بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 616


يكى از آنان است . ما هيچ كس را نديديم كه حزن و اندوهش از حسن طولانىتر باشد . او را نمىديديم مگر اين كه گمان مىبرديم مصيبتى تازه بر او وارد آمده است . . » از سخنان حسن است :
« و الله لقد ادركت سبعين بدريّا ، اكثرهم لباسهم الصوف و لو رأيتموهم قلتم : مجانين ، و لو رأوا خياركم لقالوا : ما لهؤلاء من خلاق و لو رأوا شراركم لقالوا : ما يؤمن هؤلاء بيوم الحساب .
و لقد رأيت اقواما كانت الدّنيا اهون على احدهم من التّراب تحت قدميه و لو رأيت اقواما يمسى احدهم و لا يجد عنده الَّا قوتا ، فيقول : لا اجعل هذا كلَّه فى بطنى ، لأجعلنّ بعضه للَّه عزّ و جلّ فيتصدق ببعضه و ان كان هو احوج ممّن يتصدّق به عليه » و هم از سخنان او است در طىّ نامه‌اى مفصّل كه به عمر بن عبد العزيز نوشته است :
« و انّما الدّنيا اذا فكَّرت فيها ثلاثة ايّام :
« يوم مضى لا ترجوه .
« و يوم أنت فيه ينبغى لك ان تغتنمه .
« و يوم لا تدرى أنت من اهله ام لا ؟ و لعلَّك تموت قبله .
« فامّا أمس فحكيم مؤدّب « و امّا اليوم فصديق مودّع غير انّ أمس و ان كان قد فجعك بنفسه فقد ابقى فى يديك حكمته و ان كنت قد اضعته فقد جاءك خلف منه ، و قد كان عنك طويل الغيبة و هو الآن عنك سريع الرّحلة .
« و غدا ايضا فى يديك منه أمله ، فخذ الثّقة بالعمل و اترك الغرور بالأمل قبل حلول الاجل . و إيّاك ان تدخل على اليوم همّ غد او همّ ما بعده » سخنان حسن ، چه خطب و چه مواعظ و نصائح و چه مكاتيب وى ، همه حكيمانه و با اثر است .


صفحه 617


حفص بن غياث مىگفته است :
« اعمش را شنيدم كه مىگفت :
« ما زال الحسن البصرى يعى الحكمة حتّى نطق بها . و كان اذا ذكر عند ابى جعفر محمّد بن علىّ بن الحسين ( يعنى الامام الباقر ) قال : ذاك الَّذى يشبه كلامه كلام الأنبياء » باز ابو نعيم ، به اسناد از علقمة بن مرثد مضمون زير را آورده است :
« چون عمر بن هبيره بر عراق ولايت يافت حسن و شعبى را بخواست و يك ماه ايشان را در خانه نگه داشت . از آن پس يك روز بر ايشان در آمد و سلام كرد و ايشان را بزرگ و گرامى داشت و چون نشست گفت :
همانا امير المؤمنين يزيد بن عبد الملك نامه ها برايم مىفرستد و بكارهايى مرا امر مىكند كه مىدانم مايهء هلاك من است : اگر آنها را اطاعت كنم خدا را معصيت كرده‌ام و اگر از اطاعت آنها خوددارى و سرپيچى كنم از خدا اطاعت كرده‌ام . آيا در اطاعت آنها و متابعت من از فرمان راهى به نظر شما مىرسد كه مايهء نجات و فرج و موجب رفع نگرانى من باشد ؟
« حسن به شعبى گفت : يا ابا عمرو ، امير را پاسخ گو .
شعبى سخنانى به دلخواه و خوش آيند ابن هبيره بر زبان راند . پس ابن هبيره رو به حسن كرد و گفت : يا ابا سعيد تو چه مىگويى و عقيده ات چيست ؟ حسن پاسخ داد : همانا شعبى آن چه را شنيدى گفت .
دوباره امير از حسن پرسيد تو چه مىگويى ؟ اين بار حسن گفت :
« اى عمر بن هبيره زود است كه ملكى از ملائكهء خدا ، درشت خو و سخت گير كه جز فرمان خدا را به كار نبندد بر تو فرود آيد و ترا از اين فراخناى كاخ به تنگناى گور بيرون ببرد .
« اى عمر بن هبيره اگر خدا را در نظر بگيرى و از او بپرهيزى او ترا از يزيد بن عبد الملك نگه مىدارد ليكن يزيد نمىتواند ترا از كيفر خدا نگهدارى كند .


