بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 710


ابو حنيفه جهمى مرجئ است . او به من گفت : راست مىگويند « و يرى السّيف ايضا » من گفتم : پس تو چرا چنين به او پيوسته‌اى ؟ گفت : ما نزد او مىرفتيم و او بما فقه درس مىداد و ما او را در دين خود تقليد نمىكرديم » در زير عنوان چهاردهم اقوالى كه حاكى است از بىاعتنايى ابو حنيفه به اخبار و آثار و جرأت و جسارت او بر مخالفت احاديث و اقاويل پيغمبر ( ص ) به اسناد از كسانى مانند يوسف بن اسباط و ابو اسحاق فزارى و على بن عاصم و بشر بن مفضّل و عبد الوارث و يحيى بن آدم و سفيان بن عيينه و فضل بن موسى سينانى[1]و وكيع و حماد بن سلمة و ابو عوانه و اضراب اينان آورده .
از جمله ، در زير اين عنوان ، به اسناد از يوسف بن اسباط ، اين مضمون را نقل كرده است :
« ابو حنيفه چهار صد حديث را - يا بيشتر - بر پيغمبر ردّ كرده كه از آن جمله پيغمبر ( ص ) گفته « للفرس سهمان و للرّجل سهم » و ابو حنيفه گفته است : من سهم بهيمه را بيشتر از سهم مؤمن قرار نمىدهم ! و از آن جمله پيغمبر و اصحابش بدنه ها را اشعار كرده‌اند و ابو حنيفه گفته است « الإشعار مثلة » و پيغمبر ( ص ) گفته است :
« البيّعان بالخيار ما لم يفترقا » و ابو حنيفه گفته است : « اذا وجب البيع فلا خيار » و پيغمبر ( ص ) هر گاه مىخواست به سفرى بيرون رود ميان زنان خود قرعه


[1]ابن اثير در « اللباب » سينانى را بكسر سين مهمله و سكون ياء آخر حروف و نونى پيش از الف و نونى ديگر بعد از آن ضبط كرده و اين نسبت را به « سينان » از ديههاى مرو گفته و ابو عبد اللَّه فضل بن موسى را مشهور و منسوب بدانجا آورده و گفته است : فضل در سن و علم از اقران عبد اللَّه مبارك است . از اعمش و ابو حنيفه روايت دارد و اسحاق بن راهويه از او روايت مىكند . فضل به سال يك صد و پنجاه ( 150 ) ولادت و به سال يك صد و نود و يك ( 191 ) يا نود و دو وفات يافته است . ابن اثير قضيه‌اى در بارهء انتقال فضل از سينان بديه ديگرى به نام « راما شاه » آورده كه عبرت را مراجعه به آن بىجا نيست » .


