بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 544


- 2 - ابراهيم نخعى ابو عمران ابراهيم بن يزيد بن اسود بن عمرو بن ربيعهء نخعى .
ابراهيم نخعى به قولى در سال نود و پنج ( 95 ) و بقول ابو اسحاق در سال نود و شش ( 96 ) و به گفتهء ابن خلَّكان در سال 96 به سنّ چهل و نه سالگى ( 49 ) ( و به قولى ديگر پنجاه و نه سالگى ) وفات يافته است .
ابن خلَّكان در بارهء نخعى چنين آورده است :
« فقيه كوفى نخعى يكى از مشاهير ائمّه و تابعان است . عائشه را ديده و بر او وارد شده ليكن به ثبوت نرسيده است كه از عائشه حديثى شنيده باشد » ابو اسحاق نقل كرده كه چون خبر مرگ ابراهيم به شعبى رسيده پرسيده است « أهلك الرّجل ؟ گفته‌اند : آرى . پس شعبى چنين گفته است :
« به مرگ ابراهيم ، علم مرده است چه علم را بعد از ابراهيم خلفى مانند او نيست و شگفت است كه ابراهيم ، ابن جبير را بر خود فضيلت مىداد در صورتى كه ابراهيم در خاندان فقه[1]نشو و نما يافته و فقه خاندان را دريافته و برگرفته پس از آن با ما مجالست داشته و صافى حديث ما را اخذ و با فقه خاندان خود ضميمه و جمع نموده ! پس كيست كه او را همانند باشد ؟ ! »


[1]چه آن كه مادر ابراهيم ، مليكه دختر يزيد بن قيس نخعى و خواهر اسود پسر يزيد نخعى بوده است .


صفحه 545


از ابن ابى ليلى نقل شده كه ابراهيم به قياس توجه داشته و « صاحب قياس » بوده[1]و بر خلاف شعبى كه بيشتر بحديث متوجه مىبوده و استناد مىكرده ابراهيم بيشتر قياس را به كار مىبرده و به آن استناد مىجسته است .
ابو نعيم در حليه ( جلد چهارم صفحه 319 ) پس از اين كه او را بدين عبارت :
« و منهم التقىّ الحفىّ ، الفقيه الرّضىّ ، ابراهيم بن يزيد النّخعى » عنوان كرده و « جامع همهء علوم » و متواضع در برابر عمومش خوانده شمه‌اى از حالات و اطوار و كلمات و آثار و روايات و اخبار او آورده است كه چند نمونه از آنها در اينجا ياد مىگردد :
ابراهيم از شهرت پرهيز مىداشته از اين رو در مسجد به نزديك اسطوانه نمىنشسته[2]تا بر آن تكيه دهد و چون كسى چيزى از وى مىپرسيده به پاسخ همان سؤال بسنده مىساخته و به اظهار فضل نمىپرداخته است . اعمش گاهى كه اين را مىديده به او مىگفته آيا در اين مسأله چنين و چنان نمىتوان گفت ؟ او مىگفته است از من اينها را نپرسيد . و به گفتهء اعمش « ابراهيم ، صيرفى حديث بوده » و اعمش چون از اصحاب ، حديثى مىشنيده آن را بر ابراهيم عرضه مىداشته است .
باز اعمش گفته است نزد ابراهيم بودم و او قرآنى در دست داشت و از آن قرائت


[1]در ترجمهء ابراهيم خواهد آمد كه او با اهل راى و هوى و قياس سخت مخالف مىبوده است .
[2]شايد مثل اين كه در زمان شيخ طوسى مرسوم بوده عالم مدرس بر « كرسى » بنشيند و از جانب خليفهء وقت براى اين كار فرمان و باصطلاح « ابلاغ » صادر مىشده چنان كه در زمان ما هم در دانشگاه تهران اصطلاح « كرسى » براى استاد مدتى معمول بود و اكنون متروك شده ، در زمان ابراهيم تكيه دادن بر اسطوانهء مسجد از تشريفات بوده و اين كار به وسيلهء عالمى مسلم و مشهور انجام مىيافته است ، خطيب بغدادى در ترجمهء سفيان بن عيينه از قول او اين عبارت را آورده « اول من اسندنى إلى الاسطوانة ، مسعر بن كدام . فقلت : انى حدث . فقال : ان عندك الزهري و عمرو بن دينار »


