بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 538


چون سنگى بهتر از آن مىديدند او را بپرستش مىگرفتند و اوّل را وا مىگذاشتند و در آيهء * ( « أَمْثَلُهُمْ طَرِيقَةً » ) * گفته است « أوفاهم عقلا » در چگونگى گرفتن و كشتن حجّاج او را روايات و اخبارى مختلف و از طرقى متعدد آورده كه وضع مكالمهء حجّاج با او و طرز كشتن او و اظهار ندامت و وحشت حجّاج از كشتن او و عدم فاصله ميان كشتن او و مردن حجّاج ، تقريبا ميان آنها مورد توافق است در اينجا يكى از آنها كه بر غرائبى هم از حالات سعيد اشتمال دارد ترجمه و نقل مىگردد :
ابو نعيم به اسناد از عون بن ابى شداد عبدى آورده كه گفته است :
« حجّاج يكى از سرداران شامى را كه از خواصّ او و نامش متلمّس بود با بيست مرد شامى ديگر كه به آنان اعتماد كامل داشت فرستاد كه سعيد را پيدا و دستگير كنند[1]. آنان از راهب ديرى جوياى سعيد شدند و نشانى دادند و او رهنمايى كرد .
پس بدان سوى رفتند او را به حال سجده يافتند كه با آواز بلند مناجات مىكرد به او نزديك شدند و سلام كردند . سر برداشت و نماز را به اتمام رساند و سلام ايشان را پاسخ داد . گفتند : ما از جانب حجاج دستور داريم ترا ببريم . چون خود را ناچار از رفتن دانست خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و بر پيغمبر درود فرستاد پس به پا خاست و با ايشان به راه افتاد تا بدان صومعه و دير رسيد . راهب از سواران پرسيد گم شدهء خود را يافتيد گفتند : آرى . گفت : پس تا شب در نيامده بالا بياييد و به صومعه درآييد كه شبرا شيران پيرامن دير مىآيند و مىخوابند . پذيرفتند .


[1]مدتها شايد متجاوز از پانزده سال سعيد از حجاج گريزان بوده و جابجا مىشده و پنهان مىزيسته ابو نعيم به اسناد از عثمان بن مردويه آورده كه گفته است : با وهب بن منبه و سعيد روز عرفه را در نخلستان ابن عامر بوديم وهب از سعيد پرسيد : چند وقت است كه از بيم حجاج پنهان هستى ؟ گفت : من خانه‌ام را از بيم او ترك كردم در حالى كه زنم حامله بود و بچه‌اى كه او را در شكم بود نزد من آمد در صورتى كه موى بر چهره اش دميده بود .


صفحه 539


سعيد از رفتن به صومعه امتناع ورزيد گفتند تو مىخواهى فرار كنى . گفت : نه ليكن من هر گز به خانهء مشرك وارد نمىشوم . گفتند : ما نمىگذاريم تو در بيرون بمانى و درندگان ترا بكشند : گفت : پروردگار من با من است و آنها را از من باز مىدارد و نگهبان من قرار مىدهد . گفتند : مگر تو از پيمبرانى ؟ پاسخ داد : نه ليكن بنده‌اى از بندگان گنه كار و كجرفتار خدا هستم .
راهب گفت : اگر مرا اطمينان دهد كه از اين مكان نخواهد رفت من او را كفالت مىكنم . سعيد خدا را گواه گرفت كه همان جا خواهد ماند راهب راضى شد .
پس سعيد در بيرون ماند . راهب سواران را گفت : بالا بياييد و كمانها را آماده كنيد كه درندگان را از اين بنده صالح دور سازيد . ايشان به صومعه بر آمدند و كمانها را زه بستند ناگهان ماده شيرى نمايان و به نزديك سعيد شد و خود را بوى ماليد و نزديك سعيد فرو خوابيد پس از آن شير نر آمد و به شيوهء ماده رفتار كرد .
راهب چون اين وصف را بديد بامداد كه شد پايين آمد و سعيد را از شرائع دين و سنن پيغمبر ( ص ) پرسيد سعيد همه را بوى بازگو كرد . راهب اسلام اختيار نمود .
سواران هم بسوى سعيد آمدند و بر دست و پاى او بوسه زدند و پوزش خواسته و خاك زير پايش را برداشتند و بر آن نماز گزاردند و گفتند : ما بطلاق و عتاق سوگند ياد كرديم كه اگر ترا بيابيم به حجّاج ببريم اكنون بفرما ما را چه بايد كرد ؟ سعيد گفت : شما كار خود را بكنيد كه من به خدا پناه مىبرم و مىدانم قضاء او را جلوگيرى نيست پس رهسپار شدند تا به واسط كه حجّاج در آنجا بود رسيدند .
سعيد گفت : مرا شكَّى نيست كه اجلم رسيده و عمرم بسر آمده مرا امشب به خود گذاريد تا مرگ را آماده و نكير و منكر و عذاب قبر را مستعدّ شوم و بامداد فردا هر جا را معيّن كنيد و بخواهيد به آن جا بيايم . ايشان را در پذيرفتن اين خواست اختلاف افتاد تا اين كه يك تن از آن ميان به پا خاست و كفالت او را تعهّد كرد پس آن گروه بوى گفتند : اى بهترين مردم روى زمين كاش ما ترا نشناخته بوديم و بسوى تو نيامده بوديم واى بر ما ، واى ، كه چه گونه گرفتار شديم ما را ببخش و در روز رستاخيز نزد آفرينندهء