صفحه 711


< فهرس الموضوعات > 18 - سخنان نابجا وزننده أبو حنيفه < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 19 - جرأت أبو حنيفه بر افتاء < / فهرس الموضوعات > مىافكند اصحاب همچنين مىكردند و ابو حنيفه گفته است « القرعة قمار » .
« و هم ابو حنيفه گفته است : لو ادركنى النّبيّ ( ص ) و ادركته لأخذ بكثير من قولى ! ! و هل الدّين الَّا الرّأى الحسن ؟ » بشر بن مفضّل گفته است : ابو حنيفه را از نافع از ابن عمر حديث كردم كه پيغمبر گفته است : « البيّعان بالخيار ما لم يتفرّقا » گفت : « هذا رجز » عبد الوارث گفته است : در مكَّه بودم ابو حنيفه هم آنجا بود نزد او رفتم نفرى چند نزد او بودند مردى چيزى پرسيد ابو حنيفه پاسخ داد : آن مرد گفت : پس روايت عمر بن خطاب چيست ؟ ابو حنيفه گفت : آن گفتهء شيطان است . من به تعجب گفتم :
سبحان الله ! . مردى به من گفت : از اين گفته تعجب مىكنى همانا از اين پيش مردى آمد و مسأله‌اى پرسيد و چون پاسخ شنيد روايتى حديث كرد و ابو حنيفه را گفت : با اين روايت پيغمبر چه مىگويى ؟ گفت : « هذا سجع » يحيى بن آدم گفته است : بر ابو حنيفه اين حديث « الوضوء نصف الإيمان » را خواندند . گفت : « لتتوضّأ مرّتين حتّى تستكمل الايمان » سفيان بن عيينه اين مضمون را گفته است :
هيچ كس را از ابو حنيفه بر خدا جريتر نديدم : روزى مردى از اهل خراسان نزد او آمد و گفت : صد هزار مسأله آورده‌ام كه مىخواهم آنها را از تو بپرسم . گفت بياور .
آيا كسى با جراتتر از اين شنيده‌ايد ؟ ! عطاء بن سائب برايم گفت كه : ابن ابى ليلى مىگفت يك صد و بيست تن صحابى را از انصار ادراك كردم كه اگر يكى از ايشان را مسأله‌اى مىپرسيدند به ديگرى حوالت مىداد و او به ديگرى و همين گونه تا بأوّل باز مىگشت و اگر يك كدام از ايشان پاسخى مىداد با ترس و لرز مىبود و اين - ابو حنيفه - مىگويد : صد هزار مسأله را بياور ! آيا كسى را جريتر از او شنيده‌ايد ؟ .
خطيب به اسناد از محمّد بن زيد واسطى آورده كه دو شعر زير را از احمد بن معذّل انشاء كرده است :


صفحه 712


< شعر > ان كنت كاذبة الَّذى حدّثتنى فعليك اثم ابى حنيفة أو زفر المائلين إلى القياس تعمّدا و الرّاغبين عن التّمسّك بالخبر < / شعر > در زير عنوان پانزدهم ( آن چه علماء در ذمّ « رأى » ابو حنيفه و تحذير از آن گفته‌اند ) كه آخرين عناوين و شايد مفصّلترين آنها است باز هم از سفيان ثورى و مالك بن انس و شافعى و احمد بن حنبل و سفيان بن عيينه و محمد بن سلمة و شريك بن عبد الله و اوزاعى و ابن عون و ابو عوانه و زفر و عبد الله بن مبارك و قيس بن ربيع و حتى خود ابو حنيفه و گروهى ديگر از علماء در مذمّت از ابو حنيفه و انتقاد از او به طرقى متعدّد و به عبارات و بلكه مفادهاى مختلف آورده است .
قسمتى از آنها به اين مفاد است . كه :
« اين امر - امر دين - مستقيم بود تا ابو حنيفه در كوفه و ربيعه در مدينه و بتّى[1]در بصره پيدا شدند » سفيان ثورى پس از اين سخن گفته است علَّت آن را در سخن عروة بن زبير يافتيم كه گفت :
« امر بنى اسرائيل پيوسته معتدل و مستقيم مىبود تا در ميان آنان ابناء سباياى امم پديد شدند و « راى » را به كار بستند پس گمراه شدند و گمراه كردند » سفيان گفت : چون نظر افكنديم ديديم ربيعه « ابن سبى » و بتى ، ابن سبى و ابو حنيفه هم ابن سبى است پس دانستيم كه اين پريشانى در كار دين از آن جهت است » قسمتى ديگر بمفاد اين است كه آراء ابو حنيفه چون شيطانى و دجّال بوده با اين كه به شهرهاى ديگر راه يافته به مدينه سرايت نكرده چون پيغمبر در حق مدينه گفته است :
« على كلّ نقب من أنقابها ملك يمنع الدّجّال من دخولها »


[1]بت بفتح باء يك نقطه و در آخرش تاء دو نقطه ، به گفته ابن اثير ، جايى است در نواحى بصره كه از آنجا است عثمان بتى . عثمان بتى انس بن مالك را ديده و از حسن بصرى روايت دارد .


