بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 533


طبقهء دوم از فقيهان تابعى كوفه در طبقهء نخست از فقيهان تابعى در كوفه شش فقيه ياد شده ، بوده‌اند و از اينان فقه و فتوى در كوفه به كسانى ديگر كه طبقه دوم را بوجود آورده‌اند انتقال يافته است .
از اين طبقه نام و ترجمهء سه شخص زير ، با رعايت تقدّم تاريخ وفات ايشان ( بحسب قول به اقلّ ) ، در اينجا ياد مىگردد :
1 - سعيد بن جبير 94 2 - ابراهيم نخعى 95 3 - شعبى 103 ( يا 104 يا 105 يا 106 يا 107 )


صفحه 534


1 - سعيد بن جبير ابو عبد الله ، يا ابو محمّد ، سعيد بن جبير ( بر وزن زبير ) بن هشام مولى بنى والبة بن الحارث از بنى اسد .
به قولى در سال نود و چهار هجرى ( 94 ) و بقول ابو اسحاق در سال نود و پنج ( 95 ) و به گفتهء ابن خلَّكان در ماه شعبان از سال نود و پنج ( 95 ) بامر حجّاج بن يوسف ثقفى بقتل رسيده است و چنان كه در تواريخ آمده بقتل او دورهء خونريزى حجّاج خاتمه يافته و به زودى به هلاكت رسيده است .
ابن خلَّكان در بارهء سعيد چنين افاده كرده است :
« . . يكى از اعلام تابعان است . علم را از عبد الله عباس و از عبد الله عمر فرا گرفته . ابن عباس به او گفته است : حديث بگو . پاسخ داده است : آيا مرا مىرسد كه با بودن تو حديث كنم ؟ ابن عباس گفته است : آيا از نعمتهاى الهى براى تو نيست كه تو حديث گويى و من باشم تا اگر بر صواب باشى همان باشد و اگر بر خطا روى روى صواب را به تو نشان دهم ؟
« سعيد قرائت را از ابن عباس فرا گرفته و هم تفسير را از او شنيده و از او آموخته و از همو روايت مىكند .
« وفاء بن اياس گفته است : ماه رمضانى بود كه با سعيد نشسته بوديم به من گفت :
قرآن را نگهدار و بشنو تا من بخوانم . پس از آنجا بر نخاست تا قرآن را ختم كرد .
« از خود سعيد نقل شده كه گفته است : همهء قرآن را در بيت الحرام در يك ركعت قرائت كردم .
« از اسماعيل بن عبد الملك منقولست كه نماز را در ماه رمضان با سعيد بن


صفحه 535


جبير مىخوانديم و به او اقتداء مىداشتيم و او شبى به قرائت ابن مسعود و شبى به قرائت زيد بن ثابت و شبى ديگر به قرائت ديگر ، جز قرائت اين دو ، و به اين روش تا آخر ماه رمضان ، قرائت مىكرد . » ابو اسحاق نيز چنين آورده است :
« اهل كوفه چون پرسيدن مسأله و حكمى را نزد ابن عباس مىرفتند مىگفت :
« يسألونى و فيهم ابن امّ الدّهماء ! » و مرادش سعيد بن جبير بود ( بنقل ابو نعيم مىگفت : « أليس فيكم ابن امّ الدّهماء » ) خصيف گفته است : « اعلم علماء به مسائل طلاق ، سعيد بن مسيّب و اعلم آنان به مسائل حج ، عطاء و اعلم از همه به حلال و حرام ، طاوس و اعلم بتفسير ، مجاهد و از همهء ايشان جامعتر نسبت به همهء اين علوم ، سعيد بن جبير است[1]» ابو نعيم در تاريخ اصفهان ، بنقل ابن خلَّكان و غير او ، چنين آورده است :
« سعيد به اصفهان وارد شده و مدّت زمانى در آن ديار اقامت گزيده و در قريهء سنبلان ساكن گرديده و بروايت محمد بن حبيب چون مردم اصفهان از سعيد ، حديث مىخواسته‌اند اجابت نمىكرده و حديث نمىگفته است هنگامى كه به كوفه باز گشته به نشر حديث پرداخته بوى گفته‌اند : چرا در اصفهان از نشر حديث خوددارى مىكردى و در اينجا به بسط آن كوشايى ؟ پاسخ داده است : « انشر برّك حيث يعرف » خير و برّ خويش را در آنجا پراكن كه شناخته باشد و ارجش دانسته شود »


