زيدى بوده و عيسى بن زيد بن علىّ بن حسين را در خانهء خود از ترس مهدى خليفهء عباسى كه مىخواسته است او را بكشد مخفى داشته بوده ) « از تأليفات و كتب او است :
« 1 - كتاب التّوحيد .
« 2 - كتاب امامة ولد علىّ من فاطمة .
« 3 - كتاب الجامع فى الفقه . » باز ابن نديم افاده كرده است :
« بيشتر از علماء محدّثين زيدى مذهب مىباشند و همچنين قومى از فقيهان محدّث مانند سفيان عيينه[1]و سفيان ثورى و بزرگان محدّثين » در رجال شيخ ، حسن بن صالح بارى در شمار « اصحاب حضرت باقر ( ع ) بدين عبارت :
[1]خطيب ترجمهء او را به تفصيل آورده و سال ولادت وى را سال يك صد و هفت ( 107 ) دانسته و چنين گفته است : « هشتاد و اندى از تابعان را ادراك كرده و از ابن شهاب زهرى و عمرو بن دينار و گروهى بسيار ، سماع داشته و اعمش و ثورى و عبد اللَّه مبارك و محمد بن ادريس شافعى و احمد بن حنبل و يحيى بن معين و جمعى از امثال اينان از وى روايت كردهاند . هفتاد بار حج كرده و به گفتهء واقدى در سال يك صد و نود و هشت ( 198 ) وفات يافته و در حجون دفن شده است » . قزوينى در « اخبار البلاد و آثار العباد » ذيل « مدينهء ابيورد » ، كه فضيل بن عياض بدانجا منسوب است ، قضيهاى آورده بدين خلاصه و ترجمه : « سفيان بن عيينه حديث كرده كه هارون رشيد هنگامى كه در حج بود شبى به زيارت فضيل رفت . چون بر او در آمديم فضيل از من پرسيد كدام يك از اينان امير المؤمنين است ؟ من هارون را ، به اشاره ، بوى نمودم پس به هارون گفت : تو كار خلق را بوجه احسن به عهده گرفتهاى كارى سخت بزرگ عهده دار شدهاى . رشيد گريه كرد و فرمود : هزار دينار به او بدهند نپذيرفت . هارون گفت : اگر بر خود حلال نمىدانى به مديونى ببخش و يا گرسنهاى را سير كن و برهنهاى را به پوشان باز هم نپذيرفت . چون رشيد رفت من به فضيل گفتم : خطا كردى بهتر آن بود كه مىپذيرفتى و در راه خير مصرف مىكردى . فضيل ريش مرا گرفت و گفت : « ابا محمد أنت فقيه البلد و تغلط مثل هذا الغلط ؟ لو طابت لأولئك لطابت لي » .
« الحسن بن صالح الهمداني الثورىّ الكوفىّ صاحب المقالة ، زيدىّ . اليه تنسب الصّالحيّة منهم » آمده و بارى ديگر در عداد « اصحاب حضرت صادق ( ع ) » بدين عبارت :
« الحسن بن صالح بن حىّ ، ابو عبد الله ، الثّورى الهمداني ، اسند عنه » از وى ياد شده است .
ممقانى از كتاب « التنقيح الرائع » ، تأليف فاضل مقداد ، آورده كه وى به زيدى[1]
[1]زيديه كسانى هستند كه زيد بن على بن حسين ( ع ) را امام مىدانند . ايشان چند فرقهاند و بيشتر آنان بر اين عقيدهاند كه : هر كس از اولاد فاطمه ( س ) دختر پيغمبر ( ص ) عالم و صاحب رأى و صالح باشد و به سيف ، قيام كند امام است . زيد ، كه بتعبير منقول از « ارشاد » ، « مردى ورع ، عابد ، فقيه ، سخى ، شجاع ، آمر بمعروف و ناهى از منكر ، و طالب ثارات حسين مىبوده » ، در زمان هشام بن عبد الملك در كوفه قيام كرده و كوفيان از آغاز ، نخست دور او را گرفته و با او بيعت كردهاند ليكن هنگام جنگ او را واگذاشته و گريختهاند پس عنوان « رافضه » از آن زمان و به آن جهت به قولى ، و يا از اين جهت كه زيد ، پيروان و شيعيان خود را از طعن بر صحابه منع كرده ، به گفتهء بعضى ديگر ، اصطلاح شده است چنان كه طريحى اين مضمون را گفته است : « و روافض فرقهاى است از شيعه كه رفض و ترك كردند زيد بن على را هنگامى كه ايشان را از طعن بر صحابه منع كرد و دانستند كه او از شيخين تبرى نمىجويد » بهر جهت يوسف بن عمر ، كه از جانب هشام در كوفه عامل بود با زيد جنگ كرد زيد با اين كه سپاهيان و اطرافيانش او را واگذاشتند سخت جنگ مىكرد و به اين ابيات تمثل مىداشت : < شعر > اذل الحياة و عز الممات ؟ و كلا اراه طعاما وبيلا فان كان لا بد من واحد فيسرى إلى الموت سيرا جميلا < / شعر > در ميان جنگ تيرى بر پيشانى وى آمده و چون تير را كشيدهاند همان دم در گذشته است . زيد را نهانى دفن كردهاند ليكن يوسف آگاه شده و جنازه را بيرون آورده ! و سر را جدا كرده و براى هشام به شام فرستاده و به دستور هشام پيكر زيد را برهنه ! ! بدار آويختهاند . بدن زيد پنجاه ماه ( چهار سال و دو ماه ) بر دار بوده ! تا اين كه يحيى بن زيد در خراسان خروج كرده پس هشام دستور داده بدن را پايين آورده و سوزانده و خاكستر آن را به باد دادهاند ! مسعودى در « مروج الذهب » هشت فرقه از زيديه را نام برده كه ششم آنها را به مناسبت رئيس ايشان ( كثير الابتر ) بعنوان « ابتريه » نام برده است ( كثير ابتر كه همان « كثير النوى » است ظاهرا به حسن بن صالح گفته مىشده است ) روايتى از كشى ، به اسناد از سدير ، بدين خلاصه ، آورده شده كه : « سدير گفته است : با گروهى كه كثير النوى ( حسن بن صالح ) از ايشان بود بر حضرت باقر ( ع ) در آمديم برادر آن حضرت ، زيد ، آنجا بود پس آن گروه به حضرت باقر ( ع ) گفتند : « نحن نتولى عليا و حسنا و حسينا و نتبرأ من اعدائهم » قال : نعم . قالوا : نتولى ابا بكر و عمر و نتبرأ من اعدائهم » سدير گفته است : پس زيد در ايشان نگريست و گفت : « أتبرؤن من فاطمة بترتم أمرنا بتركم اللَّه » پس آن گروه به نام « بتريه » ناميده شدند . و بروايتى ديگر گفته است : « بترتم أمرنا بتركم اللَّه ؟ ؟ ؟ » و ازين رو « بتريه » خوانده شدهاند .
بودن حسن بن صالح و انتساب فرقهء صالحيّهء از زيديّه به او تصريح كرده و بنقل برخى از تواريخ چنين آورده است كه :
« حسن و برادرش على همزاد و توام بوده و اين دو برادر با مادر خود بر اين ،
قرار داشتهاند كه شبها را براى زنده داشتن به عبادت و قرائت قرآن ميان خويش به سه قسمت نگه دارند : يك سيم شبرا على بيدار بماند و يك سيّم قرآن را بخواند و ثلث دوم را مادر بيدار باشد و ثلث دوم قرآن را تلاوت كند و ثلث آخر را حسن بيدار باشد و به قرائت ثلث آخر قرآن بپردازد و شبرا به صبح و قرآن را به پايان برساند و ختم نمايد حال بر اين منوال بود تا مادر وفات يافته است پس دو برادر ، على و حسن ، شبرا براى احياء و اشتغال به عبادت و تلاوت ميان خود به دو نيم تقسيم كردهاند و كار بر اين قرار برگذار مىشده تا على هم درگذشته و حسن تنها مانده است پس حسن تمام شبرا بيدار و به قرائت قرآن و عبادت پروردگار مشغول مىبوده است » و از كتاب تهذيب شيخ « باب مياه » آورده كه : « حسن بن صالح زيدىّ ، بترىّ ، متروك العمل بما يختصّ بروايته » و از « تقريب » ابن حجر نقل كرده كه گفته است : « انّه ثقة فقيه عابد رمى بالتشيّع » .
و در تاريخ وفات حسن بن صالح چهار قول را آورده است : سال يك صد و پنجاه و چهار ( 154 ) و يك صد و شصت و سه ( 163 ) و يك صد و شصت و هفت ( 167 ) و يك صد و چهل و نه ( 149 ) .
- 2 - سفيان ثورى ابو عبد الله سفيان بن سعيد بن مسروق ثورى[1]سفيان ثورى به گفتهء ابن خلَّكان در سال نود و پنج ( 95 ) در زمان خلافت سليمان بن عبد الملك و به گفتهء ابو اسحاق در سال نود و شش ( 96 ) و بقول ابن نديم در سال نود و هفت ( 97 ) متولد شده و در سال يك صد و شصت و يك ( 161 ) و به قولى يك صد و شصت و دو ( 162 ) در بصره ، به حال توارى و استتار ، از بيم خليفهء عباسى ( مهدى ) وفات يافته است .
