مدخل جلد سيّم ( اين جلد ) مربوط است بدوّمين عهد از عهود اصلى چهار گانهء كتاب ( عهد تابعان ) و چون در اين عهد اختلاف مذاهب فقهى پايه گذارى علمى شده و مذاهبى متعدد در مقام استنباط احكام پديد آمده است بايد به اعتبار حدوث اين مذاهب در اين عهد ، تقسيمى ديگر قائل شد و اين تقسيم ، به حقيقت تقسيمى است « عرضى » نه « طولى » زيرا اين اقسام حادثه همه در يك عهد بوده است نه در عصور متوالى و متعاقب .
در اين عهد ( عهد دوم ) فحص و بحث از احكام را دامنه پيدا شده و رو به پهناورى و توسعه رفته و كسانى از اهل خبره و اطلاع و با استعداد در مقام استنباط احكام دين بر آمده و هر يك به اندازهء اطلاع بر مدارك و به قدر استعداد و حدّ قريحه و نيروى سليقهء خويش ، كم يا بيش ، مطالب فقهى را از مدارك آن استخراج كردهاند و ناگزير به واسطهء اختلافى ، كه از لحاظ اطَّلاع بر مدارك و مبانى و از لحاظ طرز استفادهء از آنها و از لحاظ حدّ فهم و استعداد استنباط ، ميان ايشان مىبوده در عقائد و آراء فقهى آنان اختلاف به همرسيده و در حقيقت ، اختلاف مذاهب فقهى در اين عهد پايه گذارى شده و ريشه و بنياد يافته است .
مذاهبى كه در اين عهد پديد آمده برخى از آنها دير نپاييده بلكه به زودى از ميان رفته و بهر حال تا زمان ما به جاى نمانده است چه يا از اصل ، پيرو پيدا نكرده و يا اگر كم يا بيش ، پيرو داشته تا عصر ما باقى نمانده و دستخوش انقراض و انقطاع گرديده است برخى ديگر از آنها كه از همه مهمتر مذاهب پنجگانهء ( با مذهب شيعه ، بمعنى عام آن )
مشهور است تا اين زمان بر جا مانده و هر كدام را در قطرى از اقطار عالم و اقليمى از اقاليم جهان پيروان فراوان ، موجود است كه اين پيروان به فقه امام خود معتقد و از آن تا حدّى مدافع هستند .
براى اين كه خصوصيات عهد دوم تا حدّ ميسور ، منظور باشد و جهات فقهى نسبت به آن دوره و عهد ، روشنتر و استيفاء و استقصاء مطالب مربوطه كاملتر و كافيتر شود تقسيمى ديگر به ميان مىآيد كه منشأ آن توجّه بحدوث مذاهب آن عهد است ، در ميان اهل سنت در نتيجهء طرز تفقه و اجتهاد آزاد اشخاصى به نام كه مشهورترين آنان ، نخست « فقهاء سبعه » و از آن پس « ائمهء اربعه » بودهاند . مذهب داود اصفهانى و ابو جعفر طبرى نيز مدتى پيروانى داشته و شهرتى يافته است . كسانى ديگر مانند ابن ابى ليلى و ربيعه و سفيان ثورى و حسن بصرى و اوزاعى و شعبى و غير اينان ، كه از اين پس در اين اوراق يادى از آنان خواهد شد نيز داراى رأى و صاحب مذهب و نظر بشمار آمدهاند .
پيدا شدن روشهاى مختلف در تفقّه و اجتهاد و پديد آمدن گفته هاى متعدّد و متفاوت ، چنان كه گفته شد ، زاييدهء تربيتهائى مختلف و استعدادهايى متفاوت بوده كه به اعتبار محيط زندگانى و ارتباط به افكار و عادات متنوّع و استيناس با مكاتب و استادان مختلف ، براى مردان اين ميدان به همرسيده است .
