< شعر > ان كنت كاذبة الَّذى حدّثتنى فعليك اثم ابى حنيفة أو زفر المائلين إلى القياس تعمّدا و الرّاغبين عن التّمسّك بالخبر < / شعر > در زير عنوان پانزدهم ( آن چه علماء در ذمّ « رأى » ابو حنيفه و تحذير از آن گفتهاند ) كه آخرين عناوين و شايد مفصّلترين آنها است باز هم از سفيان ثورى و مالك بن انس و شافعى و احمد بن حنبل و سفيان بن عيينه و محمد بن سلمة و شريك بن عبد الله و اوزاعى و ابن عون و ابو عوانه و زفر و عبد الله بن مبارك و قيس بن ربيع و حتى خود ابو حنيفه و گروهى ديگر از علماء در مذمّت از ابو حنيفه و انتقاد از او به طرقى متعدّد و به عبارات و بلكه مفادهاى مختلف آورده است .
قسمتى از آنها به اين مفاد است . كه :
« اين امر - امر دين - مستقيم بود تا ابو حنيفه در كوفه و ربيعه در مدينه و بتّى[1]در بصره پيدا شدند » سفيان ثورى پس از اين سخن گفته است علَّت آن را در سخن عروة بن زبير يافتيم كه گفت :
« امر بنى اسرائيل پيوسته معتدل و مستقيم مىبود تا در ميان آنان ابناء سباياى امم پديد شدند و « راى » را به كار بستند پس گمراه شدند و گمراه كردند » سفيان گفت : چون نظر افكنديم ديديم ربيعه « ابن سبى » و بتى ، ابن سبى و ابو حنيفه هم ابن سبى است پس دانستيم كه اين پريشانى در كار دين از آن جهت است » قسمتى ديگر بمفاد اين است كه آراء ابو حنيفه چون شيطانى و دجّال بوده با اين كه به شهرهاى ديگر راه يافته به مدينه سرايت نكرده چون پيغمبر در حق مدينه گفته است :
« على كلّ نقب من أنقابها ملك يمنع الدّجّال من دخولها »
[1]بت بفتح باء يك نقطه و در آخرش تاء دو نقطه ، به گفته ابن اثير ، جايى است در نواحى بصره كه از آنجا است عثمان بتى . عثمان بتى انس بن مالك را ديده و از حسن بصرى روايت دارد .
قسمتى به اين مفاد است كه « فتنهاى در اسلام زيان آورتر از فتنهء ابو حنيفه ، - يا راى او - پيدا نشده - يا مولودى در اسلام مشئومتر - يا به گفتهء شافعى : شرّتر - از ابو حنيفه متولد نشده است » قسمتى ديگر كه شافعى از مالك بن انس و هم منصور بن ابى مزاحم از او نقل كرده به اين عبارت است كه « ابو حنيفة كاد الدّين و من كاد الدّين ليس له دين » قسمتى ديگر از خود ابو حنيفه ، و از غير او ، بمفاد عدم يقين او بآراء و نظرهايى كه داشته و كثرت تغيير و تبديل آرايش . از ابو عوانه نقل شده كه اين مضمون را گفته است :
« نزد ابو حنيفه براى استفاده مىرفتم تا در كلام او مهارت يافتم پس به مكَّه رفتم چون برگشتم دوباره به مجلس درس او در آمدم شاگردانش مسائلى را از من مىپرسيدند كه من از ابو حنيفه شنيده و به ياد داشتم به همان قرار پاسخ مىدادم و آنان مخالفت مىكردند و من مىگفتم : آن چه مىگويم از ابو حنيفه شنيدهام . آنگاه از خود ابو حنيفه آنها را پرسيدم گفت : من از آراء پيش برگشتهام و اين آراء را از آنها بهتر دانستهام . با خود گفتم : دينى كه با چنين تحوّلى همراه شود مرا به آن نيازى نيست پس دامن بر چيدم و به مجلس ابو حنيفه باز نگشتم » مزاحم بن زفر به ابو حنيفه گفته است : « آيا اين فتاوى كه مىدهى و اين مطالب كه در كتابهاى خود مىنهى حقّ است و شكَّى در آن نيست ؟ پاسخ داده است « به خدا سوگند نمىدانم ، شايد باطلى باشد كه در آن شكَّى نباشد » باز زفر گفته است :
