« و الله يا امير المؤمنين لا يفلح الشّيخ بعد هذه الأكلة ابدا ! » چنان كه طبّاخ به مهدى گفته بود شريك پس از آن ، هم تحديث و تعليم فرزندان خليفه را پذيرفت و هم شغل قضا را » ممقانى در بارهء شريك به تفصيل سخن رانده و در طىّ آن چنين افاده كرده است :
« پوشيده نماند كه شريك قاضى كه امامى بودن او از كتاب « كشف الغمّه » نقل شد شريك بن عبد الله است و همو است كه گفته است :
ابو حنيفه و ابن ابى ليلى و ابن شبرمه بر ابو محمد اعمش ، محدّث امامى ، داخل مىشده و از او استفاده مىكردهاند . . » ممقانى اختلاف علماء شيعه و سنّى را در وثاقت و عدم وثاقت و امامى بودن و نبودن شريك به تفصيل آورده و در آخر چنين تحقيق و افاده كرده است :
« از آن چه گفتيم محقق شد كه شريك قاضى معاصر با امام صادق ، از اهل سنّت و او بوده كه شهادت شيعه را نمىپذيرفته و او غير از شريك پسر عبد الله بن ابى شريك است كه قاضى شيعى و امامى و شاگرد ابو محمد اعمش است . . » شريك بن عبد الله قاضى ، كه به گفتهء ممقانى ، بنقل از مقدسى در سال يك صد و پنجاه قضاء واسط را تولَّى يافته و چند سال پس از آن قضاء كوفه را متصدّى شده در كار قضاء سخت عدالت را رعايت مىداشته و بىپروا بحقّ حكم مىداده و چون اين موضوع ، موضوع قضاء در اسلام ، خود موضوعى است كه در ادوار فقه بايد مورد توجّه و بحث واقع گردد مناسب است در اينجا چند قضيه از موارد قضاء شريك بن عبد الله آورده شود .
خطيب بغداد در ترجمهء اين شريك آورده است كه :
« شريك بن عبد الله قضاء كوفه را مىداشت بر وكيل ( باصطلاح اين عصر پيشكار ) عبد الله بن مصعب حكمى كرد كه بر خلاف ميل ابن مصعب بود . در بغداد ميان شريك و عبد الله ملاقاتى رخ داد .
عبد الله ، شريك را گفت :
در حق وكيل من بنا حق حكم دادى .
شريك گفت : تو كيستى ؟ ( عبد الله امير و حاكم بوده ) .
عبد الله گفت : من همانم كه تو را ناشناخته نيست .
شريك گفت : ليكن من سخت ترا نمىشناسم .
عبد الله گفت : من پسر مصعب هستم .
شريك گفت : نه مهمّ است و نه طيّب .
عبد الله گفت : چگونه چنين نگويى و حال اين كه تو شيخين را دشمن مىدارى ؟
شريك گفت : شيخان كه باشند ؟ پاسخ داد : ابو بكر و عمر .
شريك گفت : به خدا سوگند من پدر تو را كه از ايشان پايينتر است دشمن ندارم تا چه رسد به ايشان ! باز خطيب به اسناد از عمر بن هياج چنين آورده كه گفته است :
« من از اصحاب شريك بودم بامداد روزى به منزل او رفتم پوستينى به دوش داشت و كسانى روى آن و پيراهن در تن نداشت گفتم : امروز مجلس قضا را بتأخير انداختهاى . گفت : ديروز پيراهن خود را شستهام و هنوز خشك نشده انتظار دارم خشك شود . بنشين پس نشستم در بارهء اين مسأله كه « هر گاه بنده بى اذن موالى خود تزويج كند ؟ » بحث را طرح كرد و به مذاكره پرداختيم و از من مىپرسيد در اين باب چه مىدانى ؟ و چه مىگويى ؟
آن اوقات خيزران ، مردى نصرانى را بر كارگاههاى نسّاجى كوفه ناظر و مراقب قرار داده بود و به موسى بن عيسى كه امير و عامل كوفه مىبود نوشته بود كه از فرمان آن مرد نصرانى سر نپيچد و آن چه او دستور دهد به انجام رساند پس آن نصرانى در كوفه مطاع و فرمانروا بود .
در آن روز كه ما با شريك در منزلش به مذاكره مشغول بوديم آن نصرانى با گروهى از اعوان و ياران خود از كوچه ها مىگذشت و جبّهء خزى به تن داشت و طيلسانى بر سر و بر اسبى سوار بود و مردى را دست بسته جلو مىراند و آن مرد « وا غوثاه » مىگفت
و خدا و قاضى را به كمك مىخواند و آثار تازيانه بر پشت او نمايان بود .
