بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 699


از جيب خود « مدّعى به » را به « مدّعى » داده و بعد از آن مريض شده و پس از شش روز در گذشته و در « مقام خيزران » دفن شده است » .
برخى هم گفته‌اند منصور او را براى تصدّى كارى غير از قضاء احضار كرده بوده است . چنان كه برخى گفته‌اند پس از اين كه ببغداد آورده شده پانزده روز زنده بوده و به او زهر خورانده‌اند و در سال يك صد و پنجاه ( 150 ) به سن هفتاد سالگى مرده است .
خلاصهء آن چه زير عنوان چهارم آورده چنين است :
ابو حنيفه خوشرو ، خوش جامه ، خوشبو ، خوش محضر ، با كرم بوده و با برادران و ياران به مواسات رفتار مىكرده ، مردى چهار شانه ، ميانه اندام ، گفتارش از همه بهتر و آهنگش از همه شيرينتر و بخواست خود از همه آگاهتر بوده . عمر بن حمّاد ، نوهء ابو حنيفه در وصف نياى خود گفته است :
همانا او بلند بالا ، گندم گون ، خوش هيئت ، خوش لباس بود و عطر بسيار به كار مىبرد چنان كه هنگامى كه از خانه بيرون مىآمد پيش از اين كه ديده شود از بوى خوشى كه مىداشت شناخته مىشد » از داود بن عليّه نقل شده كه سال ولادت ابو حنيفه را سال شصت و يك ( 61 ) دانسته و مرگ او را در سال يك صد و پنجاه ( 150 ) و بيشتر سال ولادتش را هشتاد ( 80 ) و همه وفاتش را به سال يك صد و پنجاه دانسته‌اند .
در زير عنوان پنجم خلاصهء سخن خطيب چنين است :
ابو حنيفه گفته است :
« چون خواستم راه تحصيل علم پيش گيرم علوم را به نظر مىآوردم و از عواقب و نتائج يكايك مىپرسيدم . برخى مىگفتند : قرآن بياموزم .
« پرسيدم هر گاه قرآن بياموزم و آن را حافظ شوم چه بهره و عاقبتى خواهد داشت ؟
پاسخ دادند : در مسجد مىنشينى و كودكان و نوباوگان از تو قرآن مىآموزند و زمانى دراز نمىگذرد كه در ميان ايشان كسى بر مىخيزد كه از تو حافظتر ( يا با تو برابر ) است پس رياست تو از ميان مىرود .


صفحه 700


« گفتم : اگر حديث بشنوم و بنويسم بدان حدّ كه در جهان كسى بيشتر از من حديث حفظ نداشته باشد ؟
« گفتند : چون پير و ضعيف گردى و حديث گويى و جوانان و كودكان دورت را بگيرند ايمن از اين نخواهى بود كه اشتباهى كنى و غلطى گويى پس ترا به دروغگويى نسبت دهند و ننگى براى تو و اعقابت باشد .
« گفتم : مرا به اين علم هم نيازى نيست .
آنگاه با خود گفتم : علم نحو را فرا مىگيرم . پس ، از پايان فرا گرفتن نحو و عربيّت پرسيدم .
« گفتند : معلَّم مىشوى و مىنشينى و درس مىگويى و حد اكثر استفاده ات ، دو يا سه دينار خواهد بود .
« گفتم : اين علم را هم عاقبتى مطلوب نيست .
« باز گفتم : از شعر اگر دنبال كنم به طورى كه كسى از من شاعرتر يافت نشود چه خواهد شد ؟
« پاسخ گفتند : كه كسى را مدح مىكنى به تو چيزى مىبخشد يا مر كوبى مىدهد يا خلعتى ارزانى مىدارد و اگر به تو چيزى ندهد و از صله و جائزه محرومت دارد او را هجو مىكنى پس به قذف محصّنات و هتك محترمات كشانده مىشوى .
« گفتم : اين نيز سودى ندارد و نيازى بر نمىآورد .
« گفتم : اگر علم كلام را دنبال كنم عاقبت چه خواهد بود ؟
« گفتند : كسى كه اين علم را فرا گيرد ، سخنان زشت مردم به او توجّه مىيابد و زنديق خوانده مىشود پس اگر گرفتار مردم شوى ترا مىكشند و اگر از دست ايشان جان بدر برى هماره ، مورد سرزنش و نكوهش خواهى بود .
« گفتم : اگر فقه بياموزم ؟
« گفتند : مردم از تو سؤالات خواهند كرد و فتوى خواهى داد و كار قضا را به تو خواهند داد گر چه هنوز جوان باشى .