« با ابو يوسف و محمد بن حسن به درس ابو حنيفه مىرفتيم و آن چه مىگفت مىنوشتيم روزى ابو حنيفه به ابو يوسف گفت « و ويحك يا يعقوب ! لا تكتب كلّ ما تسمعه منّي فانّى قد ارى الرّأي اليوم فاتركه غدا وارى الرّأي غدا و اتركه بعد غد » حفص بن غياث از پدر خود نقل كرده كه گفته است :
به مجلس ابو حنيفه مىرفتم و مىشنيدم كه از يك مسأله در يك روز پنج گونه فتوى داد چون اين را ديدم مجلس او را ترك گفتم و بحديث رو آوردم » ابو نعيم[1]گفته است : ابو حنيفه را شنيدم كه به ابو يوسف مىگفت : از من چيزى روايت مكن زيرا به خدا سوگند من نمىدانم « مخطئ » هستم يا « مصيب » ! قسمتى در بارهء كتاب الحيل ابو حنيفه آورده كه بيشتر آنها از عبد الله بن مبارك است به اين مضامين .
« من نظر فى كتاب الحيل احلّ ما حرّم الله ، و حرّم ما احلّ الله » « من كان عنده كتاب حيل ابى حنيفة يستعمله - او يفتى به - فقد بطل حجّه و بانت منه امرأته » .
به عبد الله بن مبارك گفته شده « انّ فى هذا الكتاب : اذا ارادت المرأة ان تختلع من زوجها ، ارتدّت عن الإسلام حتّى تبين ثمّ تراجع الاسلام » عبد الله گفته است « من وضع هذا فهو كافر بانت منه امرأته و بطل حجّه » خاقان مؤذّن كه حاضر بوده گفته است « ما وضعه الَّا ابليس » عبد الله گفته است :
« الَّذى وضعه ابلس من ابليس » قسمتى در بارهء وضع مجلس درس امام ابو حنيفه مبنى بر اين كه از جهاتى با مجالس درس ديگران تفاوت داشته و سبك و بى وقار بوده آورده شده از اين قبيل : شاگردش عبد الله بن مبارك گفته است :
« اذا اتيت مجلس سفيان فشئت ان تسمع كتاب الله سمعته و اذا شئت ان تسمع آثار رسول الله ( ص ) سمعتها و ان شئت ان تسمع كلاما فى الزّهد سمعته و امّا مجلس لا اذكر انّي سمعت فيه قطَّ صلَّى على رسول الله ( ص ) فمجلس ابى حنيفة » خطيب قسمتهاى ديگرى نيز آورده كه تطويل بيان كردن آنها را ضرورتى نيست از جمله متفرقات و منفرداتى كه در زير همين عنوان آورده اينست :
[1]غير از ابو نعيم صاحب حليه است .
قاضى ابو يوسف ، قاضى القضاة ، و شاگرد معروف امام ابو حنيفه ، گفته است :
« روزى من و شريك بن عبد الله و ابراهيم ابن ابى يحيى و حفص بن غياث نزد خليفه هارون بوديم . هارون مسألهاى را پرسيد ابراهيم گفت :
« حدّثنا صالح ، مولى التومة ، عن ابى هريره قال : قال رسول الله ( ص ) . . » پس شريك گفت : « حدّثنا ابو اسحاق عن عمرو بن ميمون قال : قال عمر بن الخطَّاب » از آن پس حفص گفت « حدّثنا الاعمش عن ابراهيم بن علقمة . قال : قال عبد الله . . » آنگاه هارون به من رو كرد و گفت : تو چه مىگويى ؟ گفتم : « قال ابو حنيفة » هارون چون اين بشنيد به پارسى گفت : « خاك بسر » .
