< فهرس الموضوعات > 40 - جواز جمع ميان دو نماز ( ظهر و عصر ، و مغرب و عشا ) چه در سفر و چه در حضر و خواه با عذر يا بدون عذر ، بأسناد ، از ثورى < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 41 - چگونگي صلوات بر پيغمبر و آل < / فهرس الموضوعات > « جمع رسول الله ( ص ) بين الظَّهر و العصر فى غير مطر و لا خوف » پس به ابن عباس گفته شده : چرا پيغمبر ( ص ) جمع كرده ؟ گفته است : « اراد ان لا يحرج أمّته » .
اين حديث را ثورى از گروهى از شيوخ خود مانند حبيب بن ابى ثابت و سلمة بن كهيل و حمّاد بن ابى سليمان و . . روايت كرده است .
و به اسناد از سفيان ثورى از عمرو بن دينار از ابو طفيل از معاذ بن جبل آورده كه گفته است :
« رأيت رسول الله ( ص ) جمع بين الظَّهر و العصر و المغرب و العشاء » و باز به اسناد از سفيان ثورى از ابو زبير از جابر كه گفته است :
« انّ النّبيّ ( ص ) جمع بين الظَّهر و العصر بالمدينة من غير سفر و لا خوف و بين المغرب و العشاء » و از حاديث متفرقهء مسند از او است :
به اسناد از سفيان ثورى از ابراهيم بن مهاجر از مجاهد از عبد الرحمن ابى ليلى از كعب بن عجزه كه اين مضمون را گفته است : چون آيهء * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْه وَسَلِّمُوا تَسْلِيماً » ) * نزول يافت . مردى نزد پيغمبر آمد و گفت :
يا رسول الله هذا السّلام عليك قد عرفناه فكيف الصّلاة عليك ؟ پس پيغمبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم گفت :
« قل : اللَّهمّ صلّ على محمّد و على آل محمّد كما صلَّيت على ابراهيم انّك حميد ، و بارك على محمّد و على آل محمّد كما باركت على إبراهيم انّك حميد مجيد » ابو نعيم گفته است : « صحيح متّفق عليه » .
چنان كه گفته شد سفيان چندين سال براى نپذيرفتن شغل قضا از خليفهء عباسى و انتقاد از اعمال آنان و حتى گاهى گفتن اين كه خلافت ، حق غير است ، به خود آنان ، از ترس از شهرى به شهرى مىرفته و پنهان مىبوده و در زمان خلافت مهدى ، خليفهء عباسى ، به حالت اختفاء در گذشته است . و به قولى ( منقول در تاريخ بغداد ) « مات
سفيان بالبصرة و دفن ليلا و لم نشهد الصلاة - يعنى عليه - و غدونا على قبره و معنا جرير بن حازم و سلام بن مسكين فتقدم جرير فصلَّى بنا على قبره فبكى فقال :
< شعر > اذا بكيت على ميت لتكرمه فابك الغداة على الثّورىّ سفيان < / شعر > به قولى كتابهايى را كه نوشته بود هنگام مرگ وصيّت كرده كه دفن كنند .
ابو نعيم به اسناد از اصمعى آورده كه گفته است :
سفيان ثورى وصيّت كرد كه كتابهايش را دفن كنند و از چيزهايى كه از برخى نوشته بود پشيمانى داشت كه شهوت حديث را موجب آن مىدانست .
و باز به اسناد از ابو عبد الرّحمن حارثى آورده كه اين مضمون را گفته است :[1].
سفيان بن سعيد كتب خويش را دفن مىكرد و من او را يارى و كمك مىكردم « فدفن منها كذا و كذا . قمطرة إلى صدرى » پس بوى گفتم : « يا ابا عبد الله و فى الركاز ، الخمس » سفيان گفت : آن چه مىخواهى بردار پس من مقدارى از آنها را كه او برايم حديث كرده بود كنار گذاشتم و برداشتم .