پس بر شريك در آمد و كنار او نشست و گفت : به خدا و به تو پناه آوردم . من مردى هستم كه پارچه مىبافم و مزد امثال من در يك ماه صد است و اين نصرانى چهار ماه است مرا گرفته و به بافتن پارچه وادار ساخته و بس قوت خود مرا به من مىدهد و زن و فرزندانم بىخرجى مانده و بىچاره شدهاند امروز من از او گريختم او به من رسيد و مرا گرفت و چنان كه مىبينى مرا آزار داد و پشتم را با تازيانه بدين گونه ساخت .
شريك ، پيشكار را گفت : به پا خيز و كنار مدّعى بنشين . پيشكار گفت : يا ابا عبد الله ، خداى ترا به صلاح داراد ، اين مرد از خدمتكاران سيّده است بفرما او را به زندان برند . شريك گفت : واى بر تو به پا خيز و چنان كه گفتم كنار خصم خود بنشين . ناگزير برخاست و كنار او نشست .
آنگاه شريك گفت : اين آثار در پشت اين مرد چيست ؟ و چه كسى چنين كرده است ؟
پيشكار گفت : من با دست خود چند تازيانه بر او زدهام و او بيش از اين را سزاوار است بفرما تا او را به زندان برند .
شريك برخاست و كسا را از دوش بيفكند و به خانه اندر شد پس بيرون آمد و تازيانه در دست داشت پس گريبان پيشكار را گرفت و به مرد كارگر گفت : تو آزادى به خانه و نزد زن و فرزندت برو آنگاه پيشكار را با تازيانه زدن گرفت و مىگفت بعد از اين هيچ مسلمانى زده نخواهد شد .
اعوان وى ياران پيشكار خواستند او را از دست قاضى و ضرب تازيانه نجات دهند قاضى بانگ بر آورد كه از جوانان قبيله هر كس اينجا هست اعوان و ياران را بگيرند و به زندان ببرند . اعوان چون چنين ديدند گريختند و پيشكار را با قاضى و تازيانه تنها گذاشتند . پيشكار چون چنين ديد چشمهاى خود را مىفشرد و گريه مىكرد و مىگفت به زودى خواهى دانست ! قاضى چون از تازيانه زدن به پرداخت آن را كنار انداخت و رو به من ( عمر بن هياج )
كرد و گفت : يا ابا حفص در باب « بندهاى كه بىاذن موالى خود تزويج كند » چه مىگويى ؟
و مذاكره را از سر گرفت چنان كه گويى هيچ كارى پيش نيامده و هيچ امرى رخ نداده است .
پيشكار برخاست و بسوى اسب خويش رفت كه سوار شود اسب سركشى مىكرد كسى هم از اعوان نبود كه ركاب او را بگيرد ناگزير اسب را مىزد كه رام شود شريك مىگفت : مدارا كن زيرا اين است ، خدا را از تو فرمانبردارتر است . آن مرد رفت و قاضى باز به سخن پيش برگشت .
من با شگفتى گفتم : اين بحث را نگهدار زيرا به خدا سوگند كه تو امروز كارى كردى كه عاقبتى سخت ناخوش آيند خواهد داشت . گفت : خدا را عزيز بدان تا ترا عزّت دهد . برگرد به گفتگو و بحثى كه در ميان داشتيم .
پيشكار به نزد موسى بن عيسى رفت . موسى پرسيد چه كسى با تو چنين كرده و اعوان و رئيس شرطه ها را خشمگين ساخته است ؟ گفت : شريك . موسى گفت :
نه به خدا سوگند من نمىتوانم با شريك روبرو گردم و متعرّض او شوم . پيشكار ناچار ببغداد رهسپار شد و ديگر به كوفه برنگشت .
باز به اسناد از همان عمر بن هياج بن سعيد آورده كه گفته است :
روزى زنى از اولاد جرير بن عبد الله بجلى صحابى نزد شريك ، كه در مجلس حكم نشسته بود ، آمد و گفت به خدا و به قاضى پناه آوردهام .