تقسيمى كه براى اين عهد ، به لحاظ آن غرض و قصد ، بايد منظور گردد اينست كه گفته شود :
چون در عهد دوم از جنبهء اصول اعتقادى يا اعتقاد به چگونگى تشكيلات اجتماعى و سياسى اسلامى دو مذهب به ميان آمده : مذهب تشيّع ( بمعنى خاصّ ) و مذهب تسنّن ، از جنبهء فروع عملى هم ، بر اساس اختلاف در اصول ، دو مذهب اصلى و اوّلى پديد گرديده كه تقسيم تاريخ ادوار فقه بايد بر پايهء اين دو مذهب اعتقادى استوار گردد بدين معنى كه اين دو مذهب براى تقسيم يا انقسام ادوار فقه در اين عهد ، مبدأ
و أصل قرار گيرد چه از اين عهد پيروان خاندان نبوّت و گرامى دارندگان عترت ، كه به نام « شيعه » خوانده شده و بدين عنوان اشتهار يافتهاند : از لحاظ اصل مأخذ استنباط احكام و هم از لحاظ طرز استنباط راهى خاص پيمودهاند و نسبت به اهل بيت طهارت و رسالت كه عصمت آنان را اعتقاد مىداشتهاند ، تابع محض و پيرو مطلق مىبوده و به حقيقت دورهء اهل بيت عصمت را دنبالهء عصر سعادت و از لحاظ دسترسى به مقاصد دين ، ذيلى از دامنهء زمان ختمى مرتبت مىدانسته و به اعتقاد جازم خواسته و گفتهء پيغمبر اكرم را در بارهء تمسّك به اهل بيت و عترت چه به عبارت « حديث ثقلين » كه بسيارى از اعاظم علماء سنّت ، چه در « صحاح » و چه در « مسانيد » و چه در « تفاسير » و چه در غير اين انواع ، از كتب خود ، به طرقى بسيار متعدد ، در حدود شصت طريق ، و از كسانى زياد ، قريب سى كس ، كه همه از صحابه بودهاند نقل كرده و چه بتعبير « سفينهء نوح » و « باب حطَّه » و چه به غير اين عبارات گفته شده ، به كار بسته و فرمان بردهاند . ليكن ديگران ، كه خلافت را معنى ديگر داده و براى « امام » و « خليفه » به « عصمت » قائل نشده و از « امامت » معنى دينى و الهى دريافت نداشته و انتخابى را كه خود به كار برده براى اعتبار امامت و انتصاب امام كافى پنداشته ، بىگمان نسبت به شرائط نقل و ناقل و قبول « سنّت » و هم نسبت به تابع شدن از آراء و افكار و اجتهاداتى كه در آن دوره و عهد پديد آمده مسامحه و مساهله هايى روا مىداشتهاند پس از لحاظ مأخذ استنباط و طرز استنباط و متصدّيان استنباط از راهى وسيعتر مىرفته و به وجهى عامّتر و حتّى به صحّت « رأى » و « مشاوره » بلكه بجواز ، يا بلزوم . استناد به « قياس » مىگفتهاند .
« اجتهاد » و تفقّه و استنباط در نظر « شيعه » از لحاظى خاصّتر و دامنه اش كوتاهتر و تنگتر و در نظر اهل سنت از لحاظى عامّتر و عرصه اش پهناورتر مىبوده است چه شيعه را اعتقاد آنست كه هر امرى و هر حادثهاى را كه در جهان پديد آيد حكمى از طرف خدا ثابت و آن حكم بطور كلَّى يا جزئى و شخصى در كتاب و سنّت وارد و بيانات و تعبيرات « عترت » از آن كاشف و به آن مرشد است پس با اين اعتقاد و اين ادعاء ، منظور شيعه از اجتهاد محصور است بر كشف احكام
موجوده و استخراج دستورات صادره ، در صورتى كه اهل سنّت چون از طرفى به احاديث و اخبارى كه از طريق اهل بيت و عترت رسيده عمل نمىكنند و تنها به اخبار نبوى كه از طرق معروفهء خودشان نقل شده استناد مىكنند و از طرفى ديگر عقيده ندارند كه هر حادثه و امرى را حكمى ، در واقع ، وارد و موجود است بلكه ، بحسب ظاهر ، چنان پندارند كه ممكن است نسبت به وقائع و امورى حادث ، از اصل حكمى صدور نيافته باشد و كتاب و سنّت از آنها مطلقا خالى باشد از اين رو براى ايجاد حكم ، نسبت به چنين موارد و حوادث ، به دامان « رأى » و « قياس » و « استحسان » دست زده و به « مصالح مرسله » و « مناطات مستنبطه » گفته و به حقيقت براى چنين قضايا و مواردى به استنباط و اجتهاد خويش حكمى بوجود آوردهاند نه اين كه حكمى واقعى و موجود را براى آن قبيل وقائع مكشوف داشته و استخراج كرده باشند . و به همين مناسبت است كه اصطلاحى بعنوان « تخطئه » و « تصويب » در « اصول فقه » به ميان آمده و فقيهان شيعه بعنوان « مخطَّئه » و فقهاء اهل تسنّن بعنوان « مصوّبه » خوانده شدهاند .