خطيب هم ترجمهء سفيان را مشتمل بر لختى از آن چه در اينجا ياد گرديد آورده و بيست تن از بزرگانى را كه سفيان از ايشان شنيده و روايت كرده از قبيل اعمش و ايوب سختيانى و بيست و چهار تن از بزرگانى كه ايشان از او شنيده و حديث كردهاند مانند اوزاعى و ابن جريج و مالك و فضيل بن عياض و ابن مبارك و شعبة و اضراب اينان نام برده و گفته است :
« كان إماما من ائمّة المسلمين و علما من اعلام الدّين مجمعا على إمامته بحيث يستغنى عن تزكيته مع الإتقان ، و الحفظ ، و المعرفة ، و الضّبط ، و الورع ،
[1]خطيب در ترجمهء سفيان به اسناد از عبد اللَّه بن عبد اللَّه - و هو ابن الاسود الحارثى - آورده كه او گفته است : « خاف سفيان شيئا فطرح كتبه فلما آمن ارسل إلى و إلى يزيد بن توبة المرهبي فجعلنا نخرجها ، فاقول : يا ابا عبد اللَّه ! و فى الركاز ، الخمس و هو يضحك فاخرجنا تسع قمطرات كل واحدة إلى هاهنا - و اشار إلى اسفل من ثدييه - فقلت له : اعرض لي كتابا تحدثنى به فعزل لي كتابا فحدثنى به »
و الزّهد و ورد بغداد غير مرّة ، فمنها حين اراد الخروج إلى خراسان . . » خطيب منقولاتى به اسناد آورده كه بر آن چه از اتقان و حفظ و معرفت و ضبط و . .
او گفته به خوبى اشعار دارد . از آن جمله سفيان عيينه گفته است :
« كان سفيان الثّورى كانّ العلم ممثّل بين عيينه يأخذ منه ما يريد و يدع ما لا يريد » « من در بارهء كسى كه در نماز بخندد چيزى مىگفتم كه درست نمىدانستم چون سفيان را ملاقات كردم آن را از او پرسيدم گفت :
« اوزاعى گفته است : « يعيد الوضوء و يعيد الصّلاة » پس من اين قول را اختيار كردم .
اشجعى گفته است : با سفيان بر هشام بن عروه در آمديم ، سفيان از او مىپرسيد و هشام او را حديث مىكرد چون فارغ شد سفيان گفت : آن چه را گفتى به تو برگردانم ؟
هشام پذيرفت پس همهء آن چه از هشام شنيده بود باز گفت . آنگاه بيرون شد و اهل حديث را اذن داد من هم با ايشان بودم چون مىپرسيدند و او پاسخ مىداد مىخواستند او املاء كند و ايشان بنويسند مىگفت : « احفظوا كما حفظ صاحبكم » مىگفتند :
لا نقدر نحفظ كما حفظ صاحبنا ( ما را توان نيست كه مانند او حفظ كنيم ) .
صالح بن احمد گفته است ابو اسحاق فريضهاى را ( مسألهاى در باب ميراث ) بر شاگردان القاء كرد نتوانستند آن را حلّ كنند و پاسخى درست بياورند گفت اگر آن جوان ثورى ( سفيان ) مىبود در ساعت آن را تفصيل مىداد و بيان مىكرد . در اين ميان سفيان در آمد پس بوى گفت : تو در اين باب چه مىگويى ؟ سفيان گفت : تو بما از على حديث كردى كه چنين گفته و اعمش از ابن مسعود حديث كرد كه او چنان گفته و فلان شخص در اين مسأله حديثى ديگر آورد .
اعمش گفت : ديديد چگونه در ساعت مسأله را بيان كرد و تفصيل داد . آيا مانند او نمىباشيد ؟
از خود سفيان است كه « ما استودعت قلبى شيئا فخاننى قطَّ[1]» .
« و از ابو على آورده كه اين مضمون را گفته است : سفيان از شعبه حديث بيشتر دارد و حفظش قويتر است : حديث سفيان به سى هزار مىرسد و حديث شعبه نزديك بده هزار است .
خطيب در تاريخ تولد و وفات سفيان اختلافاتى نقل كرده : ولادت را به سال نود و پنج ( 95 ) و نود و هفت ( 97 ) و از قول خود سفيان ، در سال يك صد و پنجاه و هشت ( 158 ) ، كه در آن سال گفته است : مرا شصت و يك سال است ، آورده و وفاتش را به سال يك صد و شصت و دو ( 162 ) و يك صد و شصت و يك ( 161 ) نقل كرده و قول دوم را اصح دانسته است .
[1]صاحب روضات در ذيل ترجمهء ابو محلم محمد بن هشام بن عوف تميمى شيبانى سعدى لغوى كه ، بنقل او از ابن سكيت ، از اهل فارس و متولد شدهء در فارس بوده و به قبيلهء بنى سعد نسبت داده شده قضايائى از قوت حافظه اش نقل كرده از جمله آورده كه ابو محلم گفته است : چون به مكه وارد شدم ابن عيينه را مصاحب و محضر او را ملازم گشتم . روزى مرا گفت : اى جوان ترا مىبينم خوب ملازم و مستمع هستى ليكن نمىبينم چيزى بنويسى و ياد داشت كنى . گفتم : من آن چه را مىشنوم حفظ مىكنم . با تعجب گفت : تو چنينى ؟ گفتم : آرى پس دفتر يكى از شاگردان را گرفت و گفت : آن چه را من امروز گفتهام باز گو كن من بى آن كه حرفى از آن جابجا يا كم و زياد شود بازگو كردم . مجلسى ديگر را آورد و گفت بازگو . باز گفتم . پس ابن عيينه به اسناد از زهرى از عكرمه گفت : كه ابن عباس مىگفت « يولد فى كل سبعين سنة من يحفظ كل شيء » آنگاه ابن عيينه دست به پهلوى من زد و گفت : « اراك صاحب السبعين »
- 3 - شريك بن عبد الله ابو عبد الله شريك بن عبد الله بن ابى شريك نخعى .