قاضى پرسيد : چه كسى به تو ستم كرده است ؟
پاسخ داد : امير كوفه ، موسى بن عيسى . مرا بستانى در كنار فرات بود كه اين نخلستان را از پدران به ارث مىداشتم و با برادران تقسيم كرده بوديم و ميان قسمت خود و آنان ديوارى كشيده بودم و در قسمت خود خانهاى ساختم و مردى پارسى را در آن خانه جاى دادم تا نخل را نگهبانى كند و به كار بستان بپردازد . امير كوفه ، موسى بن عيسى ، همهء سهام برادران مرا خريد و سهم مرا نيز ترغيبم كرد كه بخرد
من نفروختم . ديشب پانصد تن كارگر فرستاده كه ديوار را از ميان برده و همه را يكسره كردهاند به طورى كه من سهم خود را نمىشناسم .
شريك نامهاى به آن زن داد و گفت : نامه را ببر به امير بده تا با تو در اينجا حاضر گردد . زن نامه را برد حاجب امير نامه را گرفت و نزد امير برد . امير ، حاجب را گفت رئيس شرطه را نزدم حاضر كن چون آمد وى را گفت : نزد شريك برو و به او بگو :
يا سبحان الله ! كارى از اين كار تو شگفت انگيزتر نديدم زنى ادعايى بر من كرده كه درست نيست و تو به آن توجّه كرده و مرا احضار نمودهاى ! رئيس شرطه گفت : درخواستم اينست كه امير مرا از اين مأموريّت معاف دارد امير نپذيرفت و گفت : ترا از رفتن گزيرى نيست .
رئيس شرطه غلامان خود را بفرمود تا فرش و لوازم ديگر را به زندان ببرند و خود نزد شريك رفت و جلو او ايستاد و پيغام را گزارد .
شريك امر كرد او را به زندان ببرند او گفت : به خدا سوگند مىدانستم كه تو با من چنين خواهى كرد از اين رو دستور دادهام زندان را براى من آماده سازند .
اين خبر به موسى رسيد حاجب را بفرمود به نزد شريك برود و بگويد : رسول را چه گناهى است كه به زندانش افكندى ؟ حاجب جلو شريك ايستاد و پيامبرا گفت و او هم بامر شريك رهسپار زندان شد .
امير چون نماز عصر را بگزارد اسحاق بن صباح اشعثى را با گروهى از وجوه مردم كوفه كه از دوستان شريك بودند بخواست ، و گفت : به نزد شريك برويد و سلام مرا برسانيد و به او بگوييد : مرا استخفاف و توهين كرده من مانند عامّهء مردم نيستم .
رفتند و شريك بعد از نماز عصر و در مسجدش بود بر وى وارد شدند و پيام امير را رساندند چون سخن ايشان پايان يافت شريك گفت :
چرا شما در بارهء غير امير سخن نگفتيد ؟ پس جوانان قبيله را بخواست و دستور داد هر جوانى دست يكى از ايشان را بگيرد و به زندان ببرد و به خدا سوگند ياد كرد كه آنان بايد شب در زندان باشند . ايشان گفتند : آيا شوخى مىكنى يا جدّى مىگويى ؟
گفت : جدّى و حق است تا شما دوباره از سوى ستمگرى رسالت نكنيد . آنان را به زندان بردند . موسى چون اين بشنيد شبانه سوار شد و بسوى زندان رفت و در زندان را گشود و همهء آنان را بيرون آورد .
فردا كه شريك بر مسند قضاء نشسته بود زندانبان در آمد و او را از واقعهء دوشينه آگاه ساخت . شريك دستور داد صندوق أسناد و مرافعات را آوردند و آن را مهر كرد و به منزل خود فرستاد و به غلام خود گفت بنه امرا در بغداد به من برسان به خدا سوگند ما شغل قضا را از ايشان نخواستيم ايشان بودند كه به ناخواه مرا به اين كار وادار و تعهّد كردند كه چون ما آن را به پذيريم ما را عزيز دارند و عزّت بخشند .
پس بسوى پل كوفه ببغداد روان شد . موسى را از اين كار خبر دادند سوار شد و در موكب خود به راه افتاد و به شريك رسيد و او را سوگند مىداد و مىگفت : يا ابا عبد الله آرام باش و انديشه كن : اعوان و ياران من به كنار ، آنان را زندانى مىكنى .
بكن آيا دوستان خود را نيز به زندان مىافكنى ؟
گفت : آرى چون ايشان با تو همراهى كردند و از راهى كه بر آنان واجب نبود رفتند و من در اينجا هستم تا همهء آنان به زندان برگردند و گر نه به نزد امير المؤمنين مىروم و استعفا مىدهم . امير ناگزير دستور داد تا ايشان را به زندان برگردانند و او در همان جا ايستاد تا زندانبان آمد و گفت : همه به زندان برگشتند .