صفحه 540


بزرگ كه قاضى سترگ آن روز و دادخواه آفريده گان است معذور بدار .
سعيد گفت : خدا چنين خواسته و من از شما ناراضى نيستم .
چون آن گروه از گريه و عذر خواهى و گفتگو با خود فراغ يافتند كفيل سعيد از وى درخواست دعا كرد او دعا گفت پس ايشان او را به خود گذاشتند و پنهان شدند و شبرا بتأثّر و اندوه به پايان آوردند . سعيد غسل كرد و جامه هاى خود را شست و آن شبرا با راز و نياز و ذكر و نماز گذراند و پگاه در خانهء آنان را كوبيد .
ايشان چون او را ديدند همه سخت بگريستند و با او بسوى حجّاج رفتند .
حجّاج پرسيد : سعيد را آورديد ؟ گفتند : آرى و از وى شگفتيها ديديم . حجّاج از ايشان رو برگرداند و گفت : وى را در آوريد . وادرش ساختند .
حجّاج گفت : نامت چيست ؟
پاسخ داد : سعيد بن جبير .
گفت : تو شقىّ بن كسير هستى .
سعيد گفت : مادرم در نامگذارى من از تو اعلم بوده .
حجّاج گفت : تو و مادرت هر دو شقىّ هستيد .
سعيد گفت : غيب را خدا مىداند نه تو .
حجّاج گفت : دنياى ترا به آتش سوزان جهنّم تبديل مىكنم .
سعيد گفت : اگر مىدانستم اين كار بدست تو است ترا خداى خويش مىگرفتم .
حجّاج گفت : در بارهء محمّد چه مىگويى ؟
سعيد گفت : او پيمبر رحمت و پيشواى هدايت بود درود خدا بر او .
حجّاج گفت : در بارهء على چه مىگويى او در بهشت است يا در آتش ؟
سعيد گفت : اگر به آنها در آيم و اهل آنها را ببينم كسانى را كه آنجا باشند خواهم شناخت .
حجّاج گفت : در بارهء خلفاء چه مىگويى ؟


صفحه 541


سعيد گفت : من آنان را وكيل نيستم و هر كس در گرو كار خويش است .
حجّاج گفت : كدام يك از آنان را خوشتر دارى ؟
سعيد پاسخ داد : آن را كه خدا از وى راضىتر است .
حجّاج گفت : خدا از كدام يك راضىتر است ؟
سعيد گفت : اين را آن كس داند كه از سرّ و نجواى ايشان آگاه باشد .
حجّاج گفت : از اين كه مرا تصديق كنى سر باز زدى .
سعيد گفت : دوست نداشتم كه ترا تكذيب كنم .
حجّاج گفت : ترا چه افتاده است كه نمىخندى .
سعيد گفت : چگونه مىخندد كسى كه از خاك آفريده شده و آتش او را نابود مىسازد ؟
حجّاج گفت : چرا ما مىخنديم ؟
سعيد گفت : دلها يكسان نيست .
حجّاج دستور داد لؤلؤ و زبرجد و ياقوت فراوانى آوردند و جلو روى سعيد گذاشتند .
سعيد گفت : اگر اينها را فراهم آورده‌اى كه آنها را فديهء هول و ترس روز رستاخيز سازى چه شايسته و درست است و اگر نه پس در آن چه براى دنيا فراهم شده و پاكيزه و مزكَّى نباشد چيزى نيست .
پس حجّاج دستور داد عود و ناى بياورند و بنوازند در اين هنگام سعيد بگريست گفت گريه ات از چيست ؟ اين لهوى است . سعيد گفت : بلكه حزنى است و از دميدن در ناى به ياد روز بزرگى ، كه در صور دميده خواهد شد ، افتادم ، و اما عود درختى است كه در راه باطل بريده و صرف شده و اما اوتار روده هاى گوسفند است كه در روز قيامت با تو خواهد بود .
حجّاج گفت : واى بر تو اى سعيد !