صفحه 618


« ايمن مباش و بدان كه خدا زشتترين كارت را در راه فرمانبردارى از يزيد مىبيند و بر آن با نظر خشم مىنگرد پس باب آمرزش را به روى تو مىبندد .
« اى عمر بن هبيره من مردانى از صدر اين امّت را ادراك كردم كه به خدا سوگند بر دنيايى كه به ايشان رو آورده سختتر و بيشتر پشت كرده بودند از رو آوردن شما به آن ، كه بر شما پشت كرده است .
« اى عمر بن هبيره من به تو آن را مىگويم كه خدا خواسته و از آنت مىترسانم كه خدايت ترسانده آنجا كه گفته است : « ذلك لمن خاف مقامى و خاف وعيد . . » تا آخر آن چه به عمر بن هبيره گفته و پند و اندرزش عمر را گريانده است .
از روايات حسن است كه ابو نعيم ، به اسناد از او از عمران بن حصين آورده است : قال رسول الله ( ص ) :
« انّ الله استخلص هذا الدّين لنفسه و لا يصلح لدينكم الَّا السّخاء و حسن الخلق الا فزيّنوا دينكم بهما » ابو نعيم ترجمهء حسن بصرى را بدين مضمون پايان داده است :
« اين طبقه ( طبقهء حسن بصرى ) تالى طبقه ايست از اهل مدينه كه تفقّه در دين بر ايشان غالب بوده و بدان شناخته شده بوده‌اند و مردم از فتاوى آنان استفاده مىكرده و بآراء و عقائدشان عامل مىبوده‌اند و آنان را بهره و حظَّى وافر از تعبّد و تنسّك مىبوده كه پنهان مىداشته و آن را اظهار نمىكرده‌اند كه از آن طبقه بشمار است سعيد بن مسيّب و عروة بن زبير و قاسم بن محمّد بن ابى بكر و ابو بكر بن عبد الرّحمن بن حارث و خارجة بن زيد بن ثابت ، كه به نام « فقهاء سبعه » خوانده شده ، و شهرت يافته‌اند » ممقانى كلماتى در مدح و قدح حسن بصرى آورده از جمله در مدح او : مردى حسن را گفته است . شيعه ، ترا دشمن على مىپندارد . حسن به روى خاك افتاده و گريه كرده و آنگاه سر برداشته و چنين گفته است :
« لقد فارقكم بالأمس رجل كان سهما من مرامى الله ، عزّ و جلّ ، على عدوّه ، ربّانىّ هذه الامّة و شرفها و فضلها ، و ذو قرابة من النّبي ( ص )


صفحه 619


قريبة لم يكن بالنّئومة عن امر الله و لا بالغافل عن حقّ الله[1]و لا بالسّروقة من مال الله ، اعطى القرآن عزائمه فى ماله و عليه فاشرف منها على رياض مؤنقة و اعلام مبيّنة ، ذلك علىّ بن ابى طالب ، يا لكع[2]» باز ممقانى نقل كرده كه حسن بصرى چون در زمان بنى اميّه بوده و مىخواسته حديثى از على ( ع ) نقل كند تقيّه را مىگفته است : « قال : ابو زينب » وى از زهّاد ثمانيه بوده و همهء سخنانش در مواعظ است و در ذمّ دنيا . حسن بارع الفصاحه بليغ المواعظ ، كثير العلم بوده و بيشتر مواعظ او از كلمات على مأخوذ است و از سليم بن قيس هلالى استظهار شده كه حسن جليل القدر و عظيم الشّأن بوده و به دستور على ( ع ) از زياد و پسرش عبيد الله و از حجّاج تقيّه مىكرده است .
و در قدح و ذمّ حسن ، از ابن ابى الحديد چنين آورده كه حسن را از كسانى كه على را دشمن مىداشته‌اند بشمار آورده . و بنقل از حمّاد بن سلمه ، حسن گفته است : « لو كان علىّ يأكل الحشف ، فى المدينة لكان خيرا له ممّا دخل فيه[3]و حتّى مهموم و محزون بودن دائمى حسن را هم نقل كرده كه به سبب نفرين علىّ ( ع ) بوده است .
ممقانى پس از اين قسمت خودش به استناد روايتى صحيح از ابان بن ابى عياش توبه كردن حسن را در آخر امر استظهار كرده و خلاصهء آن خبر را بدين مضمون نقل كرده است :


[1]بنقل ابن ابى الحديد از « الاستيعاب » « و لا بالملومة فى دين اللَّه » به جاى اين جمله آورده شده است .
[2]« رجل لكع : مرد لئيم و خوار ، بندهء نفس » ( صراح اللغة )
[3]اين كلام صريح در بد گويى نيست بلكه ممكن است از باب دل سوزى و غمخوارى باشد يعنى اگر على ( ع ) براى دنيا كار مىكرد و براى خودش چيزى مىخواست ، نه براى خدا و امت ، گوشه گيرى مىكرد و داخل در اين كار نمىشد بىگمان آسوده تر و راحتتر و بهتر بود ليكن چون براى خدا بوده در اين كار داخل شده و ناراحتى خود را به چيزى نگرفته است .


