ابن نديم اين مضمون را آورده است :
« ابو ليلى جدّ محمّد بن عبد الرحمن نامش يسار و از اولاد احيحة بن جلاح بوده و برخى وى را مدخول النّسب مىدانسته و ابن شبرمه به همين مطلب ناظر بوده كه گفته است :
< شعر > و كيف ترجّى لفصل القضاء و لم تصب الحكم فى نفسكا فتزعم انّك لابن الجلاح و هيهات دعواك من اصلكا < / شعر > آنگاه ابن نديم چنين افاده كرده است :
« ابن ابى ليلى در دولت بنى اميّه و بنى عبّاس ، تصدّى قضاء مىداشته و پيش از ابو حنيفه به قياس و رأى فتوى مىداده و در سال يك صد و چهل و هشت ( 148 ) هنگامى كه از جانب ابو جعفر قاضى بوده در گذشته است . و از جمله تأليفات او است « كتاب الفرائض » ممقانى ، پس از اين كه از شيخ طوسى آورده كه در رجال خود ابن ابى ليلى را در اصحاب حضرت صادق ( ع ) شمرده و وفات او را در همان سال وفات آن حضرت ( 148 ) دانسته ، خودش در پيرامن اقوالى كه در مدح و قدح وى گفته شده سخن رانده و از علَّامه و ابن داود و مير داماد و ملَّا صالح ، ممدوح بودن او را نقل كرده و رواياتى از كافى و تهذيب آورده كه به مستفاد از آنها ابن ابى ليلى در برابر گفته هاى ائمهء شيعه خضوع مىداشته و حتى از رأى و فتوائى اگر مخالف آنها مىداشته بر مىگشته است و بهر حال خود ممقانى در پايان سخنان خويش ، ضعف بلكه ذمّ او را ترجيح داده و مذمومش دانسته است .
همو از كافى و تهذيب گفتهء عمر بن اذينه را به اين مضمون آورده است :
« من خود شاهد بودم در بارهء مردى كه غلَّهء خانه خود را براى يكى از خويشان
خويش قرار داده و آن را به وقتى ، موقّت و محدود نساخته و آن مرد مرده است و ميان وارثان و قرابت او در آن موضوع ، كار به نزاع كشيده پس ابن ابى ليلى گفت :
« راى من اينست كه غلَّه ( عائدات ) خانه به قرابت او مىرسد و چنان كه مرد متوفّى خود خواسته و مقرر داشته بايد به قرابت وى داده شود .
« محمّد بن مسلم كه در آنجا حاضر بود گفت :
« ليكن على بن ابى طالب بردّ حبيس و انفاذ مواريث فرموده است .
« ابن ابى ليلى گفت :
« آيا اين مطلب در كتابى نزد تو هست ؟ محمّد گفت : آرى . گفت : آن را نزد من بفرست يا خودت بياور تا ببينم .
« محمّد بن مسلم گفت : بدين شرط كه جز به همين حديث به مطلبى ديگر از مطالب كتاب نظر نكنى . شرط را پذيرفت . پس محمّد ، حديث را كه از حضرت باقر بود در كتاب بوى نشان داد . ابن ابى ليلى چون حديث را در كتاب بديد از حكم خويش برگشت و بموجب حديث فتوى داد » اين را هم صاحب كتاب اخبار البلاد[1]در ذيل ترجمهء اويس قرنى يمنى آورده است :
« و حدّث عبد الرحمن ابن ابى ليلى : انّه نادى يوم صفّين رجل من اهل الشّام :
« أفيكم اويس القرني ؟
« قلنا : نعم . قال : انّي سمعت رسول الله صلَّى الله عليه و سلَّم يقول :
« اويس القرني خير التّابعين بإحسان » « و عطف دابّته و دخل مع اصحاب علىّ فنادى مناد فى القوم : اويس ! فوجد فى قتلى علىّ كرّم الله وجهه » در كتاب « مسائل الخلاف » شيخ طوسى حكايتى آورده شده كه چون مربوط
[1]محمود بن زكرياى قزوينى
به طرز اجتهاد و افتاء و متعلق است به ابن شبرمه و ابن ابى ليلى مناسب است در اينجا آورده شود .