صفحه 713


قسمتى به اين مفاد است كه « فتنه‌اى در اسلام زيان آورتر از فتنهء ابو حنيفه ، - يا راى او - پيدا نشده - يا مولودى در اسلام مشئومتر - يا به گفتهء شافعى : شرّتر - از ابو حنيفه متولد نشده است » قسمتى ديگر كه شافعى از مالك بن انس و هم منصور بن ابى مزاحم از او نقل كرده به اين عبارت است كه « ابو حنيفة كاد الدّين و من كاد الدّين ليس له دين » قسمتى ديگر از خود ابو حنيفه ، و از غير او ، بمفاد عدم يقين او بآراء و نظرهايى كه داشته و كثرت تغيير و تبديل آرايش . از ابو عوانه نقل شده كه اين مضمون را گفته است :
« نزد ابو حنيفه براى استفاده مىرفتم تا در كلام او مهارت يافتم پس به مكَّه رفتم چون برگشتم دوباره به مجلس درس او در آمدم شاگردانش مسائلى را از من مىپرسيدند كه من از ابو حنيفه شنيده و به ياد داشتم به همان قرار پاسخ مىدادم و آنان مخالفت مىكردند و من مىگفتم : آن چه مىگويم از ابو حنيفه شنيده‌ام . آنگاه از خود ابو حنيفه آنها را پرسيدم گفت : من از آراء پيش برگشته‌ام و اين آراء را از آنها بهتر دانسته‌ام . با خود گفتم : دينى كه با چنين تحوّلى همراه شود مرا به آن نيازى نيست پس دامن بر چيدم و به مجلس ابو حنيفه باز نگشتم » مزاحم بن زفر به ابو حنيفه گفته است : « آيا اين فتاوى كه مىدهى و اين مطالب كه در كتابهاى خود مىنهى حقّ است و شكَّى در آن نيست ؟ پاسخ داده است « به خدا سوگند نمىدانم ، شايد باطلى باشد كه در آن شكَّى نباشد » باز زفر گفته است :
« با ابو يوسف و محمد بن حسن به درس ابو حنيفه مىرفتيم و آن چه مىگفت مىنوشتيم روزى ابو حنيفه به ابو يوسف گفت « و ويحك يا يعقوب ! لا تكتب كلّ ما تسمعه منّي فانّى قد ارى الرّأي اليوم فاتركه غدا وارى الرّأي غدا و اتركه بعد غد » حفص بن غياث از پدر خود نقل كرده كه گفته است :


صفحه 714


به مجلس ابو حنيفه مىرفتم و مىشنيدم كه از يك مسأله در يك روز پنج گونه فتوى داد چون اين را ديدم مجلس او را ترك گفتم و بحديث رو آوردم » ابو نعيم[1]گفته است : ابو حنيفه را شنيدم كه به ابو يوسف مىگفت : از من چيزى روايت مكن زيرا به خدا سوگند من نمىدانم « مخطئ » هستم يا « مصيب » ! قسمتى در بارهء كتاب الحيل ابو حنيفه آورده كه بيشتر آنها از عبد الله بن مبارك است به اين مضامين .
« من نظر فى كتاب الحيل احلّ ما حرّم الله ، و حرّم ما احلّ الله » « من كان عنده كتاب حيل ابى حنيفة يستعمله - او يفتى به - فقد بطل حجّه و بانت منه امرأته » .
به عبد الله بن مبارك گفته شده « انّ فى هذا الكتاب : اذا ارادت المرأة ان تختلع من زوجها ، ارتدّت عن الإسلام حتّى تبين ثمّ تراجع الاسلام » عبد الله گفته است « من وضع هذا فهو كافر بانت منه امرأته و بطل حجّه » خاقان مؤذّن كه حاضر بوده گفته است « ما وضعه الَّا ابليس » عبد الله گفته است :
« الَّذى وضعه ابلس من ابليس » قسمتى در بارهء وضع مجلس درس امام ابو حنيفه مبنى بر اين كه از جهاتى با مجالس درس ديگران تفاوت داشته و سبك و بى وقار بوده آورده شده از اين قبيل : شاگردش عبد الله بن مبارك گفته است :
« اذا اتيت مجلس سفيان فشئت ان تسمع كتاب الله سمعته و اذا شئت ان تسمع آثار رسول الله ( ص ) سمعتها و ان شئت ان تسمع كلاما فى الزّهد سمعته و امّا مجلس لا اذكر انّي سمعت فيه قطَّ صلَّى على رسول الله ( ص ) فمجلس ابى حنيفة » خطيب قسمتهاى ديگرى نيز آورده كه تطويل بيان كردن آنها را ضرورتى نيست از جمله متفرقات و منفرداتى كه در زير همين عنوان آورده اينست :