اسماعيل بن حمّاد پسر ابو حنيفه بر ابو بكر عياش در آمده ابو بكر او را پرسيده كه كيست ؟ چون خود را شناسانده ابو بكر دست به زانوى آورده و گفته است :
« كم من فرج حرام قد اباحه جدّك » و هم از ابو بكر بن عياش نقل شده كه گفته است :
« يقولون : انّ ابا حنيفة ضرب على القضاء ، انّما ضرب على ان يكون عريفا على طرز حاكة الخزّازين » خطيب به اسناد از محمّد بن جعفر أسامى آورده است كه :
« كان ابو حنيفة يتّهم شيطان الطَّاق بالرّجعة و كان شيطان الطَّاق يتّهم ابا حنيفة بالتّناسخ . فخرج ابو حنيفة يوما إلى السّوق فاستقبله شيطان الطَّاق و معه ثوب يريد بيعه .
« فقال ابو حنيفة :
« ابتع هذا الثوب إلى رجوع علىّ ؟
« فقال : ان اعطيتنى كفيلا ان لا تمسخ قردا بعتك ! « فبهت ابو حنيفة .
و هم از محمد بن جعفر آورده كه گفته است :
« لمّا مات جعفر بن محمّد ( يعنى الإمام الصّادق ( ع ) التقى الطَّاق و
و ابو حنيفة فقال له ابو حنيفة : امّا امامك فقد مات . فقال له شيطان الطَّاقة : امّا امامك فمن المنظرين إلى يوم الوقت المعلوم[1]» و از امام شافعى آورده كه اين مضمون را گفته است :
« كتابهاى شاگردان ابو حنيفه را ديدم اوراق آنها يك صد و سى ورقه بود ، هشتاد ورقه آنها را شمردم كه با كتاب و سنّت ، مخالفت داشت »
[1]شيخ يوسف بحرينى در كتاب النكاح از كتاب « حدائق الناضرة » ( صفحه 104 ) اين مضمون را افاده كرده است : « ابو حنيفه از ابو جعفر محمد بن نعمان ، صاحب طاق ، پرسيد و گفت : چه مىگويى در بارهء « متعه » ؟ آيا چنان پندارى كه متعه حلال و جائز است ؟ پاسخ داد : آرى گفت : پس چه مانع است كه زنان خود را به استمتاع و كسب براى خويش وا دارى ؟ ابو جعفر جواب داد : همهء كارها گر چه حلال و روا هم باشد چنان نيست كه بر آن ميل و رغبت افتد و مردم را مرتبه و قدر ، متفاوت است و رفعت قدر ، مطلوب ليكن تو بگو در بارهء « نبيذ » چه مىگويى ؟ آيا چنان پندارى كه حلال است ؟ پاسخ داد : آرى . گفت پس چه مانع است كه زنان خويش را بر دكه هاى نبيذ فروشى بنشانى تا برايت نبيذ بفروشند و كاسبى كنند ؟ ابو حنيفه گفت : يكى بيكى ليكن تير تو نافذتر و مؤثرتر است . « آنگاه گفت : اى ابو جعفر آيهء سورهء « سأل سائل » تحريم « متعه » را گويا و روايت از پيغمبر هم نسخ جواز آن را دليلى است محكم و رسا . ابو جعفر پاسخ داد كه : سورهء « سأل » در مكه نزول يافته و آيهء « متعه » در مدينه و روايت هم شاذ است و ردى . ابو حنيفه گفت : روايت ميراث نيز به نسخ حكم متعه حاكم و ناطق است . ابو جعفر پاسخ داد كه : نكاح بدون ميراث ، ثابت است . ابو حنيفه پرسيد : اين را از كجا مىگويى ؟ گفت : آيا اگر مردى از اهل اسلام زنى از اهل كتاب داشته باشد و بميرد آيا آن زن از شوهر مسلمان خود ارث مىبرد ؟ ابو حنيفه گفت : نه . ابو جعفر گفت : پس نكاح و زوجه بودن ، بدون ارث بردن ثابت شد . صاحب حدائق پس از نقل اين قضيه گفته است : « ابو جعفر مردى تند نظر و حاضر جواب و بديهه گو بوده و با مخالفان الزاماتى مىداشته و شيعه او را به القابى مانند « مؤمن طاق » و « شاه طاق » و « صاحب طاق » مىخوانده و اهل تسنن به او « شيطان طاق » مىگفتهاند و او را با ابو حنيفه از اين گونه مباحثات و الزامات ، بسيار بوده است از جمله چون خبر مرگ امام صادق به ابو حنيفه رسيده بطور سرزنش و شماتت به ابو جعفر گفته است : « مات امامك » ابو جعفر او را پاسخ داده است « و امامك من المنظرين إلى يوم الوقت المعلوم » .