مسألهء چهلم از كتاب بيوع را شيخ بدين مضمون آورده است :
« كسى كه چيزى به شرطى بفروشد هم بيع و هم شرط هر دو صحيح است ، اگر با كتاب و سنّت منافى نباشد . ابن شبرمه هم اين عقيده و راى را دارد ليكن ابن ابى ليلى را عقيده و فتوى اينست كه « بيع » صحيح است و « شرط » ، باطل . و ابو حنيفه و شافعى هم بيع و هم شرط ، هر دو ، را باطل دانستهاند . و در اين مسأله حكايتى است كه محمد بن سليمان ذهلى آن را چنين آورده است :
« عبد الوارث بن سعيد ما را حديث كرد و گفت : به مكه در آمدم پس سه كس از فقيهان كوفه را در آنجا ديدم : ابو حنيفه و ابن ابى ليلى و ابن شبرمه ، پس نزد ابو حنيفه رفتم و گفتم : چه مىگويى در اين مسأله كه كسى بيعى كند و شرطى در آن بياورد ؟
ابو حنيفه پاسخ داد : بيع و شرط هر دو فاسد است .
« پس به نزد ابن ابى ليلى رفتم و گفتم : چه مىگويى در بارهء مردى كه بيعى كرده و شرطى در آن آورده است ؟ پاسخ داد : بيع ، جائز و شرط آن باطل است .
« پس به نزد ابن شبرمه رفتم و مسأله را از او پرسيدم . گفت : بيع و شرط آن هر دو صحيح و جائز است .
« آنگاه به نزد ابو حنيفه برگشتم و گفتم : دو صاحب و يارت با تو در مسأله « بيع » و « شرط » مخالفت دارند . گفت : من نمىدانم ايشان چه گفته و چه راى دارند ليكن مرا عمرو بن شعيب از پدرش از نيايش حديث كرد كه پيغمبر ( ص ) از بيع و شرط نهى كرده است .
« پس برگشتم به نزد ابن ابى ليلى و گفتم : دو يار و صاحبت ترا در مسأله « بيع » و « شرط » مخالفند . گفت : من نمىدانم ايشان چه عقيده دارند و چه فتوى دادهاند ليكن هشام بن عروه از پدرش از عائشه مرا حديث كرد كه عائشه گفت :
چون بريره كنيزك خود را خريدم مالكان او بر من شرط كردند كه اگر او را آزاد كنم
« ولاء » وى آنان را باشد پس پيغمبر ( ص ) آمد و گفت : « الولاء لمن اعتق » پس بيع را اجازه فرمود و شرط را فاسد خواند .
« پس به نزد ابن شبرمه باز گشتم و بوى هم مخالفت دو يار و صاحبش را گفتم :
گفت : من آن چه را ايشان راى داشته و گفتهاند آگاه نيستم ليكن مسعر بن محارب بن زياد از جابر بن عبد الله مرا حديث كرد كه گفته است : پيغمبر ( ص ) در مكه شترى را از من خريد چون ثمن را نقد كرد و به من پرداخت من بر او شرط كردم كه مرا تا مدينه سوار آن شتر كند پس پيغمبر ( ص ) هم بيع و هم شرط را اجازه فرمود . . » در پايان ترجمهء اين پنج كس از مشاهير طبقهء سيم از فقيهان تابعى كوفه ياد آور مىگردد چند كس هم از اين طبقه ( طبقه سيم ) بشمار رفتهاند از قبيل حارث بن ابو يزيد عكلى[1]و ابو هاشم مغيرة مقسم ضبّى[2]و قعقاع و جز اينان كه همهء ايشان از شاگردان و ياران شعبى بوده و از او استفاده كرده و علم فرا گرفتهاند .
[1]ابن اثير پس از نقل گفتهء سمعانى كه عكل ( بضم عين و سكون كاف ) بطنى است از تميم و صحيح ندانستن اين گفته چنين آورده است : « عكل اسم زنى است از حمير كه او را بنت ذى اللحيه مىگفتهاند و به آن زن منسوب است عكلى »
[2]بفتح ضاد و تشديد باء ، منسوب است به « ضبة » كه ديهى است نزديك تهامه كنار دريا از راه شام . يا منسوب است به « ضب » كه كوهى است در مكه . يا منسوب است به « ضبة » كه حى و قبيله ايست از عرب منسوب به ضبة بن اد . در « لباب » گروهى بسيار را كه به اين نسبت شهرت يافتهاند از راه نسبت به ضبة بن اد بن طابخة بن الياس بن مضر دانسته است .
< فهرس الموضوعات > 4 - طبقه چهارم :
1 - أبو حنيفه ( نعمان بن ثابت ) 2 - حسن بن صالح 3 - سفيان ثوري < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 4 - شريك بن عبد الله قاضي < / فهرس الموضوعات > طبقهء چهارم از فقيهان تابعى كوفه چون افراد طبقهء سيم از فقيهان كوفه كم يا بيش و دير يا زود در گذشته و از ميان رفتهاند نوبه به طبقهء چهارم رسيده و زمام فقه و افتاء بدست ايشان افتاده است .
