را كفالت مىكنم . سعيد خدا را گواه گرفت كه همان جا خواهد ماند راهب راضى شد .
پس سعيد در بيرون ماند . راهب سواران را گفت : بالا بياييد و كمانها را آماده كنيد كه درندگان را از اين بنده صالح دور سازيد . ايشان به صومعه بر آمدند و كمانها را زه بستند ناگهان ماده شيرى نمايان و به نزديك سعيد شد و خود را بوى ماليد و نزديك سعيد فرو خوابيد پس از آن شير نر آمد و به شيوهء ماده رفتار كرد .
راهب چون اين وصف را بديد بامداد كه شد پايين آمد و سعيد را از شرائع دين و سنن پيغمبر ( ص ) پرسيد سعيد همه را بوى بازگو كرد . راهب اسلام اختيار نمود .
سواران هم بسوى سعيد آمدند و بر دست و پاى او بوسه زدند و پوزش خواسته و خاك زير پايش را برداشتند و بر آن نماز گزاردند و گفتند : ما بطلاق و عتاق سوگند ياد كرديم كه اگر ترا بيابيم به حجّاج ببريم اكنون بفرما ما را چه بايد كرد ؟ سعيد گفت : شما كار خود را بكنيد كه من به خدا پناه مىبرم و مىدانم قضاء او را جلوگيرى نيست پس رهسپار شدند تا به واسط كه حجّاج در آنجا بود رسيدند .
سعيد گفت : مرا شكَّى نيست كه اجلم رسيده و عمرم بسر آمده مرا امشب به خود گذاريد تا مرگ را آماده و نكير و منكر و عذاب قبر را مستعدّ شوم و بامداد فردا هر جا را معيّن كنيد و بخواهيد به آن جا بيايم . ايشان را در پذيرفتن اين خواست اختلاف افتاد تا اين كه يك تن از آن ميان به پا خاست و كفالت او را تعهّد كرد پس آن گروه بوى گفتند : اى بهترين مردم روى زمين كاش ما ترا نشناخته بوديم و بسوى تو نيامده بوديم واى بر ما ، واى ، كه چه گونه گرفتار شديم ما را ببخش و در روز رستاخيز نزد آفرينندهء
بزرگ كه قاضى سترگ آن روز و دادخواه آفريده گان است معذور بدار .
سعيد گفت : خدا چنين خواسته و من از شما ناراضى نيستم .
چون آن گروه از گريه و عذر خواهى و گفتگو با خود فراغ يافتند كفيل سعيد از وى درخواست دعا كرد او دعا گفت پس ايشان او را به خود گذاشتند و پنهان شدند و شبرا بتأثّر و اندوه به پايان آوردند . سعيد غسل كرد و جامه هاى خود را شست و آن شبرا با راز و نياز و ذكر و نماز گذراند و پگاه در خانهء آنان را كوبيد .
ايشان چون او را ديدند همه سخت بگريستند و با او بسوى حجّاج رفتند .
حجّاج پرسيد : سعيد را آورديد ؟ گفتند : آرى و از وى شگفتيها ديديم . حجّاج از ايشان رو برگرداند و گفت : وى را در آوريد . وادرش ساختند .
حجّاج گفت : نامت چيست ؟
پاسخ داد : سعيد بن جبير .
گفت : تو شقىّ بن كسير هستى .
سعيد گفت : مادرم در نامگذارى من از تو اعلم بوده .
حجّاج گفت : تو و مادرت هر دو شقىّ هستيد .
سعيد گفت : غيب را خدا مىداند نه تو .
حجّاج گفت : دنياى ترا به آتش سوزان جهنّم تبديل مىكنم .
سعيد گفت : اگر مىدانستم اين كار بدست تو است ترا خداى خويش مىگرفتم .
حجّاج گفت : در بارهء محمّد چه مىگويى ؟
سعيد گفت : او پيمبر رحمت و پيشواى هدايت بود درود خدا بر او .
حجّاج گفت : در بارهء على چه مىگويى او در بهشت است يا در آتش ؟
سعيد گفت : اگر به آنها در آيم و اهل آنها را ببينم كسانى را كه آنجا باشند خواهم شناخت .
حجّاج گفت : در بارهء خلفاء چه مىگويى ؟