شريك در سال نود و پنج در بخارا متولَّد شده و در روز شنبه غرّه ذى القعده از سال يك صد و هفتاد و هفت در كوفه وفات يافته است .
شريك در آغاز كار قاضى كوفه بوده و از آن پس در اهواز متصدّى شغل قضاء گشته است .
ابو اسحاق ، پس از نوشتن قسمت بالا ، از سفيان بن عيينه اين مضمون را نقل كرده است :
« ما ادركت بالكوفة احضر جوابا من شريك بن عبد الله » ابن خلَّكان در بارهء شريك چنين گفته است :
« عالم ، فقيه ، فهيم ، ذكىّ و فطن و عادل در حكم و كثير الصّواب و حاضر جواب بوده . روزى در محضر وى از معاوية بن ابى سفيان سخن به ميان آمده و به حلم و بردبارى ستوده شده شريك اين مضمون را گفته است :
« كسى كه حقرا سبك و خوار داند و با على كارزار كند حليم نيست . . » « روزى شريك پيش از اين كه قاضى شده باشد ، بر مهدى خليفهء عباسى وارد گرديده مهدى به او گفته است :
ناگزير بايد يكى از سه كار را كه مىگويم به پذيرى : يا قضا را متصدّى شوى يا به فرزندان من علم و حديث بياموزى يا يك بار با من غذا بخورى . شريك ساعتى به انديشه فرو رفت آنگاه ، يك بار غذا خوردن با خليفه را پذيرفت . مهدى او را نگهداشت و به طبّاخ فرمود غذايى هر چه لذيذتر فراهم سازد چون شريك از آن غذا بخورد طبّاخ به خليفه چنين گفت :
« و الله يا امير المؤمنين لا يفلح الشّيخ بعد هذه الأكلة ابدا ! » چنان كه طبّاخ به مهدى گفته بود شريك پس از آن ، هم تحديث و تعليم فرزندان خليفه را پذيرفت و هم شغل قضا را » ممقانى در بارهء شريك به تفصيل سخن رانده و در طىّ آن چنين افاده كرده است :
« پوشيده نماند كه شريك قاضى كه امامى بودن او از كتاب « كشف الغمّه » نقل شد شريك بن عبد الله است و همو است كه گفته است :
ابو حنيفه و ابن ابى ليلى و ابن شبرمه بر ابو محمد اعمش ، محدّث امامى ، داخل مىشده و از او استفاده مىكردهاند . . » ممقانى اختلاف علماء شيعه و سنّى را در وثاقت و عدم وثاقت و امامى بودن و نبودن شريك به تفصيل آورده و در آخر چنين تحقيق و افاده كرده است :
« از آن چه گفتيم محقق شد كه شريك قاضى معاصر با امام صادق ، از اهل سنّت و او بوده كه شهادت شيعه را نمىپذيرفته و او غير از شريك پسر عبد الله بن ابى شريك است كه قاضى شيعى و امامى و شاگرد ابو محمد اعمش است . . » شريك بن عبد الله قاضى ، كه به گفتهء ممقانى ، بنقل از مقدسى در سال يك صد و پنجاه قضاء واسط را تولَّى يافته و چند سال پس از آن قضاء كوفه را متصدّى شده در كار قضاء سخت عدالت را رعايت مىداشته و بىپروا بحقّ حكم مىداده و چون اين موضوع ، موضوع قضاء در اسلام ، خود موضوعى است كه در ادوار فقه بايد مورد توجّه و بحث واقع گردد مناسب است در اينجا چند قضيه از موارد قضاء شريك بن عبد الله آورده شود .
خطيب بغداد در ترجمهء اين شريك آورده است كه :
« شريك بن عبد الله قضاء كوفه را مىداشت بر وكيل ( باصطلاح اين عصر پيشكار ) عبد الله بن مصعب حكمى كرد كه بر خلاف ميل ابن مصعب بود . در بغداد ميان شريك و عبد الله ملاقاتى رخ داد .