ابن خلَّكان در بارهء او چنين افاده كرده است :
« سفيان ، در علم حديث و ديگر علوم ، پيشوا و امام و ، به اجماع همه ، مردى دين دار و پارسا و زاهد و ثقه بوده و او يكى از ائمهء مجتهدانست . بقول برخى ، شيخ ابو القاسم جنيد ، زاهد مشهور ، در فقه بر مذهب ثورى بوده و از او پيروى مىكرده است . . ثورى حديث را از اعمش[2]و ابو اسحاق سبيعى[3]و ديگر كسانى كه در طبقهء آنان بودهاند گرفته است . و اوزاعى و ابن جريج و محمد بن اسحاق و مالك و كسانى ديگر كه در اين طبقه بودهاند حديث از او شنيده و علم فرا گرفتهاند . »
[1]سفيان از اولاد ثور بن عبد مناة بن اد بن طابخة بن الياس بن مضر بوده و به همين مناسبت بدين نسبت شهرت يافته در بنى ثور كسانى برجسته زياد بودهاند . ابن نديم چنين گفته است : « مىگفتهاند : در بنى ثور سى مرد بودهاند كه هيچ كدام از ربيع بن خيثم ( زاهد مشهور كه يكى از « زهاد ثمانيه » است ) كمتر و پايينتر نبودهاند و همهء ايشان در كوفه ساكن بودهاند و هيچ يك از ايشان در بصره نبودهاند »
[2]سليمان بن مهران محدثى امامى و از ثقات شمرده شده است .
[3]عمرو بن عبد اللَّه از اعاظم فقهاء عامه است .
از كتاب « مروج الذّهب » اين مضمون نقل شده است :
« قعقاع بن حكيم گفته است : نزد مهدى ، خليفهء عباسى ، بودم كه سفيان بر او در آمد و به غير عنوان خلافت بر وى سلام كرد . مهدى با گشاده رويى به او گفت :
تو از اينجا به آن جا از ما مىگريزى و گمان مىكنى اگر ما را در بارهء تو نظرى بد باشد بر تو دست نمىيابيم و قدرت گرفتن ترا نداريم ! هم اكنون چه مىگويى ؟ آيا نمىترسى به اراده و ميل خود بر تو حكم برانيم ؟
« سفيان گفت : اگر تو در بارهء من حكم مىكنى پادشاهى توانا كه حقرا از باطل جدا مىسازد در بارهء تو حكم خواهد كرد ! « ربيع كه براى مراقبت و حراست و انجام دادن دستورات و فرمانهاى خليفه معمولا بالاى سر مهدى به پا ايستاده و بر شمشير تكيه داده مىبود گفت : يا امير المؤمنين آيا شايسته است كه اين نادان بدين گستاخى با تو روبرو شود و گفتگو كند ؟ مرا دستورى ده تا او را گردن زنم . مهدى گفت : خاموش باش ! آيا ثورى و امثال وى جز اين را مىخواهند كه ما آنان را بكشيم پس به سعادت آنان شقاوت خود را فراهم سازيم .
« آنگاه فرمود كه فرمان قضاء كوفه را براى ثورى صادر كنند و در آن فرمان به صراحت بنويسند كه هيچ كس را بر حكم ثورى حق اعتراضى نيست .
« مهدى فرمان را بوى داد ثورى آن را گرفت و بيرون رفت و چون به دجله رسيد آن را در دجله افكند و گريخت و از اين شهر به آن شهر متوارى و فرارى بود » ابو اسحاق در بارهء سفيان ثورى چنين آورده است :
« سليمان بن عيينه گفته است : من از سفيان ثورى كسى را به حلال و حرام ، اعلم نديدهام .
« احمد بن حنبل گفته است : اوزاعى و سفيان بر مالك در آمدند پس از اين كه از نزد وى خارج شدند مالك گفت : يكى از اين دو را علم از آن ديگر افزونست ليكن امامت را صالح نيست و آن ديگر براى امامت صالح و شايسته است . و منظور او از اعلم آن دو ، سفيان ثورى بوده است .
< فهرس الموضوعات > 32 - سفيان ثوري در فقاهت بر امام مالك ترجيح داده شده < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 33 - تأليفات ثوري < / فهرس الموضوعات > « عبد الله مبارك گفته است : بر روى زمين كسى را از سفيان عالمتر نمىشناسم .