صفحه 542


سعيد گفت : واى بر آن كس كه از بهشت رانده و به دوزخ فرستاده شده .
حجّاج گفت : مرا بگوى چه گونه كشتنى را مىخواهى كه ترا بدان گونه بكشم ؟
گفت : اى حجّاج آن را كه براى خود ، خواهانى اختيار كن زيرا بهر گونه مرا بكشى خدا ترا همان گونه در آخرت خواهد كشت . حجّاج پرسيد : آيا مىخواهى از تو بگذرم و ترا ببخشم ؟ گفت بخشش از خداست .
حجّاج گفت : او را ببريد و بكشيد . چون از در بيرونش مىبردند خنديد حجّاج را خبر دادند او را بخواند و از خنده اش پرسيد گفت : از جرأت تو بر خدا و حلم خدا نسبت به تو تعجّب كردم و خنديدم .
حجّاج امر كرد نطع گستردند و گفت : او را بكشند . سعيد گفت :
* ( « وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ حَنِيفاً ) * مسلما * ( وَما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ » ) * حجّاج گفت : رويش را از سوى قبله بگردانند .
سعيد گفت : * ( « فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْه الله » ) * .
حجّاج گفت : او را بر وى دراندازند .
سعيد گفت : * ( « مِنْها خَلَقْناكُمْ وَفِيها نُعِيدُكُمْ وَمِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى » ) * .
حجّاج گفت : او را ذبح كنند .
پس سعيد گفت : گواهى مىدهم كه خداى جز خداى يگانه نيست و محمد بنده و پيمبر او است اى حجّاج اين شهادت را از من داشته باش تا روز رستاخيز مرا ببينى آنگاه گفت : خدايا بعد از من او را بر كشتن هيچ كس مسلَّط مفرما . پس گلوى او را بريدند و سرش را جدا ساختند .
گفته‌اند : حجّاج پس از كشتن سعيد پانزده شب بيشتر زنده نماند و در اين مدت مكرّر مىگفت « ما لي و لسعيد بن جبير ؟ »


صفحه 543


كمال الدين دميرى در كتاب حياة الحيوان بنقل از كتاب شفاء الصدور ابن سبع سبتى از على بن عبد الله بن عباس آورده ( ذيل لغت تيس ) كه اين مفاد را گفته است :
هنگامى كه پدرم نابينا شده بود روزى در مكَّه بر گروهى از اهل شام كه در صفّهء زمزم بودند و على را سبّ مىكردند گذشتيم پدرم به سعيد بن جبير ، كه دست او را گرفته بود و رهنمايى مىكرد ، گفت : مرا برگردان پس سعيد او را برگرداند . پدرم گفت : كدام يك از شما خدا و پيمبرش را سبّ مىكرد ؟ همه گفتند : سبحان الله ، در ميان ما كسى نيست كه خدا و پيمبر او را سبّ كند .
پرسيد : كدام يك از شما علىّ را سب مىكرد ؟ گفتند : آرى اين كار ، بود .
پدرم گفت : خدا گواه است كه از پيمبر شنيدم كه مىگفت : كسى كه على را سبّ كند مرا سبّ كرده و كسى كه مرا سبّ كند خدا را سبّ كرده و كسى كه خدا را سبّ كند او را برو در آتش دوزخ بيافكند . . » و همو ( در همان كتاب و ذيل همان لغت ) از قول عمر بن عبد العزيز اين مضمون را آورده كه عمر بن عبد العزيز بعد از مرگ حجّاج او را در خواب ديده كه مردارى گنديده شده بوده پس پرسيده است : خدا با تو چه كرد ؟ پاسخ داده است : در برابر هر شخصى كه كشته بودم مرا يك بار كشت مگر در برابر سعيد بن جبير كه مرا هفتاد بار كشت .
آنگاه دميرى از خود پرسيده كه حكمت در هفتاد بار كشتن به ازاء قتل سعيد چيست با اين كه حجّاج ، عبد الله زبير « صحابى » را كشته و سعيد « تابعى » بوده و صحابى افضل است از تابعى پس پاسخ گفته است كه حجّاج هنگامى كه عبد الله زبير را كشت اشباه و نظائر عبد الله زياد بودند مانند ابن عمر و انس بن مالك و غير اين دو از صحابه ليكن چون سعيد را كشت او را در علم در آن زمان نظيرى نبود .
« و بسيارى از مصنفان از حسن بصرى نقل كرده‌اند كه چون خبر قتل سعيد به او داده شد گفت :
« و الله لقد مات سعيد بن جبير يوم مات و اهل الارض من مشرقها إلى مغربها محتاجون لعلمه » پس از اين رو كشتن او موجب مضاعف شدن عذاب حجّاج شده است .