از مشاهير اين طبقه اشخاص زير بايد نام برده و ياد كرده آيند :
1 - ابو حنيفه امام مذهب حنفى 150 2 - حسن بن صالح 149 3 - سفيان ثورى 161 ( يا 162 ) 4 - شريك بن عبد الله 177 گفتگو در بارهء ابو حنيفه به محلى ديگر كه بحث از چهار مذهب و ائمهء آنها را متكفّل است موكول مىگردد پس در اين موضع از ترجمهء وى چشم پوشيده و ترجمهء آن سه فقيه ديگر به ترتيب تقدم سال وفات ( بحسب قول به اقل ) آورده مىشود .
- 1 - حسن بن صالح ابو عبد الله حسن بن صالح بن حىّ بن مسلم بن حيّان همدانى .
« حسن بن صالح در سال صدم ( 100 ) هجرى متولد شده و در سال يك صد و شصت و هفت ( 167 ) و به قولى يك صد و شصت و هشت ( 168 ) در گذشته است » ابو اسحاق پس از اين عنوان و بيان ، گفته است :
« احمد بن حنبل در حق حسن بن صالح چنين تعبير كرده است :
« صحيح الرّواية ، متفقّه ، صائن لنفسه فى الحديث و الورع » « حميد بن عبد الرحمن بن حميد رواسى[1]و يحيى بن آدم[2]از او حديث روايت كردهاند » ابن نديم در ترجمهء حسن بن صالح چنين افاده كرده است :
« از كبّار شيعهء زيديّه و از عظماء علماء ايشان و فقيهى متكلَّم بوده به سال صد متولد و در سال يك صد و شصت و هشت ( 168 ) به حال اختفاء در گذشته است » ( چون
[1]فى تنقيح المقال : « حميد بن عبد الرحمن بن العامري الرواسي ، عده ابن الاثير من الصحابة و لم اعرف حاله » . و فيه بعد عنوان « باب حميد » المعروف على الالسن و المستعمل ، الآن علما هو حميد مكبرا و لكن صرح فى الايضاح و رجال ابن داود و بانه بضم الحاء المهملة و فتح الميم و سكون الياء المثناة من تحت و الدال المهملة مصغرا و ظنى انه اتى مكبرا و مصغرا جميعا » .
[2]ابن نديم چنين افاده كرده : « يحيى بن آدم ، كنيه اش ابو زكريا و مولاى آل عقبة بن ابى معيط است در سال دويست و سه ( 203 ) وفات يافته و از تأليفات اوست كتاب الفرائض ، كتابى است كبير ، و كتاب الخراج و كتاب الزوال » .
زيدى بوده و عيسى بن زيد بن علىّ بن حسين را در خانهء خود از ترس مهدى خليفهء عباسى كه مىخواسته است او را بكشد مخفى داشته بوده ) « از تأليفات و كتب او است :
« 1 - كتاب التّوحيد .
« 2 - كتاب امامة ولد علىّ من فاطمة .
« 3 - كتاب الجامع فى الفقه . » باز ابن نديم افاده كرده است :
« بيشتر از علماء محدّثين زيدى مذهب مىباشند و همچنين قومى از فقيهان محدّث مانند سفيان عيينه[1]و سفيان ثورى و بزرگان محدّثين » در رجال شيخ ، حسن بن صالح بارى در شمار « اصحاب حضرت باقر ( ع ) بدين عبارت :
[1]خطيب ترجمهء او را به تفصيل آورده و سال ولادت وى را سال يك صد و هفت ( 107 ) دانسته و چنين گفته است : « هشتاد و اندى از تابعان را ادراك كرده و از ابن شهاب زهرى و عمرو بن دينار و گروهى بسيار ، سماع داشته و اعمش و ثورى و عبد اللَّه مبارك و محمد بن ادريس شافعى و احمد بن حنبل و يحيى بن معين و جمعى از امثال اينان از وى روايت كردهاند . هفتاد بار حج كرده و به گفتهء واقدى در سال يك صد و نود و هشت ( 198 ) وفات يافته و در حجون دفن شده است » . قزوينى در « اخبار البلاد و آثار العباد » ذيل « مدينهء ابيورد » ، كه فضيل بن عياض بدانجا منسوب است ، قضيهاى آورده بدين خلاصه و ترجمه : « سفيان بن عيينه حديث كرده كه هارون رشيد هنگامى كه در حج بود شبى به زيارت فضيل رفت . چون بر او در آمديم فضيل از من پرسيد كدام يك از اينان امير المؤمنين است ؟ من هارون را ، به اشاره ، بوى نمودم پس به هارون گفت : تو كار خلق را بوجه احسن به عهده گرفتهاى كارى سخت بزرگ عهده دار شدهاى . رشيد گريه كرد و فرمود : هزار دينار به او بدهند نپذيرفت . هارون گفت : اگر بر خود حلال نمىدانى به مديونى ببخش و يا گرسنهاى را سير كن و برهنهاى را به پوشان باز هم نپذيرفت . چون رشيد رفت من به فضيل گفتم : خطا كردى بهتر آن بود كه مىپذيرفتى و در راه خير مصرف مىكردى . فضيل ريش مرا گرفت و گفت : « ابا محمد أنت فقيه البلد و تغلط مثل هذا الغلط ؟ لو طابت لأولئك لطابت لي » .