« از يحيى بن سعيد پرسيده شده كه رأى مالك ترا پسنديده تر است يا رأى سفيان ؟ يحيى گفته است : بىگمان ، راى سفيان . پس از آن چنين گفته است :
سفيان در هر چيز از مالك بالاتر و برتر است ! » « و گفته شده است كه : عمر در زمان خود رأس مردم بوده بعد از او ابن عباس و بعد از او شعبى و پس از او سفيان ثورى پس اينان هر يك در زمان خود رأس بودهاند . . » از جمله كتب و تأليفاتى كه ابن نديم براى ثورى نام برده است .
1 - كتاب الجامع الكبير ( به روش كتب حديث تأليف شده ) 2 - كتاب الجامع الصغير .
3 - كتاب الفرائض .
ابن نديم اين كتابها و رواة آنها را نام برده و چنين گفته است :
« سفيان ثورى به عمار بن سيف وصيّت كرده كه كتب او را نابود سازد او هم بحسب وصيّت سفيان آنها را محو كرده و سوزانده است . » ممقانى در بارهء سفيان به تفصيل سخن رانده از آن جمله چند حديث از كافى و غير آن آورده كه دو حديث از آنها ، كه شايد از جنبهء فقهى هم قابل توجه و استفاده باشد ، در اينجا نقل مىگردد :
1 - كلينى به اسناد خود از مسعدة بن صدقه روايت كرده كه سفيان ثورى بر حضرت صادق ( ع ) وارد شده در حالى كه آن حضرت جامه يى بسيار سپيد و تميز بر تن داشته است پس سفيان گفته است :
« انّ هذا اللَّباس ليس من لباسك » حضرت پاسخ داده است :
« اسمع منّي و ع ما اقول لك فإنّه خير لك عاجلا و آجلا ، ان أنت متّ على السّنّة و الحقّ و لم تمت على بدعة » .
« اخبرك انّ رسول الله ( ص ) كان فى زمان مقفر جدب فامّا اذا احفلت الدّنيا فأحقّ أهلها بها أبرارها لا فجّارها ، و مؤمنوها لا منافقوها ، و مسلموها لا كفّارها . فما أنكرت يا ثورى ؟ فو الله إنّني لمع ما ترى ما اتى علىّ ، مذ عقلت ، صباح و لا مساء و للَّه فى مالى حقّ أمرني ان اضع موضعه الَّا وضعته » ( اى سفيان گوش فراده و آن چه به تو مىگويم حفظ كن چه در اين جهان و هم در آن نشأه ، اگر بر سنّت و حق بميرى نه بر باطل و بدعت خير تو در آنست .
« به تو خبر مىدهم كه پيغمبر ( ص ) در زمانى تنگ و سخت مىبود ليكن هر گاه خيرات دنيا فراوان شود پس سزاوارتر از همه كس به دنيا و خيرات آن ، اشخاص نيكوكارند نه اشخاص بدكار و مؤمنانند نه منافقان و مسلمانانند نه كافران ، پس اى ثورى چه چيز را تو انكار مىكنى ؟ ! ( به خدا سوگند من با همين وضعى كه مىبينى از هنگامى كه دانسته و دريافتهام بام و شامى بر من نگذشته است كه خدا را در مال من حقّى باشد و به من فرموده باشد كه آن را در جايش بنهم و به مستحقش بدهم مگر اين كه چنان كردهام كه فرموده است و به جايى نهادهام كه دستور بوده است ) 2 - كشّى ، بنقل از كتاب ابو محمد جبرئيل بن احمد فاريابى به خط خود او ، مسندا ، از ميمون بن عبد الله آورده كه او اين مضمون را گفته است :
« من نزد ابو عبد الله ( امام صادق ) بودم كه گروهى از مردم امصار براى پرسيدن حديث بر او وارد شدند امام از من پرسيد كسى از اينان را مىشناسى ؟ گفتم : نه . گفت :
پس چگونه بر من درآمدند ؟ گفتم : گروهى هستند جوياى حديث از هر راه باشد و مهم نمىشمارند كه حديث را از چه شخصى فرا گيرند .
« امام از يك تن از آنان پرسيد : آيا از ديگرى هم حديث شنيدهايد ؟ گفت :
آرى . امام گفت : پس برخى از احاديث را كه شنيده و مىدانى بر من حديث كن .
گفت : من بدينجا آمدهام كه از تو حديث بشنوم و نيامدهام ترا حديث كنم .
« امام به ديگرى از آن گروه گفت : او را چه مانع است از اين كه مرا به آن چه از حديث