خلاصه اين كه به عقيدهء اهل سنّت « اجتهاد » هم مانند « اجماع » ( به عقيدهء ايشان ) « موضوعيّت » دارد و در مقام استنباط احكام فرعى و فقهى ، هر يك از آن دو مدركى است مستقل و در برابر دو مدرك ديگر ( كتاب و سنّت ) اصالت دارد ، و به حقيقت ، در « عرض » آنها است ليكن به عقيدهء شيعه « اجتهاد » هم مثل « اجماع » براى كشف حكم موجود واقعى « طريقيّت » دارد و به حقيقت در « طول » كتاب و سنت است نه اين كه دليل و مرجعى اصيل و مستقل و در عرض باشد ، پس به اعتقاد شيعه احكام فقهى را دو مدرك اصلى است : كتاب و سنّت ، بلكه ، به نظرى دقيق و صحيح ، سنّت هم عنوان « طريقيّت » دارد و مدرك اساسى و مرجع اصلى و اوّلى همان قرآن مجيد است كه به وسيلهء عترت ( اهل بيت عصمت و طهارت ) ، به استناد استفادهء ايشان از پيغمبر و نقل و روايت از آن حضرت تفسير و تبيين شده است .
اكنون كه منظور از « اجتهاد » به اعتقاد دو مذهب ، مورد اشاره و دانسته شد
و به مناسبت از حديث « ثقلين » و اشباه آن كه از مستندات شيعه است براى پيروى و مشايعت از اهل بيت عصمت و طهارت در مقام استنباط احكام ، بلكه در جميع شئون حيات ، يادى به ميان آمد بسيار به جا است كه ، هر چند بر سبيل اجمال ، بدان حديث المام شود تا خوانندهء اين اوراق را بر راه نظر شيعه ، در مرحلهء تفقّه و مقام اجتهاد ، تذكره و ياد يا تبصره و ارشادى باشد .
1 - حديث ثقلين اين حديث كه در غدير خم ( يا در عرفه - يا هنگام بازگشت پيغمبر ( ص ) از طائف و قيام براى القاء خطبه يا در مدينه يا هنگامى كه در بستر مرض خوابيده و اصحاب در بالينش فراهم بوده - يا مكرّر و در همهء اين موارد - ) صدور يافته و اگر چه ، بحسب طرق نقل و أسناد ، در برخى از كلمات و حتّى در برخى از جملات آن اندك اختلافى به همرسيده ليكن در همهء اينها كلمهء « اهل بيت » و « عترت » آمده و با « ثقل اكبر » قرين و بحفظ و مراعات و متابعت از آن دو ، توصيه و تأكيد شده است و در اين مفاد كه « من در ميان شما دو چيز نفيس به جا مىگذارم : يكى قرآن و آن ديگر « عترت » و « اهل بيت » كه اگر بدانها تمسّك بجوييد هر گز گمراه نمىگرديد » ميان همهء آنها اتفاق است .
ابن عبد ربّه فقيه مالكى اندلسى ( احمد بن محمد بن عبد ربّه - متوفى به سال 328 ه . ق ) در جزء چهارم از جلد دوم از كتاب « العقد الفريد » ، در طى خطبهء پيغمبر اكرم ( ص ) در حجّة الوداع اين جمله را آورده است :
« . . فلا ترجعوا بعدى كفّارا يضرب بعضكم اعناق بعض فإنّي قد تركت فيكم ما ان اخذتم به لن تضلَّوا بعده : كتاب الله و اهل بيتى . الَّا هل بلَّغت ؟ اللَّهمّ فاشهد . . » شيخ سليمان بلخى حنفى ، در كتاب « ينابيع المودّة » ( كه به سال 1291 هجرى قمرى آن را به نام سلطان عبد العزيز خليفهء عثمانى نوشته و در قسطنطنيّه چاپ شده ) اين حديث را از كتب معتبره و « صحاح » و « مسانيد » مشهورهء اهل سنّت ، به طرقى متعدّد
و متكثّر ، به عباراتى متفاوت ، كه همهء آنها بر كلمهء « اهل بيت » اشتمال دارد آورده از جمله در طىّ قضيهء استشهادى كه على عليه السّلام در زمان خلافت خود در مسجد كوفه كرده گفته است :
« ابو نعيم »[1]در كتاب « حلية الاولياء » ، و هم جز او ، از ابو طفيل ، و غير او ، آوردهاند كه على عليه السّلام به خطبه ايستاد و پس از حمد و ثناء الهى اين مضمون را گفت :
« به خدا سوگند مىدهم كسانى را كه در روز غدير خم حاضر بوده و به گوش خود از پيغمبر شنيده و به ياد سپردهاند ، نه كسانى كه حاضر نبوده و از ديگران شنيدهاند ، برخيزند .