« الحسن بن صالح الهمداني الثورىّ الكوفىّ صاحب المقالة ، زيدىّ . اليه تنسب الصّالحيّة منهم » آمده و بارى ديگر در عداد « اصحاب حضرت صادق ( ع ) » بدين عبارت :
« الحسن بن صالح بن حىّ ، ابو عبد الله ، الثّورى الهمداني ، اسند عنه » از وى ياد شده است .
ممقانى از كتاب « التنقيح الرائع » ، تأليف فاضل مقداد ، آورده كه وى به زيدى[1]
[1]زيديه كسانى هستند كه زيد بن على بن حسين ( ع ) را امام مىدانند . ايشان چند فرقهاند و بيشتر آنان بر اين عقيدهاند كه : هر كس از اولاد فاطمه ( س ) دختر پيغمبر ( ص ) عالم و صاحب رأى و صالح باشد و به سيف ، قيام كند امام است . زيد ، كه بتعبير منقول از « ارشاد » ، « مردى ورع ، عابد ، فقيه ، سخى ، شجاع ، آمر بمعروف و ناهى از منكر ، و طالب ثارات حسين مىبوده » ، در زمان هشام بن عبد الملك در كوفه قيام كرده و كوفيان از آغاز ، نخست دور او را گرفته و با او بيعت كردهاند ليكن هنگام جنگ او را واگذاشته و گريختهاند پس عنوان « رافضه » از آن زمان و به آن جهت به قولى ، و يا از اين جهت كه زيد ، پيروان و شيعيان خود را از طعن بر صحابه منع كرده ، به گفتهء بعضى ديگر ، اصطلاح شده است چنان كه طريحى اين مضمون را گفته است : « و روافض فرقهاى است از شيعه كه رفض و ترك كردند زيد بن على را هنگامى كه ايشان را از طعن بر صحابه منع كرد و دانستند كه او از شيخين تبرى نمىجويد » بهر جهت يوسف بن عمر ، كه از جانب هشام در كوفه عامل بود با زيد جنگ كرد زيد با اين كه سپاهيان و اطرافيانش او را واگذاشتند سخت جنگ مىكرد و به اين ابيات تمثل مىداشت : < شعر > اذل الحياة و عز الممات ؟ و كلا اراه طعاما وبيلا فان كان لا بد من واحد فيسرى إلى الموت سيرا جميلا < / شعر > در ميان جنگ تيرى بر پيشانى وى آمده و چون تير را كشيدهاند همان دم در گذشته است . زيد را نهانى دفن كردهاند ليكن يوسف آگاه شده و جنازه را بيرون آورده ! و سر را جدا كرده و براى هشام به شام فرستاده و به دستور هشام پيكر زيد را برهنه ! ! بدار آويختهاند . بدن زيد پنجاه ماه ( چهار سال و دو ماه ) بر دار بوده ! تا اين كه يحيى بن زيد در خراسان خروج كرده پس هشام دستور داده بدن را پايين آورده و سوزانده و خاكستر آن را به باد دادهاند ! مسعودى در « مروج الذهب » هشت فرقه از زيديه را نام برده كه ششم آنها را به مناسبت رئيس ايشان ( كثير الابتر ) بعنوان « ابتريه » نام برده است ( كثير ابتر كه همان « كثير النوى » است ظاهرا به حسن بن صالح گفته مىشده است ) روايتى از كشى ، به اسناد از سدير ، بدين خلاصه ، آورده شده كه : « سدير گفته است : با گروهى كه كثير النوى ( حسن بن صالح ) از ايشان بود بر حضرت باقر ( ع ) در آمديم برادر آن حضرت ، زيد ، آنجا بود پس آن گروه به حضرت باقر ( ع ) گفتند : « نحن نتولى عليا و حسنا و حسينا و نتبرأ من اعدائهم » قال : نعم . قالوا : نتولى ابا بكر و عمر و نتبرأ من اعدائهم » سدير گفته است : پس زيد در ايشان نگريست و گفت : « أتبرؤن من فاطمة بترتم أمرنا بتركم اللَّه » پس آن گروه به نام « بتريه » ناميده شدند . و بروايتى ديگر گفته است : « بترتم أمرنا بتركم اللَّه ؟ ؟ ؟ » و ازين رو « بتريه » خوانده شدهاند .