صفحه 546


مىكرد كسى خواست بر او وارد شود ، قرآن را پوشاند و گفت : مرا چنان نبينيد كه هر ساعت به قرائت مشغولم .
اسماعيل بن ابى خالد گفته است : شعبى و ابو ضحى و ابراهيم و اصحاب ما در مسجد مىنشستند و به مذاكرهء حديث مشغول مىشدند و چون فتيايى بر ايشان مىآمد كه چيزى در آن باره نمىدانستند همه بسوى ابراهيم مىنگريستند .
اعمش گفته است : هيچ گاه حديثى را بر ابراهيم عرضه نداشتم مگر اين كه او را در بارهء آن با اطلاع يافتم .
سعيد بن جبير را چون از چيزى مىپرسيده‌اند مىگفته است : با اين كه ابراهيم نخعى در ميان شما است از من مىپرسيد ؟ ! ابو حمزهء اعور از ابراهيم نقل كرده كه گفته است : « و الله ما رأيت فى ما احدثوا مثقال حبّة من خير » و مقصودش « اهل اهواء و راى و قياس » بوده است .
اعمش گفته است : ابراهيم را نديدم كه در چيزى برأى خود سخنى بگويد . باز ابو حمزه گفته است : ابراهيم را گفتم : تو مرا رهبرى و من به تو اقتداء مىكنم مرا بر « اهواء » رهنمايى كن . گفت « ما جعل الله فيها مثقال حبّة من خردل من خير ، و ما الأمر الَّا الأمر الأوّل » .
و ابو معشر از ابراهيم نقل كرده كه گفته است « اصحاب الرّأى اعداء اصحاب السّنن » ابو حمزه اين مفاد را گفته است :
« چون اصحاب مقالات در كوفه زياد شدند نزد ابراهيم رفتم و گفتم : اى ابو عمران آيا نمىبينى كه چه مقالاتى در كوفه آشكار گشته ؟ چنين پاسخ داد :
« اوه ! دقّقوا قولا و اخترعوا دينا من قبل أنفسهم ليس من كتاب الله و لا من سنّة رسول الله صلَّى الله عليه و سلَّم فقالوا : هذا هو الحقّ و ما خالفه باطل لقد تركوا دين محمّد صلَّى الله عليه و سلَّم . إيّاك و إيّاهم » باز ابو حمزه از ابراهيم آورده كه گفته است « لقد تكلَّمت و لو وجدت بدّا ما تكلَّمت . و انّ زمانا اكون فيه فقيه الكوفة لزمان سوء »


صفحه 547


عبد الله بن شعيب گفته است : من نهمين نه نفر ، يا هفتمين هفت نفر ، بودم كه شب در زمان حجّاج بر ابراهيم نماز گزارديم و او را به خاك سپرديم چون صبح شد به نزد شعبى رفتم پرسيد آن مرد را ديشب دفن كرديد ؟ گفتم : آرى . گفت فقيهترين مردم را دفن كرديد . گفتم : كه او از حسن ( حسن بصرى ) فقيهتر بود ؟ گفت : آرى او از حسن و از اهل بصره و از اهل كوفه و از اهل شام و از اهل حجاز فقيهتر بود .
ابراهيم مىگفته است : على را از عثمان بيشتر دوست دارم ليكن عثمان را هم بد نمىگويم .
سفيان از پدرش نقل كرده كه گفته است : از ابراهيم چيزى پرسيدم با تعجّب مىگفت : به من احتياج افتاده به من احتياج افتاده ! ؟ ابو حصين گفته است : نزد ابراهيم رفتم كه از او چيزى بپرسم گفت : ميان من و خود ديگرى را نيافتى كه از او بپرسى ؟
يكى از راويان خبر « سهو نبىّ » ، كه در جلد اوّل اين كتاب در بارهء آن سخن به ميان آمد ، ابراهيم بوده است . ابو نعيم به اسناد از ابراهيم از علقمه از ابن مسعود روايت كرده كه او اين مضمون را گفته است :
« پيغمبر ( ص ) با ما نماز گزارد پس چيزى افزود يا كاست ( ترديد از ابراهيم يا از علقمه بوده است ) چون نماز به پايان آمد بوى گفته شد : يا رسول الله آيا امرى تازه در نماز به همرسيده ؟ پيغمبر گفت : نه . و چرا اين را مىگوييد ؟ گفتم : تو چنين كردى پس رو به قبله نشست و دو سجده به جا آورد . آنگاه رو بما كرد و گفت :
« اگر در نماز حكمى تازه پيدا شده بود شما را آگاه مىكردم ليكن من هم مانند شما بشرم و چنان كه شما را فراموشى و « سهو » پديد مىآيد مرا نيز پيش مىآيد پس هر گاه فراموش كنم مرا فراياد آوريد و هر كدام از شما را در نماز چنين وضعى پيش آيد نماز خود را به پايان رساند و سلام دهد و دو سجده به جاى آورد » .
به گفتهء ابو نعيم ، ابراهيم گروهى از صحابه : مانند ابو سعيد خدرى ، و از امّهات مؤمنان صدّيقه عائشه ، و از صحابهء پايينتر از او را ادراك كرده و بيشتر روايات او