باز از همو آورده كه گفته است : « ما اعلم احدا وضع الكتب ادلّ على عوّار قوله من ابى حنيفة » و هم از شافعى آورده كه گفته است : « ما شبّهت رأى ابى حنيفة الَّا بخيط السّحّارة يمدّ كذا فيجيء اخضر و يمدّ كذا فيجيء اصفر » و از امام احمد حنبل آورده كه در پاسخ به كسى كه از امام ابو حنيفه و عمرو بن عبيد پرسيده گفته است : « ابو حنيفة اشدّ على المسلمين من عمرو بن عبيد لأنّ له اصحابا » باز به اسناد از ابو بكر اثرم كه گفته است : ابو عبد الله ، احمد حنبل ، ما را از بابى در بارهء « عقيقه » خبر داد كه احاديثى مسند از پيغمبر ( ص ) و از اصحاب و از تابعان بود آنگاه با خنده و از روى تعجب گفت : ابو حنيفه گفته است عقيقه كارى است از جاهليّت ! » هنگامى كه به امام احمد حنبل قول ابو حنيفه در طلاق پيش از نكاح ، گفته شده وى چنين گفته است :
« مسكين ابو حنيفة كانّه لم يكن من العراق ، كانّه لم يكن من العلم بشيء . قد جاء فيه عن النبيّ صلَّى الله عليه و سلَّم و عن الصّحابة و عن نيّف و عشرين من التابعين مثل سعيد بن جبير و سعيد بن المسيّب و عطاء و طاوس و عكرمة . كيف يجترئ ان يقول تطلق ؟ ! » و هم امام احمد حنبل گفته است :
اگر كسى به كار قضا منصوب گردد و آنگاه موافق رأى ابو حنيفه حكم دهد و از آن پس مرا از آن بپرسند هر آينه احكام او را ردّ مىكنم » و به اسناد از علىّ بن جرير اين مضمون را آورده است :
« در كوفه بودم به بصره در آمدم عبد الله بن مبارك ( شاگرد و مروّج ابو حنيفه بوده ) پرسيد مردم كوفه را چه گونه ترك كردى ؟ گفتم : قومى را در كوفه گذاشتم كه ابو حنيفه را از پيغمبر ( ص ) اعلم مىپنداشتند و ترا در كفر ، امام و پيشوا گرفته بودند . عبد الله مبارك چنان گريست كه ريشش تر شد » .
باز از همان علىّ بن جرير ابيوردى مضمون زير را آورده است :
« نزد عبد الله بن مبارك بودم مردى وى را گفت : دو كس نزد ما در مسألهاى بحث مىداشتند يكى از ايشان گفت : ابو حنيفه گفته ، ديگرى گفت : پيغمبر ( ص ) گفته است .
گفت : ابو حنيفه بقضاء از پيغمبر ، اعلم بوده است ! « ابن مبارك آن مرد را گفت : دوباره بگو . چون دوباره سخن را اعاده كرد ابن مبارك گفت : « كفر است كفر » من گفتم : اينان به واسطهء تو كافر را امام گرفتند و كافر شدند . گفت : چرا ؟ گفتم : چون تو از ابو حنيفه گفتى و او را ترويج كردى . گفت :
استغفر الله من رواياتى عن ابى حنيفة » كسى امام احمد بن حنبل را از مالك پرسيده احد گفته است : « حديث صحيح و رأى ضعيف » پس از آن از اوزاعى پرسيده احمد پاسخ داده است « حديث ضعيف و رأى ضعيف » از آن پس از ابو حنيفه پرسيده احمد گفته است : « لا رأى و لا حديث » و چون از شافعى پرسيده شده جواب داده است : « حديث صحيح و رأى صحيح » خطيب بسيارى از اين گونه اقاويل از بزرگانى امثال مالك و شافعى و ابن حنبل در بارهء ابو حنيفه آورده كه نمونه را آن چه آورده شد كافى است .