[1]غير از ابو نعيم صاحب حليه است .


صفحه 715


قاضى ابو يوسف ، قاضى القضاة ، و شاگرد معروف امام ابو حنيفه ، گفته است :
« روزى من و شريك بن عبد الله و ابراهيم ابن ابى يحيى و حفص بن غياث نزد خليفه هارون بوديم . هارون مسأله‌اى را پرسيد ابراهيم گفت :
« حدّثنا صالح ، مولى التومة ، عن ابى هريره قال : قال رسول الله ( ص ) . . » پس شريك گفت : « حدّثنا ابو اسحاق عن عمرو بن ميمون قال : قال عمر بن الخطَّاب » از آن پس حفص گفت « حدّثنا الاعمش عن ابراهيم بن علقمة . قال : قال عبد الله . . » آنگاه هارون به من رو كرد و گفت : تو چه مىگويى ؟ گفتم : « قال ابو حنيفة » هارون چون اين بشنيد به پارسى گفت : « خاك بسر » .
اسماعيل بن حمّاد پسر ابو حنيفه بر ابو بكر عياش در آمده ابو بكر او را پرسيده كه كيست ؟ چون خود را شناسانده ابو بكر دست به زانوى آورده و گفته است :
« كم من فرج حرام قد اباحه جدّك » و هم از ابو بكر بن عياش نقل شده كه گفته است :
« يقولون : انّ ابا حنيفة ضرب على القضاء ، انّما ضرب على ان يكون عريفا على طرز حاكة الخزّازين » خطيب به اسناد از محمّد بن جعفر أسامى آورده است كه :
« كان ابو حنيفة يتّهم شيطان الطَّاق بالرّجعة و كان شيطان الطَّاق يتّهم ابا حنيفة بالتّناسخ . فخرج ابو حنيفة يوما إلى السّوق فاستقبله شيطان الطَّاق و معه ثوب يريد بيعه .
« فقال ابو حنيفة :
« ابتع هذا الثوب إلى رجوع علىّ ؟
« فقال : ان اعطيتنى كفيلا ان لا تمسخ قردا بعتك ! « فبهت ابو حنيفة .
و هم از محمد بن جعفر آورده كه گفته است :
« لمّا مات جعفر بن محمّد ( يعنى الإمام الصّادق ( ع ) التقى الطَّاق و


صفحه 716


و ابو حنيفة فقال له ابو حنيفة : امّا امامك فقد مات . فقال له شيطان الطَّاقة : امّا امامك فمن المنظرين إلى يوم الوقت المعلوم[1]» و از امام شافعى آورده كه اين مضمون را گفته است :
« كتابهاى شاگردان ابو حنيفه را ديدم اوراق آنها يك صد و سى ورقه بود ، هشتاد ورقه آنها را شمردم كه با كتاب و سنّت ، مخالفت داشت »