صفحه 544


- 2 - ابراهيم نخعى ابو عمران ابراهيم بن يزيد بن اسود بن عمرو بن ربيعهء نخعى .
ابراهيم نخعى به قولى در سال نود و پنج ( 95 ) و بقول ابو اسحاق در سال نود و شش ( 96 ) و به گفتهء ابن خلَّكان در سال 96 به سنّ چهل و نه سالگى ( 49 ) ( و به قولى ديگر پنجاه و نه سالگى ) وفات يافته است .
ابن خلَّكان در بارهء نخعى چنين آورده است :
« فقيه كوفى نخعى يكى از مشاهير ائمّه و تابعان است . عائشه را ديده و بر او وارد شده ليكن به ثبوت نرسيده است كه از عائشه حديثى شنيده باشد » ابو اسحاق نقل كرده كه چون خبر مرگ ابراهيم به شعبى رسيده پرسيده است « أهلك الرّجل ؟ گفته‌اند : آرى . پس شعبى چنين گفته است :
« به مرگ ابراهيم ، علم مرده است چه علم را بعد از ابراهيم خلفى مانند او نيست و شگفت است كه ابراهيم ، ابن جبير را بر خود فضيلت مىداد در صورتى كه ابراهيم در خاندان فقه[1]نشو و نما يافته و فقه خاندان را دريافته و برگرفته پس از آن با ما مجالست داشته و صافى حديث ما را اخذ و با فقه خاندان خود ضميمه و جمع نموده ! پس كيست كه او را همانند باشد ؟ ! »


[1]چه آن كه مادر ابراهيم ، مليكه دختر يزيد بن قيس نخعى و خواهر اسود پسر يزيد نخعى بوده است .


صفحه 545


از ابن ابى ليلى نقل شده كه ابراهيم به قياس توجه داشته و « صاحب قياس » بوده[1]و بر خلاف شعبى كه بيشتر بحديث متوجه مىبوده و استناد مىكرده ابراهيم بيشتر قياس را به كار مىبرده و به آن استناد مىجسته است .
ابو نعيم در حليه ( جلد چهارم صفحه 319 ) پس از اين كه او را بدين عبارت :
« و منهم التقىّ الحفىّ ، الفقيه الرّضىّ ، ابراهيم بن يزيد النّخعى » عنوان كرده و « جامع همهء علوم » و متواضع در برابر عمومش خوانده شمه‌اى از حالات و اطوار و كلمات و آثار و روايات و اخبار او آورده است كه چند نمونه از آنها در اينجا ياد مىگردد :
ابراهيم از شهرت پرهيز مىداشته از اين رو در مسجد به نزديك اسطوانه نمىنشسته[2]تا بر آن تكيه دهد و چون كسى چيزى از وى مىپرسيده به پاسخ همان سؤال بسنده مىساخته و به اظهار فضل نمىپرداخته است . اعمش گاهى كه اين را مىديده به او مىگفته آيا در اين مسأله چنين و چنان نمىتوان گفت ؟ او مىگفته است از من اينها را نپرسيد . و به گفتهء اعمش « ابراهيم ، صيرفى حديث بوده » و اعمش چون از اصحاب ، حديثى مىشنيده آن را بر ابراهيم عرضه مىداشته است .
باز اعمش گفته است نزد ابراهيم بودم و او قرآنى در دست داشت و از آن قرائت


[1]در ترجمهء ابراهيم خواهد آمد كه او با اهل راى و هوى و قياس سخت مخالف مىبوده است .
[2]شايد مثل اين كه در زمان شيخ طوسى مرسوم بوده عالم مدرس بر « كرسى » بنشيند و از جانب خليفهء وقت براى اين كار فرمان و باصطلاح « ابلاغ » صادر مىشده چنان كه در زمان ما هم در دانشگاه تهران اصطلاح « كرسى » براى استاد مدتى معمول بود و اكنون متروك شده ، در زمان ابراهيم تكيه دادن بر اسطوانهء مسجد از تشريفات بوده و اين كار به وسيلهء عالمى مسلم و مشهور انجام مىيافته است ، خطيب بغدادى در ترجمهء سفيان بن عيينه از قول او اين عبارت را آورده « اول من اسندنى إلى الاسطوانة ، مسعر بن كدام . فقلت : انى حدث . فقال : ان عندك الزهري و عمرو بن دينار »