بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 598


شريك گفت : پس آن چه از او گرفته شده به او برگردان و ديوار را هم به زودى چنان كه پيش از ويرانى بوده بساز .
امير گفت : مىكنم .
قاضى گفت : اين زن ، خانه شخص پارسى و متاع و اثاث را هم مىگويد ، آن را چه مىگويى ؟
گفت : آن را هم مىسازم و رد مىكنم .
پس قاضى رو بزن گفت : آيا چيزى مانده و ادعائى دارى ؟ زن گفت : نه و خداى تو را پاداش نيك دهاد . قاضى گفت اكنون تو برو .
آنگاه قاضى از جاى برجست و دست موسى بن عيسى را بگرفت و بر مسند خويش نشاند و گفت : السّلام عليك أيّها الامير ، اكنون هر چه خواهى بفرما كه من فرمانبرم ! امير گفت : چه چيزى بفرمايم و خنديد .
باز به اسناد از عبد الله زبيرى آورده كه گفته است :
وكيل ( پيشكار ) مؤنسه ( زن مهدى ، خليفهء عباسى ) با خصمى كه داشت در محضر شريك حاضر شد وكيل مؤنسه اتّكاء مقامى را كه مىداشت نسبت به طرف خود زبان درازى مىكرد شريك او را گفت از زبان درازى باز ايست . گفت : آيا به من كه وكيل مؤنسه هستم چنين مىگويى ؟ شريك فرمود او را چند پشت گردنى زدند او برگشت و قضيّه را به مؤنسه برد و شكايت كرد . مؤنسه به مهدى ( خليفه ) واقعه را نوشت خليفه ، شريك را از كار قضاء بر كنار كرد .
پيش از اين ، شريك بر خليفه وارد شده و خليفه به او گفته بود :
تو براى حكم بر مسلمين شايسته نيستى .
او گفته است : چرا ؟
خليفه پاسخ داده :
زيرا تو بر خلاف جماعت هستى و تو امامت را قائلى شريك گفته است :


صفحه 599


امّا مخالفت با جماعت ، پس من دينم را از جماعت گرفته‌ام در اين صورت چگونه بر خلاف ايشان كه اصل من در دينم هستند مىروم ؟
و امّا اين كه مىگويى من به امامت ، قائل هستم ، من جز كتاب خدا و سنّت پيغمبر صلَّى الله عليه و سلَّم چيزى نمىشناسم .
و امّا اين كه مىگويى مانند من كسى شايستگى زمامدارى حكم و قضاء ميان مسلمين را ندارد اين كارى است كه شما كرديد اگر خطا بوده استغفار كنيد و اگر صواب بوده آن را نگه داريد .
خليفه گفته است :
در بارهء علىّ بن ابى طالب چه مىگويى ؟
شريك پاسخ داده است :
آن را مىگويم كه جدّت عباس و پسرش عبد الله گفته‌اند .
پرسيد : آنان چه گفته‌اند ؟
پاسخ داد :
امّا عباس پس مرد در حالى كه به عقيدهء او علىّ از همهء صحابه افضل بود و مىديد كه بزرگان از مهاجران در حوادث و نوازل به على مراجعه مىكنند و از او مىپرسند و او تا زنده بود و به خدا پيوست به هيچ كس احتياج پيدا نكرد كه چيزى از او بپرسد .
و امّا عبد الله با دو شمشير پيشاپيش على و در راه او جنگ مىكرد و مردم را براى پيشرفت على به جنگ وا مىداشت پس اگر امامت على ناحق بود پدرت عبد الله كه دين خدا را عالم و در احكام الهى فقيه بود نخستين كسى بود كه برجاى خود مىنشست و از يارى او دست باز مىداشت .
پس خليفه ساكت شد و سر به زير افكند و زمانى از اين مجلس نگذشت كه شريك را از كار قضاء معزول داشت .
خطيب قضايايى را از شريك آورده ، كه حاكى از حاضر جوابى اوست از آن جمله :


صفحه 600


شريك استيذان كرده كه بر يحيى بن خالد بر مكى در آيد مردى از اولاد زبير بن عوّام نزد يحيى نشسته بوده است مرد زبيرى از يحيى اذن خواسته كه چون شريك درآيد با او سخن گويد يحيى بوى گفته است ترا توان اين كار نيست او اصرار ورزيده يحيى او را به خود واگذاشته و اذن داده است پس شريك در آمده و چون نشسته است زبيرى بوى گفته : يا ابا عبد الله مردم چنين پندارند كه تو ابو بكر و عمر را دشنام مىدهى و ناسزا مىگويى . شريك سر را اندكى پايين افكنده و آنگاه سر برداشته و گفته : من نسبت به پدر تو كه نخستين پيمان شكن است در اسلام ، اين كار را روا نمىدارم تا چه رسد نسبت به ابو بكر و عمر ! .
خطيب هم وفات شريك را در سال يك صد و هفتاد و هفت ( 177 ) گفته و قولى به هفتاد و هشت ( 78 ) نيز نقل كرده است .