در پايان ترجمهء امام ابو حنيفه اين ياد آورى به جا است كه امام در مقام اجتهاد و افتاء ، به اتفاق و اجماع علماء اسلام ، راى و قياس و استحسان را به كار مىبرده ، و اگر
نخستين فقيه نبوده كه از اين راه رفته و به اين كار اعتبار داده ، بطور يقين از پيشروان به نام و از مشهورترين فقيهانى است كه اين راه را گزيده و پيمودن آن را پسنديده و رايج و معمول داشته است و هم اگر گفته نشود كه بناء تفقّه و اجتهاد او ، بطور كلَّى و عمومى بر آن پايه و اساس نهاده شده و او پيروى و اتّباع از آن شيوه را امام و پيشوا بوده و حتّى ، به گفتهء برخى از ناقدان ، آن را بر حديث مقدّم مىداشته بىگمان بسيار به آن اعتماد و اتّكاء مىكرده و در بسيارى از تفريعات فقهى آن راه را مىپيموده و فروع مستنبطه را از آن امور ، كه اصول مىدانسته ، بدست مىآورده و بناء استنباط و تفقّه را بر آنها بنياد مىنهاده است .
در نكوهش عمل به قياس و راى از پيغمبر ( ص ) و از اصحاب و هم از فقيهان كبار ، در اين اوراق اخبار و آثار بسيار آورده شده و دوباره در اين باره سخن به ميان آوردن شايد شائبهء تكرار داشته باشد و زائد به نظر آيد ليكن چون اين موضوع از لحاظ شيوهء استنباط احكام دينى در خور توجّه و مستوجب دقت و تأمل و به حكم شرع و عقل فحص و بحث در آن به مورد است در اين موضع به آن چه خطيب در تاريخ ( جلد 13 - صفحه 306 - ) در ترجمهء نعيم بن حمّاد « ابو عبد الله ، الخزاعىّ الاعور الفارض المروزىّ » به اسناد از نعيم ، و غير او ، حديث آورده اشاره و نقل مىگردد .
خطيب نخست سماع نعيم را از بزرگانى مانند ابراهيم بن طهمان و ابراهيم بن سعد و سفيان بن عيينه و ابو حمزهء سكرى و عيسى بن عبيد و عبد الله بن مبارك و . .
و روايت بزرگانى را از او از قبيل يحيى بن معين و احمد بن منصور رمادى و محمد بن اسماعيل بخارى و ابو اسماعيل ترمذى و محمد بن اسحاق صاغانى ، و گروهى ديگر ياد كرده و گفته است :
« نعيم ساكن مصر بوده و در آنجا مىزيسته است تا اين كه در زمان خلافت معتصم و در ايّام « محنت[1]» براى امتحان در بارهء قرآن به سرّ من راى احضار شده و چون
[1]قضيهء « محنت » كه از زمان مأمون تا زمان متوكل معمول بوده در ترجمهء احمد بن محمد بن حنبل به تفصيلى مناسب آورده خواهد شد . ابن اثير در « اللباب » ذيل لغت « الفارض » پس از اين كه در ضبط آن گفته است « بفتح الفاء و سكون الالف بعدها راء ثم ضاد معجمة » چنين آورده است : « به عنوان « فارض » شناخته شده است گروهى كه از ايشان است نعيم بن حماد بن خزاعى فارض مروزى كه در مصر ساكن بوده و به واسطهء حسن معرفتى كه به فرايض داشته او را به اين عنوان مىخواندهاند . او از ابن مبارك و روايت كرده و يحيى بن معين و محمد بن اسماعيل بخارى ، و غير اين دو از او روايت كردهاند در قضيهء « محنت » بر قول خود ( عدم خلق قرآن ) پا برجا مانده و در زندان ، جمادى الاولى از سال دويست و بيست و هشت ( 228 ) در گذشته بى اين كه غسل داده شود و بى اين كه نماز بر وى گزارده شود با همان قيد و بندها كه داشته دفن شده است و اين كار را صاحب پسر ابو داود معتزلى با وى كرده است » .