صفحه 701


« گفتم پس در همهء علوم ، علمى سودمندتر از فقه نيست پس آن را ملازم شدم و آموختم .
ابو حنيفه در آغاز كار خود علم نحو را مىخواسته و در آن به كار قياس پرداخته و مىخواسته است استاد فن گردد ليكن قياس او فسادش نمايان بوده فى المثل مىگفته است : قلب و قلوب و كلب و كلوب . به او مىگفته‌اند : كلب و كلاب است نه كلوب .
پس آن علم را واگذاشته و علم فقه را برگزيده و به قياس دست يازيده و از علم به خوبى بهره مند گرديده است .
بارى از ابو حنيفه پرسيده شده كه هر گاه كسى سر مرد ديگرى را با سنگ بشكند حكم آن چيست ؟ پاسخ داده : خطا است و بر او چيزى نيست به طورى كه « لو انّه حتّى يرميه بأبا قيس ! لم يكن عليه شىء » و مىگفته است : مردم را چه شده كه آيهء از سورهء يوسف را غلط قرائت مىكنند ؟ گفته‌اند : كدام آيه ؟ گفته است : * ( « لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِه » ) * پرسيده‌اند : درست آن چه گونه است ؟ گفته است : « ترزقانه » ! از ابو حنيفه نقل شده كه گفته است : « من علم كلام را فرا گرفتم و در آن به مقامى و الا و قابل اشاره رسيدم و نزديك حلقهء درس حماد بن ابى سليمان مىنشستم . روزى زنى آمد و از من راجع بطلاق سنّت ، سؤالى كرد و من جواب را ندانستم از او خواستم حمّاد را از مسأله بپرسد و پاسخ را براى من بياورد او مسأله را پاسخ داده و زن مرا از آن خبر داد من با خود گفتم : مرا بعلم كلام نيازى نيست پس به حلقهء حمّاد نشستم و از او مىشنيدم و گفته هايش را حفظ مىكردم و چون فردا درس را بازگو مىكرد شاگردان غلط حفظ مىكردند و من درست . حمّاد گفت : كسى جز ابو حنيفه نبايد در صدر حلقه و در برابر من بنشيند . ده سال حال بدين منوال گذشت حبّ رياست بر من چيره شد گفتم از درس حمّاد كناره گيرم و براى خود مجلس درسى ( حلقه ) تشكيل دهم . پس روزى به هنگام عشاء به اين قصد از خانه بيرون رفتم چون به مسجد رسيدم و او را در مجلس خودش ديدم خوشم نيامد كه از او كناره گيرم پس رفتم و در آن حلقه نشستم قضا را در آن شب خبر مرگ يكى از خويشاوندان حمّاد بوى رسيد كه در بصره مرده و مالى