صفحه 620


« سليم بن قيس هلالى از بيم حجّاج فرارى و متوارى مىبوده و هنگام مرگ كتاب خويش را به ابان سپرده تا از ميان نرود و نابود نگردد . و آن كتاب اخبارى را متضمن است كه جميع امّت محمّد ، جز على و اهل بيت و شيعيان ايشان هالكند .
« ابان گفته است چون به بصره در آمدم نخستين كس را كه ديدم حسن بصرى بود . و حسن در آن وقت از ترس حجّاج ، متوارى مىزيست . و او از شيعيان على و از مفرطان در تشيّع بود بدين سبب از اين كه در جنگ جمل به يارى على برنخاسته سخت پشيمان و اندوهناك مىبود ، پس با حسن به خلوت نشستم و كتاب سليم را بوى نشان دادم گريست آنگاه گفت : « ما فى حديثه شىء الَّا حقّ قد سمعته من الثّقات من شيعة علىّ و غيرهم . . » ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ( جلد اول صفحه 369 ) بروايت از ابان بن عياش كه گفته است : حسن را پرسيدم كه در بارهء علىّ چه مىگويى ؟ پس چنين پاسخ داد :
« ما اقول فيه : كانت له السّابقة و الفضل و العلم و الحكمة و الفقه و الصّحبة و النّجدة و البلاء و الزّهد و القضاء و القرابة .
« انّ عليّا كان فى امره عليّا ، رحم الله عليّا و صلَّى عليه .
« فقلت : يا ابا سعيد أتقول : « صلَّى عليه » لغير النبيّ ؟
« فقال : ترحّم على المسلمين اذا ذكروا ، و صلّ على النّبيّ و آله ، و علىّ خير آله .
« فقلت : أهو خير من حمزة و جعفر ؟
« قال : نعم ، قلت : و خير من فاطمة و ابنيها ؟
« قال : نعم ، و من يشكّ انّه خير منهم و قد قال رسول الله ( ص ) :
« و أبوهما خير منهما » و لم يجر عليه اسم شرك و لا شرب خمر ؟ . و قد قال رسول الله ( ص ) لفاطمة ، عليها السلام ، : « زوّجتك خير أمّتي » ؟ فلو كان فى أمّته خير منه لاستثناه .


صفحه 621


« و لقد آخى رسول الله من بين اصحابه فآخى بين علىّ و نفسه فرسول الله خير النّاس نفسا و خيرهم اخا .
« فقلت : يا ابا سعيد فما هذا الَّذى يقال عنك انّك قلته فى علىّ ؟
« فقال : يا ابن اخى احقن دمى من هؤلاء الجبابرة لو لا ذلك لسالت بى اعشب » ابن ابى الحديد بعد از اين قسمت كه از بصرى نقل كرده از شيخش ، ابو جعفر اسكافى ، و هم از كتاب « غارات » تأليف ابراهيم بن هلال ثقفى چنين نقل كرده است :
« و قد كان بالكوفة من فقهائها من يعادى عليّا و يبغضه مع غلبة التشيّع على الكوفة » آنگاه عده‌اى ، امثال مرّهء همدانى و اسود بن يزيد و مسروق اجدع و شريح و شعبى را از آنان بشمار آورده و اشخاصى را هم از غير كوفه به عداوت على نام برده كه ممقانى در ذمّ حسن بصرى ، از آن جمله حسن را ياد كرده و به نظر نويسنده اين اوراق منقولات از حسن و منقولات در بارهء او بيشتر بر استقامت او دلالت دارد تا بر انحراف وى و شايد همان موضوع تقيّه ، كه هم او خود تصريح به آن كرده و هم غير وى ، درست باشد .
حسن بصرى تأليفاتى هم داشته است از جمله ممقانى از ملحقات « صراح » نقل كرده كه « حسن را كتابى كبير در تفسير بوده و در ماه رجب از سال يك صد و ده ( 110 ) به سنّ هشتاد و نه سال ( 89 ) وفات يافته است » . و همو از محكىّ كتاب « ملل و نحل » شهرستانى آورده است كه شهرستانى گفته است :
« رأيت رسالة تنسب إلى الحسن البصرى كتبها إلى عبد الملك بن مروان و قد سأله ، عن القول بالقدر و الجبر فأجاب بما يوافق مذهب القدريّة و استدلّ فيها بآيات من الكتاب و دلائل من العقل . و لعلَّها لواصل بن عطاء فما كان الحسن ممّن يخالف فى انّ القدر خيره و شرّه من الله ، فانّ هذه الكلمات كالمجمع عليها عندهم » ممقانى پس از نقل كلام بالا از شهرستانى اين مضمون را گفته است :