عبد الله ، شريك را گفت :
در حق وكيل من بنا حق حكم دادى .
شريك گفت : تو كيستى ؟ ( عبد الله امير و حاكم بوده ) .
عبد الله گفت : من همانم كه تو را ناشناخته نيست .
شريك گفت : ليكن من سخت ترا نمىشناسم .
عبد الله گفت : من پسر مصعب هستم .
شريك گفت : نه مهمّ است و نه طيّب .
عبد الله گفت : چگونه چنين نگويى و حال اين كه تو شيخين را دشمن مىدارى ؟
شريك گفت : شيخان كه باشند ؟ پاسخ داد : ابو بكر و عمر .
شريك گفت : به خدا سوگند من پدر تو را كه از ايشان پايينتر است دشمن ندارم تا چه رسد به ايشان ! باز خطيب به اسناد از عمر بن هياج چنين آورده كه گفته است :
« من از اصحاب شريك بودم بامداد روزى به منزل او رفتم پوستينى به دوش داشت و كسانى روى آن و پيراهن در تن نداشت گفتم : امروز مجلس قضا را بتأخير انداختهاى . گفت : ديروز پيراهن خود را شستهام و هنوز خشك نشده انتظار دارم خشك شود . بنشين پس نشستم در بارهء اين مسأله كه « هر گاه بنده بى اذن موالى خود تزويج كند ؟ » بحث را طرح كرد و به مذاكره پرداختيم و از من مىپرسيد در اين باب چه مىدانى ؟ و چه مىگويى ؟
آن اوقات خيزران ، مردى نصرانى را بر كارگاههاى نسّاجى كوفه ناظر و مراقب قرار داده بود و به موسى بن عيسى كه امير و عامل كوفه مىبود نوشته بود كه از فرمان آن مرد نصرانى سر نپيچد و آن چه او دستور دهد به انجام رساند پس آن نصرانى در كوفه مطاع و فرمانروا بود .
در آن روز كه ما با شريك در منزلش به مذاكره مشغول بوديم آن نصرانى با گروهى از اعوان و ياران خود از كوچه ها مىگذشت و جبّهء خزى به تن داشت و طيلسانى بر سر و بر اسبى سوار بود و مردى را دست بسته جلو مىراند و آن مرد « وا غوثاه » مىگفت
و خدا و قاضى را به كمك مىخواند و آثار تازيانه بر پشت او نمايان بود .
پس بر شريك در آمد و كنار او نشست و گفت : به خدا و به تو پناه آوردم . من مردى هستم كه پارچه مىبافم و مزد امثال من در يك ماه صد است و اين نصرانى چهار ماه است مرا گرفته و به بافتن پارچه وادار ساخته و بس قوت خود مرا به من مىدهد و زن و فرزندانم بىخرجى مانده و بىچاره شدهاند امروز من از او گريختم او به من رسيد و مرا گرفت و چنان كه مىبينى مرا آزار داد و پشتم را با تازيانه بدين گونه ساخت .
شريك ، پيشكار را گفت : به پا خيز و كنار مدّعى بنشين . پيشكار گفت : يا ابا عبد الله ، خداى ترا به صلاح داراد ، اين مرد از خدمتكاران سيّده است بفرما او را به زندان برند . شريك گفت : واى بر تو به پا خيز و چنان كه گفتم كنار خصم خود بنشين . ناگزير برخاست و كنار او نشست .
آنگاه شريك گفت : اين آثار در پشت اين مرد چيست ؟ و چه كسى چنين كرده است ؟
پيشكار گفت : من با دست خود چند تازيانه بر او زدهام و او بيش از اين را سزاوار است بفرما تا او را به زندان برند .
شريك برخاست و كسا را از دوش بيفكند و به خانه اندر شد پس بيرون آمد و تازيانه در دست داشت پس گريبان پيشكار را گرفت و به مرد كارگر گفت : تو آزادى به خانه و نزد زن و فرزندت برو آنگاه پيشكار را با تازيانه زدن گرفت و مىگفت بعد از اين هيچ مسلمانى زده نخواهد شد .
اعوان وى ياران پيشكار خواستند او را از دست قاضى و ضرب تازيانه نجات دهند قاضى بانگ بر آورد كه از جوانان قبيله هر كس اينجا هست اعوان و ياران را بگيرند و به زندان ببرند . اعوان چون چنين ديدند گريختند و پيشكار را با قاضى و تازيانه تنها گذاشتند . پيشكار چون چنين ديد چشمهاى خود را مىفشرد و گريه مىكرد و مىگفت به زودى خواهى دانست ! قاضى چون از تازيانه زدن به پرداخت آن را كنار انداخت و رو به من ( عمر بن هياج )