صفحه 702


به جا گذاشته و وارثى جز حمّاد ندارد حمّاد مرا گفت : به جاى وى بنشينم . اندكى از رفتن او گذشت كه مسائلى بر من وارد شد كه از حمّاد نشنيده بودم پس آنها را پاسخ مىگفتم و پاسخ را مىنوشتم دو ماه بر اين وضع گذشت و حمّاد برگشت مسائل مزبوره را كه در حدود شصت مسأله بود ، بر وى عرضه داشتم در چهل مسأله مرا موافق بود و در بيست مسأله مخالف پس با خود سوگند ياد كردم كه تا او زنده است از او جدا نشوم و با او بودم و از او استفاده كردم تا در گذشت ( هيجده سال از حماد استفاده كرده ) .
خلاصهء آن چه در زير عنوان ششم به اسناد آورده نخست حديثى است از ابو هريره از پيغمبر ( ص ) كه ابو حنيفه را به نام نعمان و كنيهء ابو حنيفه ياد كرده و سه بار گفته است « هو سراج أمّتي » . خطيب خود گفته است : « قلت : و هو حديث موضوع » آنگاه اقوالى از ديگران : ابن عيينه و عبد الله بن مبارك و ابو بكر بن عياش و جز اينان در بارهء منقبت ابو حنيفه آورده از جمله عبد الله مبارك كه گفته است « كان ابو حنيفة آية[1]» پس كسى پرسيده است : « فى الشّرّ يا ابا عبد الرّحمن او فى الخير ؟ » عبد الله با تندى گفته است : « يقال : غاية فى الشّر و آية ، فى الخير » پس اين آيه را تلاوت كرده * ( « وَجَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَأُمَّه آيَةً » ) * .
در زير عنوان هفتم كه نسبت به عناوين سابق تفصيلى بيشتر داده شده ، سخنانى در بارهء فقاهت ابو حنيفه از اشخاصى زياد مانند مالك بن انس و ابن جريج و عبد الله بن مبارك و مسعر بن كدام و معمر و ابو جعفر رازى و فضيل بن عياض و ابو يوسف و سفيان بن عيينه و محمّد بن كثير و شافعى و ديگر كسانى از اين قبيل به اسناد آورده كه برخى از آنها ابو حنيفه را از لحاظ علمى به اعتبار خودش ، و فى حدّ نفسه ، معرّفى مىكند و برخى به اعتبار مقايسه اش با علماء ديگر از قبيل ثورى و بصرى .
از قبيل قسم اوّل : نقل از شافعى است كه گفته است :


[1]شايد از اطلاق كلمهء « آيه » بر ابو حنيفه باب اطلاق آن به صورت مضاف ، بر علماء فقه در زمانهاى بعد افتتاح شده باشد .


صفحه 703


« از مالك بن انس پرسيده شد كه ابو حنيفه را ديده‌اى ؟ مالك گفت : آرى ، مردى را ديدم كه اگر با تو بخواهد در بارهء اين ستون سخن گويد و ثابت كند كه از زر است از عهده بر مىآيد و حجّت بر آن اقامه مىكند » .
و گفتهء عبد الله بن مبارك است كه :
« من عابدترين و پارساترين و داناترين و فقهيترين مردم را ديده‌ام امّا اعبد ايشان عبد العزيز بن رواد و اورع آنان فضيل بن عياض ، و اعلم ، سفيان ثورى و افقه مردم ، ابو حنيفه است » .
و هم گفتهء شافعى است « النّاس عيال على ابى حنيفة فى الفقه » و از قبيل قسم دوم است آن چه از عبد الله مبارك به اين مضمون آورده است :
« هر گاه « اثر » شناخته باشد و نظر و رأى در آن ، مورد نياز باشد پس رأى از آن مالك و سفيان و ابو حنيفه است و ابو حنيفه احسن و ادقّ ايشان است در فطانت و عميقتر است در فقاهت پس افقه اين سه ، ابو حنيفه است » و آن چه از ابن داود آورده كه گفته است :
« اذا اردت الآثار - او قال : الحديث ، و احسبه قال : و الورع - فسفيان و اذا اردت تلك الدّقائق فأبو حنيفة » و از خود ابو حنيفه آورده كه يحيى بن ربان گفته است : « يا اهل البصرة أنتم اورع منّا و نحن افقه منكم » نضر بن محمّد گفته است :
« قتاده به كوفه وارد شد و به خانه ابو برده فرود آمد روزى از خانه بيرون شد گروهى زياد دورش را گرفته بودند . گفت :
سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست امروز هيچ كس از من چيزى نخواهد پرسيد مگر اين كه پاسخ او را بگويم . پس ابو حنيفه به پا خاست و گفت : يا ابا الخطَّاب چه مىگويى در بارهء مردى كه سالها از زن خود غائب شده و زن گمان برده كه شوهرش مرده پس شوهرى ديگر گرفته در اين ميان شوهر اول برگشته در بارهء مهر آن زن