[1]ابن خلكان از ابو اسحاق شيرازى نقل كرده كه در « فصل اللعب بالشطرنج » از « كتاب الشهادات » از كتاب « المهذب » اين عبارت را آورده « ان سعيد بن جبير كان يلعب بالشطرنج استدبارا » اگر اين گفته راست باشد معلوم مىشود سعيد نه تنها علوم را جامع بوده بلكه در فنون نيز حاذق و ماهر بوده است . در غير كتاب ابن خلكان هم ، كه اكنون به يادم نيست ، اين نسبت را به سعيد ديده‌ام و حقيقت آن بر من روشن نيست چه بازى شطرنج را ائمهء شيعه نكوهش و نهى كرده‌اند .


صفحه 536


كيفيّت مكالمهء دليرانه و عالمانهء او با حجّاج به هنگام قتل و گفتار و رفتارش در چنان حالتى كه به تفصيل در كتب مربوطه آورده شده خلوص اعتقاد و رسوخ ايمان و علوّ روح و قدرت نفس و كمال استقامت و قوّت دفاع از حق و حقيقت و كثرت جرأت و عظمت مقام شجاعت و شهامت وى را به خوبى نشان مىدهد .
شيخ در رجال خود سعيد را از اصحاب على بن حسين ، امام زين العابدين ( ع ) بشمار آورده است .
كشّى در ترجمهء او اين روايت را از حضرت صادق ( ع ) آورده است :
« انّ سعيد بن جبير كان يأتمّ بعلىّ بن الحسين ( ع ) ، و كان على بن الحسين يثنى عليه و ما كان سبب قتل الحجاج له الَّا على هذا الامر و كان مستقيما » و همو در ترجمهء سعيد بن مسيّب از فضل بن شاذان اين مضمون را نقل كرده است :
« در زمان علىّ بن حسين ( ع ) در آغاز امر جز پنج كس : سعيد بن جبير ، سعيد بن مسيّب ، محمد بن جبير بن مطعم ، يحيى بن امّ طويل و ابو خالد كابلى او را اصحابى نبود » ابو نعيم پس از اين كه در حلية الاولياء ( مجلَّد چهارم ص 272 ) او را به عبارت :
« و منهم الفقيه البكَّاء و العالم الدّعّاء السّعيد الشّهيد ، السّديد الحميد ابو عبد الله بن جبير ، سعيد » عنوان كرده ، ترجمهء او را مشتمل بر حالات و كلمات و روايات و آثار او در تفسير آيات و چگونگى كشتن او بدست حجّاج بن يوسف به تفصيل آورده است .
از جمله حالات او زيادى گريهء وى در شبها بوده است ( به طورى كه چشمهايش عليل شده ) و هم ترديد و تكرير برخى از آيات در نماز چنان كه نقل شده كه آيهء * ( « وَاتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيه إِلَى الله . . » ) * را متجاوز از بيست بار در نماز تكرار مىكرده ) و رفتن سالى دو بار به مكه : يك بار براى حجّ و بار دوم براى عمره بوده است .
از جمله كلمات او :
« اعلم انّ كلّ يوم يعيشه المؤمن غنيمة »


صفحه 537


و هم « لئن اؤتمن على بيت من الدّار احبّ إليّ من ان اؤتمن على امرأة حسناء » و باز : « انّ الخشية ان تخشى الله تعالى حتّى تحول خشيتك بينك و بين معصيتك ، فتلك الخشية ، و الذّكر طاعة الله . فمن اطاع الله فقد ذكره و من لم يطعه فليس بذاكر و ان اكثر التّسبيح و قرائة القرآن » به گفتهء ابو نعيم « سعيد از گروهى از صحابه أسناد دارد مانند علىّ بن ابى طالب و عبد الله بن عباس و عبد الله بن عمر و عبد الله بن عمرو عاص و عبد الله بن زبير و عبد الله بن قيس و ابو موسى اشعرى و عبد الله بن مفضّل مزنى و عدىّ بن حاتم و ابو هريره و غير اينان ليكن بيشتر روايت او از ابن عبّاس است » ابو نعيم به اسناد از سعيد بن جبير از على بن ابى طالب ، كرّم الله وجهه ، روايت كرده كه گفته است :
« نهانى رسول الله ( ص ) ، و لا اقول نهاكم ، عن التختّم بالذّهب و ركوب الأرجوان و ان اقرأ القرآن راكعا و ساجدا » .
باز ( به اسناد ) از سعيد بن جبير از ابن عمر از پيغمبر ( ص ) كه گفته است :
« الحياء و الإيمان قرنا جميعا فاذا رفع احدهما رفع الآخر » و هم از سعيد از ابن عباس كه پيغمبر گفته است :
« مثل اهل بيتى مثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلَّف عنها غرق[1]» و از جمله آثار او در تفسير ، آياتى زياد در « حليه » آورده شده در بارهء آيهء * ( « أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَه هَواه » ) * گفته است : اهل جاهليت سنگ را مىپرستيدند