صفحه 601


7 فقيهان تابعى بصره و طبقات ايشان كسانى از تابعان كه در عصر نخست در بصره به كار فقه و فتوى پرداخته و بعنوان فقيه تابعى اشتهار يافته چند طبقه بوده‌اند كه امّهات اين طبقات و مشاهير هر طبقه در اينجا ياد مىگردد :
طبقهء اوّل از فقيهان بصره :
از طبقهء اوّل ، اشخاص زير ، به ترتيب تقدّم سال وفات ايشان ( بحسب قول بأقلّ ) در اينجا نام برده مىشوند :
1 - جابر بن يزيد ازدى 93 ( يا 103 ) 2 - رفيع بن مهران 93 ( يا 106 ) 3 - عبد الله بن زيد ازدى 106 ( يا 107 ) 4 - ابن سيرين 110 5 - حسن بصرى 110 6 - مسلم بن يسار ؟
7 - حميد بن عبد الرحمن ؟


صفحه 602


طبقهء نخست از فقيهان تابعى بصره - 1 - جابر بن زيد « ابو الشّعثاء جابر بن يزيد ازدى » .
ابو الشعثاء كه در طبقات الفقهاء ابو اسحاق بعنوان پسر يزيد آورده شده بنا به آن چه در آن كتاب است به قولى در سال نود و سه ( 93 ) و به مختار خود ابو اسحاق در سال يك صد و سه ( 103 ) وفات يافته است . ابو اسحاق آورده كه : عمرو بن دينار از ابن عباس روايت كرده كه گفته است : « لو انّ اهل البصرة سألوا جابر بن زيد عمّا فى كتاب الله تعالى ثم نزلوا عند قوله وسعهم ، او قال : كفاهم » و هم از عمرو بن دينار آورده كه گفته است :
« ما رأيت احدا اعلم من ابى الشّعثاء » .
در كتب رجال به شخصى كه با اين كنيه ( ابو الشّعثاء ) و از قبيلهء « ازد » باشد و سال وفاتش « 93 » يا « 103 » باشد برنخورده‌ام بلى جابر بن يزيد جعفى را كه در رجال شيخ ، در « اصحاب صادقين » آمده و به سال يك صد و بيست و هشت ( 128 ) ( به گفتهء منقول از احمد بن حنبل ) يا يك صد و سى و دو ( 132 ) ( بقول غير او ) وفات يافته ، قتيبى « ازدى » خوانده ليكن بىگمان او غير از صاحب عنوان است چه كنيهء


صفحه 603


< فهرس الموضوعات > 2 - جابر بگفته عمرو بن دينار از همه بفتيا اعلم بوده < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 3 - سخنان و روايات منقول از جابر < / فهرس الموضوعات > صاحب عنوان ، ابو شعثاء و نام پدرش زيد است ( چنان كه ابو نعيم آورده و از روايت فوق هم دانسته مىشود ) در صورتى كه جعفى كنيه اش ابو محمد يا ابو عبد الله و نام پدرش يزيد و تاريخ وفاتش دست كم بيست سال ، متأخّر است .
ابو نعيم در حليه ( جلد سيم صفحه 85 ) پس از اين كه او را به عبارت :
« و منهم المتخلي بعلمه عن الشّبه و الظَّلماء و المتسلَّى بذكره فى الوعورة و الوعثاء جابر بن زيد ابو الشّعثاء ، كان للعلم عينا معينا . . و هو من قدماء التّابعين » عنوان كرده سخنانى از بزرگان در بارهء او و سخنانى از او و احاديث و اخبارى مسند به او آورده است .
از جمله آن چه در بارهء او گفته شده مفاد همان است كه از ابو اسحاق بروايت از عمرو بن دينار نقل شد ابو نعيم به اسناد از عمرو بن دينار آورده كه او گفته است : از ابن عباس شنيدم كه گفت : « لو نزل اهل البصرة بجابر بن زيد لأوسعهم علما من كتاب الله عزّ و جلّ » و به اسنادى ديگر از عمرو ، از عطاء آورده كه از ابن عباس شنيده كه مىگفته است : « لو نزل اهل البصرة عند قول جابر بن زيد لوسعهم علما عمّا فى كتاب الله ، عزّ و جلّ » ابن عمر ، جابر بن زيد را در طواف كعبه ديده پس به او گفته است :
« يا جابر انّك من فقهاء اهل البصرة و انّك ستفتى ، فلا تفتينّ الَّا به قرآن ناطق او سنّة ماضية . . » زياد بن جبير گفته است : از جابر بن عبد الله انصارى مسأله‌اى را پرسيدم آن را پاسخ داد آنگاه گفت : « كيف تسألوننا و فيكم ابو الشّعثاء ؟ ! » .
عمرو بن دينار گفته است :
« ما رأيت احدا اعلم بالفتيا من جابر بن زيد » و از جمله سخنان او است :
« لأن اتصدّق بدرهم على يتيم او مسكين احبّ إليّ من حجّة ، بعد حجّة الاسلام » مالك بن دينار اين مضمون را گفته است : جابر نزد من آمد پس هنگام