صفحه 704


چه مىگويى ؟ آنگاه به يارانش گفته است : اگر حديثى را روايت كند دروغ مىگويد و اگر به نظر و رأى خود پاسخى دهد خطا مىكند .
قتاده گفته است : راستى چنين مسأله‌اى واقع شده ؟ ابو حنيفه گفته است : نه .
قتاده گفت : پس چرا چيزى را كه وقوع نيافته از من مىپرسى ؟
ابو حنيفه پاسخ داد : ما پيش از اين كه بلاء در رسد خود را براى آن آماده مىسازيم تا هنگامى كه پيش آيد دخول در آن و خروج از آن را بدانيم .
قتاده گفت : سوگند به خدا من در بارهء حلال و حرام چيزى به شما نخواهم گفت مرا از تفسير بپرسيد » باز ابو حنيفه به پا خاست و آيه‌اى را پرسيد و اشكالى كرد و قتاده پاسخ نتوانست و سوگند ياد كرد كه از تفسير هم به آنان حديث نگويد و گفت : مرا از مسائل مختلف فيه ميان علما بپرسيد اين بار هم ابو حنيفه به پا خاست و پرسيد : آيا تو مؤمن هستى ؟ پاسخ داد : آرى . در اين باره هم ابو حنيفه بر قتاده اشكالى كرد كه او پاسخ نتوانست پس به حال خشم برخاست به خانه رفت و سوگند ياد كرد كه هيچ ايشان را حديثى نگويد[1].
ابو يوسف ، شاگرد ابو حنيفه مريض شده ابو حنيفه به هنگام عيادت ابو يوسف ، كه بيمارى او زياد سخت بوده ، استرجاع كرده و اين جمله را گفته است : آرزو داشتم كه بعد از من تو براى مسلمين بمانى و اگر تو بميرى علمى زياد با تو خواهد مرد چون ابو يوسف بهبودى يافته اين گفتهء ابو حنيفه را بوى باز گفته‌اند . او مقام خود را بالا دانسته و مردم هم بوى توجّه پيدا كرده پس خود مجلس فقهى تشكيل داده و به تدريس نشسته و به درس ابو حنيفه نرفته ابو حنيفه سبب غيبت او را از شاگردان پرسيده گفته‌اند : او خود مجلس درسى فقهى دارد و به تدريس نشسته .
ابو حنيفه مردى را كه شايسته مىدانسته گفته است : به مجلس يعقوب ، ابو يوسف ، برو


[1]اين قضيه در كتاب « الغدير » ( جزء 16 صفحه 188 ) بنقل از صفحه 156 كتاب « الانتقاء » تأليف ابو عمرو صاحب « الاستيعاب » بروايت از موسى بن هارون حمال نيز با اندك اختلافى ، در برخى از كلمات ، هم آورده شده است .


صفحه 705


و از او بپرس كه : « هر گاه كسى جامه به گازر برد كه آن را به يك درهم گازرى كند پس از چند روز كه براى گرفتن جامه مراجعه كند گازر انكار كند پس از چند روز ديگر كه دوباره از او جامهء خود را بخواهد جامه را گازرى كرده به او پس دهد آيا او را مزد گازرى كردن هست يا نه ؟ پس اگر يعقوب گفت : او را اجرت هست . بگو خطا كردى و اگر بگويد : نيست . باز هم بگو خطا كردى .
آن مرد به نزد يعقوب رفت و مسأله را پرسيد . ابو يوسف گفت : او را اجرت بايد داده شود . گفت خطا كردى ! ابو يوسف ساعتى به انديشه فرو رفت و آنگاه گفت :
اجرت ندارد . باز گفت : خطا كردى .
ابو يوسف بر فور از جا برخاست و به نزد ابو حنيفه شتافت . ابو حنيفه گفت : ترا به اين جا نياورده مگر مسأله گازرى . گفت : آرى چنين است .
پس ابو حنيفه گفت : سبحان الله ! كسى مجلسى درست كرده كه در دين خدا سخن گويد و نشسته تا مردم را فتوى دهد و اين است مقدار علم او كه نمىتواند يك مسأله از مسائل اجاره را جواب دهد .
ابو يوسف درخواست كرد كه مسأله را بوى بياموزد .
ابو حنيفه گفت : اگر جامه را بعد از غصب ، گازرى كرده او را مزدى نيست چه او جامه را براى خود شسته و اگر پيش از غصب بوده او را اجرت هست چه اين كار را براى صاحب جامه انجام داده است . . » از حسن بن زياد لؤلؤى نقل كرده كه :
« زنى ديوانه به نام امّ عمران در كناسهء كوفه نشسته مىبوده مردى از آنجا گذشته و با آن زن سخن گفته پس زن ، او را « يا ابن الزّانيين » خوانده قضا را ابن ابى ليلى ، قاضى ، آنجا بوده و اين كلام را شنيده و دستور احضار آن زن را به مسجد داده و چون حاضر شده دو حدّ بر وى اجراء كرده يكى براى پدر و ديگرى براى مادر آن مرد .
چون اين قضيه به ابو حنيفه برده شده گفته است : ابن ابى ليلى در اين كار شش خطا كرده : حدّ را در مسجد جارى ساخته با اين كه حدود نبايد در مساجد اقامه شود ،