صفحه 548


از تابعان است : مانند علقمه و اسود و مسروق و عبيدهء سلمانى و يزيد بن معاويهء نخعى و عبد الرحمن بن يزيد و شريح بن حارث . .
- 3 - شعبى ابو عمرو ، عامر بن شراحيل بن عبد مشهور به شعبى[1].
شعبى ، به گفتهء ابو اسحاق ، و ابن خلَّكان در سال ششم از خلافت عثمان و به قولى چهار سال به آخر خلافت عمر مانده[2]متولَّد گرديده و به گفتهء


[1]ابن اثير در « اللباب » ذيل « الشعبانى » چنين گفته است : « همانا شعبان قبيله ايست از حمير جوهرى گفته است « شعب كوهى است در يمن كه ذو شعبين است و حسان بن عمرو حميرى و فرزندانش در آنجا بوده و به آن جا منسوب شده‌اند پس كسانى از ايشان كه به كوفه رفته‌اند ايشان را « شعبيون » گفته‌اند ، كه عامر شعبى فقيه از اين كسان است ، و آنان كه در شام ساكن شده‌اند « شعبانيون » خوانده شده‌اند و كسانى از ايشان كه در يمن بوده‌اند به ايشان « آل ذى شعبين » گفته شده و كسانى كه در مصر و مغرب بوده‌اند ايشان را « اشعوب » خوانده‌اند » ابن خلكان نيز در وفيات الاعيان مطلب بالا را آورده است . از كتاب « لسان العرب » بنقل از « تاج العروس » نيز همين مفاد منقول است و از « نهاية الارب و سبائك الذهب » نقل شده كه بنو شعبان بطنى از حمير و شعبى ، فقيه مشهور ، به ايشان منسوب است » .
[2]ظاهر ابن اثير اختيار اين قول است چه در ذيل « الشعبى » پس از اين كه در ضبط آن گفته « بفتح شين معجمه و سكون عين مهمله و در آخر آن باء موحده » چنين آورده است « و مشهور به اين نسبت ابو عمرو عامر بن شراحيل شعبى از اهل كوفه است كه از كبار تابعان و فقيهان ايشان است از يك صد و پنج كس از اصحاب پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و سلَّم روايت كرده ( اين عدد با آن چه از خود شعبى نقل شده - پانصد - منافات ندارد چه در آنجا « ادراك » گفته شده و در اينجا « روايت » و محتمل است در هر دو يك مطلب منظور بوده و وجود و عدم « و » در نسخه ها كه « خمس و مائة » يا « خمس مائة » آورده شده موجب اشتباه و اختلاف شده باشد ) و مولد وى در سال بيست ( 20 ) و به قولى سى و يك ) بوده است و به سال يك صد و نه ( 109 ) و به قولى پنج و به قولى ديگر يك صد و چهار ( 104 ) در گذشته است »


صفحه 549


منقول از خود او كه « ولدت سنة جلولاء »[1]در سال واقعهء جلولا ولادت يافته است . و به قولى در سال يك صد و سه ( 103 ) و به گفتهء ابو اسحاق و ابن خلكان به سال يك صد و چهار ( 104 ) به سن هشتاد سالگى به مرگ مفاجات در كوفه واقع شده و قول به يك صد و پنج ( 105 ) و يك صد و شش ( 106 ) و يك صد و هفت ( 107 ) هم نقل شده و ظاهر ابن اثير در « اللَّباب » يك صد و نه ( 109 ) است .
از زهرى اين مضمون نقل شده است : « علماء چهار كسند : سعيد بن مسيّب در مدينه و عامر شعبى در كوفه و حسن بن ابى الحسن در بصره و مكحول در شام » ابن سيرين به ابو بكر هذلى گفته است : « شعبى را ملازم باش و از او دست بر مدار چه من ديده‌ام با اين كه كسانى از اصحاب پيغمبر ( ص ) در كوفه وجود داشتند از شعبى استفاده و استفتاء مىشد » ممقانى از مختصر ذهبى اين مضمون را آورده است :
« عامر شعبى يكى از اعلام است كه در زمان عمر تولَّد يافته و از على ( ع )


[1]جلولا موضعى است نزديك خانقين كه در سال 19 هجرى ميان مسلمين و مردم ايران واقعه‌اى مشهور در آنجا رخ داده و از اين رو در ميان عرب مبدأ تاريخ پاره‌اى از حوادث قرار گرفته است .