صفحه 604


نماز در رسيد خواستم او را جلو دارم و به او اقتداء كنم نپذيرفت و گفت :
« ثلاث ربّهنّ احقّ بهنّ : ربّ البيت احقّ بالإمامة فى بيته ، و ربّ الفراش احقّ بصدر فراشه ، و ربّ الدّابّة احقّ بصدر دابّته » و از روايات او است :
ابو نعيم به اسناد از عمرو بن هرم از او آورده كه اين مضمون را گفته است :
« ابن عباس ميان نماز ظهر و عصر ، جمع كرد و عقيده داشت كه با پيغمبر در مدينه ظهر و عصر را با هم خوانده است .
اين روايت از طريق عمرو بن دينار نيز از ابو شعثاء آمده است .
باز به اسناد از طريقى ديگر از عمرو بن دينار آورده كه گفته است : جابر بن زيد را شنيدم كه مىگفت :
« قال ابن عباس رضى الله عنه صلَّى رسول الله ، صلَّى الله عليه و سلَّم ، ثمانى ، ركعات جميعا و سبع ركعات جميعا ، من غير مرض و لا علَّة » ابو نعيم گفته است : اين حديث را معمر و روح بن قاسم و حماد بن زيد هم از عمرو بن دينار آورده‌اند[1]و هم به اسناد از او از ابن عباس آمده است كه « انّ النّبيّ ( ص ) اريد على ابنة حمزة فقال :
« انّها لا تصلح لي ، انّها ابنة اخى من الرّضاعة ، و يحرم من الرّضاعة ما يحرم من النّسب »


[1]در پاورقى « حليه » در اين موضع چنين نوشته شده است : « للعلامة ابن رسول البر زنجى الشافعي كتاب فى الجمع بين الصلاتين بعذر و به غير عذر اعتمد فيه على ما ذهب اليه ابن عباس » شايد خواننده اين اوراق را به ياد باشد كه در ترجمهء سفيان ثورى نيز چند حديث در اين زمينه از چند طريق از ابن عباس و معاذ بن جبل نقل شد .


صفحه 605


- 2 - رفيع بن مهران ابو العاليه رفيع بن مهران رياحى بصرى .
رفيع به گفتهء ابو اسحاق زنى از بنى رياح ، از بنى تميمرا مولى بوده است . رفيع جاهليّت را ادراك كرده و دو سال پس از وفات پيغمبر ( ص ) به اسلام درآمده و بر ابو بكر داخل شده و ملاقات كرده و با عمر نماز گزارده و به سال يك صد و شش ( 106 ) و به قولى در سال نود و سه 93 وفات يافته است .
ابو اسحاق از مغيره اين مضمون را نقل كرده است : « مىگفته‌اند : شبيهترين مردم در بصره به ابراهيم از حيث علم ابو العاليه است » وقتى نزد ابو العاليه نام حسن بصرى به ميان آمده او چنين گفته است :
« حسن ، مردى است مورد قبول همه ، بمعروف امر مىكند و از منكر ، نهى ليكن ما خير را ادراك و علم را تحصيل كرديم پيش از اين كه حسن به دنيا آمده باشد » در « اللَّباب » ذيل « الرّياحى » ، پس از بيان ضبط آن بكسر راء و فتح ياء آخر حروف و حاء مهمله بعد از الف ، چنين افاده شده است :
« اين « نسبت » به چيزهايى است از آن جمله به رياح بن يربوع بن . . بطنى است از تميم مشهور و به آن گروهى بسيار نسبت داده مىشود كه از ايشان است ابو العاليه رفيع رياحى مولاى ايشان .
« رفيع از عمر و على و ابن مسعود و غير ايشان روايت كرده و قتاده و عاصم احول و غير اين دو از او روايت نموده‌اند . رفيع در بصره ساكن شده و به هنگام رحلت پيغمبر ( ص ) چهار سال داشته است و در شوال از سال نود و سه ( 93 ) وفات يافته است و شافعى از رأى و عقيده در بارهء او بد بوده است » ابو نعيم ، رفيع را به اين عبارت :