صفحه 706


< فهرس الموضوعات > 11 - اعتراض أبو حنيفه بر ابن أبي ليلى در اجراء حدّ و منع والي ، أبو حنيفه را از افتاء < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 12 - تعبّد و تهجّد أبو حنيفه < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 13 - داستان كفّاش همسايه أبو حنيفه < / فهرس الموضوعات > زن را ايستاده حدّ زده با اين كه زنان را نشسته بايد حدّ زده شود ، براى پدر يك حدّ و براى مادر حدّى ديگر زده با اين كه اگر كسى چندين تن را با هم قذف كند يك حدّ دارد ، و ميان دو حدّ جمع كرده با اين كه بايد ميان آنها فاصله مىداد تا رنج حدّ نخست تخفيف يابد ، و ديوانه را حدّ زده با اين كه بر ديوانه حدّى نيست ، و براى پدر و مادر كه حاضر نبوده ، و ادّعايى بر زن نكرده‌اند حدّ جارى كرده است .
« ابن ابى ليلى چون از گفتهء ابو حنيفه آگاه شده شكايت او را به امير برده است و ابو حنيفه از فتوى ممنوع و محجور گرديده و مدتى بر اين حال بوده تا اين كه . . » در زير عنوان هشتم كثرت عبادت و نماز خواندن او را آورده و نقل كرده كه « كان يحيى اللَّيل بقراءة القرآن فى ركعة ! ! ثلاثين سنة » و باز به اسناد از اسد ابن عمر آورده كه « صلَّى ابو حنيفة فى ما حفظ عليه صلاة الفجر بوضوء صلاة العشاء أربعين سنة فكان عامّة اللَّيل يقرأ جميع القرآن فى ركعة واحدة . . » ابو يوسف گفته است با ابو حنيفه مىرفتيم . مردى به ديگرى گفت : اين ابو حنيفه است كه شبها را احياء مىدارد و نمىخوابد ابو حنيفه چون اين سخن بشنيد گفت : « و الله لا يتحدّث عنّى بما لا افعل ، فكان يحيى اللَّيل . . » در زير عنوان نهم مطالبى از معاملات ابو حنيفة و جمع ارباح آنها و تفريق ارباح در حوائج اشياخ محدّثين و اقوات و كسوه و ديگر حوائج ايشان آورده و در ذيل آن ، حكايت همسايهء كفشدوز را كه به اين خلاصه است نقل كرده :
« مردى كفشگر در كوفه ، ابو حنيفه را همسايه بود . همهء روز را كار مىكرد و چون شب مىشد گوشت يا ماهى مىگرفت و آن را مىپخت يا بريان مىكرد و به مىگسارى مىپرداخت و چون سرش از باده گرم مىشد به آواز مىخواند :
< شعر > اضاعونى و أيّ فتى اضاعوا ليوم كريهة و سداد ثغر[1]< / شعر >


[1]« اما سداد القارورة و سداد الثغر بالكسر لا غير و اما قولهم : فيه سداد من عوز و أصيبت به سدادا من عيش ما تسد به الخلة بفتح السين و كسرها و الكسر افصح » ( صراح اللغة ) براى چگونگى ضبط اين كلمه حكايتى ميان مأمون خليفهء عباسى و ميان نضر بن شميل رخ داده كه ابن خلكان و دميرى و ديگران آن را آورده‌اند در آن شكايت ، نضر بحديث على ( ع ) از پيغمبر ( ص ) به اين عبارت « اذا تزوج الرجل ، المرأة لدينها و جمالها فهو سداد من عوز » كه آن را بكسر خوانده استناد كرده است .