صفحه 622


« ليكن ابن ابى العوجاء ، شاگرد حسن بصرى ، كه راى و اعتقاد استاد خود را در اين مسأله ، خوب مىشناخته و مىدانسته هنگامى كه از او پرسيده‌اند : چرا مذهب استاد خود را رها كردى و مذهبى را كه حقيقت و اصلى ندارد اختيار كردى ؟ پاسخ داده است :
« استاد را عقيده و رأيى ثابت و پا برجا نمىبود : گاهى از نظر « قدر » دفاع و آن را تاييد مىكرد ، و گاهى « جبر » را درست مىدانست و به آن مىگفت ! » باز ممقانى از سيّد نقل كرده كه اين مضمون را آورده است :
« يكى از متقدمان كه به عقيده و مذهب « عدل » تظاهر داشته ( عدليّه مذهب بوده ) حسن بن ابى الحسن بصرى است كه از اهل ديه ميشان ( دشت ميشان ) بوده و عمرش به نود و نه سال ( 99 ) بالغ شده است .
على بن ابى الجعد گفته است : حسن را شنيدم كه مىگفت : « من زعم انّ المعاصي من الله جاء يوم القيامة وجهه مسودّا » - 6 - مسلم بن يسار ابو عبد الله مسلم بن يسار .
ابو اسحاق در بارهء مقام علمى مسلم بن يسار از قتاده نقل كرده كه گفته است :
« كان مسلم بن يسار يعدّ خامس خمسة من فقهاء اهل البصرة » و هم ابو اسحاق از ابن عون نقل كرده كه اين مضمون را گفته است :


صفحه 623


« من اين مسجد را ادراك كردم و در آنجا حلقه‌اى كه فقه در آن ذكر و بحث شود جز حلقهء درس مسلم بن يسار وجود نداشت » ابن حجر عسقلانى در « لسان الميزان » ( جلد ششم - باب متفرقات - صفحه 717 - ) چنين آورده است :
« مسلم بن يسار البصرى ، الفقيه ، الاموى ، مولاهم سكره[1]و يقال له مسلم المصبح[2]بصريّ قيل مكَّى . عن عبادة بن الصّامت ، رضى الله عنه . و عنه ابن سيرين و ابو قلابة و جماعة » ابو نعيم در بارهء كيفيت نماز او از لحاظ توجّه و حضور قلب و عدم التفات او به چيزى در آن حال شرحى آورده ( جلد سيم حليه صفحه 290 ) و از همين روى او را به عبارت : « و منهم المشاهد المبصار ، المجاهد المحضار ابو عبد الله مسلم بن يسار » عنوان كرده و به اسناد از پسر عائذ الله آورده كه او به پدر خويش گفته است :
« يا ابت اما يعجبك طول صمت ابى عبد الله - يعنى مسلم بن يسار ؟ - فقال : اى بنيّ تكلَّم بالحقّ خير من سكوت عنه » مسلم چون اين را شنيده گفته است :
« سكوت عن الباطل خير من تكلَّم به » به گفتهء ابو نعيم : « لقي ( مسلم ) من الصّحابة عدّة ، و روى عنهم مرسلا و متصلا و حدّث عنه من التّابعين : ابو قلابة و محمّد بن سيرين و قتادة » از جمله مسانيد او است از حمران كه گفته است :
« سمعت عثمان و دعا بماء فغسل كفّيه و مضمض و استنشق و غسل وجهه ثلاثا و ذراعيه ثلاثا و مسح برأسه و ظهر قدميه ثم ضحك .


[1]در نسخهء « حليه » نيز « مولاهم سكره » چاپ شده ليكن گمان مىكنم تحريف از « مولى ام سلمه » باشد و در لسان الميزان ( جلد ششم - باب سيم - صفحه 32 - ) بعد از عنوان « مسلم بن يسار الدوسى » چنين آمده است « عن مولاه ام سلمه رضى اللَّه عنها » و چون در كتب رجال مسلم بن يسار عنوان نيامده پس آن چه در « لسان الميزان » آمده همان است كه ابو نعيم در « حليه » و ابو اسحاق در « طبقات » آورده‌اند .
[2]گفته شده است كه مصابيح مساجد را روشن مىكرده است .