[1]از بلاذرى ، و غير او از سعيد از ابن عباس روايت شده كه گفته است : « يوم الخميس و ما يوم الخميس ؟ اشتد فيه وجع النبي فقال : ايتوني بالدواة و الكتف ، اكتب لكم كتابا ، لا تضلون معه بعدى ابدا فقالوا : أتراه يهجر ؟ و تكلموا و لغطوا فغم ذلك رسول اللَّه و اضجر و قال : إليكم عنى و لم يكتب شيئا »


صفحه 538


چون سنگى بهتر از آن مىديدند او را بپرستش مىگرفتند و اوّل را وا مىگذاشتند و در آيهء * ( « أَمْثَلُهُمْ طَرِيقَةً » ) * گفته است « أوفاهم عقلا » در چگونگى گرفتن و كشتن حجّاج او را روايات و اخبارى مختلف و از طرقى متعدد آورده كه وضع مكالمهء حجّاج با او و طرز كشتن او و اظهار ندامت و وحشت حجّاج از كشتن او و عدم فاصله ميان كشتن او و مردن حجّاج ، تقريبا ميان آنها مورد توافق است در اينجا يكى از آنها كه بر غرائبى هم از حالات سعيد اشتمال دارد ترجمه و نقل مىگردد :
ابو نعيم به اسناد از عون بن ابى شداد عبدى آورده كه گفته است :
« حجّاج يكى از سرداران شامى را كه از خواصّ او و نامش متلمّس بود با بيست مرد شامى ديگر كه به آنان اعتماد كامل داشت فرستاد كه سعيد را پيدا و دستگير كنند[1]. آنان از راهب ديرى جوياى سعيد شدند و نشانى دادند و او رهنمايى كرد .
پس بدان سوى رفتند او را به حال سجده يافتند كه با آواز بلند مناجات مىكرد به او نزديك شدند و سلام كردند . سر برداشت و نماز را به اتمام رساند و سلام ايشان را پاسخ داد . گفتند : ما از جانب حجاج دستور داريم ترا ببريم . چون خود را ناچار از رفتن دانست خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و بر پيغمبر درود فرستاد پس به پا خاست و با ايشان به راه افتاد تا بدان صومعه و دير رسيد . راهب از سواران پرسيد گم شدهء خود را يافتيد گفتند : آرى . گفت : پس تا شب در نيامده بالا بياييد و به صومعه درآييد كه شبرا شيران پيرامن دير مىآيند و مىخوابند . پذيرفتند .


[1]مدتها شايد متجاوز از پانزده سال سعيد از حجاج گريزان بوده و جابجا مىشده و پنهان مىزيسته ابو نعيم به اسناد از عثمان بن مردويه آورده كه گفته است : با وهب بن منبه و سعيد روز عرفه را در نخلستان ابن عامر بوديم وهب از سعيد پرسيد : چند وقت است كه از بيم حجاج پنهان هستى ؟ گفت : من خانه‌ام را از بيم او ترك كردم در حالى كه زنم حامله بود و بچه‌اى كه او را در شكم بود نزد من آمد در صورتى كه موى بر چهره اش دميده بود .