پس شريك اعوان را گفت لگام اسب امير را بگيرند و پيشاپيش او را به مجلس حكم ببرند چنين كردند و او را به مسجد وارد ساختند .
تشريك بر مسند قضاء بنشست و گفت : زن ستم رسيده را حاضر كردند و بزن گفت : اينست خصم تو .
چون آن زن و امير روبروى شريك براى رسيدگى نشستند شريك گفت :
پيش از هر كار زندانيان را رها سازند .
آنگاه امير را گفت : اكنون بگو در بارهء ادعاء اين زن چه مىگويى ؟ امير گفت :
اين زن آن چه گفته راست گفته است .
شريك گفت : پس آن چه از او گرفته شده به او برگردان و ديوار را هم به زودى چنان كه پيش از ويرانى بوده بساز .
امير گفت : مىكنم .
قاضى گفت : اين زن ، خانه شخص پارسى و متاع و اثاث را هم مىگويد ، آن را چه مىگويى ؟
گفت : آن را هم مىسازم و رد مىكنم .
پس قاضى رو بزن گفت : آيا چيزى مانده و ادعائى دارى ؟ زن گفت : نه و خداى تو را پاداش نيك دهاد . قاضى گفت اكنون تو برو .
آنگاه قاضى از جاى برجست و دست موسى بن عيسى را بگرفت و بر مسند خويش نشاند و گفت : السّلام عليك أيّها الامير ، اكنون هر چه خواهى بفرما كه من فرمانبرم ! امير گفت : چه چيزى بفرمايم و خنديد .
باز به اسناد از عبد الله زبيرى آورده كه گفته است :
وكيل ( پيشكار ) مؤنسه ( زن مهدى ، خليفهء عباسى ) با خصمى كه داشت در محضر شريك حاضر شد وكيل مؤنسه اتّكاء مقامى را كه مىداشت نسبت به طرف خود زبان درازى مىكرد شريك او را گفت از زبان درازى باز ايست . گفت : آيا به من كه وكيل مؤنسه هستم چنين مىگويى ؟ شريك فرمود او را چند پشت گردنى زدند او برگشت و قضيّه را به مؤنسه برد و شكايت كرد . مؤنسه به مهدى ( خليفه ) واقعه را نوشت خليفه ، شريك را از كار قضاء بر كنار كرد .
پيش از اين ، شريك بر خليفه وارد شده و خليفه به او گفته بود :
تو براى حكم بر مسلمين شايسته نيستى .
او گفته است : چرا ؟
خليفه پاسخ داده :
زيرا تو بر خلاف جماعت هستى و تو امامت را قائلى شريك گفته است :
امّا مخالفت با جماعت ، پس من دينم را از جماعت گرفتهام در اين صورت چگونه بر خلاف ايشان كه اصل من در دينم هستند مىروم ؟
و امّا اين كه مىگويى من به امامت ، قائل هستم ، من جز كتاب خدا و سنّت پيغمبر صلَّى الله عليه و سلَّم چيزى نمىشناسم .
و امّا اين كه مىگويى مانند من كسى شايستگى زمامدارى حكم و قضاء ميان مسلمين را ندارد اين كارى است كه شما كرديد اگر خطا بوده استغفار كنيد و اگر صواب بوده آن را نگه داريد .
خليفه گفته است :
در بارهء علىّ بن ابى طالب چه مىگويى ؟
شريك پاسخ داده است :
آن را مىگويم كه جدّت عباس و پسرش عبد الله گفتهاند .
پرسيد : آنان چه گفتهاند ؟
پاسخ داد :
امّا عباس پس مرد در حالى كه به عقيدهء او علىّ از همهء صحابه افضل بود و مىديد كه بزرگان از مهاجران در حوادث و نوازل به على مراجعه مىكنند و از او مىپرسند و او تا زنده بود و به خدا پيوست به هيچ كس احتياج پيدا نكرد كه چيزى از او بپرسد .
و امّا عبد الله با دو شمشير پيشاپيش على و در راه او جنگ مىكرد و مردم را براى پيشرفت على به جنگ وا مىداشت پس اگر امامت على ناحق بود پدرت عبد الله كه دين خدا را عالم و در احكام الهى فقيه بود نخستين كسى بود كه برجاى خود مىنشست و از يارى او دست باز مىداشت .
پس خليفه ساكت شد و سر به زير افكند و زمانى از اين مجلس نگذشت كه شريك را از كار قضاء معزول داشت .
خطيب قضايايى را از شريك آورده ، كه حاكى از حاضر جوابى اوست از آن جمله :