[1]شيخ يوسف بحرينى در كتاب النكاح از كتاب « حدائق الناضرة » ( صفحه 104 ) اين مضمون را افاده كرده است : « ابو حنيفه از ابو جعفر محمد بن نعمان ، صاحب طاق ، پرسيد و گفت : چه مىگويى در بارهء « متعه » ؟ آيا چنان پندارى كه متعه حلال و جائز است ؟ پاسخ داد : آرى گفت : پس چه مانع است كه زنان خود را به استمتاع و كسب براى خويش وا دارى ؟ ابو جعفر جواب داد : همهء كارها گر چه حلال و روا هم باشد چنان نيست كه بر آن ميل و رغبت افتد و مردم را مرتبه و قدر ، متفاوت است و رفعت قدر ، مطلوب ليكن تو بگو در بارهء « نبيذ » چه مىگويى ؟ آيا چنان پندارى كه حلال است ؟ پاسخ داد : آرى . گفت پس چه مانع است كه زنان خويش را بر دكه هاى نبيذ فروشى بنشانى تا برايت نبيذ بفروشند و كاسبى كنند ؟ ابو حنيفه گفت : يكى بيكى ليكن تير تو نافذتر و مؤثرتر است . « آنگاه گفت : اى ابو جعفر آيهء سورهء « سأل سائل » تحريم « متعه » را گويا و روايت از پيغمبر هم نسخ جواز آن را دليلى است محكم و رسا . ابو جعفر پاسخ داد كه : سورهء « سأل » در مكه نزول يافته و آيهء « متعه » در مدينه و روايت هم شاذ است و ردى . ابو حنيفه گفت : روايت ميراث نيز به نسخ حكم متعه حاكم و ناطق است . ابو جعفر پاسخ داد كه : نكاح بدون ميراث ، ثابت است . ابو حنيفه پرسيد : اين را از كجا مىگويى ؟ گفت : آيا اگر مردى از اهل اسلام زنى از اهل كتاب داشته باشد و بميرد آيا آن زن از شوهر مسلمان خود ارث مىبرد ؟ ابو حنيفه گفت : نه . ابو جعفر گفت : پس نكاح و زوجه بودن ، بدون ارث بردن ثابت شد . صاحب حدائق پس از نقل اين قضيه گفته است : « ابو جعفر مردى تند نظر و حاضر جواب و بديهه گو بوده و با مخالفان الزاماتى مىداشته و شيعه او را به القابى مانند « مؤمن طاق » و « شاه طاق » و « صاحب طاق » مىخوانده و اهل تسنن به او « شيطان طاق » مىگفته‌اند و او را با ابو حنيفه از اين گونه مباحثات و الزامات ، بسيار بوده است از جمله چون خبر مرگ امام صادق به ابو حنيفه رسيده بطور سرزنش و شماتت به ابو جعفر گفته است : « مات امامك » ابو جعفر او را پاسخ داده است « و امامك من المنظرين إلى يوم الوقت المعلوم » .


صفحه 717


باز از همو آورده كه گفته است : « ما اعلم احدا وضع الكتب ادلّ على عوّار قوله من ابى حنيفة » و هم از شافعى آورده كه گفته است : « ما شبّهت رأى ابى حنيفة الَّا بخيط السّحّارة يمدّ كذا فيجيء اخضر و يمدّ كذا فيجيء اصفر » و از امام احمد حنبل آورده كه در پاسخ به كسى كه از امام ابو حنيفه و عمرو بن عبيد پرسيده گفته است : « ابو حنيفة اشدّ على المسلمين من عمرو بن عبيد لأنّ له اصحابا » باز به اسناد از ابو بكر اثرم كه گفته است : ابو عبد الله ، احمد حنبل ، ما را از بابى در بارهء « عقيقه » خبر داد كه احاديثى مسند از پيغمبر ( ص ) و از اصحاب و از تابعان بود آنگاه با خنده و از روى تعجب گفت : ابو حنيفه گفته است عقيقه كارى است از جاهليّت ! » هنگامى كه به امام احمد حنبل قول ابو حنيفه در طلاق پيش از نكاح ، گفته شده وى چنين گفته است :
« مسكين ابو حنيفة كانّه لم يكن من العراق ، كانّه لم يكن من العلم بشيء . قد جاء فيه عن النبيّ صلَّى الله عليه و سلَّم و عن الصّحابة و عن نيّف و عشرين من التابعين مثل سعيد بن جبير و سعيد بن المسيّب و عطاء و طاوس و عكرمة . كيف يجترئ ان يقول تطلق ؟ ! » و هم امام احمد حنبل گفته است :