صفحه 539


سعيد از رفتن به صومعه امتناع ورزيد گفتند تو مىخواهى فرار كنى . گفت : نه ليكن من هر گز به خانهء مشرك وارد نمىشوم . گفتند : ما نمىگذاريم تو در بيرون بمانى و درندگان ترا بكشند : گفت : پروردگار من با من است و آنها را از من باز مىدارد و نگهبان من قرار مىدهد . گفتند : مگر تو از پيمبرانى ؟ پاسخ داد : نه ليكن بنده‌اى از بندگان گنه كار و كجرفتار خدا هستم .
راهب گفت : اگر مرا اطمينان دهد كه از اين مكان نخواهد رفت من او را كفالت مىكنم . سعيد خدا را گواه گرفت كه همان جا خواهد ماند راهب راضى شد .
پس سعيد در بيرون ماند . راهب سواران را گفت : بالا بياييد و كمانها را آماده كنيد كه درندگان را از اين بنده صالح دور سازيد . ايشان به صومعه بر آمدند و كمانها را زه بستند ناگهان ماده شيرى نمايان و به نزديك سعيد شد و خود را بوى ماليد و نزديك سعيد فرو خوابيد پس از آن شير نر آمد و به شيوهء ماده رفتار كرد .
راهب چون اين وصف را بديد بامداد كه شد پايين آمد و سعيد را از شرائع دين و سنن پيغمبر ( ص ) پرسيد سعيد همه را بوى بازگو كرد . راهب اسلام اختيار نمود .
سواران هم بسوى سعيد آمدند و بر دست و پاى او بوسه زدند و پوزش خواسته و خاك زير پايش را برداشتند و بر آن نماز گزاردند و گفتند : ما بطلاق و عتاق سوگند ياد كرديم كه اگر ترا بيابيم به حجّاج ببريم اكنون بفرما ما را چه بايد كرد ؟ سعيد گفت : شما كار خود را بكنيد كه من به خدا پناه مىبرم و مىدانم قضاء او را جلوگيرى نيست پس رهسپار شدند تا به واسط كه حجّاج در آنجا بود رسيدند .
سعيد گفت : مرا شكَّى نيست كه اجلم رسيده و عمرم بسر آمده مرا امشب به خود گذاريد تا مرگ را آماده و نكير و منكر و عذاب قبر را مستعدّ شوم و بامداد فردا هر جا را معيّن كنيد و بخواهيد به آن جا بيايم . ايشان را در پذيرفتن اين خواست اختلاف افتاد تا اين كه يك تن از آن ميان به پا خاست و كفالت او را تعهّد كرد پس آن گروه بوى گفتند : اى بهترين مردم روى زمين كاش ما ترا نشناخته بوديم و بسوى تو نيامده بوديم واى بر ما ، واى ، كه چه گونه گرفتار شديم ما را ببخش و در روز رستاخيز نزد آفرينندهء


صفحه 540


بزرگ كه قاضى سترگ آن روز و دادخواه آفريده گان است معذور بدار .
سعيد گفت : خدا چنين خواسته و من از شما ناراضى نيستم .
چون آن گروه از گريه و عذر خواهى و گفتگو با خود فراغ يافتند كفيل سعيد از وى درخواست دعا كرد او دعا گفت پس ايشان او را به خود گذاشتند و پنهان شدند و شبرا بتأثّر و اندوه به پايان آوردند . سعيد غسل كرد و جامه هاى خود را شست و آن شبرا با راز و نياز و ذكر و نماز گذراند و پگاه در خانهء آنان را كوبيد .
ايشان چون او را ديدند همه سخت بگريستند و با او بسوى حجّاج رفتند .
حجّاج پرسيد : سعيد را آورديد ؟ گفتند : آرى و از وى شگفتيها ديديم . حجّاج از ايشان رو برگرداند و گفت : وى را در آوريد . وادرش ساختند .
حجّاج گفت : نامت چيست ؟
پاسخ داد : سعيد بن جبير .
گفت : تو شقىّ بن كسير هستى .
سعيد گفت : مادرم در نامگذارى من از تو اعلم بوده .
حجّاج گفت : تو و مادرت هر دو شقىّ هستيد .
سعيد گفت : غيب را خدا مىداند نه تو .
حجّاج گفت : دنياى ترا به آتش سوزان جهنّم تبديل مىكنم .
سعيد گفت : اگر مىدانستم اين كار بدست تو است ترا خداى خويش مىگرفتم .
حجّاج گفت : در بارهء محمّد چه مىگويى ؟
سعيد گفت : او پيمبر رحمت و پيشواى هدايت بود درود خدا بر او .
حجّاج گفت : در بارهء على چه مىگويى او در بهشت است يا در آتش ؟
سعيد گفت : اگر به آنها در آيم و اهل آنها را ببينم كسانى را كه آنجا باشند خواهم شناخت .
حجّاج گفت : در بارهء خلفاء چه مىگويى ؟