« پس هفده تن از صحابه كه از ايشان بوده خزيمة بن ثابت و سهل بن سعد و عدىّ بن حاتم و عقبة بن عامر و ابو ايوب انصارى و ابو سعيد خدرى و ابو شريح خزاعى و ابو قدّامه انصارى و ابو يعلى انصارى و ابو هيثم بن تيهان و مردانى ديگر از قريش ، به پا خاستند .
« على فرمود : باز گوييد آن چه شنيدهايد .
« گفتند : شهادت مىدهيم كه با پيغمبر ( ص ) از حجّة الوداع بر مىگشتيم ، در غدير خم فرود آمديم . اقامهء نماز را بانك در دادند . چون پيغمبر از نماز فراغ يافت بايستاد و خداى را حمد و سپاس بگزارد پس از آن گفت :
« نزديك مىبينم كه خدا مرا فرا خواند و من او را اجابت كنم . همانا من مسئولم شما نيز مسئول هستيد » آنگاه گفت :
« أيّها النّاس ! انّي تارك فيكم الثقلين : كتاب الله و عترتى ، ان تمسّكتم بهما لن تضلَّوا فانظروا كيف تخلفونى فيهما ، و انّهما
[1]« ابو نعيم ( مصغرا ) الاصفهانى ، الحافظ ، احمد بن عبد اللَّه بن احمد از مشايخ محدثين و رواة و از اكابر ثقات صاحب « حلية الاولياء » و جد مجلسيين است ، وفاتش سنهء 430 - تل - و قبرش در اصفهان » ( هدية الاحباب ) .
لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض نبّأنى بذلك اللَّطيف الخبير .
باز گفت :
« انّ الله مولاى و انا مولى المؤمنين . ألستم تعلمون انّي اولى بكم منّ أنفسكم ؟
« قالوا : بلى .
« قال ذلك ثلاثا . ثمّ اخذ بيدك يا امير المؤمنين فرفعها و قال :
« من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه . اللَّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه . . » و همو از مسند احمد حنبل همين قضيهء استشهاد را از طريقى با عدد هفده 17 و از طريقى ديگر با عدد سيزده 13 و از غير مسند احمد به طرقى ديگر نيز آورده كه على عليه السّلام ، در مسجد كوفه استشهاد كرده و آن عدّه آن چه را خود ديده و شنيده بود بازگو كردهاند .
باز همو بنقل از « مناقب » چنين افاده كرده است :
« محمّد بن جرير طبرى ، صاحب كتاب تاريخ ، خبر غدير خمرا از هفتاد و پنج طريق اخراج كرده و در خصوص اين موضوع كتابى مستقل به نام « كتاب الولاية » نوشته است . و هم ابو عباس احمد بن محمد بن سعيد بن عقده[1]در اين باره كتابى به نام « الموالاة » تأليف و اين حديث را از صد و پنج 105 طريق اخراج كرده است .
[1]« احمد بن محمد بن سعيد همدانى كوفى مردى جليل القدر و عظيم المنزله بوده الا اين كه زيدى مذهبش گفتهاند . كتابهاى بسيار تأليف كرده از جمله كتاب الولاية در طرق حديث غدير كه آن حديث شريف را از متجاوز از صد صحابى با اسانيد نقل كرده . و له ايضا كتاب اسماء الرجال الذين رووا عن الصادق عليه السّلام : اربعة الف رجل خرج فيه لكل رجل ، الحديث الذي رواه . بدان كه از ابن عقده نقل شده كه گفته : من صد هزار حديث در حفظ دارم و مذاكره مىكنم ، و جواب مىدهم سيصد هزار حديث را . و دار قطنى گفته كه : به اجماع اهل كوفه از عهد ابن مسعود تا زمان ابن عقده احفظ از او ديده نشده و نقل است كه : كتابهاى او بار ششصد شتر مىشده وفاتش سنهء 333 ( شلج ) و پسرش ابو نعيم محمد از اجلاء شيعهء اماميه و استاد تلعكبرى است » ( هدية الاحباب )