صفحه 550


< فهرس الموضوعات > 21 - شعبي پانصد تن صحابي را ادراك كرده است < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 22 - سخنان منسوب بشعبي < / فهرس الموضوعات > استماع نموده و خود گفته است : « پانصد تن از صحابه را ادراك كرده‌ام » مكحول در باره اش گفته است : « من از شعبى ، كسى را فقيه تر نديدم » و ديگرى در حق او گفته است : « شعبى در زمان خود مانند ابن عباس است در زمان خويش » از ابن ابى ليلى نقل شده كه « كان الشّعبى صاحب آثار و كان ابراهيم صاحب قياس » شعبى علاوه بر اين كه به قياس توجّه نداشته و حديث را مورد استناد قرار مىداده در استناد بحديث نيز بهر حديثى معتقد نبوده و عمل نمىكرده بلكه تحقيق و تصحيح مىكرده و ناظر به همين جهت گفته است :
« كره الصّالحون الاوّلون ، الإكثار من الحديث . و لو استقبلت من امرى ما استدبرت ما حدّثت الَّا بما اجمع عليه اهل الحديث » شعبى مردى نحيف و لاغر بوده و چون از او سبب ضعف و لاغرى وى پرسيده شده چنين گفته است : « من در رحم مادر مزاحمت شده‌ام » از ابن قتيبه ( از كتاب « المعارف » وى ) و از برخى ديگر نقل شده كه در توجيه اين كلام شعبى گفته‌اند : شعبى و برادرش دو سال در رحم مادر بوده ! و توأم به دنيا آمده‌اند .
از سخنان منسوب به شعبى است :
« انّا لسنا بالفقهاء ، و لكنّا سمعنا الحديث فرويناه . و الفقيه من اذا علم عمل » ابو نعيم او را بعنوان :
« و منهم الفقيه القوىّ سالك السّمت المرضىّ ، بالعلم الواضح المرضىّ و الحال الزّاكى الوضىّ ابو عمرو ، عامر بن شراحيل الشعبى » آورده و پس از آن از حالات و كلمات و آثار و روايات او شمّه‌اى ياد كرده كه نمونهء برخى از آنها آورده مىشود :
ابن سيرين گفته است : به كوفه درآمدم شعبى را ديدم كه مجلس بزرگ براى تدريس مىداشته در حالى كه آن زمان بسيارى از اصحاب پيغمبر هنوز زنده بودند . ليث


صفحه 551


گفته است : از شعبى مسأله مىپرسيدم رو از من برمىگرداند و بپرسيدن مسأله از من با من روبرو مىشد پس من مىگفتم : اى گروه علماء اى گروه فقهاء احاديث را از ما فرا مىگيريد و بپرسيدن مسأله از ما اقدام مىكنيد ! ! شعبى گفت : اى جماعت علماء اى معشر فقهاء ما نه فقهاء هستيم و نه علماء ما گروهى هستيم كه حديثى شنيده‌ايم و آن چه را شنيده‌ايم به شما حديث مىكنيم .
شعبى را حافظه‌اى قوى بوده چنان كه ابو نعيم به اسناد از او اين جمله را نقل كرده « ما من خطيب يخطب الَّا عرضت عليه خطبته ! ! و همو به اسناد از ابن شبرمه از شعبى آورده كه چنين گفته است « ما كتبت سوداء فى بيضاء قطَّ ، و ما سمعت من رجل حديثا قطَّ فاردت ان يعيده علىّ »[1]با راى و قياس هم سخت مخالفت مىداشته است چنان كه به اسناد ابو نعيم از صالح بن مسلم است كه اين مضمون را گفته است : شعبى را از مسأله‌اى پرسيدم گفت عمر خطَّاب در اين باب چنين گفته و على چنان . گفتم : راى تو چيست ؟ گفت :
بعد از دانستن قول آن دو ، راى مرا چه مىكنى ؟ اذا اخبرتك برأى قبل عليه » و به ديگرى گفته است « ما حدّثوك عن اصحاب محمّد ، صلَّى الله عليه و سلَّم و رضى عنهم ، فخذه و ما قالوا برأيهم فبل عليه » باز به اسناد ابو نعيم از صالح بن مسلم گفته است ، شعبى مرا گفت : همانا شما بدين سبب هلاك شديد كه آثار را واگذاشتيد و به قياسات استناد كرديد . اين « اصحاب


[1]پس از ابن اشعث و كشته شدن او شعبى كه با او همراه بوده و خروج كرده گرفتار شده و او را با غل و زنجير به نزد حجاج برده‌اند و با سخنورى خود را از قتل نجات داده و حجاج مسألهء فقهى را كه آن وقت محل حاجت بوده از او پرسيده و بعد سه تن از اعراب بر حجاج در آمده‌اند و حجاج ايشان را از باران پرسيده و ايشان با بيانى شيوا و مفصل جواب گفته‌اند و شعبى همهء آن مطالب را بحفظ سپرده در زمانهاى بعد كه آن قضيه را به ابو بكر هذلى خواسته است نقل كند به او گفته است : « الا احدثك حديثا تحفظه فى مجلس واحد ان كنت حافظا كما حفظته »